فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شرلی

کتاب شرلی

نسخه الکترونیک کتاب شرلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شرلی

شرلی را می‌توان نوعی «رمان تاریخی» به‌حساب آورد که حوادث آن به سال‌های پرآشوب ۱۸۱۱ و ۱۸۱۲ مربوط می‌شود. «قرن نوزدهم در نوجوانی غول‌آسای خود بازیگوشی می‌کند... این پسر غول در بازی‌های خود کوه‌ها را از جا می‌کند و برای تفریح صخره‌ها را به این‌سو و آن‌سو می‌اندازد.» انگلستان با فرانسه در جنگ بود و کل اروپا نیز درگیر جنگ‌های ناپلئونی. به تجارت پارچه انگلستان ضربه شدیدی وارد شد و صنایع نساجی به‌علت از دست دادن بازارهای اروپا و امریکا دچار رکود شدند و در آستانه ورشکستگی قرار گرفتند. در این میان، با اختراع و ساخت دستگاه‌های جدید، مسئله بی‌کاری کارگران نیز وخامت بیشتری پیدا کرد و عده زیادی از کارگران مناطق صنعتی شورش کردند. این شورش، که با تخریب کارخانه‌ها و حمله‌های مسلحانه همراه بود، در تاریخ به «جنبش لادیت‌ها» شهرت یافت (به معنای جنبش طرفداران ژنرال نِد لاد، که امضای مستعار نامه تهدیدآمیزی در دوره شورش در منطقه ناتینگام بود). در چنین اوضاع متشنج و حساسی، صاحبان صنایع و سرمایه عمدتا به دو جناح تقسیم شده بودند: یکی جناح طرفدار صلح با فرانسه، یا به عبارت دیگر، تسلیم‌شدن به شرایط ناپلئون؛ و دیگری جناح طرفدار ادامه جنگ تا پیروزی بر ناپلئون. کلیسای رسمی انگلستان نیز دچار تعارض‌هایی شد و خود را با انواع و اقسام گروه‌ها و فرقه‌های ناراضی مذهبی روبه‌رو دید. با این حال، در همین زمینه و زمانه، زندگی جریان دارد و انسان‌ها ادامه حیات می‌دهند. قهرمانان رمان شرلی در همین مقطع حوادثی را پشت‌سر می‌گذارند که گاه تلخ است و گاه شیرین...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شرلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن مترجم

شارلوت برونته در ۲۱ آوریل ۱۸۱۶ در تورنتن (برادفرد)، یورکشر، شمال انگلستان، به دنیا آمد. او سومین فرزند خانواده بود. پدرش کشیشی ایرلندی بود. در سال ۱۸۲۰ افراد خانواده به هاوِرت، در همان یورکشر، کوچ کردند و پدر خانواده کشیش مقیم آن ناحیه شد و تا زمان مرگ (سال ۱۸۶۱) این مقام را حفظ کرد. مادر خانواده در اواخر ۱۸۲۱ از دنیا رفت. شارلوت برونته خواهر بزرگ تر امیلی برونته (۱۸۱۸-۱۸۴۸) و ان برونته (۱۸۲۰-۱۸۴۹) بود که آن ها نیز امروزه از بزرگ ترین نویسندگان کلاسیک جهان به حساب می آیند. شارلوت برادری هم داشت به نام پاتریک برانْول برونته (۱۸۱۷-۱۸۴۸) که زندگی اش غم انگیز و کوتاه بود. دو دختر هم قبل از شارلوت به دنیا آمده بودند که در طفولیت مرده بودند.
شارلوت، مانند خواهرش امیلی، در کاوِن بریج به مدرسه مخصوص دختران کشیش ها رفت (که شبیه مدرسه لووود در رمان جِین اِیر بود). از ۱۸۳۵ تا ۱۸۳۸ معلم مدرسه بود و بعد هم مدتی در خانه ها درس می داد. در سال ۱۸۴۲ برای یادگیری زبان فرانسه و آلمانی با امیلی به بروکسل رفت و در سال ۱۸۴۳ همان جا بار دیگر به تدریس پرداخت. در سال ۱۸۴۴ به هاوِرت برگشت و با دو خواهرش مدرسه ای به راه انداخت اما شاگردی در مدرسه آن ها ثبت نام نکرد.
