فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مفید در برابر باد شمالی

نسخه الکترونیک کتاب مفید در برابر باد شمالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مفید در برابر باد شمالی

چرا فکر می‌کنم که می‌توانم این را تشخیص بدهم؟ یک آدم سی‌ساله مجله لایکه را به طور پیوسته مطالعه نمی‌کند. سن متوسط خواننده‌های دائمی مجله لایکه تقریبا پنجاه سال است. اما شما جوان‌ترید چون از لحاظ شغلی با Homepage سر و کار دارید. این‌طوری امکان این وجود داشت که شما سی یا زیر سی سال داشته باشید. از طرف دیگر هیچ سی‌ساله‌ای ایمیل‌های دسته‌جمعی برای مشتری‌هایش نمی‌فرستد تا برای آن‌ها سال نو خوبی آرزو کند و همین‌طور اسم شما امی یعنی اِما است. من فقط سه تا اِما می‌شناسم، همه‌شون بیش‌تر از چهل سال دارند. با سی سال به آدم اِما نمی‌گویند و زیر بیست‌ساله‌ها جدیدا اِما نامیده می‌شوند، ولی شما زیر بیست سال نیستید، اگر بودید لغت‌هایی مثل «باحال»، «باکلاس»، «تاپ» یا نظایر آن را به کار می‌بردید. ضمنا رعایت نوشتن با حرف بزرگ و کوچک را نمی‌کردید و جملات را به طور کامل نمی‌نوشتید. (خلاصه‌نویسی می‌کردید.) و اصلاً کار بهتری داشتید از این‌که با یک پروفسور عاری از شوخ‌طبعی گپ بزنید که در عین حال برایتان جالب هم باشد که او شما را چندساله حدس می‌زند. یک چیز دیگر در مورد امی، آدم وقتی اسمش اِما است ولی جوان‌تر از آنچه است می‌نویسد، چون مثلاً خودش را خیلی جوان‌تر از آن حس می‌کند که است و به همین دلیل به جای اِما خودش را امی می‌نامد. خلاصه این‌که، امی روتنر عزیز: شما مثل سی‌ساله‌ها می‌نویسید ولی چهل و دو سال دارید، درسته؟ شماره کفشتان سی و شش است. قدکوتاه، ظریف و بسیار پر جنب و جوش، با موهای کوتاه تیره، و در موقع حرف زدن سرشار از احساسات می‌شوید، درسته؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مفید در برابر باد شمالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هشت دقیقه بعد
RE:
لئو لایکه شما مرد شیطانی هستید!!! خوب، حالا سعی کنید دلایل خوبی بیاورید برای این که به من توضیح بدهید چرا من باید مسن تر از آن باشم که می نویسم؟ یا دقیق تر: من چندساله می نویسم؟ من چندساله ام؟ بعد از جواب دادن به این سوال ها، بگویید ببینم شماره کفش من چند است؟
با محبت امی،
واقعا با شما خوش می گذرد.

چهل و پنج دقیقه بعد
AW:
شما سی ساله می نویسید، ولی حدودا چهل ساله اید، بگوییم چهل و دو.
چرا فکر می کنم که می توانم این را تشخیص بدهم؟ یک آدم سی ساله مجله لایکه را به طور پیوسته مطالعه نمی کند. سن متوسط خواننده های دائمی مجله لایکه تقریبا پنجاه سال است. اما شما جوان ترید چون از لحاظ شغلی با Homepage سر و کار دارید. این طوری امکان این وجود داشت که شما سی یا زیر سی سال داشته باشید. از طرف دیگر هیچ سی ساله ای ایمیل های دسته جمعی برای مشتری هایش نمی فرستد تا برای آن ها سال نو خوبی آرزو کند و همین طور اسم شما امی یعنی اِما است. من فقط سه تا اِما می شناسم، همه شون بیش تر از چهل سال دارند. با سی سال به آدم اِما نمی گویند و زیر بیست ساله ها جدیدا اِما نامیده می شوند، ولی شما زیر بیست سال نیستید، اگر بودید لغت هایی مثل «باحال»، «باکلاس»، «تاپ» یا نظایر آن را به کار می بردید. ضمنا رعایت نوشتن با حرف بزرگ و کوچک را نمی کردید و جملات را به طور کامل نمی نوشتید. (خلاصه نویسی می کردید.) و اصلاً کار بهتری داشتید از این که با یک پروفسور عاری از شوخ طبعی گپ بزنید که در عین حال برایتان جالب هم باشد که او شما را چندساله حدس می زند. یک چیز دیگر در مورد امی، آدم وقتی اسمش اِما است ولی جوان تر از آنچه است می نویسد، چون مثلاً خودش را خیلی جوان تر از آن حس می کند که است و به همین دلیل به جای اِما خودش را امی می نامد. خلاصه این که، امی روتنر عزیز: شما مثل سی ساله ها می نویسید ولی چهل و دو سال دارید، درسته؟ شماره کفشتان سی و شش است. قدکوتاه، ظریف و بسیار پر جنب و جوش، با موهای کوتاه تیره، و در موقع حرف زدن سرشار از احساسات می شوید، درسته؟
شب به خیر، لئو لایکه.

