فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ظهور ژاپن مدرن
نگاهی به مشروطه ژاپنی

نسخه الکترونیک کتاب ظهور ژاپن مدرن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ظهور ژاپن مدرن

کتابی که در دست دارید به تاریخ 150 سال اخیر ژاپن می‌پردازد؛ کشوری متشکل از چهار جزیره که تا نیمه قرن نوزدهم زیر سایۀ سنگین تاریخی و تمدنی همسایۀ بزرگ خود چین مانده بود و در تاریخ روابط شرق و غرب از عهد باستان تا سده‌های میانه و حتی عصر جدید کمتر نامی از آن برده می‌شد.ژاپن در کمتر از پنج دهه توانست به یک قدرت بزرگ آسیایی تبدیل شود تا آن جا که در آغاز قرن بیستم امپراتوری قدرتنمند روسیه را در نبردی برق‌آسا شکست داد و پس از چند دهه به یک قدرت صنعتی و نظامی قاره ای و حتی جهانی تبدیل شود.
در کتاب می‌خوانیم که ژاپن چگونه در کمتر از یک نسل از جامعه‌ای پسافئودالی به اشکال آغازین دولت صنعتی گام برداشت؛تجربه دردناک برای ژاپنی‌ها که ناچار از پشت سرگذاشتن سنت و رفتن به سوی مدرنیته و غربگرایی شدند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ظهور ژاپن مدرن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ظهور ژاپن مدرن

نگاهی به مشروطه ژاپنی

ویلیام جی. بیزلی

ترجمه: شهریار خوّاجیان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

سپاسگزاری

از آن جا که کتاب حاضر نتایج کارهایی را در بر می گیرد که طی چهل سال اخیر انجام داده ام، سعی نخواهم کرد نام همه کسانی را در این جا ردیف کنم که به هر شکل درباره بخش های گوناگون کتاب و محتوای موضوعیِ آن به من یاری و مشورت داده اند. با این حال، می خواهم به برخی افراد به ویژه ادای دین کنم. از جمله پژوهشگران ژاپنی ای که می خواهم از آن ها سپاسگزاری کنم، بی تردید، استاد فقید دانشگاه توکیو، ایوائو سئی چی است که در سال ۱۹۸۰ مرا به انستیتوی تاریخ نگاریِ آن دانشگاه معرفی کرد و تا زمان مرگ، دوست و مشاوری ارزشمند برای من بود. سه تاریخ نگار دیگر دانشگاه توکیو نیز کمک مداومی در تهیه اسناد به من کردند: پروفسور نوماتا جیرو، که به من نحوه قرائت اسناد دوره توکوگاوا را آموخت؛ پروفسور اوکا یوشی تاکه، که بسیاری از درها را به روی من گشود؛ و پروفسور هایاشی شیگه رو، که آگاه ترین راهنمای من در کتاب شناسیِ مدرن بود. در خارج از ژاپن، همکاران من در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقاییِ لندن، افزون بر پیشنهادهای مفید درباره تحقیقات من در برخی موارد، محیط فکریِ مطبوعی برای پیشبرد این کار فراهم آوردند. به همه آن ها درود و سپاس می فرستم. همچنین، بیش از همه، از همسرم سپاسگزارم که نه فقط دستیار من در این سال ها بوده، که راه دومی برای درک ژاپن، از طریق دوستان و محافل خود در آن جا، به روی من گشوده است، راهی که اغلب با راه خود من متفاوت بوده است.

