فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سندروم زندگی نامعتبر

کتاب سندروم زندگی نامعتبر

نسخه الکترونیک کتاب سندروم زندگی نامعتبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سندروم زندگی نامعتبر

بعد که برگه دراز چاپ می‌شد، پدرم عینکش را روی پیشانی‌اش می‌گذاشت و به نوار اعداد زل می‌زد. مادرم هر روز صبح موهایش را گیس می‌کرد و شب‌ها آن را باز می‌کرد و شانه می‌زد. من به همه این خاطرات مشکوکم. گاهی تصور می‌کنم آن مرد، با عینک روی پیشانی، کارپرداز شرکت است که یک ماشین‌حساب قدیمی کرم‌رنگ دارد و موقع حساب و کتاب عینکش را روی پیشانی یا روی سرش می‌گذارد، یا آن زن که به شکلی منظم هر روز صبح موهایش را گیس می‌کند و هر شب پیش از خواب بازشان می‌کند قهرمان یکی از فیلم‌های سیاه و سفید موزیکال است. اسمش را گذاشته‌ام سندروم خاطرات نامعتبر! ممکن است یکی از بیماری‌های جذاب اعصاب و روان باشد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سندروم زندگی نامعتبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. نقش کوچکی در یک تمثیل یا تولد یک یاغی

