فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دیروز خیلی دیره

نسخه الکترونیک کتاب دیروز خیلی دیره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دیروز خیلی دیره

یکی از همین روزهای معمولی و عادی بود که در مجلس ختم پدر یکی از همکارانم دیدمش. مجلس در یکی از سالن‌های هتلی در تهران بود با میز‌های گرد که مهمان‌ها دورش نشسته بودند و باهم خوش‌وبش می‌کردند.
صدایش را شناختم، صدای بلند زنگ‌دارش را. نفسم به شماره افتاد و قلبم به سینه‌ام کوفت.
سال‌ها پیش بود. می‌بینمش که کنار پدرم نشسته و پایش را روی پایش انداخته. با حرکات دست از سیاست می‌گوید و در دو جمله می‌خواهد مسائل جهان را حل کند. پدرم مانند همیشه سیگاری میان انگشت دارد و ساکت است. گاه جرعه‌ای می‌نوشد.
ـ بابا تو هم که خفه‌مون کردی از بس سیگار کشیدی و بالا انداختی. این هم شد زندگی؟
پدرم جوابی نمی‌دهد. انگشتانش را در موهای سیاه پرپشتش فرومی‌کند.
ادامه می‌دهد: «من باید تحرک داشته باشم. دیشب خوب نخوابیدم».
پدرم جرعه‌ای دیگر می‌نوشد.
ـ حالا می‌فهمم دلیل بی‌خوابیم چی بود. یکی این‌که مرسده خانم باز بدخلقی می‌کنه و قهر ورچسونده، بعدش برای این‌که دیروز سواری نرفتم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دیروز خیلی دیره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیروز خیلی دیره

مدت ها ازش خبر نداشتم، یعنی از هیچ یک از آن ها خبر نداشتم. زمان می گذشت و با جریان سرگیجه آورش مرا با خود می برد. سربالایی زندگی ام را یک نفس دویده بودم و حالا در ابتدای سرازیری، سعی می کردم آهسته و شمرده گام بردارم به این خیال که از دورش بکاهم.
یکی از همین روزهای معمولی و عادی بود که در مجلس ختم پدر یکی از همکارانم دیدمش. مجلس در یکی از سالن های هتلی در تهران بود با میز های گرد که مهمان ها دورش نشسته بودند و باهم خوش وبش می کردند.
صدایش را شناختم، صدای بلند زنگ دارش را. نفسم به شماره افتاد و قلبم به سینه ام کوفت.

سال ها پیش بود. می بینمش که کنار پدرم نشسته و پایش را روی پایش انداخته. با حرکات دست از سیاست می گوید و در دو جمله می خواهد مسائل جهان را حل کند. پدرم مانند همیشه سیگاری میان انگشت دارد و ساکت است. گاه جرعه ای می نوشد.
ـ بابا تو هم که خفه مون کردی از بس سیگار کشیدی و بالا انداختی. این هم شد زندگی؟
پدرم جوابی نمی دهد. انگشتانش را در موهای سیاه پرپشتش فرومی کند.
ادامه می دهد: «من باید تحرک داشته باشم. دیشب خوب نخوابیدم».
پدرم جرعه ای دیگر می نوشد.
ـ حالا می فهمم دلیل بی خوابیم چی بود. یکی این که مرسده خانم باز بدخلقی می کنه و قهر ورچسونده، بعدش برای این که دیروز سواری نرفتم.
بلند می شود و به اتاقش می رود. تلویزیون آگهی تبلیغاتی به انگلیسی پخش می کند. با شلوار چسبان سواری برمی گردد. بلندقامت است و ورزیده. موهای لخت کم پشتش را رو به بالا شانه کرده.
با دست دود را پس می زند و ابروانش را گره می کند.
ـ بعه! باز هم که یه سیگار دیگه روشن کردی.
نگاه شوخی به من می اندازد.
ـ نکنه تو هم مثل بابات شی.
پدرم جرعه ای می نوشد.
ـ لابد تا برگردم تو تارعنکبوتی.
و از در بیرون می رود. دلم می خواست من و پدرم هم با او می رفتیم. دیروز ما را سوار ماشین بنزش کرد و تا دم در شهربازی برد اما هر چه اصرار کردم نگذاشت برویم تو. از بیرونِ در بچه ها و اسباب بازی ها را نشانم داد. بچه هایی که تاب و سرسره های برقی سوار بودند و فریاد شادی و ترس شان به گوشم می رسید. بچه هایی شاد و سرحال. از لای نرده ها نگاه شان کردم. او دستم را کشید و به طرف ماشین برد. پدرم هیچ چیز نگفت. در ماشین سیگار هم نکشید.
صدایش در گوشم زنگ می زد. باوجود صدای گوش خراش دف و همهمه ی مردم فقط صدای او را می شنیدم. نمی خواستم سرم را برگردانم. نمی توانستم ببینمش. پس از این همه سال. یعنی ماه ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها.
صدا نزدیک می شود. عرق می کنم. پیشانی ام خیس است. کنار میز روبه رویی ایستاده است. رویم را برمی گردانم و تظاهر می کنم غرق صحبت با بغل دستی ام هستم. اما می بینمش. در چهره ی مرد کناری ام او را می بینم. در استکان چای او را می بینم. مانند سایه ای غول پیکر همه جا گسترده است. مثل آن زمان ها. حضورش وزن دارد. فضا را اشغال می کند، شانه های پدرم را خم.
از جایم بلند می شوم. ناگهان. بی ادبانه. در میان صحبت هایی که نمی شنیدم، ببخشیدی می گویم و به طرف در می روم. صدا خاموش می شود. می دانم که مرا دیده است. می دانم که به سراغم خواهد آمد. می دانم که دیگر رهایی نخواهم داشت.