ویلیام جی. بیزلی
لندن، مه ۱۹۸۹

مقدمه مترجم

مجمع الجزایر ژاپن (شامل چهار جزیره هوکایدو، هونشو، شیکوکو و کیوشو) تا نیمه قرن نوزدهم کشوری ناشناخته بود که عمدتا زیر سایه سنگین تاریخی و تمدنیِ همسایه بزرگ خود، چین، به سر می برد و کم تر نامی از آن در تاریخ روابط شرق و غرب از عهد باستان، سده های میانه و حتی عصر جدید تا نیمه قرن نوزدهم برده شده بود. این که کشور ناشناخته ای همچون ژاپن چگونه در کم تر از پنج دهه توانست یک قدرت بزرگ آسیایی شود و حتی در آغاز قرن بیستم (سال ۱۹۰۴) یک امپراتوریِ قدرتمند اروپایی مانند روسیه را در نبردی برق آسا شکست دهد و، پس از چند دهه، عملاً به یک قدرت صنعتی و نظامیِ قاره ای و حتی بین قاره ای تبدیل شود و، به دنبال ۱۵۰ سال رفورم و ضدرفورم، میلیتاریسم و جنگ و اشغال نظامی، در پایان قرن بیستم، خود را تا سطح یک قدرت بزرگ اقتصادی در جهان ارتقا دهد موضوعی است که کتاب حاضر به بررسیِ آن می پردازد. در این کتاب نشان داده می شود که ژاپن چگونه در کم تر از یک نسل از جامعه ای پسافئودالی به اَشکال آغازین تولید صنعتی گام گذاشت، تجربه ای دردناک برای ژاپنی ها که ناچار از پشت سر گذاشتن سنت و آسیایی گری و رفتن به سوی تجدد و غرب گرایی شدند.
کتاب سپس به دهه پرآشوب ۱۹۳۰ و امپراتوری ای می پردازد که در کم تر از هشت سال (۱۹۳۷-۱۹۴۵) سر برآورد و فروریخت و، آن گاه، به تحولات عمده پس از سال ۱۹۴۵، از جمله دست یافتن به رشد خیره کننده اقتصادی، عطف توجه می کند. کتاب در عین حال رکود اقتصادی و ناآرامی های سیاسیِ گسترده دهه ۱۹۹۰ و تاریخ ژاپن را تا پایان قرن بیستم برمی رسد.
سرگذشت ژاپن و روند تحول و پیشرفت تقریبا پیوسته آن در ۱۵۰ سال گذشته از بسیاری جهات برای ما ایرانیان تامل برانگیز و عبرت آموز است. اصلاحات مِیجی، که تقریبا دو دهه پس از اصلاحات امیرکبیر صورت گرفت، آغازگر روندی شد که ژاپن کنونی را برساخت. البته با این تفاوت مهم که در ایران صدراعظمْ اصلاح طلب بود و شاه محافظه کار و مرتجع، اما در ژاپن شاه یا امپراتور مِیجی خود مبتکر و پیش برنده اصلاحات شد. شاید در پایان این کتاب خواننده ایرانی بتواند دست کم برخی پاسخ ها را برای این پرسش تاریخیِ ما ایرانیان بیابد که چگونه دو کشور واپس مانده آسیایی، با یک سطح کمابیش برابر توسعه اجتماعی ـ اقتصادی (هرچند بسیار متفاوت به لحاظ فرهنگی) تا نیمه های قرن نوزدهم، که همزمان یک رشته اصلاحات اجتماعی ـ سیاسی ـ اداری را آغاز کردند و به راه خود رفتند، اکنون، پس از بیش از یک و نیم سده فراز و نشیب، در صحنه داخلی و بین المللی در موقعیت هایی متفاوت قرار گرفته اند. آیا اصولاً این مقدر بوده است که ایران پس از ۱۵۰ سال کماکان کشوری در حال توسعه بماند و ژاپن به کشوری کاملاً پیشرفته و صنعتی تبدیل شود؟ همان طور که در این کتاب خواهیم دید، توسعه و نوسازیِ ژاپن نیز همچون کشور ما با مقاومت های بسیاری از سوی طرفداران حفظ وضع موجود روبه رو بود که اصلاح و توسعه را به تاخیر می انداخت، اما عوامل گوناگونی همچون موقعیت جغرافیاییِ منزویِ ژاپن و تجانس فرهنگیِ نسبیِ مردمان آن، از یک سو، و کشف نفت در ایران همزمان با پیروزیِ مشروطه خواهان بر استبداد صغیر (سال ۱۹۰۸)، از سوی دیگر، عملاً یک عامل بسیار استراتژیک اما ناشناخته را وارد مناسبات اقتصادی و سیاسیِ ایران کرد که پیامدهای بلندمدت و پیش بینی ناپذیر و بعضاً مخربی برای رابطه دولت و ملت داشت و سببِ در موضعِ فرادست قرار گرفتن اولی به زیان دومی شد؛ همچنین، شکاف های فرهنگی، مذهبی، قومی و زبانی، که راه تشکیل دولت ـ ملت در ایران را پرپیچ و خم و دشوار می ساخت ــ و کماکان می سازد ــ دو کشور را، به رغم پیشینه به یکسان توسعه نیافته، به راه های جداگانه رهنمون ساخت. به عبارتی، عوامل عینی و ذهنی ای چون اقتصاد رانتی ـ نفتی، پیچیدگی های فرهنگی، قومی، مذهبی و زبانی، موقعیت ژئوپولیتیک ایران و سایه سنگین قدرت های جهانی کار نوسازیِ همه جانبه کشور ما را دشوار ساخت و تحقق آن را به تاخیر انداخت و بعضا به انحراف کشاند. شاید حادثه ای که موجب جدا شدن راه ژاپن از کشور ما و دیگرانی همچون ما شد پیروزیِ نظامیِ دور از انتظار این کشور در جنگ با روسیه قدرتمند در سال ۱۹۰۴ (دو سال پیش از انقلاب مشروطه) بود که در آن روزگار شگفتیِ جهانیان را برانگیخت و به نوعی محرک انقلاب ۱۹۰۵ روسیه (به عنوان یک عامل فشار خارجی) شد. از سوی دیگر، خبر آن پیروزی، که دیر هم به ایران رسید، به نوبه خود روحیه بخش انقلابیون مشروطه خواه ایران در مبارزه با دولت و دربار روسوفیل قاجار شد.
گروهی دیگر از صاحب نظران بر آنند که اصولاً ساختارهای اجتماعی ـ اقتصادی و فرهنگیِ دو کشور متفاوت تر از آن بوده اند که دو کشور راه توسعه یکسانی بپیمایند، از جمله این که فئودالیسم ژاپن کمابیش مشابه نوع اروپاییِ آن بود و در ایران شکل ویژه ارباب ـ رعیتی داشت؛ دیگر این که در ژاپن زیرساخت های لازم برای توسعه اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد از نیمه دوم سده نوزدهم به تدریج فراهم شده بود، در صورتی که در ایران چنین مهمی تاکنون نیز محقق نشده است؛ سوم این که ژاپن از نظر منابع طبیعی فقیر بوده و هست و لذا صنعتی شدن تنها راه توسعه آن بود، در حالی که در ایران عاملی نوظهور و استراتژیک به نام نفت ظهور کرد که شوربختانه نقشی ضدانگیزشی در فرایند نوسازیِ کشور ایفا کرد، تا آن جا که اقتصاد ایران، حتی پس از اصلاحاتِ معطوف به توسعه و نوسازیِ دهه ۱۳۴۰، به دلیل صادرات نفت، نیازی به صادرات صنعتی نیافت ــ و هنوز هم کمابیش نمی یابد.