روز بعد
Subject:؟؟؟
خانم روتنر عزیز، به شما برخورد؟ ببینید، من که شما را نمی شناسم، از کجا باید بدانم شما چند سالتان است؟ شاید شما بیست یا شصت ساله اید. شاید قدتان صد و نود و وزنتان صد کیلوست. شاید شماره کفشتان چهل و شش باشد و به همین دلیل داده اید فقط سه جفت کفش برایتان دوخته اند و برای این که جفت چهارم را بتوانید بخرید، باید اشتراک مجله لایکه را فسخ می کردید و به مشتری های Homepageتان تبریک سال نو می فرستادید تا آن ها را راضی نگه دارید.
حالا لطفا عصبانی نباشید. حدس زدن برای من سرگرم کننده بود، من فقط چیزی سایه مانند از چهره شما در مقابل خودم دارم و سعی کردم آن را به شکل اغراق آمیزی برای شما شرح دهم. جدا نمی خواستم شما را برنجانم.
سلام های بامحبت، لئو لایکه.

دو ساعت بعد
RE:
پروفسور عزیز، از شوخ طبعیتان خوشم می آید، چیز نصفه نیمه ای از جدّیت مزمن و به همین خاطر کج و کوله!! فردا می نویسم. از حالا خوشحالم.
امی.

هفت دقیقه بعد
AW:
ممنون! حالا می توانم با خیال راحت بروم بخوابم. لئو.

روز بعد
:Subject رنجاندن
لئوی عزیز، لایکه را حذف می کنم. شما هم در عوض می توانید روتنر را فراموش کنید. من از ایمیل دیروز شما خیلی لذت بردم، آن را چندین بار خواندم. می خواهم شما را تحسین کنم. به نظرم بسیار جالب می آید که شما با انسانی قاتی می شوید که هرگز او را ندیده اید و احتمالاً هرگز هم نخواهید دید، هیچ انتظاری از او نمی توانید داشته باشید و نمی دانید آیا متقابلاً هم چنین بازخوردی خواهد داشت یا نه، این یک صفت غیرمعمول مردانه است و این خصوصیت شما برایم باارزش است. می خواستم در ابتدا این را گفته باشم. خوب حالا در مورد چند تا نکته:
۱) شما یک مشکل با ایمیل های دسته جمعی میلاد مسیح دارید، چطور به آن مبتلا شدید؟ ظاهرا مرگ آور است وقتی آدم به مناسبت میلاد مسیح و سال نو تبریک می گوید. خیلی خوب، به شما قول می دهم، هرگز دوباره این کار را نخواهم کرد! ضمنا به نظرم عجیب است که شما این تبریک ها را به سن و سال من ربط می دهید. اگر می گفتم میلاد مسیح مبارک و سال خوشی داشته باشید، ده سال جوان تر بودم؟
۲) ببخشید لئوی عزیز روان شناس زبان، اما این که خانمی که کلمات «باحال»، «دمت گرم» و... را به کار نمی برد امکان ندارد جوان تر از بیست سال باشد به نظرم یک کمی ناشناس و فرا پروفسورانه می آید. نه این که من حالا سعی می کنم طوری بنویسم که شما فکر کنید من جوان تر از بیست هستم ولی جدا آدم می تواند چنین چیزی را بداند؟
۳) پس بنابراین من مثل سی ساله ها می نویسم، اما شما می گویید که یک خانم سی ساله مجله لایکه نمی خواند. این را برایتان با کمال میل توضیح می دهم: من مجله لایکه را برای مادرم مشترک شده بودم. حالا چه می گویید؟ حالا من جوان تر از آن هستم که می نویسم؟
۴) با این سوال اساسی متاسفانه باید شما را تنها بگذارم چون یک قرار دارم. (دوره آموزشی کلاس رقص؟ سالن مانیکور؟ صرف چای و شیرینی؟ با خیال راحت یکی را انتخاب کنید.)
روز خوبی داشته باشید لئو!
امی.

سه دقیقه بعد
RE:
آهان، می خواستم مطلب دیگری را هم به شما بگویم، در مورد اندازه کفش زیاد هم بیراه نبود، شماره کفشم سی و هفت است. (ولی نیازی نیست که شما به من کفش هدیه بدهید، همه جورش را دارم.)

سه روز بعد
:Subject یک چیزی کم است
لئوی عزیز، وقتی شما سه روز به من نمی نویسید، من دو جور احساس دارم، ۱) تعجب می کنم ۲) یک چیزی کم دارم. هر دو ناخوشایندند. یک کاری بکنید! امی.

روز بعد
:Subject بالاخره فرستاده شد.
امی عزیز، برای دفاع از خودم به اطلاع می رسانم: من هر روز برایتان نوشتم، ولی فقط آن ها را نفرستادم و همه را یکباره پاک کردم. در حین گفتگوهایمان تقریبا به نکته تفکربرانگیزی برخوردم. شما، این یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت، کم کم دارید برای من جالب تر از آن می شوید که در چهارچوب گپ زدن ما می گنجد. و وقتی شما، این یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت از همین اول می دانید که: احتمالاً ما هیچ وقت همدیگر را نخواهیم دید، پس حتما هم حق دارید و من هم با شما همعقیده ام. به نظر من خیلی عاقلانه است که برای ما مشخص است که هرگز همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد. من نمی خواهم گفتگوهای ما در سطح یک آگهی برای آشنایی یا یک چت برای بحث و جدل نزول کند.
خوب، حالا بالاخره این ایمیل را می فرستم، تا شما، این یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت، حداقل یک چیزی از من در میل باکستان داشته باشید. (مهیج نیست، می دانم، آخر فقط یک جزئی است از آنچه می خواستم برایتان بنویسم.)
با محبت زیاد، لئو.