در سال ۱۸۴۶ کتاب شعرهای شارلوت، امیلی و ان برونته با اسامی مستعار کرِر، الیس و اکتن بِل منتشر شد. این کتاب نه فروش رفت و نه سر و صدایی به پا کرد. کمی بعد، اولین رمان شارلوت برونته به نام پروفسور به ناشران مختلفی ارائه شد اما هیچ ناشری حاضر نشد آن را چاپ کند. این کتاب در نهایت در سال ۱۸۵۷ منتشر شد (بعد از مرگ نویسنده). شارلوت از اوت ۱۸۴۶ تا اوت ۱۸۴۷ روی رمان جِین اِیر کار کرد که در اکتبر ۱۸۴۷ با امضای مستعار کرِر بِل چاپ شد. رمان شرلی در اکتبر ۱۸۴۹ و رمان ویلِت در ژانویه ۱۸۵۳ منتشر شد. شارلوت که به خواستگارهایش جواب منفی می داد، سرانجام در ژوئن ۱۸۵۴ ازدواج کرد، اما یک سال بعد، در ۳۱ مارس ۱۸۵۵ از دنیا رفت. گفته اند علت مرگش نوعی بیماری بود که به بارداری اش ربط داشت.
شرلی را می توان نوعی «رمان تاریخی» به حساب آورد که حوادث آن به سال های پرآشوب ۱۸۱۱ و ۱۸۱۲ مربوط می شود. «قرن نوزدهم در نوجوانی غول آسای خود بازیگوشی می کند... این پسر غول در بازی های خود کوه ها را از جا می کند و برای تفریح صخره ها را به این سو و آن سو می اندازد.» (صفحه ۸۲۱) انگلستان با فرانسه در جنگ بود و کل اروپا نیز درگیر جنگ های ناپلئونی. به تجارت پارچه انگلستان ضربه شدیدی وارد شد و صنایع نساجی به علت از دست دادن بازارهای اروپا و امریکا دچار رکود شدند و در آستانه ورشکستگی قرار گرفتند. در این میان، با اختراع و ساخت دستگاه های جدید، مسئله بی کاری کارگران نیز وخامت بیشتری پیدا کرد و عده زیادی از کارگران مناطق صنعتی شورش کردند. این شورش، که با تخریب کارخانه ها و حمله های مسلحانه همراه بود، در تاریخ به «جنبش لادیت ها» شهرت یافت (به معنای جنبش طرفداران ژنرال نِد لاد، که امضای مستعار نامه تهدیدآمیزی در دوره شورش در منطقه ناتینگام بود). در چنین اوضاع متشنج و حساسی، صاحبان صنایع و سرمایه عمدتا به دو جناح تقسیم شده بودند: یکی جناح طرفدار صلح با فرانسه، یا به عبارت دیگر، تسلیم شدن به شرایط ناپلئون؛ و دیگری جناح طرفدار ادامه جنگ تا پیروزی بر ناپلئون. کلیسای رسمی انگلستان نیز دچار تعارض هایی شد و خود را با انواع و اقسام گروه ها و فرقه های ناراضی مذهبی روبه رو دید.
با این حال، در همین زمینه و زمانه، زندگی جریان دارد و انسان ها ادامه حیات می دهند. قهرمانان رمان شرلی در همین مقطع حوادثی را پشت سر می گذارند که گاه تلخ است و گاه شیرین. در بحبوحه رنج ها و سختی ها، باز «عشق» جوانه می زند، اما شکفتن جوانه منوط است به عمل آب و خاک و آتش و باد. روابط افراد تحت تاثیر رویدادهای سیاسی و تاریخی قرار می گیرد و تعبیر و تفسیر طبقات اجتماعی از رویدادها نیز بر منفعت و مصلحت آن ها مبتنی است، که البته در بسیاری از موارد در تعارض و تضاد با یکدیگرند. حتی عواطف و احساسات هم طعمه این منازعه های طبقاتی می شوند و در برابر ملاحظات مادی و اجتماعی به ضعف می گرایند. ازدواج ها مصلحتی اند (نه عاشقانه) و مناسبات انسانی تابع معیارهای مادی (نه عاطفی). و خلاصه، کار به جایی می رسد که همه چیزِ افراد تحت الشعاع حوادث اجتماعی قرار می گیرد.