یکی از روشنفکران صدر مشروطه و پدران فکریِ این نهضت بزرگ، که در عین حال تحولات ژاپن را دنبال می کرد، طالبف تبریزی بود. وی، برای جلب توجه ایرانیان به اصول مشروطه، قانون اساسیِ ژاپن را ترجمه کرد و در مقدمه آن نوشت: «حقوق مهمی که برای امپراتور شناخته شده، دیگر روسای کشورهای مشروطه ندارند و نباید داشته باشند. آن امتیازات اولاً نتیجه اوضاع کشور ژاپن و خصوصیات ملیِ آن است، ثانیاً ناشی از این است که امپراتور ژاپن به میل و دلخواه خود حقوق ملت و اصول مشروطیت سلطنت را پذیرفت.» وی در ادامه می گوید که هر شهریار مستقل که خواهان نیکبختیِ ملک و ملت است باید مردم را به اداره امور مملکت دعوت و در آن دخیل کند، وگرنه مردم «بی دعوت درآیند و آن وقت نغمه دیگر سرآیند»، یعنی کار شاه و پادشاهی را خواهند ساخت. در این باره، ژاپن سرمشقی برای ملل آسیاست زیرا امپراتورش به تربیت مردم همت گماشت، سلطنت مشروطه را برقرار ساخت و مملکت را به کمال ترقی رساند. این کار بزرگ بر اثر «نفیِ غرض شخصی و اثبات غرض نوعی» تحقق پذیرفت. امپراتور خود گفته بود که معایب سلطنت مطلقه و ثمرات آن را فهمیده ام و اصلاح آن را قبل از وقوع حادثه های بد لازم دانستم. برعکس، تزار روس به آن معنا پی نبرد و هر کس علیه استبداد سخن به زبان آورد کشته شد یا به زندان رفت. ثمره اش این شد که، در جنگ بین آن دو کشور، «علم و آزادی ژاپن» بر «جهل و ظلم سلطنت مطلقه»ی روس پیروز شد. طالبف در ادامه می گوید که اگر ملت ژاپن مثل اکثر «ملل بی غیرت آسیا» دست روی دست می گذاشت که روس ها در سواحل اقیانوس کبیر استقرار پذیرند، سزای این کاهلی و سستی و کوری جز بندگی و نفیِ ملیت آن نبود.
طالبف ضمن شرح تحولات سیاسیِ ژاپن می گوید که حق تعیین سرنوشت ژاپن «ودیعه»ای بود در دست زمامداران آن و هرگاه آنان «جان و مال ملل مودوعه» را صرف نجات کشور نمی کردند، گرفتار ذلت و «مسئول و ملعون» ابدی می شدند. وی همچنین نقل می کند زمانی که از امپراتور ژاپن پرسیدند چرا حقوق خود را «مشروط» ساختی، وی گفت نیاکانم «آزادی مردم را به وام گرفته بودند؛ چون وارث حق شناسی هستم، قرض موروثی را ادا کردم» (گفتاوردهای بالا از کتاب اندیشه های طالبف تبریزی، نوشته فریدون آدمیت، برگرفته شده است).
خبرهای اصلاحات مِیجی، که چند سال پیش از صدارت میرزا حسن خان سپهسالار آغاز شده بود، تازه در میانه دوره صدارت وی به ایران رسید و ترقیِ سریع ژاپن توجه او را به خود جلب کرد. نخستین فرستاده دولت ژاپن نیز در سال های پایانیِ دوره ناصری و در شوال ۱۲۹۷ قمری (۱۲۵۸خورشیدی/ ۱۸۷۹میلادی) وارد ایران شد. روزنامه ها و نشریات فارسی زبان خارج از ایران نیز خبرهای مربوط به اصلاحات و پیشرفت های ژاپن را بازتاب می دادند. نخست اختر و سپس حبل المتین به آن پرداختند و نشانه های آن در آثار دیگر روشنفکران همچون زین العابدین مراغه ای نیز دیده شد. با سفر علی اصغرخان اتابک و مهدی قلی خان هدایت به ژاپن در سال ۱۳۲۱ قمری (۱۲۸۲خ/ ۱۹۰۳م)، ایرانیان نیز نخستین تجربه عینیِ خود را از این کشور به دست آوردند. در جریان جنگ روسیه و ژاپن، بیش تر ایرانیان آگاه، که دل خوشی از همسایه متجاوز شمالی نداشتند، هواخواه ژاپن بودند و با پیروزیِ آن و شکست دشمن دیرین خود خوشحال شدند. حتی برخی پژوهشگران و تاریخ نگاران متاخر ایرانی تا آن جا پیش رفتند که ارتباط ایرانی ها با ژاپنی ها را یکی از انگیزه های وقوع انقلاب مشروطه دانستند.
روزنامه حبل المتین، که از دل و جان در خدمت اشاعه مشروطیت از نوع ژاپنی (و، به تعبیر این روزنامه، «شکوفه های تازه ژاپن») در ایران بود، در شماره دوم خود به سال ۱۳۱۸ قمری (۱۲۷۹ خ/ ۱۸۹۹ م) این روایت گزارش گونه همراه با ستایش و حسرت را نقل می کند: «یکی از خانم های ژاپنی، که سال های دراز به لباس حریرهای لطیف و نازک فرنگ معتاد بود، پس از اتحاد ملت در ترک استعمال اقمشه فرنگ، مجبور به پوشش و لباس خشن ملی، که از دستکاری های ابنای وطن بود، گردید. ترک عادت بدن لطیفش را به صدمه انداخت. شوهرش چون مطلع شد گفت: در وقت ایاب و ذهاب در انظار خلق پارچه های وطن را استعمال نما و در مقام خلوت و اندرون خانه همان البسه لطیفه را در بر کن.` آن شیرزن در جواب گفت که من زحمت بدن خود را گواراتر بر جراحت قلوب ابنای وطن خویش می دانم. چه استعمال اقمشه اجانب موجب فقر ملت است و فقر ملت موجب جراحت قلوب ابنای وطن.`» این روزنامه در ادامه به دولتمردان ایران به ویژه عین الدوله، صدراعظم مظفرالدین شاه، توصیه می کند که در اصلاح امور از ژاپنی ها درس بگیرد و در زمان طرح «اصول اصلاحات» و در مقام یادآوریِ لزوم ایجاد کتابخانه مجلس شورا رهنمود می دهد که «اعضای مجلس باید اقلاً دارای هزار جلد کتاب باشند که عمده آن ها در علم قوانین و حقوق بین الملل و قوانین نظمیه و عسکریه و بلدیه و تاریخ مشروطیت و تاریخ تمدن نوع بشر و تاریخ ترقیِ تجارت و علوم و صنایع و بالاخره از همه مهم تر در علم ثروت ملل باشد... چنین کتاب ها را باید از فرانسه و انگلیس و اتازونی [ایالات متحده] و ژاپن تحصیل کرد... آنچه می خواهیم امروز ترتیب دهیم و قانون وضع نماییم موافق قانون اساسیِ ما یک نوع دولت مشروطه ای است که بهترین و قدیمی ترین نمونه آن اساس انگلیس و ژاپن می باشد.»
