فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مثل صورت سمیرا

کتاب مثل صورت سمیرا
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب مثل صورت سمیرا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مثل صورت سمیرا

موی کم پشت سیاه رنگی دارد و ابروهایش مثل دو رشته کوه سیاه بالای چشم‌هایش ایستاده‌اند. از این‌که به خاطر شکم بر آمده‌ام جایش را به من داده خوشحال می‌شوم، اما دیگر برای تشکر کردن دیر شده. پاهایم خسته است و وقتی فکر می‌کنم سنگینی‌ای که پاهایم تحمل می‌کند مجازی است، احساس تنفر می‌کنم. انگار خلأیی در وجودم پیدا می‌شود و احساس تنهایی آزارم می‌دهد. فکر می‌کنم درونم یک بادکنک بزرگ است که بر دیواره آن عکس تمام آدم‌های دنیا را چسبانده‌اند و می‌ترسم خراشی آن را بترکاند و من از ترس تهی شدن جان بدهم. حسین گفت: «دیگر توی خانه تنها نمی‌مانی، صبح تا شب با بچه مشغولی تا وقتی من برگردم.» خندیدم و دستم را روی شکمم گذاشتم. حسین سرش را جلو آورد: «بگذار صدایش را گوش کنم.» و گوشش را روی شکم من گذاشت. احساس کردم همه آرزوهایش برآورده شده و دیگر در دنیا آرزویی ندارد. وقتی سرش را بلند کرد، دستش را روی صورتم کشید: «خوشگل‌تر شدی حتما پسر است.» خوب یادم هست که از آن روز حرکت‌های بچه هم بیش‌تر شد، انگار او هم بیش‌تر مشتاق شده بود که هر چه بیش‌تر خودش را به ما نشان دهد. مردم با عجله این طرف و آن طرف می‌روند، انگار هر کس کار واجبی دارد که باید انجام دهد و اگر این‌طور باشد هیچ کاری برای آن‌ها که بعد به دنیا می‌آیند نمی‌ماند. روی تخت که خوابیده بودم، در اتاق باز بود و همه می‌رفتند و می‌آمدند، اما من عین خیالم نبود، فقط می‌خواستم یکی باشد و دیگران همه هیچ. فقط می‌خواستم صدای قلب کسی پوست مرا بشکافد و به گوش همه برسد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مثل صورت سمیرا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نیاز

از پله ها بالا می روم و سعی می کنم همه چیز را فراموش کنم، اما نمی توانم. یک آن مثل این که از هوای کثیف و شلوغی خیابان خلاص شده باشم، یک نفس عمیق می کشم، انگار نمی دانم که هوای مینی بوس هم مخلوط با همان دود و همان سر و صداهاست. تا تصمیم بگیرم روی کدام صندلی بنشینم مردی از روی صندلی اول بلند می شود و می گوید: «بفرمایید این جا، من می روم عقب.»
موی کم پشت سیاه رنگی دارد و ابروهایش مثل دو رشته کوه سیاه بالای چشم هایش ایستاده اند. از این که به خاطر شکم بر آمده ام جایش را به من داده خوشحال می شوم، اما دیگر برای تشکر کردن دیر شده. پاهایم خسته است و وقتی فکر می کنم سنگینی ای که پاهایم تحمل می کند مجازی است، احساس تنفر می کنم. انگار خلایی در وجودم پیدا می شود و احساس تنهایی آزارم می دهد. فکر می کنم درونم یک بادکنک بزرگ است که بر دیواره آن عکس تمام آدم های دنیا را چسبانده اند و می ترسم خراشی آن را بترکاند و من از ترس تهی شدن جان بدهم.
حسین گفت: «دیگر توی خانه تنها نمی مانی، صبح تا شب با بچه مشغولی تا وقتی من برگردم.»
خندیدم و دستم را روی شکمم گذاشتم.
حسین سرش را جلو آورد: «بگذار صدایش را گوش کنم.» و گوشش را روی شکم من گذاشت.
احساس کردم همه آرزوهایش برآورده شده و دیگر در دنیا آرزویی ندارد. وقتی سرش را بلند کرد، دستش را روی صورتم کشید: «خوشگل تر شدی حتما پسر است.»