بیست و سه دقیقه بعد
RE:
آهان، یعنی این یک ذره لئوی روان شناس زبان نمی خواهد بداند این یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت چه شکلی است؟ لئو این را باور نمی کنم! هر مردی می خواهد بداند زنی که با او حرف می زند چه شکلی است. حتی می خواهد هرچه سریع تر این را بداند. چون تازه بعد از آن می داند آیا می خواهد باز هم با او حرف بزند یا نه، این طور نیست؟
صمیمانه، یک ذره امی با شماره کفش سی و هفت.

هشت دقیقه بعد
AW:
این بیش تر شبیه یک اختلال تنفسی است تا نوشتن، درسته؟
من اصلاً نباید بدانم شما چه شکلی هستید، وقتی شما به من این طور جواب هایی می دهید. من همین طوری هم شما را روبروی خودم دارم و به این دلیل احتیاجی هم به روان شناسی زبان ندارم، لئو.

بیست و یک دقیقه بعد
RE:
اشتباه می کنید، آقای لئو. خیلی هم با آرامش نوشتم. شما باید یک بار مرا ببینید، وقتی واقعا نفس نفس می زنم ببینید. ضمنا شما اصولاً تمایل دارید جواب سوال های من را ندهید، درسته؟ اما اجازه بدهید برگردم به ایمیل نوشتن امروز شما، چون حتی در آن جا هم هیچ چیز با هم جور درنمی آید.
۱) شما ایمیل می نویسید ولی نمی فرستید.
۲) شما شروع می کنید یواش یواش بیش تر از آنچه چهارچوب گپ زدن ما اجازه می دهد به من علاقه مند بشوید. یعنی چه؟ چهارچوب گفت و شنود ما نهایتا علاقه ای دوطرفه به انسانی کاملاً ناشناس نیست؟
۳) به نظر شما عاقلانه است، حتی خیلی خیلی عاقلانه است که ما هرگز همدیگر را نخواهیم دید. به تمایل و وابستگی شما به عقل و درایت حسودی ام می شود.
۴) شما بحث و جدل در چت روم نمی خواهید، پس چه؟ در مورد چه چیزی می خواهیم با هم حرف بزنیم، که شما یواش یواش بیش تر از آنچه چهارچوب گپ زدن ما اجازه می دهد به من علاقه مند نشوید.
۵) این که شما به هیچ کدام از سوال هایی که همین الآن مطرح کردم جواب ندهید، اصلاً هم غیرممکن نیست، ولی شما گفتید، ایمیلتان فقط بخشی بود از همه آنچه می خواستید به من بنویسید. بقیه اش را هم با خیال راحت بنویسید. از هر خط آن خوشحال می شوم و با کمال میل آن ها را می خوانم، امی.

پنج دقیقه بعد
AW:
امی عزیز، اگر شما ۱)، ۲)، ۳) و... ننویسید، خودتان نیستید. درسته؟ فردا بیش تر. شب خوش، لئو.

روز بعد
:Subject بدون موضوع
امی عزیز، حواستان است که ما مطلقا چیزی از همدیگر نمی دانیم؟ ما موجودات خیالی و انتزاعی می آفرینیم، تصاویر موهوم و خیالی از یکدیگر می سازیم. سوال هایی می کنیم که همه جذابیتشان به این است که جواب داده نشوند. سعی می کنیم کنجکاوی همدیگر را تحریک کنیم، این کنجکاوی را تشدید بدهیم، به این شکل که قاطعانه آن را ناکام کنیم. سعی می کنیم در لابلای سطور، لغات و در آینده حتما در بین حروف جوابمان را پیدا کنیم. با همه قوا سعی می کنیم دیگری را درست برآورد کنیم و همزمان با اهتمام زیاد مواظبیم که چیز مهمی را در مورد خودمان لو ندهیم. اصلاً چه چیزی مهم است؟ هیچ چیز. ما هنوز چیزی در مورد زندگیمان نگفتیم، هیچ چیزی که زندگی روزمره از آن ساخته شده، چیزی که شاید برای یکی از ما ممکن بود مهم باشد.
در فضای خالی از هوا (خلا) با هم ارتباط برقرار می کنیم. سریع به هم شغلمان را گفتیم، شما می توانید برای من یک Homepage قشنگ درست کنید، من هم در عوض یک نمودار روان شناسی زبان از شما ارائه بدهم. به خاطر یک مجله محلی کم محتوا می دانیم که هر دو در این شهر بزرگ زندگی می کنیم. اما غیر از این چه؟ هیچ. هیچ آدم دیگری دور و بر ما وجود ندارد؟ هیچ جا زندگی نمی کنیم، سنی نداریم، چهره ای نداریم. برای ما شب و روز معنی ندارد. ما در زمان زندگی نمی کنیم. فقط صفحه کامپیوترهایمان را داریم، هر کدام سرسخت و مرموز برای خودمان و یک سرگرمی مشترک: برای ما یک شخص کاملاً غریبه جالب است. «براوو.» تا جایی که به من مربوط می شود، و حالا می آیم سر اعترافات خودم: من به شما دیوانه وار علاقه مندم، امی عزیز. هرچند نمی دانم چرا، اما می دانم که دلیل کاملاً به خصوصی وجود دارد. همچنین می دانم که این علاقه نامعقول است، یک ملاقات حضوری (آشنایی) هرگز صورت نمی گیرد، مستقل از این که شما چه شکلی هستید، چند سالتان است، تا چه حدی از جذابیت همراه با وقار شما در ایمیل هایتان در یک ملاقات حضوری وجود خواهد داشت و چقدر از شوخی های بامزه نوشتاری شما در تارهای صوتی شما هم وجود دارد، در مردمک چشمتان، در گوشه های دهانتان و پره های دماغتان. این علاقه دیوانه وار فقط و فقط به یک میل باکس محدود است. هر تلاشی برای خروج از این محدوده احتمالاً به شکل تحقیرآمیزی شکست می خورد.