دو سال پیش از مشروطیت، در سال ۱۳۲۲ قمری (۱۲۸۳ خ) نشریه چهره نما نیز به مقایسه اوضاع دو کشور پرداخت و با حیرت و حسرت نوشت: «چگونه همجنسان ما به معارج عالیه مدنیت و مدارج متعالیه انسانیت ارتقا یافتند و بدبختانه ما به درکات سافله ذلت انحطاط جستیم (یا رب، آن قومْ کیانند چنین زنده و هشیار؟/ یا که ماها چه کسانیم چنین مرده و بی کار؟) آن ها ژاپنی هستند که در پیش بردن اختراعات محیرالعقول گوی سبقت از اروپاییان ربوده و در هر علم و تجارت و اختراعات جدیده و تتبعات عدیده دست رد بر سینه مخترعین و متتبعین عالمیان زده اند و همه را مبهوت اختراعات بهت زای خود کرده و دیگران نکشته آن ها می دروند و سایرین نبریده آن ها می پوشند و... ما هم در خرافات مجعولانه سرودن و هذیان های بلهوسانه گفتن ترقی کرده ایم و در صنعتِ گفتنِ اراجیف و اباطیل و بستن سجع و قافیه به خود می بالیم.»
نشریه اختر نیز در آغاز سده چهاردهم قمری به موضوع نوسازی در ژاپن نگاه ویژه ای داشت و با شرح پیشرفت های این کشور تاکید می کرد که ما باید «در آتش غفلت خود بسوزیم و بسازیم»، زیرا ژاپنی ها «به اقتضای بصیرت در هر کار با فرنگیان بنای رقابت گذاشته، همت به آبادیِ مملکت و استحصال اسباب ترقیات عصر حالیه گماشته اند». این روزنامه توجه ویژه ای به نقش آموزش و پرورش و نیز مطبوعات در روند تجدد ژاپن نشان داده بود و ژاپنی ها را «انگلیسی های آسیا» می نامد.
علی اصغرخان اتابک، که در سال ۱۳۲۱ قمری (۱۲۸۲ خ) به همراه مهدی قلی خان هدایت (مخبرالسلطنه) به چندین کشور از جمله ژاپن سفر کرده بود، در گفتگو با یک روزنامه ژاپنی تاکید کرد که «شکوه ژاپن از جهت طبیعی و اداری اثر سخت نیکو به ما کرد». وی در ادامه گفت که ژاپن «با قدم جدی که در راه تعالی نهاده است، افتخار ممالک آسیایی است». مخبرالسلطنه نیز، در سفرنامه ای که پس از سفر به ژاپن نوشت، مهم ترین ویژگیِ ژاپنی ها را بی نیازیِ آن ها از تکنولوژی و صنعت غرب و سرایت نکردن عادت های غربی ها به ایشان دانست.
یکی از بانوان اهل علم در دوران مشروطه، در نامه ای به سیدمحمد طباطبایی (از رهبران روحانیِ انقلاب مشروطه)، درباره دلیل متجدد نشدن و توسعه نیافتگیِ ایران می پرسد «ملت ایران و اسلام زودتر از ملت ژاپن با اروپا مراوده پیدا کرده، اما چرا مثل آن ها ترقیات عصر جدید را فرانگرفتند و هر کدام که خواستند مملکت خود را اصلاح کنند کاری از پیش نبردند؟»
به مرور زمان، این شیفتگیِ اولیه به فرهنگ ژاپن جای خود را به کنجکاوی داد. داریوش آشوری، نویسنده و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران، که در میانه دهه ۱۳۴۰ به ژاپن سفر کرده بود، این پرسش را پیش می کشد که «این ملت مودبِ آرامِ باانضباط در پشت این ادب و نظم چه چیزی را مخفی کرده است. به هر حال، واقعیت این نمی تواند باشد». سپس می گوید که «ژاپنی ها لابد هرچه به صورت فرد متواضع و محجوب باشند، به صورت جمع باید مهاجم و پرخاشگر باشند». آشوری در مشاهده خود از ژاپن به این نتیجه می رسد که ژاپنی ها «در تقلید تکنیک» چالاکند، اما «در تقلید دیگر مظاهر زندگی چندان شتاب زده نیستند. شاید ژاپنی آن عقده حقارتی را که ما داریم ندارد». محمدعلی اسلامیِ ندوشن مردم ژاپن را علت اصلیِ پیشرفت شگفت انگیز این کشور می داند، به این دلیل که کار کردن برایشان «بی عقده و مقدس» است. با این همه، وی آرزو نمی کند که ایران روزی یکسره مانند ژاپن شود و «خود را به قلاده صنعت بیاویزد». داریوش شایگان نیز ژاپنی ها را «مقلدانی عالی و به کلی نامانند و نامشروط» توصیف می کند که «تفکری خارجی را به خود جذب می کنند و سرانجام با ترکیب حیرت آوری که به وجود می آورند آن را از آن خود می کنند». به نظر شایگان، «برای ژاپنی ها عمل کردن بر نظریه و مفهوم سازی تقدم دارد». او در مجموع ژاپن را «کشوری بی نهایت پرضد و نقیض» می داند که «در پس نقاب نفوذناپذیرش، آتشفشانی خفته است».
اما روابط سیاسیِ ایران و ژاپن رسماً در سال ۱۳۰۸ و در زمان رضاشاه برقرار شد و با آغاز جنگ جهانیِ دوم و اشغال ایران به دست نیروهای متفقین به سردی گرایید. اما بار دیگر و پس از مدت کوتاهی گرم و باز هم گرم تر شد تا جایی که در سال ۱۳۵۶ بیش از ۱۵ درصد از کل صادرات ژاپن راهی ایران می شد. با پیروزیِ انقلاب و آغاز جنگ ایران و عراق، رابطه دو کشور کمابیش محدود شد. اما، جدا از رابطه سیاسی و رسمی، مردم ایران نظر مثبت و همدلانه ای به ژاپن داشتند و این نظر در میان بخشی از مسئولان در دهه های هفتاد و هشتاد خورشیدی نیز وجود داشت.
این کتاب ابتدا در سال ۱۹۶۳ چاپ و منتشر شد. نویسنده، ویلیام جی. بیزلی، در سال ۱۹۸۷ شروع به تجدیدنظر اساسی در آن کرد و، پس از سیزده سال، آن را در سال ۲۰۰۰ مجددا منتشر کرد. وی استاد بازنشسته تاریخ خاور دور در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقاییِ دانشگاه لندن و نیز عضو آکادمیِ بریتانیا و از اعضای افتخاریِ آکادمیِ ژاپن است.
ترجمه بخش های پایانی کتاب با وقوع زمین لرزه و سونامیِ ویرانگر ژاپن (اواخر سال ۱۳۸۹ / اوایل سال ۲۰۱۱) همراه شد. با توجه به زلزله خیز بودن دو کشور ژاپن و ایران، این رویداد ناگوار، که افزون بر خسارات عظیم جانی و مالی معضل نشت نیروگاه اتمیِ فوکوشیما را نیز به دنبال داشت، می تواند معیاری برای همسنجیِ نحوه پاسخگوییِ دو کشور به مسائلِ برآمده از این گونه فجایع طبیعی و تامل در آن به دست دهد.
در پایان، گفتنی است در تدوین این مقدمه از کتاب منتخبی از ژاپنیاتِ ایرانیان در عصر تجدّد، نوشته و گردآورده کامیار عابدی، بهره برده ام.