شارلوت برونته که در سال های ۱۸۴۸ و ۱۸۴۹ رمان شرلی را می نوشت، خودش شاهد نابسامانی ها و فقر و مشقتی بود که در دهه ۱۸۴۰ در انگلستان موج می زد، و درواقع با نوشتن رمانی تاریخی و اجتماعی می خواست به نوعی به مسائل زمانه خود نیز بپردازد و مسئله «سرنوشت انگلستان» را طرح کند، که نویسندگان دیگری از قبیل چارلز دیکنز و الیزابت گَسکل و ویلیام مِیکپیس تاکری نیز در مدّنظر داشتند. این نویسندگان و شارلوت برونته با چنان وضوح و مهارتی جامعه خود را تصویر و تشریح کرده اند که کارل مارکس، فیلسوف همان عصر، از رمان های آن ها بسیار تجلیل کرده و گفته که این رمان ها بهتر و گویاتر از کل آثار و نوشته های سیاستمداران و روزنامه نگاران و معلمان اخلاق وضعیت طبقه متوسط را در برابر نگاه ما به نمایش می گذارند ـــ همان طبقه ای که «از بالایی ها تبعیت می کند و به پایینی ها زور می گوید». شارلوت برونته برای آن که رویدادها را صحیح تر روایت کند نوشته ها و نشریه های سال های ۱۸۱۱ و ۱۸۱۲ را مطالعه کرد (درباره شورش لادیت ها، موقعیت زنان، وضع جنگ با فرانسه و غیره)، اما هدفش صرفا منعکس کردن مستندگونه وقایع نبود بلکه می خواست صداهای مختلف را بشنود و در رمان خود نشان بدهد، و از همین رو، ما در رمان شرلی با لحن های مختلفی سر و کار می یابیم که به طبقات اجتماعی مختلفی تعلق دارند، و همچنین دیدگاه های متفاوت افراد درباره وقایع واحد.
بسیاری از نقادان گفته اند که رمان شرلی کشش رمان جِین اِیر و اصالت رمان ویلِت را ندارد، اما زندگی خود نویسنده بر رمان شرلی بیشتر تاثیر گذاشته است. علتش فقط حوادث غم انگیزی نبود که در کارش وقفه می انداخت (مرگ برادر و هر دو خواهر نامدارش، امیلی و ان، در مدت نُه ماه)، بلکه کشف هویت او به عنوان نویسنده جِین اِیر و موفقیت این کتاب نیز موجب شد به ثروت و اعتباری دست بیابد و مراوده خود با محافل فرهنگی را گسترش بدهد و مسئله «اظهار فردیت نویسنده در اثر» برایش اهمیت پیدا کند. به این ترتیب، شرلی رمانی است که شارلوت برونته در آن به دغدغه های خود میدان بیشتری می دهد، که یکی از این دغدغه ها، و شاید هم مهم ترین شان، «سرنوشت زنان» است و حرفه هایی که زنان باید به سراغ شان بروند، مانند وکالت، پزشکی، نقاشی، نویسندگی و غیره. این دغدغه را شارلوت برونته در اوضاعی مطرح می کرد که بیشتر معاصرانش معتقد بودند داشتن تحصیلات عالی و شغل با طبع زنان سازگار نیست. معدود فعالان «مسئله زنان» نیز فقط بر آموزش و تحصیلات زنان تاکید می کردند، اما شارلوت برونته گامی به پیش برمی داشت و به ضرورت شغل و حرفه برای زنان نیز اشاره می کرد (که این تِم بعدا در رمان ویلِت پخته تر شد).
نکته مهم دیگری که در رمان شرلی جلب نظر می کند مسائل و مشکلات کارگران است که «حق دارند» کار و درآمد داشته باشند، اما کارخانه داران هم برای افزایش تولید «حق دارند» به جای کارگر از ماشین استفاده کنند. این همان تعارضی است که در کل قرن نوزدهم و بعد حتی تا زمانه ما در شیوه تولید سرمایه داری حضور دارد و هر بار به شکلی در بحران های اجتماعی رخ می نماید. شارلوت برونته برای مسائل راه حل ارائه نمی دهد، اما کشمکش، درد و رنج، استیصال، تباهی، تحقیرشدن، فلاکت و پریشانی افراد را در زمانه دشوار بیان می کند.
نقادان به چند نکته مهم دیگر نیز در رمان شرلی اشاره کرده اند. نکته اول این است که در این رمان، برای نخستین بار در زبان انگلیسی، «شرلی» نام کوچک شخصیت مونثی قرار گرفته است. پیش از آن، «شرلی» نام خانوادگی به حساب می آمد و خودبه خود مردانه هم محسوب می شد.