دیروز پیامک بانک روز تولدم را تبریک گفت. فقط پیامک بانک. این حقیرترین شکل تنهایی است. یک نرم افزار ساده تاریخ تولدت را با تاریخ روز مطابقت می دهد. اگر تاریخ یکی بود، فرمانی به یک سامانه ارسال پیام داده می شود. محاسبه سن ساده ترین کاری است که انجام می شود. عدد محاسبه شده پیش از کلمه «سالگی» می نشیند و یک جمله مشخص زیر نام و نام خانوادگی درج می شود. تبریک تولد در خط سریع و پیوسته، به نشانه ارتباطی عاطفی و صمیمی، مونتاژ می شود و برای من ارسال می شود تا ترکیب «۳۵ سالگی»، مثل طنین یک سنج بزرگ، کشدار و گوشخراش توی سرم بپیچد و بی اختیار ذهنم جستجو برای یک تمثیل امیدبخش را آغاز کند.
تمثیل ها تسکین دهنده هایی معجزه آسا هستند و پیچیدگی های زندگی را ساده می کنند؛ آنچه قادر به درک و تفسیرش نیستی یا تسلایی که دنبالش می گردی، همه را می شود در یک تمثیلْ ساده کرد، بی آن که نیازی باشد تا برای بازیگرانش، رفتارشان، انگیزه شان و حتی وجودشان اساسی عقلانی دست و پا کنی. به دلیل همین احساس تسلی بخش من ده ها «سایکوتمثیل» ساخته ام؛ مگر غیر از این است که این داستان ها درمانگرند و به هضم زندگی و پیچیدگی هاش کمک می کنند. هیچ چیز نشئه آورتر از افیون قصه نیست؛ نسخه دیرین نیاکان انسان و مقاوم ترین میراث فرهنگی اش. هر جا چیزی دشوار است، داستانی برایش بساز. لازم نیست هیچ معلمی در هیچ مدرسه ای این را بیاموزد. این یک میل غریزی است.
پانزده سالم بود که دو کتاب از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم. روی جلد روبنسن کروزوئه مردی با ریش و موی بلند روی یک نردبان چوبی نشسته بود و به دریا خیره شده بود. من روبنسن کروزوئه را قبل از این کتاب در یک کارتون دیده بودم. مترجمْ کتاب را تقدیم کرده بود به «نوجوانان و جوانان عزیز هم وطن که مایه امید و سرمایه واقعی ایران عزیز می باشند». جملات تقدیم را خوب به خاطر دارم و حتی جای آن را. کتاب دوم حی بن یقظان بود. بعدها فهمیدم این کتاب رساله ای فلسفی است که آن را تبدیل به ماجرایی خواندنی برای نوجوانان کرده اند. نیرویی پنهان ما سه نفر را که تنها بودیم به هم نزدیک کرد؛ روبنسن کروزوئه، من و کودکی که در یک صندوقچه به آب سپرده شده بود و در جزیره ای به لطف یک آهو بزرگ شده بود و این تازه اول ماجرا بود.
من هم پنج دوست را فرستادم دنبال پیدا کردن گلی که معلوم نبود به چه دردی می خورد؛ تنها خاصیتش این بود که «همیشه بهار است»؛ تکراری ترین صفت برای یک گل افسانه ای. پنج دوست راه افتادند تا خودشان را برسانند به یک دشت گل و بهترین گل را برای باغچه شان بچینند. مثل همه داستان ها، در راهشان، کوه ایستاده بود، رود جاری بود و هزار سختی و دشواری مانع رسیدن می شد. «اولی» در آغاز سفر منصرف می شود: «عطای گل به لقایش بخشیدم». «دومی» جایی میان راه منصرف می شود و برمی گردد: «من هم عطای گل به لقایش بخشیدم. آسایشم را به دشت گل ها نخواهم داد». «سومی»کنار جاده یک دشت گل می بیند، «گل آذین دشت، عطرآگین هوا»، و می گوید: «همین یک آغوش گل باغچه مرا بهار می کند». دو دوست دیگر می گویند این ها که تو چیده ای بهترین گل ها نیستند و شایسته است تا رسیدن به دشت گل صبر کنی، اما «سومی» به همان گل ها رضایت می دهد: «من نقد را به نسیه نخواهم داد» و با یک دسته گل برمی گردد. «چهارمی» موقع رد شدن از رود با زور باد در آب می افتد، «بی آن که دستش را خاری و گلی لمس کند». «پنجمی» «به سوگی عمیق و تردیدی بزرگ دچار می شود»، اما خودش را راضی می کند که «راهِ مانده کوتاه تر از راهِ آمده است». به دشت گل می رسد و با شاخه گل همیشه بهار از دشت موعود برمی گردد. «اولی» و «دومی» راضی اند از این که سرنوشت «چهارمی» را نداشته اند، «سومی» از این که هم گل دارد و هم زحمت راه نداشته، و پنجمی از این که گل اصلی را چیده.
جادوی تمثیل ها این است؛ اطمینان می دهد که در جریان یک اتفاق طبیعی ایستاده ای؛ یک ماجرای تکرارشونده و عادی. قصه ها تکثیر حادثه ها هستند. رنج تکثیرشده قابل تحمل تر است و شادی تکثیرشده خوشایندتر. تا امروز خیال می کردم تمثیلِ «گل همیشه بهار» همه چیزش کامل است و داستان آدم ها چیزی غیر از این نمی تواند باشد. بعد از گذشت سال ها از ساختن این قصه فهمیدم یک جای کار ایراد دارد. همه آدم های این قصه راضی اند، به غیر از «چهارمی» که با رود رفته. مسئله اصلی برایم نسبت آدم های راضی است به آدم های ناراضی. مگر قرار نیست تمثیل حداقل به کلیت یک مسئله ذهنی پاسخ بدهد؟ یعنی تقلای بیشتر آدم ها تجربه ای راضی کننده است؟ یا ذهن من ناخودآگاه درگیر سنجش ها و ارزیابی های ریاضی شده؟