پیشگفتار

در سال ۱۹۸۷، که در تدارک تجدیدنظر اساسی در این کتاب (که نخستین بار در سال ۱۹۶۳ منتشر شد) بودم، روشن بود که تغییرات زیادی باید در آن انجام شود. علاوه بر این که لازم بود اطلاعات بیش تری برای دوره پس از سال ۱۹۴۵ تهیه و، ترجیحا، برخی بخش های مربوط به قرن نوزدهم، برای گنجیدن در کتاب، کوتاه شود، بایست به این امر نیز توجه می شد که نوشته های پژوهشیِ ربع قرن پایانیِ قرن بیستم خود دیدگاه های جدیدی به روی این موضوع می گشاید.
مثلاً، لازم بود، در پرتوِ اهمیتی که مفهوم «معجزه اقتصادی» در تاریخ اخیر ژاپن یافته است، توجه بیش تری به رشد اقتصادی مبذول می داشتم. اکنون مجموعه نوشته هایی درباره پاسخ های اجتماعی و فرهنگیِ ژاپن به غرب در دست است که به آگاهی های ما از روندهای نوسازی می افزاید؛ تحقیقات فراوانی نیز درباره کشمکش ها و تصمیمات منجر به نبرد اقیانوس آرام منتشر شده است.

۱. میراث توکوگاوا

اکنون این حقیقتی شناخته شده است که ژاپن از بسیاری جهات موفق ترین کشورِ بیرون از حوزه اروپا و آمریکای شمالی در زمینه نوسازی بوده است. بخش اعظم کتاب به چگونگیِ تحقق این امر پرداخته است. زمینه ای که این بحث در آن جریان دارد همانا زمینه مناسبات سنت و مدرنیته است. ژاپنی ها مانند دیگران در سازگار کردن ارزش ها و نهادهای اجتماعیشان با عصر صنعتی با مشکل روبه رو بودند و این تجربه برای آن ها بسیار آزاردهنده بود، زیرا گسست های ایجادشده هم فرهنگی و هم اجتماعی بود. آنچه آن ها پشت سر گذاشتند هم سنتی و هم آسیایی و آنچه به سوی آن رفتند هم مدرن و هم غربی بود. لذا، این تحول، علاوه بر واگذاشتن شیوه های تفکر و راهکارهای گذشته، مستلزم گذشتن از بخشی از هویت فرهنگیشان بود. پس، این پرسش مطرح شد که آیا می توان همزمان «مدرن» و ژاپنی بود؟
به همین دلیل است که شرح گذشته یکصد و چندده ساله ژاپن باید با ارزیابیِ آنچه پیش از شروع نوسازی وجود داشت آغاز شود. در این میان، شناسایی نقاط عطف ضرورت دارد. این کار همچنین به این دلیل لازم است که آن ها بر فرایندهای خودِ تغییر تاثیرگذار بوده اند. از طبقه حاکمی که در ربع سوم قرن نوزدهم شامل چندصد هزار خانواده سامورایی(۱) می شد نمی توان انتظار داشت به ساختارهای اجتماعی و سیاسی ای مشابه بریتانیا یا فرانسه یا آلمان یا، حتی کم تر از آن ها، آمریکا شکل بدهد. احتمال کمی وجود داشت که اقتصادی که در کم تر از یک نسل از اشکال پسین فئودالی به اشکال اولیه سازماندهیِ صنعتی جهش کرد مطابق آموزه های موکد نظریه اقتصادیِ غرب رفتار کند. یک سنت مذهبی و فلسفیِ مبتنی بر شینتو، بودیسم و اخلاق کنفسیوسی الزاما به شیوه هایی متفاوت با نمونه های مسیحیِ آن به مسائل منتج از اندیشه علمی و ناسیونالیسم پاسخ می داد. به عبارت دیگر، یک عامل ژاپنی و نیز یک عامل جهانی در آنچه در ژاپن مدرن روی داده است وجود دارد.
تفسیر این امر به ناگزیر بحث هایی برانگیخته است. با این حال، توافق گسترده ای درباره مبدا این روند وجود دارد، که همانا ژاپنِ تحت حاکمیت توکوگاوا (۱۶۰۰-۱۸۶۸) است. این دوران عصر شکل گیریِ نهادهایی است که هم به ثبات اجتماعی و هم به سرکوب در سال های بعد کمک کردند. در این عصر، سرمایه داریِ جنینی پدید آمد، که پیش شرط رشد صنعتی به سبک غربی بود؛ سنت های ملیِ فرهنگ و اندیشه شکلی قطعی یافتند که نسل های بعدی به آن ها وابسته شدند یا از آن ها بریدند. افزون بر این، توافق عمومی بر آن است که برافتادن توکوگاوا و رویدادهای پیرامون آن نخستین مرحله گذار از تاریخ ژاپن پیشامدرن به مدرن است. بنابراین، جامعه توکوگاوا و شیوه انقراض آن موضوع سه فصل نخست این کتاب است.