بیست و یک دقیقه بعد
RE:
لئوی عزیز، یکدفعه خیلی زیاد بود. شما حتما روزها حسابی وقت آزاد دارید یا این که این جزء کارتان حساب می شود؟ حقوق اضافه کاری می گیرید؟ می دانم که زبان تیزی دارم. اما فقط نوشتاری و فقط وقتی که مرددم. لئو، شما مرا به شک می اندازید. فقط از یک چیز مطمئنم: بله، من می خواهم که شما باز هم برای من ایمیل بنویسید (اگر برایتان مسئله ای نیست). اگر هنوز کاملاً آشکار و واضح نیست، پس یک بار دیگر امتحان می کنم: بله، من از لئو ایمیل می خواهم!!! ایمیل از لئو Leo! ایمیل از لئو! لطفا! من معتاد ایمیل های لئو هستم! حالا شما باید فورا بگویید، چرا شما بدون دلیل ولی به نوعی خاص به من علاقه مندید. من این را نمی فهمم ولی خیلی هیجان انگیز به نظر می آید. با محبت خیلی خیلی زیاد. امی (ایمیل آخری شما خیلی عالی بود، کاملاً خالی از مزاح، اما واقعا عالی).

دو روز بعد
:Subject میلاد مسیح مبارک
امی عزیز، من رسممان را می شکنم و امروز چیزی در مورد زندگی ام برایت تعریف می کنم. اسم او مارلنه بود. تا سه ماه قبل می نوشتم: اسم او مارلنه است. بعد از پنج سال «حال» بدون «آینده» بالاخره... (از جزئیات رابطه مان صرف نظر می کنم). قشنگی اش به همیشه از سر نو شروع کردن بود چون ما هر دو با اشتیاق زیاد از نو شروع می کردیم، هر چند ماه یک بار این کار را انجام می دادیم. ما همیشه عشق بزرگ زندگی یکدیگر بودیم، اما نه وقتی که با هم بودیم، فقط وقتی که سعی می کردیم دوباره با هم باشیم. (دوباره با هم آشتی کنیم.) آره، و در پاییز بالاخره وقتش رسیده بود: او یکی دیگر را پیدا کرده بود که فکر می کرد می تواند با او بماند، نه این که فقط با هم رابطه ای داشته باشند (هرچند او خلبان یکی از خطوط هوایی اسپانیایی بود ولی بالاخره دیگر) وقتی من فهمیدم، یک مرتبه آن چنان مصمم بودم که مارلنه زن زندگی من است، همانی که باید هر کاری به خاطرش می کردم که از دستش ندهم. من هفته ها سعی کردم و حتی بیش از آنچه ممکن بود (این جا هم از جزئیات صرف نظر می کنم) و او هم واقعا کم مانده بود به من و به هر دومان آخرین شانس را بدهد: ــ کریسمس در پاریس ــ می توانی راحت به من بخندی امی، من قصد داشتم آن جا از او تقاضای ازدواج کنم. من احمق. او فقط منتظر برگشت پرواز اسپانیایی بود، تا حقیقت را در مورد من و پاریس به او بگوید، به نظرش، این را به او مدیون بود. احساس بدی داشتم، بد. وقتی در باره مارلنه و این خلبان فکر می کردم یک «ایرباس» اسپانیایی در شکم داشتم.
روز نوزده دسامبر بود. بعدازظهر حتی نه یک تماس تلفنی فقط یک ایمیل فاجعه آمیز از او دریافت کردم: لئو متاسفم، من نمی توانم، پاریس دوباره فقط یک دروغ خواهد بود. لطفا مرا ببخش! (لغت به لغت همین طور بود.) من فورا نوشتم: مارلنه، من می خواهم با تو ازدواج کنم. من تصمیم خودم را گرفته ام. من می خواهم همیشه با تو باشم. حالا می دانم که می توانم. ما مال همدیگریم. فقط یک بار آخر به من اطمینان کن. لطفا بگذار در مورد همه چیز در پاریس صحبت کنیم. لطفا به پاریس بگو بله. آره، و سپس منتظر جواب ماندم، یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت. در طول این زمان هر بیست دقیقه با میل باکس کر و لال او گفتگو می کردم، نامه های عاشقانه قدیمی در کامپیوترم را خواندم، عکس های دیجیتال عاشقانه مان را که بدون استثناء در طی سفرهای متعدد آشتی کنانمان گرفته شده بودند، نگاه کردم و سپس مثل دیوانه ها به صفحه کامپیوتر زل زدم. زندگی من به عبارت دیگر، ادامه زندگی من به مارلنه وابسته بود. به این صدای کوتاه و بدون احساس، و تصویر مسخره یک پاکت نامه کوچک وقتی پیغام جدیدی می رسید.
من برای خودم یک طول مدت عذاب تا ساعت بیست و یک تعیین کردم. اگر تا آن زمان از مارلنه خبری نمی شد، پاریس و آخرین فرصت ما از دست رفته بود. ساعت بیست و پنجاه و هفت دقیقه بود و ناگهان: یک زنگ، یک پاکت نامه کوچک (یک شوک الکتریکی، یک حمله قلبی) یک پیغام. برای چند ثانیه چشم هایم را می بندم، همه ته مانده ناچیز افکار مثبتم را جمع می کنم، خود را روی پیغامی که دلواپسش بودم متمرکز می کنم، جواب مثبت مارلنه در مورد سفر دونفره به پاریس، یک زندگی مشترک برای همیشه با او. چشم هایم را می گشایم و پیغام را باز می کنم و می خوانم: «کریسمس مبارک، سال خوبی را برایتان آرزو می کنم، امی روتنر.» این هم در مورد «ایمیل دسته جمعی دیوانه کننده تبریک کریسمس». شب خوش، لئو.