و آمد.
روی نیمکت روبه روی خانه منتظرم بود. تظاهر کردم که ندیدمش.
ـ سیروس.
برنگشتم.
ـ سیروس با توام. این ادا ها رو بذار کنار.
در جیبم دنبال دسته کلیدم می گردم.
ـ بیا این جا. باید باهات حرف بزنم.
برمی گردم. پایش را روی پایش انداخته و مثل آن وقت ها تکان می دهد.
مکث می کنم.
به طرفش می روم.
ـ سلام.
ـ سلام سیروس خان. هنوز چهل روز نشدی؟
نمی خندم. تظاهر نمی کنم که از خوشمزگی هایش به خنده می افتم.
ـ با من کاری داری؟
قیافه اش جدی می شود و لحنش آمرانه.
ـ آره بیا این جا بشین.
روی نیمکت شکسته جایی برایم باز می کند.
می نشینم. مثل پدرم که می نشست. می دانم که مثل او گوش خواهم کرد و او باز حرف خواهد زد.
اما چیزی نمی گوید. نگاهم نمی کند. به درخت بی برگ روبه رو چشم دوخته است.
ـ خوشحالم که می بینمت. مدت هاست می خوام باهات حرف بزنم.
نمی گویم دروغ می گوید.
ـ تا این که پریروز در مجلس ختم دیدمت.
«من ختم پدرت نمیام. آقا من مسجد نمیام. حالا هرچی می خوای فکر کن.»
مکث می کند. پرنده ای روی دیوار به چیزی نوک می زند. روی گردنش سفید است. اسمش را نمی دانم.
سردم است. یقه ی پالتوام را بالا می دهم. نمی پرسم کی برگشته است.
ـ تو مملکت شمام که بارون و برف قهر کرده.
جواب نمی دهم. عادتش است که غر بزند.
ـ اَه. آخه این چه زمستونیه. سه ماهه که یه قطره بارون نیامده.
یاد شهرش می افتم. باران های مداوم وسط تابستان.
پرنده ی دیگری روی شاخه ی لخت کناری می نشیند. به چیزی نوک نمی زند.
بدون این که نگاهش کنم می گویم: «خب؟ چه کارم داشتی؟»
پاهایش را تکان می دهد.
ـ ببین سیروس بالاخره چی؟ که چی با همه قهر کردی؟ بابا بالاخره ما هم می میریم، به همین الکی ای.
بلند می شوم روبه رویش می ایستم. چندان فرقی نکرده است. موها و ابروانش روشن تر است و صورتش کمی افتاده. پدرم مرده است. مثل همه ی پدرها که می میرند، شاید زودتر و سخت تر. اما او هنوز زنده است و پاهایش را تکان می دهد.
ـ سردمه. باید برم.
بلند می شود و بازویم را می گیرد. هنوز محکم و صاف می ایستد.
ـ بیا یک کم قدم بزنیم. کارت دارم.
یک آن می خواهم دستش را با خشونت پس بزنم. اما می بینم که کنارش راه افتاده ام. هم چنان که بازویم را چسبیده ادامه می دهد.
ـ این جا بهم نمی سازه. هواش کثیف و خشکه. می دونی که من همون بیماری بابات رو داشتم.
منتظر است که ابراز همدردی کنم. دلم می خواهد بگویم آدم های خودخواهی مانند او به این سادگی ها نمی میرند. حرفی نمی زنم.
در حیاط مجموعه قدم می زنیم. به پاهایش نگاه می کنم. مانند سوارکارها کمانی شکل است. هر بار که قدم برمی دارد، انگار با پایش توپی را در هوا پرت می کند.
ـ شنیدم گله کرده بودی که پس از فوت بابات سراغت رو نگرفتم.
قدم هایم را تندتر می کنم. با فشار دستش متوقفم می کند.
ـ باور کردنش برای من خیلی سخت بود.
مردی از کنارم می گذرد. نمی شناسمش ولی با سر سلام می کنم.
ـ هرچی باشه من برادر بزرگ تر بودم. اون هم چهارده سال.
دلم می خواهد بپرسم در آن زمان از چه ترسید؟ از این که به زودی نوبت او هم خواهد رسید؟
ـ شنیدم که خیلی ازش تجلیل شد. براش مراسم تقدیر گرفتن. توی روزنامه ها و مجلات درباره ش نوشتن. یکی از اون مقالات رو خوندم. نمی دونستم انقدر آدم مهمی بوده.
زنی از کنارمان رد می شود. دگمه های روپوش بلندش باز است و کفش کتانی به پا دارد. معلوم است که یکی از ساکنین شهرک است. کیسه ی پلاستیکی در دست دارد. چند گربه دنبالش میومیو می کنند. کیسه را وسط پیاده رو خالی می کند. بوی غذا به دماغم می زند. مخلوطی از برنج و خورشت چرب و غلیظ روی آسفالت می ریزد.
