فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پیرزنی که در چرخ و فلک زندگی می‌کرد

نسخه الکترونیک کتاب پیرزنی که در چرخ و فلک زندگی می‌کرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پیرزنی که در چرخ و فلک زندگی می‌کرد

زیرلب گفت: «چرخ و فلک! این یک چرخ و فلک است!»
و به حیوان‌هایی که با میله‌های مارپیچ فلزی به چرخ و فلک وصل بودند، نگاه کرد. اشتباه نمی‌کرد. یک چرخ و فلک واقعی و قدیمی بود. اما، آن‌جا چه می‌کرد؟ دورتادورش را علف و چمن پوشانده بودند و کمی هم کج بود. "جو" با خودش فکر کرد: این چرخ و فلک سال‌هاست که این‌جاست.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پیرزنی که در چرخ و فلک زندگی می‌کرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

صبح روز شنبه، جو از خانه بیرون آمد. او همیشه روزهای شنبه برای ماجراجویی بیرون می رفت. پدرش صاحب رستورانی به اسم «تونی ها» بود و عمه نینا و مادر جو هم آن جا کار می کردند. شنبه، شلوغ ترین روزِ رستوران و بهترین روزِ جو برای کشف و جست وجو بود.



به کمربند جو، یک قطب نما، یک بطری پلاستیکی آب و کیف پول کوچکی با یک سکه ی ده پنی وصل بود. سکه را برای استفاده از تلفن عمومی با خودش می برد تا اگر راه را گم کرد، به خانه زنگ بزند. اما هیچ وقت گم نشده بود. پدرش، خیابان و کوچه ی خانه را روی نقشه به او نشان داده بود. جو هم آن قدر از نقشه خوشش می آمد که روی تمام دیوارهای اتاقش نقشه ای چسبانده بود.
جو درِ خانه را با دقت قفل کرد. کلید را توی صندوق پست انداخت و از پله ها پایین رفت. تابستان بود و هوا گرمای دلپذیری داشت. جو هوا را بو کرد، چه قدر خوشبو بود! درخت باغچه ی همسایه پر از گل های سفید بود. شاخه های درخت، درست بالای پیاده رو آویزان بودند. جو در حالی که از زیر شاخه ها عبور می کرد، به بالا نگاه کرد و خوب بو کشید. آه، عطر گل ها به اندازه ی بوی عطر عمه نینا تند بود. جو احساس کرد امروز تمام دنیا کمی عجیب شده است. امروز برای ماجراجویی یک روز عالی بود.



وقتی به خیابان رسید، منتظر مرد سبز چراغ راهنما شد تا بدون خطر از خیابان عبور کند. چراغ که سبز شد با قدم های بلند حرکت کرد. در طول راه از تمام دیوارهای کوتاه می پرید و با دستان باز درست مثل یک هواپیما، روی لبه ی آن ها راه می رفت. توی جوی آب یک قوطی کهنه پیدا کرد و تمام مسیر پیاده رو به آن لگد زد. صدای جالبی می داد: بینگل، بنگل، بونگ! جو گربه ای نارنجی را که روی دیوار لم داده بود، نوازش کرد. موهای گربه از تابش آفتاب، گرم شده بودند. گربه روی دیوار غلتی زد و مثل موتور ماشین خُرخُر کرد.
جو بی وقفه راه می رفت و احساس می کرد پر از انرژی است. به همه چیز نگاه می کرد. به نظرش جهان خیلی شگفت انگیز بود. آن قدر شگفت که وقتی بزرگ شد می بایست هر ذره ی آن را کشف کند. از پیچ دیگری گذشت و ناگهان متوجه شد که هیچ وقت به این خیابان نیامده است. با خودش فکر کرد: خوب است! حالا واقعاً در حال کشف هستم!
یک طرف خیابان فقط خانه بود و طرف دیگرش پرچینی بلند. پرچین پر از تارعنکبوت بود. جو علف بلندی برداشت و آهسته لبه ی تار عنکبوت را لرزاند و منتظر ماند. عنکبوت چاقی به سرعت از پرچین بیرون آمد تا ببیند چه شکار کرده است.
جو خندید و گفت: «حسابی غافلگیر شدی نه؟»



همین طور که جو به راهش ادامه می داد، خانه ها تمام شدند و راه باریک تر شد. حالا دیگر جاده کمی گِلی بود و انگار به آخر رسیده بود، اما جو کمی دورتر، کوره راه باریکی دید. از بین علف های بلند رد شد. بوته های کوچک تیغ دار را لگد و بوی تند آن ها را حس کرد. نیمی از مسیرِ سربالا را رفت و ایستاد. در دوردست، بین بوته های بلند، چیزی می دید؛ چیزی رنگارنگ، بزرگ و گرد. مات و مبهوت مانده بود. برای یک لحظه بی حرکت ایستاد و بعد ناگهان دوید و راه خود را به سمت آن جا باز کرد. آن چه را که می دید به سختی باور می کرد. زیرلب گفت: «چرخ و فلک! این یک چرخ و فلک است!» و به حیوان هایی که با میله های مارپیچ فلزی به چرخ و فلک وصل بودند، نگاه کرد. اشتباه نمی کرد. یک چرخ و فلک واقعی و قدیمی بود. اما، آن جا چه می کرد؟ دورتادورش را علف و چمن پوشانده بودند و کمی هم کج بود. جو با خودش فکر کرد: این چرخ و فلک سال هاست که این جاست. آرام به سمت چرخ و فلک رفت، خیلی هیجان زده بود. تابه حال در هیچ کدام از ماجراجویی هایش چنین چیزی کشف نکرده بود. جو آن قدر نزدیک رفت که می توانست یکی از حیوان های بزرگ چرخ و فلک را با دقت نگاه کند: اسبی سیاه با چشمان خیره، پشت آن اسبی سفید و خال خالی و کنارش هم حیوانی شبیه گورخر که بیش ترِ راه راه هایش کم رنگ یا پاک شده بودند. کنار اسب خال خالی، پرنده ی بزرگی دید که به نظرش، شبیه شترمرغ بود. بعد از آن یک زرافه و یک اژدها دید. اژدها آن قدر دراز بود که سه صندلی رویش گذاشته بودند. هر حیوان با میله ای مارپیچ و طلایی رنگ، به کف و سقف رنگارنگ چرخ و فلک وصل شده بود.



دورتادور لبه ی سقف، پر از حرف های کم رنگ بود. به سختی می شد آن ها را خواند، چون نقاشی سقف به مرور زمان پوسته پوسته شده بود. جو چرخ و فلک را دور زد و خواند:

تاخت و تاز حیوان ها

با صدای بلند گفت: «چی... حیوان ها؟»
می خواست دوباره چرخ و فلک را دور بزند که ناگهان دری وسط چرخ و فلک باز شد و سری از آن بیرون زد.

نظرات کاربران درباره کتاب پیرزنی که در چرخ و فلک زندگی می‌کرد