نکته دیگر، به گفته خود نویسنده، این است که شخصیت شرلی بر اساس شخصیتی واقعی ساخته و پرداخته شده است، و این شخصیت واقعی هم کسی نیست جز امیلی برونته، خواهر پرآوازه شارلوت برونته و خالق رمان جاودانه بلندی های بادگیر، منتها در صورتی که امیلی برونته از سلامت جسمی و ثروت برخوردار می بود. البته بعضی از نقادان در این ادعای شارلوت برونته تردید کرده اند و ان برونته را الگویی متناسب تر دانسته اند تا امیلی برونته را.
شاید ذکر این نکته نیز مفید باشد که شرلی تنها رمان در میان چهار رمان شارلوت برونته است که دو قهرمان اصلی زن دارد، و جالب این که یکی از این دو قهرمان اصلی که اسمش روی رمان گذاشته شده (شرلی) فقط در پایان بخش اول (یعنی بعد از حدود ثلث رمان) وارد صحنه می شود.
به هرحال، رمان شرلی برای علاقه مندان و خوانندگان آثار شارلوت برونته جذابیت های بسیار دارد و ما با چهره تازه ای از این نویسنده روبه رو می شویم.
***
با ترجمه و انتشار شرلی، پروژه مترجم و ناشر برای ترجمه و نشر مجموعه آثار خواهران برونته به انتها رسیده است. این هفت جلد رمان به نام های جِین اِیر (شارلوت برونته)، بلندی های بادگیر (امیلی برونته)، ویلِت (شارلوت برونته)، اگنِس گرِی (ان برونته)، مستاجر وایلدفِل هال (ان برونته)، پروفسور (شارلوت برونته) و شرلی (شارلوت برونته) ظرف مدت پنج سال و اندی ترجمه و منتشر شدند. امیدوارم این مجموعه نیز مانند مجموعه شش جلدی رمان های جِین آستین به کار دوستداران ادبیات بیاید. جا دارد تشکر کنم از آقای جعفر همایی (مدیر نشر نی) و همکارانش که کتاب های این مجموعه را به شکل شایسته ای به علاقه مندان عرضه کرده اند. همچنین سپاسگزارم از همه کسانی که در این سال ها با انتقاد و اظهارنظر و تشویق همراهی ام کرده اند.

رضا رضایی
تابستان ۹۳

بخش اول. فصل های ۱ تا ۱۱

فصل ۱: دستیارها

در سال های اخیر، شمال انگلستان پر شده از دستیار کشیش. بخصوص در ارتفاعات، تعداد این دستیارها بسیار زیاد است. هر ناحیه ای یک یا چند دستیار کشیش دارد که جوان اند و پرجنب وجوش، و لابد به انواع کار خیر مشغول. اما قرار نیست از سال های اخیر سخن بگوییم، بلکه می خواهیم برگردیم به سال های آغاز قرن نوزدهم، یعنی سال های قدیم. سال های اخیر غبارآلودند، آفتاب خورده، داغ و کم آب. از این ظهر داغ می گریزیم، می آرمیم تا فراموشش کنیم، نیمروز را به غنودن می گذرانیم، و رویای سپیده دم را می بینیم.
ای خواننده، اگر از این مقدمه نتیجه گرفته ای که چیزی شبیه رمانس(۱) دارد برایت آماده می شود، بدان که سخت در اشتباهی. توقع احساسات و شعر و خیال داری؟ منتظر شور و حال و هیجان و ملودرام(۲) هستی؟ انتظاراتت را کم کن. سطح توقعاتت را پایین بیاور. چیزی واقعی و سرد و سفت وسخت در مقابل توست، چیزی غیررمانتیک، مانند صبح روز اول هفته، که همه کسانی که کار دارند با علم به این موضوع از خواب بیدار می شوند که باید برخیزند و خودشان را به سرِ کارشان برسانند. البته به یقین نمی شود گفت که هیچ طعم هیجان را نخواهی چشید، شاید در اواسط یا اواخر آن چنین طعمی را بچشی، اما قرار است اولین ظرفی که روی سفره گذاشته می شود همان باشد که کاتولیک ها (بله، حتی آنگلوکاتولیک ها(۳)) در جمعه نیک از هفته مقدس(۴) احتمالاً میل می کنند، یعنی عدس سرد و سرکه بی روغن، و نان فطیر و «سبزی های تلخ»(۵) و بدون بره بریان.