جامعه سیاسی

در سال ۱۸۶۳، رادرفُرد آلکاک، نخستین نماینده دیپلماتیک بریتانیا در ژاپن، پس از سه سال اقامت در این کشور، ژاپن را با اروپای سده های میانه مانند دانست. وی نوشت فئودالیسم «به دور از زمان و مکان تکوین آن، با شناسه ها و سنجه های بسنده در همه عرصه های مهمی که این همسانی را برجسته می سازد» در ژاپن یافت می شود.( ۱ ) پژوهشگران هنوز این گفته را معتبر می شمارند. در سال ۱۸۵۰، اعضای هیئت حاکمه ژاپن، اربابان و سامورایی هایشان، هنوز با رشته های واسالی(۲) به هم پیوند داشتند و بیش تر اوقات بخشی از محصول دهقانان را به عنوان حقوق فئودالی اخذ می کردند. از سوی دیگر، اکنون اغلب استدلال می شود که ژاپن از جهات دیگر فئودال محسوب نمی شد، زیرا به شیوه هایی تحول یافت که شباهت چندانی با اروپای سده های میانه نداشت. قدرت مرکزی در ژاپن نیرومندتر از انگلیس و فرانسه پیش از سال ۱۴۵۰ بود. قلمروِ اربابان به لحاظ گستره و سازماندهی بیش تر به امیرنشین می مانست تا تیول. بیش تر سامورایی ها زمینی در ازای خدماتشان نداشتند یا در دهکده ها همچون اربابان یک قصر زندگی نمی کردند. به یقین، اِعمال قدرت چه در سطح ملی و چه منطقه ای تا اندازه زیادی بوروکراتیک بود.
این سیستم برآمده یک دوره جنگ های داخلی در سده های پانزدهم و شانزدهم بود، که مردانِ دارای تواناییِ نظامی و مهارت های اداری زمین های بزرگی به دست آورده و قدرت خود را در چارچوب این سیستم تثبیت کرده بودند. آخرین و بزرگ ترینِ این مردان اییاسو، بنیانگذار خاندان سلطنتی توکوگاوا، بود. وی در سال ۱۶۰۰ با شکست دادن زمینداران غرب ژاپن به نفوذ سراسری دست یافت، و در سال ۱۶۰۳ به مقام شوگونی رسید. شوگون ها اسما قائم مقام نظامیِ امپراتور بودند، اما به مدت چند قرن حکمرانان غیررسمیِ ژاپن به شمار می رفتند (و اییاسو خود را از اخلاف آن ها می دانست). این امر قدرتی وافر به وی می بخشید که دامنه نفوذش تا همه مجامع انسانی و حتی خود دربار امپراتوری گسترش می یافت. در کیوتو، تختگاه امپراتور، شوگون را نایب الحکومه ای نمایندگی می کرد که از میان بستگان یا واسال های خود وی انتخاب می شد. اشراف دربار، که برای حفظ منافع وی منصوب می شدند، بایست سوگند ویژه ای مبنی بر وفاداری به او یاد می کردند. مقامات ارشد دربار، هرچند عناوینشان یادگار دورانی بود که امپراتوران هم حکومت و هم سلطنت می کردند، برای این مانده بودند که وظایف تشریفات را به جا آورند. این اشراف باری بر دوش دولت نبودند. آن ها برای خدماتشان به لطف شوگون متکی بودند، که چندان هم سخاوتمندانه نبود. حتی آن هایی که بالاترین مقام را در کشور داشتند درآمدشان (که برحسب برنج اندازه گیری می شد) از بسیاری از افسران خانواده خود شوگون کم تر بود. افزون بر این، زندگیشان در همه جزئیات آن ــ لباس، ازدواج، نحوه رفتار و حتی فعالیت های ادبی و تفریحیشان ــ بنا بر قوانینی که شوگون می گذاشت تنظیم می شد. خود امپراتور حقوق بگیر توکوگاوا و، عملاً، در کاخ خود زندانی بود.
در نقطه مقابل، کسانی بودند که در پایتخت شوگون در ادو (توکیوی کنونی) حضور داشتند. آن ها حکمرانان واقعیِ ژاپن بودند. قدرتمندترین آن ها شوگون بود که به عنوان ارباب فئودال زمین هایی در تصرف داشت که محصول سالانه شان ۱۵ درصدِ محصول کل زمین های کشاورزیِ ژاپن بود. سامورایی های وی، بجز کسانی که سران واسال بودند، ۱۰ درصد بیش تر زمین در اختیار داشتند. اداره این املاک وسیع به عهده هزاران مقام کوچک و بزرگ بود، که از کار مجموع آن ها درآمدی حاصل می شد که از محل آن هزینه خانواده شوگون، حقوق مامورانی که زمینی در اختیار نداشتند و هدایای گهگاهی به صورت کمک به افراد وفادار اما تهیدست تامین می شد. پول اداره ژاپن، مادام که از جیب اربابان فئودال تامین نمی شد، از همین منبع می آمد.
در تئوری، مقام شوگون هم موروثی و هم استبدادی بود، اما پس از سال ۱۶۵۰ دودمان توکوگاوا کم تر حکمران مطلقه ای خلق کرد. بیش تر اوقات، تصمیم ها را کسانی می گرفتند که در دستگاه اداریِ وی صاحب منصب و به باکوفو معروف بودند. در راس این دستگاه اعضای شورا (روجو) قرار داشتند که معمولاً چهار یا پنج نفر بودند و مسئولیت سیاست های کلی و نظارت بر دیگر اربابان کشور را به عهده داشتند. همه آن ها سرسپردگان توکوگاوا بودند و به عنوان فرمانده کل واسال ها عمل می کردند. در مرتبه بعدی، کسانی با درجات پایین تر و نیز واسال های شوگون قرار داشتند که (به شکل سلسله مراتبی) به کار اداره اماکن متبرکه و معابد، مالیه و پایتخت های دوگانه، ادو و کیوتو، و دیگر مراکز مهم شهری همچون اوزاکا و ناکازاکی و املاک توکوگاوا می پرداختند.
در سراسر کشور، اربابان فئودال (دایمیو) برحسب ارتباطشان با توکوگاوا رده بندی می شدند. قاعده این بود که آن هایی که ارتباط خونی با توکوگاوا داشتند (و بیش ترشان نام خانوادگی ماتسودایرا را بر خود داشتند) از رسیدن به هر گونه مقامی محروم بودند، اما به سبب ثروت و تبارشان نفوذ بسیاری اعمال می کردند. در رده بعد، فودایها بودند که شمارشان در پایان آن دوران به ۱۵۰ نفر می رسید. آن ها واسال های دیرپای توکوگاوا بودند که مقام های عمده باکوفو را در اختیار داشتند. بقیه دایمیو را یکصد و اندی توزاما یا اربابان «بیرون نشین» تشکیل می دادند که مستقل عمل می کردند (البته بجز قدرتی که شوگون بر آن ها با استفاده از کمیسیون امپراتوری اعمال می کرد) و از مقام های دولت مرکزی برکنار بودند.
