فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب چشمان تمساح

نسخه الکترونیک کتاب چشمان تمساح به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چشمان تمساح

خوآکین: ما می‌تونیم دنیایی بسازیم که توی اون برای همه غذا هست.
په‌په: پدرم بهم یاد داد، هیچ‌وقت کاری رو که دیگران تصمیم دارن تو انجام بدی، انجام نده. چند تا بودن، شش‌تا، پنج‌تا؟
آنگوستیاس: زن درون من. بله. زن درون من. یک بچه‌ی وحشت‌زده، که تو چشمای هر مردی، دنبال پدرش می‌گرده، ولی یادش دادن به چشمای هیچ مردی نگاه نکنه. یادش دادن برای هیچ چیزی آرزو نکنه!
آدلا: تو اونو نمی‌‌شناسی، اراده‌ی اون مثل مادرمه. مادرم وقتی سن اون بود، من رو به دنیا آورد و هنوزم زنده ست؛ یک دنده، طلبکار، مستبد. یه نفر مثل آنگوستیاس عمر جاودانه داره.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چشمان تمساح

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت نویسنده

صحنه باید شیب دار باشد و به رنگ مشکی براق. در سمت عقب، سه درِ سبز تیره وجود دارد. لطفاً به شیوه ی ناتورالیستی طراحی نکنید!
نه درختی، نه خاک و نه آجرهای اسپانیایی. در صحنه، فقط سه نیمکت مشکی وجود دارد. نباید لهجه ای وجود داشته باشد. (مگر آن دسته از بازیگرانی که به طور طبیعی لهجه دارند، اگر تنوع داشته باشد از انواع لهجه های انگلیسی، اسپانیایی و آمریکایی که چه بهتر.) فقط پشتی ها می توانند نمایان باشند. آنگوستیاس و آدلا می توانند بادبزن داشته باشند. مردها می توانند سیگار بکشند؛ و بهتر است که این گونه باشد.

صحنه هر چه قدر خلوت تر، بهتر

با تشکر
ادواردو ماچادو

پرده ی اول

سال ۱۹۶۳، محوطه ی پشت خانه ی برناردا آلبا.
بالای صحنه، سه پنجره که هر کدام به اندازه ی یک در بوده و مربوط به خانه ی برناردا آلبا هستند؛ کرکره ها پایین است. امروز خورشید قصد غروب کردن ندارد. زنگ ها به صدا درمی آیند. چند مرد در محوطه ی پشت خانه نشسته اند و لیموناد می نوشند. از سنین مختلف هستند و همگی لباس های سیاه و یا خاکستری پوشیده اند؛ از مراسم خاکسپاری بازمی گردند. این مردانِ زمخت و خشن ماکسیمیلیان، فلیپه، خوآکین، آدام، توماس، خایمه هستند. آن ها بیش تر عمر خود را روی زمین های زراعی و کار در آن ها گذرانده اند. اما امروز، حتی آن ها نیز طاقت این آفتاب تند و طولانی را ندارند.

توماس: خدایا. لعنتی چه قدر گرمه...
فلیپه: چیزی نگو، صداتو می شنوه.
ماکسیمیلیان: به نفعمونه عصبانی نشه.
خایمه: مطمئنم می خوان بهمون ناهار بدن.
توماس: حتماً دارن آماده ش می کنن.
آدام: معلومه. شرط می بندم خوراک بره س.
ماکسیمیلیان: نه، خوکه.
فلیپه: شایدم سوسیس.
آدام: بُز!
توماس: اون، آشپزی نمی کنه. خشک و بی روح؛ بین اون دیوارهای سرد نشسته. و داره خودشو باد می زنه!
ماکسیمیلیان: این طور نیست. اون داره آشپزی می کنه. من بوش رو احساس می کنم. تو احساس نمی کنی، فلیپه؟
فلیپه: نه.
توماس: چرا، من احساس می کنم.
خوآکین: په په کدوم گوریه؟
توماس: کدوم په په؟
خوآکین: اِل رومانو...
توماس: اون مادر قـ...
فلیپه: دیگه این کلمه رو تکرار نکن... مگر این که نصف شب، دلت دعوا و کتک کاری بخواد.
توماس: چرا؟
فلیپه: وقتی په په این جا نیست، چرا به مادرش می گی...
توماس: بدکاره؟
آدام: هی!
توماس: دعوا بی دعوا.
فلیپه: شرط می بندم برای دسر بهمون نون کِرِم دار(۱) می دن.
ماکسیمیلیان: کشمش هم داره.
خوآکین: من عاشق کشمش هستم.
آدام: دوست دارم نون کرم دار من بدون کشمش باشه. مادرم همیشه این طوری درست می کرد.
فلیپه: به گمونم برناردا آلبا از اون زناییه که کشمش توش می ریزه.