خوب یادم هست که از آن روز حرکت های بچه هم بیش تر شد، انگار او هم بیش تر مشتاق شده بود که هر چه بیش تر خودش را به ما نشان دهد. مردم با عجله این طرف و آن طرف می روند، انگار هر کس کار واجبی دارد که باید انجام دهد و اگر این طور باشد هیچ کاری برای آن ها که بعد به دنیا می آیند نمی ماند. روی تخت که خوابیده بودم، در اتاق باز بود و همه می رفتند و می آمدند، اما من عین خیالم نبود، فقط می خواستم یکی باشد و دیگران همه هیچ. فقط می خواستم صدای قلب کسی پوست مرا بشکافد و به گوش همه برسد.
گفتم: «مدت هاست که تمرین فوتبال می کند.»
خانم دکتر گفت: «بگو ببینم جنین از هفته چندم حرکت را شروع می کند؟» و به یکی از آن دخترهای سفیدپوش نگاه کرد. دختر موی بوری داشت که از جلوی مقنعه اش بیرون ریخته بود. قشنگ می خندید و آدم را یاد خنده بچه ها می انداخت. دست هایش توی جیبش بود و کنار جیب روپوشش با خودکار آبی خط خطی شده بود: از «پایان ماه چهارم.»
مادر که شکمم را دیده بود گفت: «الان سه ماهه ای.»
حسین فوری بلند شد و گفت: «من باید تا شش ماه دیگر اتاق را از وسایل بچه پر کنم.»
مادر گفت: «حسین آقا، این روزها غذا درست کردن برای پری سخت است چون حالش به هم می خورد.»
«خودم نوکرش هم هستم.»
حسین خیلی خوب است. حیف که نتوانستم پندارهایش را به واقعیت بدل کنم. پدر و پسری وارد مینی بوس می شوند. پسرک نگاهی به من می اندازد. به او لبخند می زنم. از چشم هایش پیداست که دوست دارد کنار پنجره بنشیند. تعارفش می کنم. می خندد، اما به من نگاه نمی کند. کنارم می نشیند. مویش صاف و مشکی است اما لخت نیست، زبر است. همان طور نگاهش می کنم.
حسین می گوید: «نگاهت از آدم محبت می خواهد.» اما من حس می کنم بیش از آن که بخواهم، محبتی در وجودم هست که محل ابراز می خواهد. مینی بوس شلوغ می شود. بجز پدر پسرک چند نفر دیگر هم بالای سر ما می ایستند. ناراحتم. همیشه وقتی تو مینی بوس می نشینیم بدمان می آید کسی بالای سرمان بایستد. درست همان طور که وقتی ایستاده ایم از نشسته ها بیزاریم. تمام فضا را برای خود می خواهیم شاید برای آن که به خود ارزش دهیم یا ارزش هایی که از ما گرفته اند، جبران کنیم.
پسرک به من تکیه داده و از پنجره بیرون را نگاه می کند.
پدرش می گوید: «ببین روی تابلوی مغازه نوشته "پسر شجاع".»
لبخندی می زنم. دستی به موهایش می کشم. قبلاً همیشه دوست داشتم بچه ای با موی فرفری داشته باشم که وقتی نوازشش می کنم دستم میان موهایش فرو برود، اما حالا فکر می کنم موی صاف هم بد نیست، قشنگ است. پسر شجاع هم موی مجعدی دارد. قهرمان ها هیچ وقت قیافه آدم های عادی را ندارند. خوش به حال مادرهایشان. آهسته از زیر مانتو دستی به شکمم می کشم، نمی دانم که هست یا نه، خودم هم شک کرده ام.
حسین گفت: «هر چه زودتر بروی پرونده درست کنی بهتر است. موقع زایمان راحتی.»
مادر می گفت خیلی درد دارد. می گفت: «درد زایمان تمام گناه های زن را پاک می کند و کسی که سر زا بمیرد پاک به آسمان می رود.»
پسرک سر بر می گرداند و نگاهی به پدرش می اندازد. انگار می خواهد مطمئن شود که تنها نیست. «بیسکویت می خواهی؟»
ابروهایش را بالا می اندازد و سرش را می دزدد.
مادر گفت: «حتما هر جا می روی یک بیسکویتی چیزی با خودت ببر، نباید گرسنه بمانی، به بچه لطمه می خورد.»