بله، گفتم که در سال های اخیر، شمال انگلستان پر شده از دستیار کشیش. اما در سال هزار و هشتصد و یازده یا دوازده هنوز چنین موجی راه نیفتاده بود. آن زمان تعداد این دستیارها خیلی کم بود. نه «انجمن کمک به کشیشان» تاسیس شده بود، نه «انجمن حمایت از استخدام دستیارها»(۶)، که به داد کشیشان و متولیان سالخورده و ازپاافتاده برسد و وجوهاتی در اختیارشان بگذارد تا بتوانند همکارهای جوان و قبراقی را از آکسفرد یا کیمبریج به خدمت بگیرند. جانشینان امروزی رسولان و حواریون، شاگردان دکتر پیوزی(۷) و سرسپردگان «شورای تبلیغ»(۸)، آن زمان لای قنداق و توی گهواره بودند، یا در لگن دست شویی غسل تعمید می دیدند تا روح شان پاک شود. به هر کدام شان که نگاه می کردید نمی توانستید حدس بزنید که آن سربند بچگانه با لبه های توری نقش دار دور پیشانی کسی بسته شده که جانشین مقدّر و حتی مقدّس پولس و پطرس و یوحنا به حساب می آید.(۹) همچنین نمی شد پیش بینی کرد که آن شب جامه دراز و چین خورده به ردای سفیدی تبدیل خواهد شد که او به تن خواهد کرد تا روح اهالی ناحیه اش را ورز دهد و کشیش قدیمی ناحیه را به بهت و حیرت فرو ببرد، زیرا با جامه ای شبیه پیراهن که قبلاً پشت میز خطابه می پوشیدند به بلندای منبر جلوس می کرد.(۱۰)
با این حال، حتی در آن روزهای کمبود هم دستیارهایی پیدا می شد. به گیاه کمیابی می مانستند اما نایاب نبودند. نقطه پربرکتی از وست رایدینگ، در یورکشر، می توانست بنازد به این که در محدوده ای به شعاع بیست مایل سه «عصای هارون»(۱۱) سبز شده است. آن ها را خواهی دید، ای خواننده. قدم بگذار به این خانه باغ دار تر و تمیز در حومه وینبری، وارد سالن جمع وجورش بشو... نشسته اند پشت میز ناهار. بگذار آن ها را به تو معرفی کنم: آقای دان، دستیار کشیش وینبری؛ آقای مالون، دستیار کشیش برایارفیلد؛ آقای سوئیتینگ، دستیار کشیش نانلی. این جا سکونت گاه استیجاری آقای دان است که مالکش پارچه فروش خرده پایی است به نام جان گِیل. آقای دان لطف کرده برادران خود را به صرف غذا دعوت نموده. من و تو به این جمع ملحق می شویم تا ببینیم آنچه می شود دید و بشنویم آنچه می شود شنید. اما، عجالتا، فقط دارند غذا میل می کنند. تا موقعی که دارند میل می کنند، ما کمی حرف می زنیم.
این آقایان در اوج جوانی اند و توش و توان این برهه خوش ِ عمر را دارند... توش و توانی که کشیش های سن وسال دار و ازپاافتاده آن ها مایل اند آن را به مجرای وظایف روحانی هدایت کنند و همین طور نظارت کردن دقیق بر مدارس و عیادت کردن از مریض های ناحیه. اما دستیارهای جوان این کارها را خسته کننده و کسالت بار می دانند. بیشتر دوست دارند نیروی خود را صرف کاری کنند که به نظر دیگران ملال آورتر و کسالت بارتر از نخ ریسی با دوک است اما به نظر خودشان چشمه بی پایان رضایت خاطر و فراغت خیال به حساب می آید.
منظورم رفت وآمدهای پیاپی آن ها به خانه یکدیگر است. دوره سه نفره آن ها در سراسر سال برقرار است... زمستان، بهار، تابستان، پاییز. تغییر فصل و اوضاع آب وهوا هیچ تاثیری بر این رفت وآمدها نمی گذارد. با غیرت وصف ناپذیری به دل برف و تگرگ، باد و باران، و گِل و شُل می زنند تا بنشینند با هم ناهار یا عصرانه یا شام بخورند. مشکل می شود گفت علت این کشش آن ها به یکدیگر چیست. هرچه هست، علتش دوستی نیست، چون هربار که یکدیگر را می بینند مشاجره می کنند. علتش دین و ایمان هم نیست، چون درباره اش حرفی نمی زنند. ممکن است گاهی درباره الهیات بحث کنند اما درباره زهد و تقوا هرگز. عشق به خوردن و نوشیدن هم علت این رفت وآمدها نیست، چون هر کدام شان می تواند همان گوشت و پودینگ معرکه و چای دبش و نان پرملاطی را که در خانه برادر روحانی اش هست در خانه خودش هم نوش جان کند. خانم گِیل، خانم هاگ و خانم ویپ، که خانم های صاحب خانه اند، می گویند که «هیچ نتیجه ای ندارد جز به زحمت انداختن مردم»، و البته منظورشان از «مردم» هم کسی نیست جز خود این خانم های خوب، چون با این شبیخون های متقابل فقط این خانم ها هستند که باید همیشه گوش به زنگ باشند.