خوآکین کتابچه را برمی دارد و در آن چیزهایی می نویسد.

توماس: چرا؟ چون خودش خیلی پلاسیده س؟
فلیپه: چه طوری یه خوشه انگور خوشگل تبدیل به یه آلوچه ی خشکیده شد.
توماس: کشمش.
ماکسیمیلیان: برعکسِ اون خوشگل دیشبیِ ما.
توماس: هیس!
خایمه: هیس!
ماکسیمیلیان: پاکا لا روسِتا (Paca la roseta)
توماس: هیچ وقت نباید یه بدکاره رو با اسم کاملش صدا کنی.
ماکسیمیلیان: خودش اینو خواست. از همه ی ما.
فلیپه: انتخاب هم کرده! پسندیده!

مردها می خندند و با دست پشت یک دیگر می زنند.

ماکسیمیلیان: من دومین نفر بودم که دیشب دیدمش.
ماکسیمیلیان: خیلی اوضاعش خرابه!
خوآکین: شما ها اوضاعتون خراب نیست؟ همه تونو می گم!
توماس: مردها قوی هستن و هر کاری که بخوان می کنن.
ماکسیمیلیان: درسته.
خایمه: راه و رسم زندگی همینه.
خوآکین: واقعاً؟
ماکسیمیلیان: جور دیگه فکر می کنی.
خوآکین: آره.
ماکسیمیلیان: به خاطر این که...
توماس: دعوا بی دعوا.
خوآکین: اون نمی خواست چیزی رو با شما قسمت کنه.
ماکسیمیلیان: اون این کار رو کرد.
خوآکین: مجبور بود. به خاطر پول. شماها بدکاره این که با وحشی گری باهاش بودین و بهش زور گفتین.

همه ی آن ها می خندند.

فلیپه: زنی مثل اون، نیاز داره که دایم بهش زور بگن.
آدام: آخه کَمِشِه!
ماکسیمیلیان: راست میگه.
خوآکین: نه، این طور نیست.
فلیپه: یه بدکاره، یه بدکاره س.
خوآکین: از نگاه کردن به هم دیگه لذت می بردین؟
فلیپه: من اصلاً نگاهش نمی کردم.
خوآکین: جداً؟
ماکسیمیلیان: منم نه.
توماس: تو چی می گی زپرتی؟!
ماکسیمیلیان: من زپرتی نیستم!
خوآکین: یه مرد واقعی این طوری نیست.
ماکسیمیلیان: من یه مرد واقعی ام.
خوآکین: په په...
ماکسیمیلیان: خب؟
خوآکین: اون یه مرد واقعیه.
ماکسیمیلیان: از کجا می دونی؟
توماس: ما همه مون مرد واقعی هستیم.
فلیپه: نه، من یه مرد واقعی ام.
ماکسیمیلیان: خفه شو.

تقریباً در حال دعوا هستند.
مردها می خندند.