دو ساعت بعد
RE:
لئوی عزیز، این یک قصه خوب استثنائی است. من تقریبا مفتخرم که این چنین سرنوشت گونه در این بازی هستم. امیدوارم واقف به این باشید که شما برای من، «موجود خیالی و انتزاعیتان»، «تصویر ساخته تخیلاتتان» همین حالا؛ یک چیز خارق العاده از خودتان را بازگو کردید. امروز خسته تر از آنم که بتوانم چیز مفیدی در این مورد بگویم. اما فردا یک تحلیل درست و حسابی از من دریافت می کنید، با اجازه شما. خوب بخوابید، و خواب های به دردبخور ببینید. پیشنهاد می کنم خواب مارلنه را نبینید.
امی.

روز بعد
:Subject مارلنه
صبح به خیر لئو. اجازه دارم با شما یک کمی سختگیر باشم؟
۱) خوب، شما مردی هستید که یک زن برایش فقط در ابتدا و در انتها جالب است: وقتی می خواهد او را به دست آورد و کمی قبل از آن که برای آخرین بار او را از دست بدهد. زمان در این میان ــ زمان با هم بودن ــ برای شما خسته کننده یا سخت است. درست است؟
۲) شما این بار به شکل معجزه آسایی مجرد باقی ماندید، اما برای این که خلبانی اسپانیایی را از تخت دوست تقریبا سابقتان بیرون بکشید، داشتید یک بار تا پای عقدکنان می رفتید. این بیش تر حاصل کم احترامی به عقد ازدواج می باشد. درست است؟
۳) شما یک بار قبلاً ازدواج کرده بودید، درست است؟
۴) من شما را در مقابل خودم مجسم می کنم، که چطوری با دلداری دادن خودتان، نامه های عاشقانه و عکس های قدیمی را نگاه می کنید، به جای آن که کاری بکنید، کاری که یک زن بتواند تصور کند که در شما آرزویی نهان برای چیزی دائمی و پرواز عشق به سوی این مقصد وجود دارد.
۵) آره، و بعد ایمیل های تصادفی من وارد میل باکس بودن و نبودن شما می شوند. انگار که من در بهترین نقطه زمانی بالاخره چیزی را بیان کردم که مارلنه خیلی سال پیش باید گفته بود. لئو، همه چیز تمام شده، اصلاً هیچ وقت شروع نشده بود! یا با لغاتی دیگر، پیچیده تر، شاعرانه تر، دلنشین تر: کریسمس مبارک، سال خوبی را برایتان آرزو می کنم، امی روتنر.
۶) اما حالا، لئوی عزیز، شما یک ژست درست و حسابی می گیرید. به مارلنه جواب می دهید. به او به خاطر تصمیمش تبریک می گویید: مارلنه تو حق داری، همه چیز تمام شده، چون اصلاً هیچ وقت شروع نشده بود! یا با لغاتی دیگر، پیچیده تر، با انرژی تر، قوی تر: امی. ر عزیز، هرچند که ما همدیگر را تقریبا اصلاً نمی شناسیم. با وجود این از شما به خاطر ایمیل های دسته جمعی صمیمانه متشکرم! شما باید بدانید: من ایمیل های دسته جمعی را در حدودی دوست دارم که خودم به آن حدود متعلق نیستم. با سلام های دوستانه، لئو لایکه.
لئوی عزیز، شما یک بازنده تحسین برانگیز، اصیل و باسلیقه هستید.
۷) حالا سوال آخر من: هنوز هم می خواهید که من برایتان ایمیل بنویسم؟
قبل ازظهر دوشنبه خوبی داشته باشید، امی.

دو ساعت بعد
AW:
ظهربه خیر، امی!
راجع به ۱) تقصیر من نیست که شما را به یاد مردی می اندازم که آشکارا شما را با خونسردی همان طور که در شماره یک توضیح داده اید مایوس کرده است. لطفا خیال نکنید من را بیش تر از آنچه می توانید، می شناسید. (شما اصلاً نمی توانید مرا بشناسید.)
راجع به ۲) تا آن جایی که به آخرین عذر و بهانه من در مورد این قول ازدواج مربوط می شود: جز این که به خودم مثل احمق های صددرصد فحش و ناسزا بگویم، کاری نمی توانم بکنم. اما «امی» زخم زبان زن با شماره کفش سی و هفت به منظور نجات شرف و حرمت عقد ازدواج کمی هم به آن اضافه می کند، احتمالاً با چشم های بسته و دهان کف کرده.
راجع به ۳) متاسفم، من تا به حال هرگز ازدواج نکرده ام، شما چطور؟ چندین بار، درست است؟
راجع به ۴) باز هم برمی گردم به مورد شماره ۱ و مردی که من باعث می شوم به یاد او بیفتید، مردی که واقعیت از او سبقت گرفته ولی او ترجیحا به جای این که دائما عشق خود را به شما اثبات کند نامه های عاشقانه قدیمی را می خواند. شاید هم مردان متعددی در زندگی شما وجود داشته اند.
راجع به ۵) بله، لحظه ای که تبریک کریسمس شما رسید، حس کردم که مارلنه را از دست داده ام.
راجع به ۷) آره بابا، فقط به من بنویسید. همه یاس و ناامیدی روحی مرتبط با مردها را که روی هم جمع شده بنویسید. بی پروا، حق به جانب، بی رحم و بدخواه باشید.
بعدازظهر دوشنبه خوبی داشته باشید، لئو.