حسین می گفت که همکارش برای زایمان چهارم زنش یک هفته مرخصی گرفته، بعد می خندید: «من یک ماه مرخصی می گیرم، به خاطر پسرم.» بعد مکث می کرد. می گفت: «دختر هم اگر باشد فرقی ندارد. خوب است.»
خیلی برایش مهم بود. حتی برای غریبه ها هم مهم است. مثلاً برای همین مردی که جایش را به من داد. انگار هر موجود تازه ای که می خواهد به دنیا بیاید، همه خود را موظف می دانند وسایل راحتی اش را فراهم کنند. اما هیچ کس به فکر زندگی های نیمه کاره ای که بدون توجه و امید مثل تفاله به گوشه اجتماع پرتاب شده اند، نیست.
پسرک برمی گردد و به من نگاه می کند: «ببین این جا خانه ماست، توی این کوچه.»
«اگر خانه تان این جا باشد که بابایت پیاده می شود.»
«به خدا همین جاست حالا می بینی.»
صدای پدرش بلند می شود: «آقا نگه دار.»
قبل از این که بلند شود یکدفعه می گوید: «حالا بیسکویت بده زود باش.»
هول می شوم. تند زیپ کیفم را باز می کنم، دو تا تکه بیسکویت در می آورم و به او می دهم. می گیرد و پشت سر پدرش بیرون می دود. صدایش را می شنوم. «بابا آن خانم به من بیسکویت داد.» صدایش شاد است. پیش خود می گویم: «نوش جانت، انشاءالله بزرگ شوی و قدر مادرت را بدانی.» چقدر خوب است که آدم مثل بچه ها ساده باشد و زود تصمیم بگیرد و بر زبان بیاورد. راحت و خوشبخت. مسافرها تو مینی بوس جابجا می شوند و چشمم به یک مادر و دختر می افتد. گوشه صورت دختربچه یک زخم هست که رویش را مرکورکرم زده اند. چقدر سنگدلی می خواهد که آدم بچه را به امان خدا رها کند که برود و زمین بخورد. مادر گوشه چادرش را به دهان گرفته و دست دخترش را از روی چادر تو دست گرفته. می گویم: «بفرمایید بنشینید.»
می خواهم بگویم لااقل بچه بنشیند. اما از خودم بدم می آید که شریک بچه های مردم باشم. دختر به مادرش می گوید: «امروز یک نقاشی خوشگل کشیدم. خانممان گفته بود خانه تان را بکشید. خیلی قشنگ کشیدم. تو و بابا را هم کشیدم، وقتی برسیم خانه نشانت می دهم. خب؟»
شاید او هم اگر بود، می توانست چهره مرا نقاشی کند. مرا با آن دو چشمی که روزی به قشنگی آن ها افتخار می کردم و حالا خالی از امید و تهی از هر نگاه آشناست. با دست هایش شاید دست مرا می گرفت. از من سوال می کرد. او را در بغل می گرفتم و می فشردم و او نام مرا صدا می کرد. هیچ وقت نمی گفت «پری» همیشه می گفت «مامان». بلند صدایم می کرد، آن قدر بلند که صدایش وجودم را پر می کرد و تا آسمان بالا می رفت.
خانم دکتر رو کرد به آن دختر سفیدپوش و پرسید: «احتمال حاملگی در سال اول ازدواج چقدر است؟» انگار گفت هشتاد درصد. نمی دانم، یادم رفته، اصلاً برایم فرقی نمی کند.
خانم دکتر گفت: «همراه نداری؟»
«نه.»
«شوهرت کجاست؟»
«اداره است.»
بعد دوباره پرسید: «همراه نداری؟»
«نه.»
لب هایش را جمع کرد و گفت: «بنشین.» انگار خودش را برای کار مهمی آماده می کرد. جواب آزمایش هنوز تو دستم بود. پرونده را نگاه می کرد: «مادرت چند تا زایمان داشت؟»
«شش تا.»
«خیلی دلت بچه می خواهد؟»
اول خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم. بعد یکدفعه گفتم: «خب معلوم است، خیلی.»
اخم کرد: «ولی خانم آزمایش شما منفی است.»
«یعنی چه؟»
مکث کرد: «خب یعنی...»