همان طور که گفتم، آقای دان و مهمان هایش دارند ناهار می خورند. خانم گِیل از آن ها پذیرایی می کند، اما بارقه ای از آتش اجاق آشپزخانه نیز در نگاهش دیده می شود. فکر می کند که حق دعوت کردن گه گاهی دوست و آشنا به صرف غذا (حقی که در شرایط اجاره درج است) دیگر به قدر کافی اعمال شده. هنوز هفته به پایان نرسیده. پنجشنبه است. روز دوشنبه آقای مالون، دستیار کشیش برایارفیلد، برای صبحانه آمده بود اما تا ظهر مانده بود و ناهار هم خورده بود. روز سه شنبه آقای مالون و آقای سوئیتینگ، دستیار کشیش نانلی، برای عصرانه آمده بودند، اما برای شام هم مانده بودند. تازه از تخت اضافه استفاده کرده بودند و به خانم گِیل افتخار هم داده بودند و صبح روز چهارشنبه صبحانه خورده بودند. حالا، روز پنجشنبه، هر دو برای ناهار آمده اند، و خانم گِیل دیگر مطمئن است که آن ها شب هم می مانند. اگر فرانسه بلد بود، می گفت «سان ئه ترو»(۱۲).
آقای سوئیتینگ دارد قطعه گوشت کباب شده را توی بشقابش خرد می کند و غُر می زند که سفت است. آقای دان می گوید که آبجو بی مزه است. آه! از این بدتر نمی شود. اگر فقط کمی مودب می بودند، خانم گِیل زیاد اهمیت نمی داد. اگر به همین چیزی که نصیب شان می شد رضایت می دادند، خانم گِیل اغماض می کرد، اما این کشیش های جوان آن قدر متکبر و ازخودمتشکر بودند که همه را پایین تر از خودشان می دیدند. با خانم گِیل نزاکت به خرج نمی دادند، چون خدمتکار نداشت و کارهای خانه اش را خودش انجام می داد، مثل مادرش. این کشیش ها همیشه علیه آداب و رسوم یورکشری و مردم یورکشر حرف می زدند، و به همین دلیل، خانم گِیل هیچ کدام شان را آقای محترم درست و حسابی یا بااصل ونسب نمی دانست. پیش خودش می گفت: «کشیش های قدیم یک موی سرشان می ارزد به کل این جوانک های دانشگاه رفته. رفتار خوب سرشان می شود و به همه محبت می کنند، چه از طبقه بالا و چه از طبقه پایین.»
آقای مالون با صدای بلند می گوید «یک نان دیگر!»، آن هم با لحنی که البته سعی می کند شمرده و واضح باشد اما داد می زند که او اهل دیار شبدر و سیب زمینی(۱۳) است. خانم گِیل از آقای مالون بیشتر بدش می آید تا از دو جوان دیگر، اما درعین حال از او می ترسد، چون آدم بلندقد و چهارشانه ای است، با پاها و دست های ایرلندی تمام عیار، و قیافه ای که آن هم واقعا ایرلندی است، اما نه شبیه میلِسیوس(۱۴)، نه شبیه دانیل اُکانل(۱۵)، بلکه قیافه ای که اجزایش بلافاصله جلب نظر می کند و شبیه قیافه سرخپوست هاست و مخصوص طبقه ای از اعیان و نجبای ایرلندی، قیافه ای بی حالت و متکبرانه که بیشتر به برده دارها می خورد تا به مزرعه دارها. پدر آقای مالون خودش را صاحب تشخص و احترام می دانست. بی پول و مقروض بود اما خودش را خیلی قبول داشت. حالا پسرش هم عین او شده بود.
خانم گِیل یک قرص نان آورد.
جناب مهمان گفت «ببُرش، زن» و «زن» هم نان را برید. اگر به اختیار خودش بود، سر این جناب دستیار را هم می برید. با امر و نهی این جناب، خون یورکشری خانم گِیل به جوش آمده بود.