یازده دقیقه بعد
RE:
آهان! آزرده تان کردم. این قصد را نداشتم. خیال کردم می توانید تحمل کنید. این جا دیگر از شما بیش از حد توقع کردم. می خواهم با خودم خلوت کنم.
شب به خیر، امی.
بعدالتحریر: در مورد شماره ۳) من تا به حال فقط یک بار ازدواج کرده ام. ــ و هنوز هم متاهلم.

به روح پاک پدر و قلب مهربان مادرم

شهلا پیام

فصل اول

پانزدهم ژانویه
:Subject پس گرفتن سفارش
من می خواهم قرارداد اشتراکم را فسخ کنم، آیا از این طریق امکان دارد؟
با سلام های دوستانه، ا. روتنر.

هجده روز بعد
:Subject پس گرفتن سفارش
من می خواهم اشتراکم را فسخ کنم، توسط ایمیل امکان دارد؟
خواهش می کنم کوتاه جواب دهید.
با سلام های دوستانه، ا. روتنر.

سی و سه روز بعد
:Subject پس گرفتن سفارش
خانم ها و آقایان محترم انتشارات لایکه، اگر هدف از بی توجهی مصرانه شما به تلاش های من برای فسخ اشتراک مجلات شما (که متاسفانه از نظر کیفیت مدام پایین می آید)، به فروش رساندن مجلاتتان است، با تاسف به اطلاعتان می رسانم: من دیگر پرداخت نخواهم کرد.
با سلام های دوستانه، ا. روتنر.

هشت دقیقه بعد
AW:
شما اشتباه گرفته اید.
آدرس ایمیل من شخصی است. woerter@leike.com
شما با woerter@like.com کار دارید.
شما سومین نفری هستید که می خواهد سفارشش را پس بگیرد.
این مجله حتما خیلی بد شده است.

پنج دقیقه بعد
RE:
آره، ببخشید! و متشکر برای توضیح.
خدانگهدار، ا. ر.

نُه ماه بعد
:Subject بدون موضوع
میلاد مسیح مبارک، سال خوبی را برایتان آرزو می کنم.
امی روتنر

دو دقیقه بعد
AW:
امی روتنر عزیز ما تقریبا اصلاً همدیگر را نمی شناسیم. با وجود این به خاطر ایمیل «دسته جمعی» صمیمانه و بسیار خاص شما متشکرم. شما باید بدانید که: من از ایمیل های دسته جمعی برای گروه بزرگی که خودم به آن ها تعلق ندارم خوشم می آید.
با سلام های دوستانه، لئو لایکه.

هجده دقیقه بعد
RE:
به خاطر مزاحمت کتبی ببخشید،
شما اشتباها در لیست مشتری های من قرار گرفته اید، چون من چند ماه پیش می خواستم یک اشتراک را فسخ کنم و به طور غیر عمد به ایمیل شما برخورده بودم، من فورا آدرس شما را حذف می کنم.
بعدالتحریر: اگر فرمول بندی بهتری برای تبریک «تولد مسیح و شروع سال نو» به نظرتان می رسد، لطفا به من هم اطلاع دهید.
ا. روتنر

شش دقیقه بعد
AW:
برایتان جشن خوشایندی آرزو می کنم و خوشحالم که سالی را پیش رو دارید که یکی از بهترین سال های دهه هفتم عمرتان محسوب می شود و چنانچه گهگاهی روزهای بدی هم داشتید، با خیال راحت و اشتباها می توانید حق اشتراک مجله تان را توسط من پس بدهید.
لئو لایکه

سه دقیقه بعد
RE:
تحت تاثیر قرار گرفتم.
سلام های محبت آمیز، ا. ر.

سی و هشت روز بعد
:Subject هیچ پولی!
مدیریت محترم انتشارات لایکه، من اشتراکم با مجله شما را سه مرتبه کتبی و دو بار تلفنی (توسط خانمی فکر می کنم به نام «هان») فسخ کرده ام. اگر شما مجله تان را همچنان می فرستید، از نظر من شما این کار را برای سرگرمی انجام می دهید و صورتحساب به مبلغ ۱۸۶ یورو را هم برای یادگاری با کمال میل نگه می دارم. اما روی این حساب هم نکنید که من حتی یک یورو به شما پرداخت کنم.
با احترامات فراوان، امی روتنر.

دو ساعت بعد
AW:
خانم روتنر عزیز، عمدا این کار را انجام می دهید؟ یا روزهای بدی داشته اید؟
با سلام های دوستانه، لئو لایکه.

پانزده دقیقه بعد
RE:
آقای لایکه عزیز، من جدا بسیار شرمنده ام. متاسفانه من یک اشتباه مزمن تایپی دارم. وقتی سریع می نویسم همیشه وقتی یک «I» می نویسم هر دو انگشتان وسطی من روی صفحه تایپ با یکدیگر می جنگند. انگشت چپ می خواهد همیشه سریع تر از راست باشد. من در واقع مادرزادی چپ دست بوده ام، که در مدرسه به اجبار راست دست شده ام. دست چپ این را تا به امروز نبخشیده، همیشه با انگشت میانی «E» را سریع تر، قبل از آن که دست راست «I» را تایپ کند، در آن میان جا می دهد. مزاحمت من را ببخشید لطفا، احتمالاً دیگر پیش نخواهد آمد.
شب خوبی داشته باشید، امی روتنر.