بازیگر نقش «پنجمی»؛ دوباره نگاهی انداختم به احوالش. مثل کودکی که از خرت و پرت های کودکی قهرمان عروسکی اش را بیرون می آورد و نگاهی دوباره به او می اندازد و سرزمین هایی را که با سرباز عروسکی فتح کرده دوره می کند. چقدر در جهان اوهام و تمثیل همه چیز منزه و پاک است؛ کشتن، مردن، خون، و چقدر همه چیز دست یافتنی به نظر می رسد؛ رسیدن، گرفتن، داشتن. من همیشه می خواستم «پنجمی» باشم. سربلند و خسته و پر از افتخار. کسی باشم که کار را تمام کرده و در راه بازگشت سختی هایش را به یاد می آورد و به لحظه خوش رسیدن فکر می کند. بارها در موقعیت تردید و ترس به گرداب های رود خروشان نگاه کرده ام، اما تسلیم نشده ام و راه را ادامه داده ام. من، تا پیش از پیامک بانک، پنجمی بودم.
امروز سی و پنج ساله شدم و هیچ چیزی نیستم، جز آدمی که خیال می کرده اتفاقی در راه است. یادم نیست از کی مفهوم ساختگی و خوشرنگ موفقیت در ذهنم ساخته شد. لابد برای هر کس زمانی دارد و مثل ساخته شدن اجزای جنین قاعده مشخصی ندارد. اما مظهر مجسم موفقیتْ آدم هایی بودند که مدیر مدرسه دعوت می کرد تا سر صف از تلاش هایشان حرف بزنند. فاصله من تا موفقیت که پشت میکروفونِ آهنیِ مشت شکل ایستاده بود چند قدم ناقابل بود. می توانستم در ابرهای بخار دهانشان هاله موفقیت را ببینم و وقتی میان وراجی پُرشورشان به من نگاهی می اندازند به آن ها لبخند بزنم. دکترها و مهندس های سخنران تاثیر خودشان را گذاشتند.
تصاویر خیالی کامیابی و موفقیت همیشه همراهم بود، اگرچه در مواجهه با نمونه های تازه در تالار ذهنم آشفته بازاری ساخته شده بود که هر گوشه اش یک نمونه موفقیت در حال سخنرانی بود. مدام الگوی تازه ای پیدا می کردم؛ استاد دوست داشتنی دانشگاه، منتقد سیاسی که کله اش بوی قرمه سبزی می دهد و از هیچ چیز نمی ترسد، یک هنرمند پرآوازه و شوریده یا یک سوپراستار که فیلم هاش را با دقت انتخاب می کند و حامی کودکان سرطانی و بیماران هموفیلی است، یک دانشمند علوم رایانه و البته خیلی تصویرهای بی ربط دیگر که با جزئیات دقیق ساخته می شد. آدمِ تنها رویابافی مستعد است. من ترکیب پایداری از عناصر ناپایدار بودم؛ مصمم به هدفی نامعین و احوالاتی ملون و متغیر. دلباخته قصه ها و مسحور از راهنمایی معلمان و مدیران خیرخواه که برای آینده من مثل شمع می سوختند، دست به کار شدم. گام هایی در راه این هدف های بی ربط برداشتم. فعالیت، دانشگاه، آموزشگاه، ورزشگاه.
هامون معتقد است هنوز دیر نشده. او نمونه ای کامل از آدم هایی است که سعی می کنند خودشان را از طریق مخالف خوانی ثابت کنند. اگر بخواهی امیدوار باشی، درباره امیدواری بیهوده هشدار می دهد و اگر در منتهی الیه یاس باشی، دستت را می گیرد و در کوچه باغ های سرسبز امید همراهی ات می کند و حتی از میوه های شیرین باغ برایت می چیند. در طول این سال ها و به دلیل همنشینی با او کمی از هنر مخالف خوانی اش را آموخته ام. برایش داستان مردی را می گویم که آرزو داشت یک پراید بخرد و بالاخره بعد از هفت سال خرید. اما، بعد از هفت سال، پراید دیگر چیزی نبود که آرزویش را داشت؛ یک ماشین معمولی بود. هامون از این که پدرش را مثال می زنم تا بیانیه امیدواری اش را بی اثر کنم خوشحال نیست. اما من مثال مناسب تری برای رد کردن این امیدواری بیهوده پیدا نمی کنم. رویاها تاریخ مصرف دارند. مندرس می شوند. مثل مدل های قدیمی ماشین قیمتشان کم می شود. تمام تلاش من این بود که به جهان اطرافم بگویم پیش از آن که رویاهایم منقضی شوند مرا کشف کنید. جنون ستاره شدن داشتم و می خواستم دیدنی باشم، اما نشدم. می خواستم مثل ستاره های درخشان روی صندلی مصاحبه بنشینم و با اعتمادبه نفس از تلاش و پشتکارم حرف بزنم و، لبخندی ملایم به لب، بقیه را یک مشت آدم بی تحرک و پخمه فرض کنم. می خواستم مدیر مدرسه ای مرا دعوت کند تا درباره راه ناهموار موفقیت و جادوی اعتمادبه نفس و تلاش حرف بزنم. اما از وقتی پیامک بانک را دیده ام در آستانه پذیرش این واقعیتم که من فقط خواننده داستان آدم های موفق خواهم بود، جزء آدم های کم تحرک و پخمه.
از روبیک دویست گرم ژامبون و یک لیموناد بزرگ خریدم. یک باگت فرانسوی تازه و یک بسته مارلبوروی اصل هم خریدم تا، با احساس یکی از تنهاترین های دنیا، سی و پنج سالگی ام را جشن بگیرم. هامون، در نقش نزدیک ترین موجود زنده به من و فراموشکارترین آدم روی زمین، همین که عصرها مسیر خانه را فراموش نمی کند کافی است. برای فامیل هم من فقط یک عضو سابق هستم که در بعضی عکس های خانوادگی حضور دارد و گاهی سر مزار رفتگان خانواده ظاهر می شود برای خواندن فاتحه. خانه پر، سوژه ای منفعل هستم برای این که عمه قربانم برود یا خاله بلاگردانم شود.

نظرات کاربران درباره کتاب سندروم زندگی نامعتبر

خسته شدم وسطاش
در 11 ماه پیش توسط