ـ آخه تو رو خدا این زنک رو نگاه کن داره گند می زنه به محوطه. وسط مجموعه جای غذا دادن به گربه س؟ هیچ کی هم بهش هیچی نمی گه؟
آسمان گرفته است اما نمی بارد. باد ملایمی بلند می شود و کیسه ی پلاستیکی را این ور و آن ور پرت می کند.
کم کم احساس کلافگی می کنم. حوصله ام از این حرف ها سر رفته است. مثل خودش که همیشه بی حوصله بود. این بار منم که بازویش را می گیرم تا راه بیفتد.
ـ نگفتی با من چه کار داری؟
با پایش سنگریزه ای را کنار می زند.
ـ گفتم این چند روزی که این جام بیام بعضی چیزها رو برات روشن کنم.
ـ راستش من هیچ علاقه ای به صحبت ندارم. گذشته گذشته. من هم کتاب رو بستم.
گذشته. مرگ پدرم. بددهنی ها. دروغ ها و افترا ها همه گذشته، اما دردم نگذشته است.
ـ تو که انقدر کینه ای نبودی. امروزم که روز تعطیله. کاری نداری. بابات خیلی آدم پرحوصله ای بود.
پرحوصله. حوصله یعنی چه؟ یعنی خودخوری، تحلیل رفتن اعصاب، درد کشیدن و دم بربستن؟ اجازه دادن به آدم ها که هر غلطی خواستند بکنند؟ حوصله حسن است یا عیب؟ اگر کسی نعره نزند و حق آدم ها را کف دست شان نگذارد آدم پرحوصله ای است؟ اگر مثل پدرم دردش را جرعه جرعه قورت دهد.
آرام قدم برمی دارد و من هم مثل گربه های چند لحظه پیش در کنارش.
ـ این مجموعه هم عجب بزرگ شده. واسه خودش شهریه.
با دست به بقالی ها و میوه فروشی ها اشاره می کند.
ـ بعدش می گن وضع مردم خوب نیست و پول ندارن. پس این چیزها رو کی می خره؟
می دانم که موضوع صحبتی برای بازگشتش پیدا کرده. برای هم پالکی هایش از وضع ایران خواهد گفت. از مغازه ها و لباس مردم و قیمت بنزین و آپارتمان.
جلو کافه ی مجموعه توقف می کنم.
ـ اگه می خوای باهام حرف بزنی بهتره بریم این جا.
چند میز و صندلی رو به گل و گیاه گذاشته اند. مردی تنها روبه روی فواره نشسته است. با تلفن حرف می زند و سیگار می کشد.
ـ بد فکری نیست. من به سرما عادت دارم، اما اگه سردته بهتره بریم تو.
درون کافه گرم است و تاریک.
کافه کوچک است و خلوت. کنار پنجره می نشینیم. او بارانی شیری رنگش را درمی آورد و روی پشتی صندلی اش می گذارد.
مردی از پشت پیشخوان بیرون می آید.
ـ چی میل دارین؟
و فهرست نوشابه ها را به ما می دهد.
نگاهی سرسری می اندازد و کاغذ را پرت می کند روی میز.
ـ یک قهوه بدون شیر. کیک شکلاتی تون خوبه؟
ـ امروز نداریم ولی کیک پنیر درجه یک داریم.
ـ همون خوبه.
سال ها پیش است. در رستورانی در هامبورگ. من و پدرم و او. در بشقابم یک شنیتسل بزرگ گوشت است با سیب زمینی سرخ کرده. من آدم ها را نگاه می کنم. تازه از ایران آمده ام و سرووضع مردم برایم جالب است. ماشین ها هم همین طور. این جا از پیکان خبری نیست. ماشین ها همه به نظرم نو و آخرین مدل می آیند. من و پدرم آرام غذا می خوریم. او بشقابش را تمام کرده است. کلافه و بی حوصله پاهایش را تندتند تکان می دهد. «بابا اَه. یه غذا خوردن که انقدر فس فس نداره. زود باشین که دارم این جا خفه می شم. من احتیاج به حرکت دارم.» دلم می خواهد پدرم «پرحوصله» نباشد. دلم می خواهد به او بگوید که ما دل مان نمی خواهد به این زودی به خانه ی سرد و نمناکش برگردیم تا او به سواری برود یا با دگمه های تلویزیون بازی کند. دلم می خواهد پدرم بگوید که می خواهیم بعد از غذا بستنی بخوریم و مردم را نگاه کنیم. در کوچه پس کوچه های هامبورگ پرسه بزنیم و معرکه بگیرها را نگاه کنیم. موقع آمدن به رستوران، مردم دور چند پسر جوان که در خیابان می رقصیدند جمع شده بودند. می خواهم من هم رقص مایکل جکسونی شان را ببینم. می خواهم بروم در بحر آدم هایی که مثل مجسمه بی حرکت ایستاده اند، ببینم بالاخره مژه می زنند یا نه.