همه دایمیوها کمابیش از دخالت ادو (دولت مرکزی) آزاد بودند. ارباب در درون مرزهای قلمروِ خود ــ منطقه ای که ممکن بود شامل یک دوجین یا بیش تر از روستاها تا یک استان کامل و گاه بیش تر باشد ــ سلطه کامل داشت. دستگاه تحت اداره وی معمولاً از روی دستگاه اداریِ توکوگاوا الگوبرداری شده بود. اعضای ارشد شورا از طایفه های فرعیِ خاندان وی یا از چند خانواده برجسته از خدمتکاران قدیمی برگزیده می شدند، در حالی که دیگر مقام ها را سامورایی های قشرهای میانی یا پایینی اشغال می کردند یا به عنوان دیوان سالار در قلعه شهر یا مقام اداری بخش های روستایی خدمت می کردند. آن ها در انجام وظایف خود مستقیما به شوگون یا نمایندگانش پاسخگو نبودند. همچنان که این قلمرو مالیاتی هم به باکوفو نمی داد. از سوی دیگر، شخصِ ارباب چنان آزادی ای نداشت: شوگون حق داشت که او را از یک تیول به تیول دیگر منتقل کند، مقدار زمین تحت اجاره وی را کاهش دهد یا حتی با اقامه دلیل همه آن را مصادره کند. حدود یک بار در هر نسل یا بیش تر، احتمالاً خاندان وی فرا خوانده می شد تا به کارهای پرهزینه عمومی مانند مهار سیل (ساخت سدبند) و جاده سازی یا بازسازیِ یکی از قصرهای شوگون بپردازد. پیمان های نَسَبی و نیز دفاعیِ وی منوط به موافقت شوگون بود. از همه مهم تر، هر اربابی لازم بود نیمی از اوقات خود ــ شش تا دوازده ماه در یک دوره ــ را در ادو بگذراند و هنگام بازگشت به ملک خود اعضای خانواده اش را به عنوان گروگان در آن جا باقی بگذارد. این روال «حضور متناوب» (سانکین ـ کوتای) نقش اساسی در حفظ اقتدار سیاسی داشت و هزینه آن باری معمول بر تعهدات مالیِ ارباب بود.
توزیع زمین آخرین وسیله ای بود که توکوگاوا می توانست با توسل به آن قوانین مذکور را به اجرا گذارد، چراکه زمین پایه ارتش فئودالی بود. زمین نه با وسعت که با بازده تقریبیِ آن ارزشگذاری و برحسب کوکو (معادل پنج پیمانه، و هر پیمانه معادل ۳۶/ ۴ کیلو) برنج سنجیده می شد. نویسندگانِ آن دوران نسبتی یک به یک بین ارزشگذاریِ زمین برحسب کوکو و شمار جمعیت در نظر می گرفتند، به طوری که انتظار می رفت یک قلمروِ ۱۰۰ هزار کوکویی حدود ۱۰۰ هزار نفر جمعیت داشته باشد. سه حکمران نخست توکوگاوا بازتوزیع عمده تیول ها را در دستور کار قرار دادند که طی آن خود و طرفدارانشان نه فقط سهم بزرگی از کل زمین ها را به خود اختصاص دادند، بلکه موقعیت مسلطی نیز در مناطق استراتژیک به دست آوردند. افزون بر ۲۵ درصد از کل زمین های سراسر کشور که به شوگون و خدمتگزاران مستقیم وی تعلق داشت، خانواده های فرعیِ توکوگاوا ۱۰ درصد دیگر را در اختیار داشتند و فرماندهان واسال های توکوگاوا، فودای، نیز دو برابر بیش تر دریافت می کردند. بیش تر این املاک در منطقه مرکزیِ ژاپن متمرکز بودند و یک «بارویِ مرکزی» تشکیل می دادند که کنترل منطقه پیرامون ادو و کیوتو و راه های ارتباطیِ آن ها را برای باکوفو میسر می کرد. اربابان توزاما حدود ۴۰ درصد قلمروِ کشور، عمدتا در جنوب و غرب یا شمال شرقی، را کنترل می کردند، که قدرتمندترین آن ها، به اصطلاح «استانداران»، تحت نظارت یک فودای قرار داشتند که در مرزهای آن ها مستقر بود.
به دلیل آن که امیرنشین ها نقش عمده ای در اغتشاشات سیاسی داشتند و فصل های نخستین کتاب به آن ها خواهد پرداخت، آشنایی با تعدادی از آن ها مفید است. فقط یک فودای بود که بیش از ۲۰۰ هزار کوکو زمین داشت. وی لی اهل هیکونه بود که زمین هایش تا نزدیکی های کیوتو امتداد داشت. از میان وابستگان خاندان توکوگاوا، زمین های میتو تقریبا به همان اندازه هیکونه بود، در حالی که خاندان های واکایاما (کیی) و ناگویا (ئواری) هر یک بیش از نیم میلیون کوکو زمین داشتند. خاندان کانازاوا (کاگا)، در کرانه شرقیِ دریای ژاپن، بزرگ ترین توزاما بود که بیش از یک میلیون کوکو زمین داشت. خاندان کاگوشیما (ساتسوما) با ۸۰۰ هزار کوکو در مرتبه بعد قرار داشت و بیش از چهارده خاندان نیز ۲۰۰ هزار کوکو و بیش تر زمین داشتند که ساگا (هیزن) در کیوشوی شمالی، یاماگوچی (چوشو) در تنگه بین کیوشو و هونشو، و خاندان کوچی (توسا) در شیکوکوی جنوبی، از اهمیت ویژه ای در قرن نوزدهم برخوردار بودند.
سامورایی ها در شهرها و روستاهایی که در این قلمروها واقع بود همواره حق آب و گل داشتند. در آغاز، آن ها اغلب کشاورز ـ رزمندگانی بودند که در زمان صلح زمین شخم می زدند و در هنگام جنگ به دنبال ارباب روان بودند و می جنگیدند. اما، با افزایش دامنه و پیچیدگیِ جنگ ها در سده های پانزدهم و شانزدهم، جنگیدن به امری تخصصی تبدیل شد و، از این رو، عملکرد سامورایی و کشاورز از هم جدا شد. سرانجام، این تفکیک در سال ۱۵۸۸ رسمیت یافت: حمل سلاح برای کشاورزان غدغن شد و سامورایی ها به جایی بسیار شبیه پادگان منتقل شدند. آن ها در قلعه ای کاملاً حفاظت شده زندگی می کردند که از آن جا بر روستاهای پیرامونی حکومت می شد. این گونه بود که قلمروِ نوعیِ عصر توکوگاوا شکل گرفت. این قلمرو بزرگ و معمولاً جمع و جور بود و در درون مرزهای آن ارباب هیچ تعرضی را به سربازان و زمین هایش، چه از سوی زیارتگاه ها و معابدِ یک زمان قدرتمند و چه از جانب پیروان خود، برنمی تابید. فقط گروه انگشت شماری اجازه داشتند تیول هایی از خود داشته باشند و آن ها نیز در معرض نظامی کنترلی قرار داشتند که رونوشت مینیاتوریِ کنترلی بود که از سوی ادونشینان بر دایمیوها اعمال می شد. بیش تر سامورایی ها کل زمین های خود را از دست دادند. در مقابل، حقوق ثابتی از خزانه قلمروِ خود دریافت می کردند که برحسب برنج یا، در برخی موارد، نقدا پرداخت می شد.