کشیش ها واقعا خوش اشتها بودند، و با این که گوشت «سفت» بود حسابی می خوردند. حجم معتنابهی هم «آبجوی بی مزه» بالا انداختند. یک ظرف پودینگ یورکشری و دو ظرف سبزیجات هم غیب شدند، مثل برگ گیاه در زمان هجوم ملخ. پنیر هم از عنایات مخصوص عالی جنابان بی نصیب نماند. «کیک ادویه ای» که دسر به حساب می آمد در یک چشم به هم زدن غیب شد و اثری از آن باقی نماند. غصه اش را توی آشپزخانه اِیبراهام خورد، پسر و وارث شش ساله خانم گِیل. خیال می کرد کمی از آن کیک برمی گردد به آشپزخانه، اما همین که دید مادرش با دیس خالی برگشته صدایش بلند شد و های های گریه کرد.
در همین حال، عالی جنابان جوان نشسته بودند و شراب شان را مزه مزه می کردند که از انگور معمولی درست شده بود و زیاد چنگی به دل نمی زد. مسلما آقای مالون ترجیح می داد ویسکی بنوشد، اما آقای دان انگلیسی بود و این نوع نوشیدنی در بساطش دوام نمی آورد. داشتند نرم نرمک می نوشیدند و بحث می کردند، نه درباره سیاست، نه درباره فلسفه، نه درباره ادبیات، چون این موضوع ها هیچ جاذبه ای برای آن ها نداشت، چه در گذشته و چه در حال. حتی درباره الهیات هم بحث نمی کردند، الهیات عملی یا نظری. داشتند درباره ریزه کاری های امور کلیسا بحث می کردند ــ نکته های ظریفی که از نظر همه توخالی بودند و باد هوا، جز از نظر خودشان. آقای مالون که موفق شده بود دو لیوان شراب میل کند (درحالی که دو برادرش هر کدام به یک لیوان قناعت کرده بودند) کم کم به سبک خودش حرف های بامزه ای می زد، یعنی کمی بی پروا شده بود و با قلدری مطالب زشتی می گفت و از هوش و ذکاوت خودش حظ می برد و قاه قاه می خندید.
هر دو هم صحبتش را به نوبت دست می انداخت. بله، این جناب مالون کلی شوخی و لطیفه در چنته داشت که در مواقع هم پیالگی نثار هم پالکی هایش می کرد و به ندرت هم به ذوق و قریحه خود تنوعی می داد. البته لزومی هم نداشت که تنوع بدهد، چون گویا هیچ وقت تصور نمی کرد که حرف هایش یکنواخت و تکراری شده، و هیچ هم عین خیالش نبود که دیگران چه فکری می کنند. آقای دان را حسابی مشمول الطاف خود قرار می داد... با متلک هایی درباره لاغر و مردنی بودنش، اشاره هایی به دماغ نوک برگشته اش، نیش و کنایه های زهرداری در مورد بالاپوش قهوه ای نخ نمایی که آقای دان موقع بارندگی یا موقع احتمال بارندگی می پوشید، و همین طور ایرادگرفتن به چند عبارت ثابت لندنی و نحوه تلفظ مخصوص او که البته به خاطر ظرافت و پرداختی که داشت شایان توجه بود.
آقای سوئیتینگ بابت قدوقواره اش مسخره می شد. ریزنقش بود و در مقابل مالونِ گردن کلفت به پسربچه ها می ماند. جناب مالون استعداد او را در موسیقی مسخره می کرد، چون فلوت می نواخت و مثل فرشته ها سرود می خواند (به نظر بعضی از خانم های جوان ناحیه). جناب مالون به جناب سوئیتینگ می گفت «عزیزدردانه خانم ها»، و به خاطر مامان جان و خواهرهایش سربه سرش می گذاشت، چون طفلکی آقای سوئیتینگ هنوز کمی برای آن ها حرمت قائل بود و در کمال سادگی گاهی در حضور این جناب از آن ها حرف می زد، درحالی که دل یا روده مخصوص عواطف طبیعی در بدن این جناب ایرلندی غایب بود.
دو قربانی ما هر کدام به شیوه خود به این حمله ها جواب می دادند: آقای دان با حالت حق به جانب و ازخودراضی زورکی و خویشتن داری توام با اخم که واقعا هم یگانه تکیه گاه شان و وقار لرزانش به حساب می آمد؛ آقای سوئیتینگ با خونسردی ناشی از طبیعت سطحی و ساده ای که هیچ وقت داعیه هیچ شان و وقاری را نداشت.