ـ سیروس؟
به خود می آیم.
ـ کجایی؟ آقا می پرسن چی میل دارین؟
نمی دانم چی میل دارم. مهم نیست. گلویم خشک شده است. نفس هایم تند است.
مرد کافه چی فهرست غذا در دست، به من نگاه می کند.
ـ یک آب معدنی لطفاً.
به چهره ی مردی که روبه رویم نشسته است خیره می شوم. دنبال شباهتی با پدرم می گردم. نمی یابم. ابرها کنار رفته اند. آفتاب کم فروغی روی گوشه ی میز افتاده است، روی نیمی از چهره اش.
سرفه ای و این جمله که مثل سیلی به صورتم می خورد.
ـ ببین سیروس در اتفاقات بعد از مرگ پدرت من مسئول نیستم. همه ش زیر سر شمسی و کاوه بود.
از شنیدن اسم شان دلم آشوب می شود. دستم را انگار که می خواهم جلوی ضربه ی خاطرات را بگیرم، بالا می برم.
ـ تو رو خدا بس کن. گفتم که نمی خوام در این باره حرف بزنیم.
پایش را کنار میز دراز می کند. لبخند می زند.
ـ لازم نیست حرف بزنی. گوش کن.
آفتاب گرم تر شده، بساطش را کاملاً روی میز پهن کرده است. پالتویم را درمی آورم و روی صندلی لهستانی کنار دستم می گذارم.
به جلو خم می شود، انگار می خواهد اعترافی بکند.
ـ من حالم بعد از مرگ پدرت خیلی بد بود.
یاد چند خط ایمیلی که برایم نوشته بود می افتم. انقدر خوانده ام که از حفظم. «تازه از دیروز عمق فاجعه برایم واقعیت یافته است. چند روز در کنار بسترش و اشک ریختن بعد از آن گویا همه در رویا بوده است. از دیروز ظهر کاملاً درمانده و بی قرار گشته ام. الان هم که ساعت یک و نیم بعد از نصف شب است، سرگشته و بی تابم. در فقدان پدر و مادر همه اشک می ریزیم و غمگینیم. شاید در شعور باطن مان این فقدان ها در طی زندگی مان نقش بندی شده و برای چنین روزهایی ندانسته آمادگی روحی داشته ایم. ولی در فقدان نزدیکانی که خارج از نوبت اتفاق می افتد، هیچ گونه ابزار روحی برخورد با آن را نداریم. چگونه می توان باور کرد که تا آخر زندگی مان پدرت را دیگر نخواهیم دید. قربانت. عمو»
عمیق تر نگاهش می کنم، شاید احساسی را که هنگام نوشتن این چند خط داشت، جایی در چهره اش بازیابم.
مرد کافه چی روی میز دستمال می کشد. نوشیدنی را روی میز می گذارد و می رود.
ـ اصلاً نفهمیدم چرا یه هو جنگ شد؟ این ایمیل ها و بددهنی ها دلیلش چی بود؟ من که درش نقشی نداشتم.
بدون مژه زدن خیره نگاهش می کنم.
ابرویش را بالا می اندازد.

نظرات کاربران درباره کتاب دیروز خیلی دیره