چهار دقیقه بعد
AW:
خانم روتنر عزیز، اجازه دارم سوالی از شما بکنم؟
و این هم سوال دوم: شما چقدر زمان برای تشریح اشتباه تایپی «Ei» صرف کردید؟
سلام های دوستانه، لئو لایکه.

سه دقیقه بعد
RE:
دو سوال متقابل:
شما چقدر زمان حدس می زنید؟
و چرا می پرسید؟

هشت دقیقه بعد
AW:
من حدس می زنم شما بیش تر از بیست ثانیه لازم نداشته اید. به این مناسبت به شما تبریک می گویم: در کوتاه ترین مدت موفق به یک گزارش بی عیب و نقص شده اید که مرا به خنده انداخت و این کار را امشب هیچ کس و هیچ چیزی نمی توانست بکند.
در جواب به سوال دوم شما، چرا می پرسم: از لحاظ شغلی در حال حاضر با زبان «ایمیل» سر و کار دارم. و یک بار دیگر می پرسم نه بیش تر از بیست ثانیه، درسته؟

سه دقیقه بعد
RE:
آهان، شما از لحاظ شغلی با «ایمیل» سر و کار دارید. هیجان انگیز به نظر می رسد، با این اوصاف من خودم را در حال حاضر مثل یک شخص مورد آزمایش حس می کنم. ولی فرقی نمی کند. راستی شما یک Homepageدارید؟ اگر ندارید، می خواهید یکی داشته باشید؟ اگر دارید، می خواهید یکی بهتر داشته باشید؟ من تقریبا از لحاظ شغلی با Homepage سر و کار دارم. (تا این جا فقط ده ثانیه لازم داشتم). در مورد ایمیل بی سر و ته من در مورد تایپ «E» قبل از «I» متاسفانه کاملاً خودتان را دست بالا گرفته اید. این ایمیل سه دقیقه از عمر مرا گرفت. حداقل، حالا می دانم به چه دردی خورد. حالا فقط یک چیز دیگر را می خواستم بدانم: چرا شما فکر کردید که من برای ایمیل E قبل I فقط بیست ثانیه نیاز داشتم؟ و قبل از آن که بالاخره شما را برای همیشه راحت بگذارم (مگر این که دوباره انتشارات لایکه یک صورتحساب پرداخت برایم بفرستد)، یک چیز دیگری هم برایم جالب است. شما در بالا می نویسید: «اجازه دارم ازتون یک چیزی بپرسم؟» و این هم سوال دوم: «شما چقدر برای تایپ ایمیل...» حالا من دو تا سوال از شما دارم. اول: شما چقدر برای این تکه بامزه زمان لازم داشتید؟ دوم: این از شوخ طبعی شماست؟

یک ساعت و نیم بعد
AW:
خانم روتنر ناشناس عزیز، من جوابتان را فردا می دهم و الآن کامپیوترم را خاموش می کنم.
شب به خیر، لئو لایکه.

چهار روز بعد
:Subject سوال های جواب داده نشده.
خانم روتنر عزیز، ببخشید که من کمی دیر برایتان می نویسم، در حال حاضر اوضاع من کمی به هم ریخته است. شما می خواستید بدانید چرا من به اشتباه فکر می کردم که شما برای توضیح مشکل تایپی «Ei» حداکثر بیست ثانیه لازم داشته اید. ببخشید اما انگار ایمیل های شما فوران کرده بود. من می توانم قسم بخورم که شما فردی هستید که تندتند حرف می زند و می نویسد، یک آدم پر جنب و جوش، که روند کارهای روزمره برایش هرگز به قدر کافی سریع نیستند. وقتی من ایمیل های شما را می خوانم، هیچ مکثی در آن ها نمی توانم پیدا کنم. از لحاظ سرعت و لحن با انگیزه ای بالا، بدون وقفه، پرانرژی، روان و حتی تا حدی هیجانزده به نظر می آیند. کسی با فشار خون پایین هرگز مثل شما نمی نویسد. به نظرم، افکار فی البداهه شما بدون وقفه در متن هایتان جاری می شوند و همزمان یک تسلط خوب به زبان، بازی ماهرانه و چالاک با لغات. اما وقتی شما می گویید که برای ایمیل «Ei» بیش از سه دقیقه وقت لازم داشته اید، پس حتما من تصور اشتباهی از شما داشته ام.
شما متاسفانه در مورد شوخ طبعی ام پرسیدید. این یک فصل غم انگیز است. برای این که انسان بتواند شوخ طبع باشد، باید کمی مزاح در خود سراغ داشته باشد. راستش: در حال حاضر من خودم را کاملاً خالی از مزاح احساس می کنم. وقتی به روزها و هفته های گذشته نظری می اندازم، خندیدن فراموشم می شود. اما این قصه شخصی من است و ربطی به این جا ندارد. در هر صورت به خاطر نشاط بخشی شما متشکرم. با شما گپ زدن فوق العاده مطلوب بود. فکر کنم همه سوالات شما خوب یا بد جواب داده شدند. اگر بار دیگر شما اتفاقا به آدرس من بنویسید، خوشحال می شوم. فقط لطفا این قراردادتان را با مجله لایکه درست و حسابی فسخ کنید، کم کم اعصاب من را به هم می ریزد. یا این که من باید این کار را برایتان انجام دهم.
سلام های محبت آمیز، لئو لایکه.