خوآکین: هیس... برناردا صدامونو می شنوه.
فلیپه: بعد از اون همه دعایی که خوندیم، یه ناهار حقّمونه.
توماس: پس چی که حقّمونه. پس برای چی اومدیم تسلیت بگیم؛ یه کم گریه کنیم و یه دو تا جمله ی «وای که چه مرد خوبی بود» بگیم و بعدشم غذا بلنبونیم.
خایمه: دقیقاً. دعا، گریه، شراب و غذا.
خوآکین: ولی اونو قبلاً خاک کردیم، دیگه تسلیت واسه چی بگیم؟
آدام: برای غذای بعد از تسلیت!
خایمه: اون داره برامون ناهار خوشمزه درست می کنه. یه املت... املت گنده با سیب زمینی، پیاز، زیتون، گوجه فرنگی و بیکن. باور کن. من می شناسمش. خیلی مهربونه. باید همین دور و برها تو دیدِش باشیم.
آدام: معلومه.
توماس: آره، باید تو دید باشیم.
فلیپه: چرا ما رو نمی بره تو خونه ش؟
ماکسیمیلیان: نگران دختر هاشه!
توماس: دخترها قربونم برن.
خایمه: دختراش خیلی خیلی زشتن.
ماکسیمیلیان: خیلی خیلی پیر.
آدام: خیلی خیلی دیوونه.
فلیپه: من دخترهای زشت و پیر و دیوونه رو می خوام. یه زن که ببینم، دیوونه می شم.

در باز می شود. پونسیا می آید. او یک زن حدوداً پنجاه ساله ی گرد و تپل است. یک پارچ لیموناد در دست دارد.

ماکسیمیلیان: الانم دیوونه شدی؟
فلیپه: نه، ولی اگه سعی... کنم. باید فکرم رو متمرکز کنم.
خوآکین: واقعاً؟
پونسیا: مثل گاو و گوسفندای مزرعه.
توماس: چی؟ این بو؟
پونسیا: چکه چکه های خوش بو.
توماس: این بیرون خیلی گرمه. الان نیم ساعته داریم عرق می ریزیم.
پونسیا: بله، بوی آغل گرفتین.
توماس: ما بی صبرانه منتظریم. حتی اگه اون قدر عرق کنیم که بمیریم...
آدام: منتظر.
خایمه: برای ژامبون.
فلیپه: یا خوراک گوشت.
توماس: و املت سیب زمینی. من همیشه خواب می دیدم یه زن خیلی گرد مثل تو، منو خفه کنه و ببره تو خلسه.

پونسیا می خندد.

پونسیا: به دلت صابون نزن.
توماس: من تو رو خندوندم.
پونسیا: آره دلم لرزید!
توماس: قرارمون تو انبار غلّه.
پونسیا: من عزادارم. (می خندد.)
توماس: پس چرا گریه نمی کنی؟
پونسیا: چون وقتی شوهرم مرد به اندازه ی کافی براش گریه کردم. امیدوارم در آرامش باشه. دیگه اشکی برای چشمام باقی نمونده.
توماس: برای اربابت چی؟
پونسیا: بذار زنش و دختراش براش عزاداری کنن. اون همیشه میومد تو آشپزخونه و سعی می کرد یه کارایی بکنه.
توماس: به برناردا نگو.
پونسیا: مردها هیچ وقت چشم و دلشون سیر نمی شه.
خایمه: اربابت؟
پونسیا: همه ی مردها

می خندند.

توماس: لیوانمو پر کن.

پونسیا لیوانش را پر می کند.

پونسیا: کی باز می خواد؟

همه ی مردها لیوان های شان را بالا می برند.

پونسیا: دونه به دونه!
ماکسیمیلیان: اون دیشب همین رو گفت.
پونسیا: پاکا؟
ماکسیمیلیان: تو گوش وایستاده بودی؟
پونسیا: نه.
ماکسیمیلیان: پس از کجا می دونی؟
پونسیا: من چشم سوم دارم.
ماکسیمیلیان: چی؟
پونسیا: افکار رو می خونم.
ماکسیمیلیان: پس باید بدونی که من تشنه م.

پونسیا برایش لیموناد می ریزد.