وقتی مسخره کردن های آقای مالون از حد می گذشت (و معمولاً هم زود از حد می گذشت)، آن دو دست به یکی می کردند تا ورق را علیه او برگردانند، و از او می پرسیدند آن روز موقعی که توی جاده می آمده چند پسربچه پشت سرش داد می زده اند «پیتر ایرلندی!» (بله، جناب مالون اسمش پیتر بود... عالی جناب پیتر آگِستِس مالون)، و آیا در ایرلند رسم است که کشیش ها وقتی به جایی می روند طپانچه پُر توی جیب شان می گذارند و چماق دست شان می گیرند؟ معنای لغت هایی مانند تُر، مُکم، سوکان، طُفان و غیره چیست؟ (بله، جناب مالون تور، محکم، سکان، طوفان و غیره را این طوری تلفظ می کرد.) خلاصه، هرطور که به عقل شان می رسید و ادب ذاتی شان اجازه می داد، مسخره بازی های او را تلافی می کردند.
البته فایده نداشت. مالون که نه خوش قلب بود و نه خویشتن دار، بلافاصله از کوره درمی رفت. بدوبیراه می گفت و خط ونشان می کشید. دان و سوئیتینگ می خندیدند و مالون با بالاترین دانگ صدای شش دانگ کلتی اش ناسزا می گفت و آن ها را ساکسون و پرافاده می خواند.(۱۶) دان و سوئیتینگ متلک نثارش می کردند و می گفتند او از بومیان سرزمینی است که تسخیر شده. او برای دفاع از «کشور» خود خط ونشان می کشید و علیه حکومت انگلیسی ها ابراز انزجار می کرد. آن ها از لباس های مندرس، گداگشنه ها و قحطی و طاعون می گفتند. خلاصه، آن سالن کوچک را قیل وقال آقایان برمی داشت. هرکس که می دید، خیال می کرد بعد از این دشنام ها و بدوبیراه ها نوبت می رسد به جنگ تن به تن. عجیب بود که آقا و خانم گِیل از این همه سروصدا نمی ترسیدند و دنبال مامور نمی فرستادند تا بیاید صلح و آرامش برقرار کند. عادت داشتند، و این سروصداها برای شان عادی بود. می دانستند که این دستیاران بدون این جور ممارست ها غذا یا عصرانه از گلوی شان پایین نمی رود، و درنتیجه خیال شان راحت بود. می دانستند که این نوع دعوا مرافعه کشیشی همان قدر که پرسروصدا است بی ضرر هم هست، نتیجه ای هم ندارد، و آقایان شب با هر حالی که از هم جدا بشوند صبح روز بعد باز بهترین دوست های یکدیگر خواهند بود.

نظرات کاربران درباره کتاب شرلی

دمتون گرم فکر نمیکردم کتاب چهل و هشت تومنی رو رایگان کنید . ممنون
در 1 سال پیش توسط ..... ..
یه رمان کلاسیسم، سه تدبر خیال در قالب داستانی واقعی سه خواهر
در 1 سال پیش توسط مجید میربلوکی
بهترین کتابیه که تا به حال فیدیبو گذاشته و من چندین بار خوندمش و هر دفعه از دفعه ی قبل بیشتر لذت بردم خدا قوت فیدیبو
در 1 سال پیش توسط علیرضا مقدم نژاد
من عاشق کتابای خواهرای برونته ام به خصوص رمان جین ایر
در 1 سال پیش توسط شیرین
ممنون بابت این طرح خوب. فقط کاش یه کتاب شعر هم توی این طرح قرار میدادید.
در 1 سال پیش توسط فاطمه صباغیان
ممنون فیدیبو. یه کتاب از خواهرِ امیلی برونته نویسنده ی اثر زیبای بلندیهای بادگیر.
در 1 سال پیش توسط لیدیا
من رمان جین ایر این نویسنده رو خوندم عالی بود.حتما این کتاب رو هم میخونم.ممنون از همه ی آدمای مهربونی که پشت فیدیبو هستن و همچین طرح فوق العاده ای رو گذاشتن.براتون بهترین ارزوها رو دارم مهربونا:)
در 1 سال پیش توسط فاطمه کمالی
I Love You fidibo ❤❤❤❤
در 1 سال پیش توسط رویا محمدی
عالی عالی عالی. مرسی فیدیبو
در 1 سال پیش توسط فرشاد جعفری
چه عجب یه کتاب خوب گذاشتید 😜😜😜
در 1 سال پیش توسط سارا گلیزه