«بچه ام مرده؟»
«نه.»
بلافاصله گفت نه، شک نکرد. همین را می خواستم. اول از قیافه ای که به خود گرفته بود ترسیدم، اما بعد خندیدم: «می دانستم نمرده چون حرکت می کند.»
«ولی این دلیل نمی شود خانم، شما خیال می کنید.»
چیزی نگفتم، فقط نگاهش کردم. بعد لحنش عوض شد. انگار از گفتن آن حرف ها عاجز بود و فقط با سنگدلی ورق های کاغذ می شد آن ها را عین کلمات کتاب بازگو کرد.
«این یک عارضه است، یک خیال یا بهتر بگویم یک نیاز باعث می شود شما فکر کنی حامله ای. آن وقت شکمت بزرگ می شود و احساس می کنی بچه حرکت دارد. در حالی که فقط حرکت طبیعی روده هاست و اگر مدتی بگذرد می بینی که همه این ها از بین می رود چون اصلاً بچه ای وجود ندارد.»
مادر هم اگر این را می شنید تعجب می کرد چه رسد به من. حیف که با من نیامده بود تا خودش بشنود. نام "پریوش" نام خانوادگی "محمدی" سن "بیست و دو سال" تاریخ احتمالی زایمان؟ جلویش ضربدر زده بودند. انگار خط سیاهی روی پرونده ام خورده بود و تمام نوشته هایش باطل شده بود. مثل خود من و مثل بچه ام که از آن وقت کم تر تکان خورد و حالا احساس می کنم جایش را هوا گرفته است. هنوز هم دلم می خواهد دست های کوچکی تو دست هایم باشد و چشم های کوچکی به من نگاه کند و کسی به من بگوید «مامان.»
گفت: «حالا دیگر می توانی بروی.»
از کجا می دانست که می توانم، کجا بروم؟ چگونه آن خیال باطل را از ذهن حسین بیرون بکشم؟ بگویم حسین شاید بچه های دیگری هم باشند که بتوان نامی بر آنان گذاشت و با محبت صدایشان کرد. بگویم یک روز برویم پرورشگاه، بگویم مگر خود ما چه فرقی با آنان داریم؟ بگویم یا هیچ نگفته تنها بگریم.

پاییز ۶۷

شرایط متعارفی

دلم می خواست همان طور ساعت ها زیر پتو بمانم، به این طرف و آن طرف بچرخم و به صدای جیر جیر فنرهای تخت گوش کنم، تا این که بلند شوم، راه بیفتم بروم و قضیه را به عموی مهری بگویم. با خود می گفتم همین امروز وقتی برگشتم، می نشینم و چند تا طرح می کشم. طرح خانه هایی که لااقل سیم کشی درست و حسابی داشته باشد. آخر هر دانشمندی به تمرکز حواس احتیاج دارد! راستی این را کجا خوانده ام؟ در کتاب هنر چیست؟، نه در کتاب روان شناسی! تازگی ها دیگر چه کتابی خوانده ام؟ اعتماد به نفس. شاید هم از کسی شنیده باشم. اصلاً مثل این که استاد فرازی می گفت، آن روز که برف می آمد و ما می گفتیم: «زودتر کلاس را تمام کنید، برویم.» بعد تازه یکی از بچه ها از راه رسید، از سر و رویش آب می چکید، ایستاد دم در کلاس و گفت: «سلام.» خیلی خنده دار بود. راستی کدامشان بود؟ همان پسرک موفرفری که به او می گفتیم صندلی؟ مثل این که خودش بود. آخر او از صبح که می آید می نشیند روی
یک صندلی تا عصر که کلاس ها تمام بشود. اما بالاخره نفهمیدم از کجا شنیده ام که «هر دانشمندی به تمرکز حواس احتیاج دارد؟» آن وقت ها یک روز که از مدرسه برمی گشتیم، یکی از بچه ها پرسید: «اگر گفتید چرا تو شیمی غلظت را با حرف C نشان می دهند؟» من آن روز خیلی فکر کردم و بالاخره موقعی که داشتم زبان می خواندم لغتش را پیدا کردم. همان جا بود که فهمیدم تمرکز حواس داشتن هم مثل غلیظ شدن است. اما فردا که رفتم مدرسه به او بگویم، نیامده بود، گفتند تصادف کرده، خیلی بچه مظلومی بود.