خوآکین: تو افکار رو می خونی.
پونسیا: وقتی که بخوام.
خوآکین: سعی کن.
پونسیا: نمی خوام. (برایش کمی لیموناد می ریزد.)
پونسیا: به نظر تشنه میای!
خوآکین: نه.
پونسیا: چرا! (می خندد.)
خوآکین: په په ال رومانو بعدازظهر این جا منتظر نبود؟
پونسیا: چرا باید بیاد این جا منتظر بمونه؟
خوآکین: اون امروز توی مراسم بود.
پونسیا: اون دعوت نداشت.
ماکسیمیلیان: خوآکین، این علاقه و توجه زیادی به په په چیه؟
خوآکین: باید په په ال رومانو رو پیدا کنم. اون گفت ممکنه یه کار برام دست و پا کنه. نگه داری از گوسفند!
خایمه: جداً!
توماس: من به کار احتیاج دارم.
آدام: من هر کاری می کنم.
خایمه: من چهارتا دختربچه ی گرسنه دارم. اونا نون می خوان. نون می خوان.
فلیپه: کی نمی خواد؟
توماس: کجاست؟ کو کار؟
خوآکین: خدا رو شکر که دارم نتیجه ی عاقل بودن رو می بینم.
ماکسیمیلیان: چون تو بی کار نیستی! بیا این جا آشغال، درباره ش حرف بزن. (ماکسیمیلیان به خوآکین مشت می زند.)
خوآکین: یه دونه کار، برای من!
توماس: بعضی آدما شانسای خرکی میارن، خرکی! (به پونسیا) منو ببخش.
پونسیا: نه... من خوشم میاد حرفای مزخرف مردای گرسنه رو بشنوم.
فلیپه: به ما غذا میدن؟
خایمه: یا نه!
پونسیا: فقط لیموناد، حتی شراب هم نه.
ماکسیمیلیان: آداب معاشرت سرش نمی شه؟
پونسیا: متاسفم.
ماکسیمیلیان: سنّت.
پونسیا: اون از فولاده.
ماکسیمیلیان: اون زنیکه نمی خواد به آبروی شوهرش احترام بذاره؟
پونسیا: فکر می کنه با پس انداز کردن پول شوهرش، حتی بعد از مرگ شوهره، این کار رو می کنه.
توماس: اون پول مال شوهرش نیست.
پونسیا: اون برای هر دو شوهرش احترام قایله. دو بار بیوه شده، ولی الان یه زن خوشبخته.
خایمه: برای هیچ و پوچ اومدیم این جا.
توماس: خب، یه کم بیش تر بریز. امیدوارم این یکی شیرین تر باشه.
پونسیا: برناردا، شکر من رو جیره بندی کرده. معذرت می خوام. ولی من بلدم چه طوری لیمونادها رو شیرین کنم. باور کن.
توماس: حتماً می تونی.
پونسیا: من یه دختر کولی بودم و وقتی با تمبورین(۲) و طبل می رقصیدم... ضربه هایی که در درونم ایجاد می شد، ساق پام رو به شدت تکون می داد و عرق از ساق پای من پایین میومد.
توماس: تو از من خوشت میاد.
پونسیا: خوشم میاد تماشات کنم وقتی این طوری گرسنه نگاه می کنی... مادرم همیشه می گفت بذار نگاه کنن، ما پولدار نیستیم... ولی بهشون اجازه نمی دیم به ما دست بزنن بدون این که...
توماس: پول بدن؟
پونسیا: بدون سوگند مقدس.
توماس: من اقرار می کنم، بعد، تو برام آیین عشای ربانی اجرا می کنی!
پونسیا: بدون سوگند ازدواج.
توماس: من زن دارم.
پونسیا: آره می دونم. تو خونه ی برنارداست.
توماس: غذا خورده؟
پونسیا: تسبیح می ندازه و ذکر می گه.

توماس لیمونادش را می خورد.

توماس: تو خیلی وقته که بیوه ای... خیلی وقت.
ماکسیمیلیان: و خانم ت؟
پونسیا: برناردا؟

این کتاب ترجمه ای است از: 
Crocodile Eyes
Eduardo Machado

نظرات کاربران درباره کتاب چشمان تمساح