دگرگونیِ سامورایی، با موفقیت توکوگاوا در بازگرداندن و سپس حفظ نظم و قانون پس از قرن ها جنگ داخلی، یک مرحله پیش رفت. وی دیگر مانند سرباز مورد نیاز نبود. از سوی دیگر، ماهیت قلمروِ جدید ایجاب می کرد که وی بیش تر مقامی غیرنظامی باشد. در هر قلعه ـ شهر پست های خالیِ فراوانی وجود داشت که باید پر می شد، وظایفی مانند سیاستگذاری در تمشیت امور یک ناحیه روستایی، نظارت بر امور مالی و بایگانی و خدماتی و پیام رسانی. همه این پست ها را سامورایی ها، و در بیش تر موارد سامورایی هایی از یک رده مشخص، پر می کردند. تاکید بر شرایط منزلتی در انتصاب ها سیستم را خشک و نامنعطف می کرد، اما هزاران نفر را قادر می ساخت ــ حدود ۴۰۰ هزار خانواده سامورایی وجود داشت ــ تا با دانش معمول اداری و برخی تجربه ها در استفاده از مقررات وارد عصر جدید شوند. این امکانات آن ها را مناسب استخدام در یک نظام بوروکراتیک جدید می کرد. چنان که در همین فصل خواهیم دید، آن ها همچنین ایدئولوژی ای را شکل دادند که درخور چنان عملکردی بود.
این به معنای آن نیست که ژاپن پیش از سقوط دودمان توکوگاوا نظام دولتیِ کارآمدی داشت. بسیاری از سامورایی ها کاری جز وظایف پادگانی نداشتند و بیش ترشان نیمه بی کار بودند. اصلاح طلبان عموما از این شکایت داشتند که مشاغلِ به ظاهر اشغال شده بیش تر از کاری است که در عمل انجام می شود. به یقین، برای اکثریتْ انتصابات عمدتا وسیله ای برای تکمیل درآمد ناکافیِ موروثیشان بود. این انتصابات به طور معمول مستمریِ ناچیزی نصیب آن ها می کرد، اما حقوق به شکل یک افزوده موقتی به درآمد ثابت فقط به اشخاص معدودی پرداخت می شد، که این ترفیع آن ها را در سطحی بالاتر از مقام های متناسب با رتبه شان قرار می داد. بنابراین، افزایش چشمگیر درآمدها به دستیابی به مقام های بالاتر بستگی می یافت، که احتمالاً از طریق پیوندهای سببی، فرزندخواندگی یا پارتی بازی و نه شایسته سالاری صورت می گرفت.
رابطه بین سامورایی و بقیه مردم نیز تا اندازه زیادی مسئله ای منزلتی بود. تعریف کلاسیک جامعه توکوگوا حکایت از قشربندیِ ثابتی دارد: سلسله مراتبی از بالا به پایین شامل سامورایی، کشاورز، صنعتگر و تاجر که هر بخش به خرده بخش هایی تقسیم و این تقسیمات بینابخشی به دقت رعایت می شد. اما این تقسیمات در عمل گمراه کننده بود، چراکه تمام مراتب تحت الشعاع مهم ترین آن ها، یعنی تمایز بین سامورایی و بقیه، قرار داشتند.
نکته محوری در این رابطه آن بود که سامورایی در شهر زندگی و از آن جا بر روستاها حکومت می کرد. این راست است که در برخی مناطق «سامورایی های روستایی» (گوشی) بودند که اجازه داشتند زمین های خود را داشته باشند و در روستا زندگی کنند، اما برای این کار بیش تر امتیازات خود، از جمله مقام اداریشان، را وامی گذاشتند. بنابراین، آن ها به هیچ وجه با ملاکان اروپایی یکسان نبودند، به همان سیاق که جزئی از جامعه معمولیِ روستایی نبودند که به طور دلخواه ــ از سوی ارباب ــ شامل دهقانان کشاورز وابسته به زمین می شد که هر یک قطعه ای زمین داشتند و می کاشتند و محصول آن برای تامین نیازهای خانواده و پرداخت مازاد آن به عنوان حقوق فئودالی به ارباب کفایت می کرد. این سیستمی مبتنی بر برابری در فقر بود. نماینده محلیِ قدرت، کدخدا، معمولاً کشاورزی بود که ثروت بیش تری از بقیه داشت. وظیفه وی این بود که سهم فردیِ مالیات ها را تعیین کند، مالیاتی که حاکم نشین بر جماعت به طور کلی وضع می کرد. وی در مقابل ارباب پاسخگوی اداره امور بود، اختلافات بین اهالی را حل و فصل می کرد، به جزئیات امور آبیاری می پرداخت و جشن ها را سامان می داد. ساموراییِ مرکز اداری حاکم نشین، که پیشکار یا قاضیِ محلی بود، فقط به بحران هایی از قبیل فجایع طبیعی، ناآرامی های مردمی یا ارزیابیِ مالیات محصول می پرداخت. آن ها خارجی محسوب می شدند و به دیده احترام توام با ترس نگریسته می شدند.
نتیجه این که سامورایی ها، هرچند در حکومت بودند، در مدیریت روزانه کشاورزی شرکت نداشتند، عاملی که نقش موثری در موقعیت اقتصادی آن ها داشت. موقعیت آن ها در شهرها ظاهرا بسیار مستحکم تر بود. شهرهای عصر توکوگاوا، بجز چند استثنا، قلعه ـ شهر محسوب می شدند و این پیامد جداسازیِ سامورایی ها از زمین و گردآوردن آن ها پیرامون پایگاه دایمیوها در سده شانزدهم و هفدهم بود. تجار و صنعتگرانی که برای خدمت به آن ها به آن جا آورده می شدند و کالا برای مصرف و تخصص مالی برای جمع آوریِ مالیات در اختیار آن ها می گذاشتند، در قیاس با دهقانان، اقبال به مراتب کم تری در گریز از نظارت داشتند. آن ها در سایه قلعه زندگی می کردند و در نقاطی اقامت داشتند که جدا از منطقه سامورایی ها بود. آن ها سرکردگان خود را داشتند که در برابر مقامات قلعه پاسخگو بودند و، هرچند تا جایی که می توانستند و با تشکیل صنف از خود در برابر زورگویی و باجگیری محافظت می کردند (که هزینه کم تری هم در مقابل حقوق بازار و انحصارات به آن می پرداختند)، هرگز نمی توانستند از نفوذ سامورایی ها که در کنار آن ها می زیستند رها شوند. در مقابل، صرف همجواری، برخی اهرم ها در اختیار شهرنشینان می گذاشت تا از آن ها علیه اربابانشان استفاده کنند. همچنان که محافظه کاران بی درنگ متذکر می شدند که چون سامورایی ها در شهرها زندگی می کردند، در معرض فساد بی بندوباریِ شهرنشینی قرار داشتند. در نتیجه، مدت ها پیش از قرن نوزدهم، بدهیِ فئودالی یک ویژگیِ اقتصاد سیاسیِ ژاپن شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب ظهور ژاپن مدرن

اگ ترجمشو با اغماض قبول کنیم, دید نسبتا خوبی میده, اما ارضا نشدم اگ کسی کتاب بهتری درمورد ژاپن سراغ داره معرفی کنه
در 11 ماه پیش توسط
من نسخهٔ چاپی این کتاب رو خونده‌م، متاسفانه از ترجمه اصلا راضی نبودم. ساختار جملات کاملا انگلیسی و دوبله بود
در 1 سال پیش توسط
این کتاب هم متعلق به گروه انتشاراتی ققنوس هست که گفتید تا ۲۲ بهمن تخفیف میخورن ولی تخفیفی نخورده هنوز
در 2 سال پیش توسط