مثل مهری که بچه ها همیشه او را دست می انداختند. هر وقت خبری می شد زینب می دوید بالای سکو و می گفت:
«کی باید برود خبر بدهد؟»
همه با هم صدا می زدند «فن کوئل.» خیلی جالب بود.
آخر پدربزرگش به او گفته بود: «هر وقت تو زندگی احساس ناراحتی زیادی کردی، به چیزهای خوب فکر کن و هر موقع دیدی خیلی خوشبختی کمی هم به فکر غم دیگران باش؛ مثل فن کوئل که وقتی میزانش می کنند روی بیست و پنج درجه، هوای گرم را خنک می کند و هوای سرد را گرم، تا درجه ثابت بماند.»
روی همین حساب بود که همه صدایش می زدیم فن کوئل. هفته پیش هم بچه ها در کلاس را محکم زدند به هم و شیشه بالای در خرد شد و ریخت زمین. همه در رفتند. مهری مجبور شد برود به تاسیسات خبر بدهد. حالا هم که من جای او را گرفته ام. کاش می توانستم چیزی تو ذهنم پیدا کنم که به خاطرش خوشحال بشوم. امروز یکی می گفت: «استاد ترکیب رفته سفر، حالا تا مدتی تعطیل هستیم.»
چقدر مایه خوشحالی است. این واحد هم واقعا بدترکیب شده. به قول بچه ها همان بهتر که مرده شوی ترکیب را ببرد. ترکیب یک، ترکیب دو، ترکیب سه. من هم که اگر غلیظ نباشم نمی توانم کار کنم. خط کش از دستم می افتد، تخته طراحی را تو اتوبوس جا می گذارم، اصلاً گاهی به آخر خط که می رسم یادم نمی آید برای چه سوار شده ام. اول ها خیلی حال درس خواندن داشتم، اما دیروز که استاد می گفت: «دانشجوها باید فعال باشند و شبانه روز کار کنند.» حسابی عصبانی شدم. آخر مگر من نبودم که خودم ترم اول موضوعی را مطرح کردم و به خاطر ارائه اش چند ماه سخت کار کردم؟ وقتی تمام شد و بردم پیش استاد نگاهی سرسری انداخت و گفت: «حالا نمی خواهد از خودتان چیز اختراع کنید.»
اما تا وقتی نروم و موضوع را نگویم خیالم راحت نمی شود. بهتر است زودتر خودم را خلاص کنم. مسئله مرگ و زندگی است. شوخی که نیست. چرخی در رختخواب زدم و به صدای فنرها گوش کردم. فنرها می گفتند:
«آب سماور جوشید. آب سماور جوشید.»
بهتر است خیلی ساده بروم و موضوع را بگویم. از در که وارد شدم، همان طبقه همکف، انتهای راهرو دست راست می روم توی اتاقش، نه، اول در می زنم، بعد می روم تو، در را هم می بندم. حتما همان جا نشسته، برایش توضیح می دهم که ظاهرا خیلی ساده است. او را برق گرفته، در حمام خوابگاه. با چراغ مطالعه.
یکی می گفت: «مگر رفته حمام درس بخواند؟»
«نه بابا، حمام چراغ سقفی نداشته، می فهمید؟ همین که همه جا دارند، نداشته. سیم کشی اش ناجور بوده، مجبور شده چراغ مطالعه را ببرد که چشمش ببیند و شامپو را خالی نکند تو دهنش. آن وقت آب ریخته روی چراغ، خواسته خاموش کند، او را برق گرفته، لابد این طوری بوده. کسی چه می داند؟»
مسئول خوابگاه هم که آمده بود رسیدگی، گفت: «اصلاً چرا شب رفته حمام؟ روز روشن می رفته.» در حالی که اگر خودش هم تو خوابگاه زندگی می کرد می دانست که «آب فقط از ساعت یک بعد از نیمه شب تا پنج صبح گرم است.»
دوباره غلت زدم: «آب سماور جوشید. آب سماور جوشید.»