چهل دقیقه بعد
AW:
آقای لایکه عزیز، من می خواهم برایتان چیزی را اعتراف کنم: من برای ایمیل E قبل از I واقعا بیش تر از بیست ثانیه وقت لازم نداشتم. فقط عصبانی شدم که شما تصور کردید که من همین طوری یک چیزی می نویسم. حق با شما بود ولی شما نباید این را می فهمیدید (قبل از این که من گفته باشم) خیلی خوب، حتی اگر در حال حاضر شما حوصله مزاح ندارید، ولی به خوبی از ایمیل سر در می آورید. تحت تاثیر قرار گرفتم که شما من را این قدر دقیق برآورد کردید! شما پروفسور زبان آلمانی هستید؟
سلام های محبت آمیز، امی روتنر پر جنب و جوش.

هجده روز بعد
:Subjectسلام
آقای لایکه فقط می خواستم به شما بگویم که از انتشارات لایکه دیگر مجله ای برایم نمی فرستند. شما اعتراض کردید؟
راستی شما هم می توانید یک دفعه بنویسید. مثلاً من هنوز نمی دانم، آیا شما پروفسورید؟ در هر صورت گوگل شما را نمی شناسد یا این که خوب می داند چطور شما را پنهان کند.
ضمنا مزاحتان بهتر شد؟ هر طور باشد فصل جشن و کارناوال است. آن جا دیگر شما عملاً رقیبی ندارید.
سلام های محبت آمیز، امی روتنر.

دو ساعت بعد
AW:
خانم روتنر عزیز، چه خوب که شما برای من می نویسید، دلم برایتان تنگ شده بود. کم مانده بود برای خودم یک مجله لایکه مشترک بشوم. (توجه: مزاح تازه جوانه زده) و شما واقعا در مورد من در گوگل جستجو کردید؟ این دیگر تحسین آمیز است. این که من از نظر شما می توانستم پروفسور باشم، راستش را بگویم کم تر برایم جالب است. به نظر شما من کیسه گونی کهنه ای هستم انعطاف ناپذیر، سختگیر، نکته سنج و عقل کل.
در حال حاضر، من سعی نمی کنم با تمام قوا خلاف این را ثابت کنم، چون نامطبوع و آزاردهنده است. احتمالاً در حال حاضر من پیرتر از آن می نویسم که هستم. ضمنا من مشاور ارتباطات و دستیار روان شناسی زبان در دانشگاه هستم. ما در مورد تاثیر ایمیل روی رفتار زبانی و از آن مهم تر و جالب تر در مورد ایمیل به منزله وسیله انتقال احساسات و عواطف تحقیق می کنیم. به همین دلیل تمایل به بحث و جدل دارم. اما قول می دهم که به زودی دست از این کار بردارم.
کارناوال خوبی داشته باشید!
با محبت زیاد، لئو لایکه.

بیست و دو دقیقه بعد
RE:
آقای روان شناس زبان عزیز، حالا من شما را امتحان می کنم:
فکر می کنید کدام یک از جمله های شما که همین الآن دریافت کردم از همه برایم جالب تر بود به حدی که فورا یک سوال در موردش باید مطرح می کردم؟ یک راهنمایی خوب: در مورد مزاح شما: جمله شما «کم مانده بود برای خودم یک مجله لایکه مشترک بشوم»، به نظرم دریچه امیدی آمد. با توضیح اضافه تان (توجه: مزاح تازه جوانه زده) متاسفانه همه چیز را خراب کردید، خیلی راحت باشید. آشکارا هر دوی ما استعداد مزاح و شوخ طبعی نداریم! اما راحت به من اطمینان کنید که طعنه های شما را تشخیص می دهم و از فرستادن صورتک های خنده دار صرف نظر کنید!
با محبت زیاد،
برای من گپ زدن با شما مطبوع است، امی روتنر.

ده دقیقه بعد
AW:
امی روتنر عزیز، ممنون به خاطر پیشنهادهای خنده آور شما. آخرش شما از من یک مرد بامزه می سازید. تشکر بیش تر به خاطر امتحان شما! به من این فرصت را می دهد تا به شما نشان دهم که من یک پروفسور خودخواه پیر نیستم، اگر بودم، پس باید حدس می زدم که جالب ترین جمله برای شما «ما در حال حاضر در مورد ایمیل به منزله وسیله انتقال احساسات و عواطف تحقیق می کنیم» باشد. و سوءظن من: شما جوان تر از آن هستید که می نویسید. این اجبارا برای شما یک سوال را مطرح می کند: چرا او خیال می کند که این را می داند؟ و او مرا چندساله حدس می زند؟ درست می گویم؟

نظرات کاربران درباره کتاب مفید در برابر باد شمالی

لذت محض و بی‌وقفه
در 2 هفته پیش توسط
کتابی عالی شخصیت پردازی فوق العاده و شوک غیر قابل باور انتهای کتاب
در 2 ماه پیش توسط
کافیه صفحه‌ی اول رو بخونین :)
در 3 ماه پیش توسط
واقعا جالب بود. مضمون ایمیلها فوق العاده بودند.اما در انتها به طرز غریبی احساس غم و اندوه کردم.
در 6 ماه پیش توسط
بینظیره مطمئن باشید مجددااین کتاب رو خواهید خوند و بیشتر کیف میکنید از خوندنش من دنبال کتابی مشابه این کتاب در همین سبک و سیاق هستم که در خلال گفت و گو با جنبه های جدید از شخصیت خودت و بقیه اشنا بشیید کسی پیشنهادی نداره؟
در 7 ماه پیش توسط