کنار تشک را با دست بلند کردم و سرم را بردم آن زیر:
«ساکت بابا، جوشید که جوشید.» آدم باید حواسش به همه چیز باشد. اصلاً بهتر است بلند شوم چای درست کنم و آماده شوم. اما نه، اگر چای بخورم دوباره غلظتم کم می شود و حرارتم هم بالا می رود. باید فکر کنم ببینم چطور بهتر است که موضوع را بگویم. باید یک نقشه درست و حسابی بکشم. از نقشه کشی هم که بدم می آید. نمره ام هم حتما کم می شود. این طوری معدل آدم می آید پایین. آن وقت داداشم می گوید:
«من اگر وارد دانشگاه بشوم نمره کم تر از نوزده نمی گیرم.»
«برو بچه، هنوز خیلی مانده تا این چیزها را بفهمی. نوزده که خیلی خوب است، نُه اگر بگیری باید کلاهت را بیندازی هوا.»
دایم هم این و آن تو گوش آدم می گویند: خانه روی سر مردم خراب می کنی؟ حالا سال چندم هستی؟ راهرو بلدی بسازی؟ با قوطی حلبی کار می کنید یا با آجر؟ و از این حرف ها. همان استادمان خوب بود که روز اول به ما گفت:
«تو رشته شما بیست اصلاً نیست.»
حالا هم آن ها که طرح هایشان را از روی کتاب های خارجی کپی می گیرند و سر امتحان های کتبی هم فقط جزوه ها را حفظ می کنند نمره هایشان خیلی بهتر است. چشم هایم را بستم و پتو را روی سرم کشیدم. درست نمی دانستم او الان کجاست، فکر می کردم وقتی بلوز چهارخانه اش را تنش کردیم خیالش راحت شد. همیشه دوست داشت وقتی از حمام می آید، آن را بپوشد. شاید اگر سر تا پا سیاه بپوشم و بروم، خودبخود بفهمد. گرچه الان همه سیاه می پوشند. معنای خاصی ندارد. عموی مهری بی چاره از کجا می فهمد؟ بی خبر از همه جا نشسته توی اتاق کارش، آن وقت من می روم روبروی او می نشینم و در حالی که فکر می کند جزو ارباب رجوع های معمولی هستم، کمی حاشیه می روم و می گویم: «برادرزاده عزیزتان عمرش را داد به شما.»
اصلاً یکی نیست بگوید اگر عمری داشت خودش می کرد. این که می گویند داده به این، داده به آن، چه معنایی می دهد؟ اما این طور بهتر است که بچه ها گفتند به جای مسئولین دانشکده، خودمان خبر بدهیم. عموی مهری تازه وقتی بفهمد چطور می تواند به پدر و مادرش خبر دهد؟ از ناراحتی نزدیک است تمام پتو را بجوم. تازه صحبت جویدن شد یاد برنامه آن دفعه افتادم که باید چیزهای طبیعی را با اشیای مصنوعی مقایسه می کردیم. مثلاً دندان های خرگوش را با گاز انبر، تیر چراغ برق را با درخت. انسان، طبیعت، معماری. چه کارهایی از ما می خواهند! و آخر سر هم فقط باید خانه بسازیم، نه گاز انبر، نه دندان مصنوعی و نه حتی تیر چراغ برق. فقط خانه، یک لوکس، دو لوکس، دو در، سه در، با پارکینگ، بدون پارکینگ، قصر، دالان، هشتی، آلونک، خانه بهتر، زندگی راحت تر.
یادش به خیر، مهری تنها کسی بود که به خوابگاه می گفت «خانه.» بقیه خوابگاهی ها هر وقت صحبت می شود روی این کلمه تکیه می کنند، انگار از همه کسانی که خانه دارند طلبکارند. اما مهری همیشه کارمان که تمام می شد می گفت: «برویم خانه.» میوه هم می خرید می آورد. شیرینی خیلی دوست داشت. برای خودش تو خوابگاه جشن تولد می گرفت و همه بچه ها را دعوت می کرد.
دوباره غلت زدم. فنرها گفتند: «آب سماور جوشید.»
گفتم: «شما هم این قدر حرف های کهنه را تکرار نکنید. یک چیز تازه بگویید.»
و تصمیم گرفتم امروز هر طوری شده از این وضع رقت بار درآیم و بروم روی بیست و پنج درجه.

بهار ۶۸

نظرات کاربران درباره کتاب مثل صورت سمیرا