فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زهتاب

نسخه الکترونیک کتاب زهتاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زهتاب

کارگر افغانی رفت. به سمت آشپزخانه رفتم و به سمت ظرف‌های بلور و چینی که به ردیف روی کابینت‌ها و روی اوپن چیده شده بودند. پشت اوپن ایستادم. کف دست‌هام را گذاشتم پشت بشقاب‌های چینی و هلشان دادم. بشقاب‌ها افتادند روی سرامیک‌های آشپزخانه. پژواک صداشان توی سرم پیچید، چه صدایی داشت شکستنشان! تنگ بلور را برداشتم و انداختم به سمت جای خالی یخچال... کاش وقتی سهراب می‌آمد خانه و این‌ها را می‌دید، بودم و نگاهش می‌کردم؛ وقتی می‌دید ازش چه کارها یاد گرفته بودم... لیوان‌های بلور را به هم نزدیک کردم و دست‌هام را گذاشتم پشتشان...

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۷۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب زهتاب



زهتاب

زهره جمشیدی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

وقتی سهراب امیرخانی مقابل در کوچک رنگ و رورفته مسافرخانه سعادت از تاکسی دربستی پیاده شد، چراغ روی تیربرق هم روشن شد. سهراب از ماشین پیاده شد. یقه پالتو را داد پشت گوشش و رفت پای صندوق عقب. بخار نفس هاش مثل مهی که دور نور چراغ روی تیربرق جان گرفته بود، در هوا لمبر می خورد. چمدان قهوه ای بزرگ را از صندوق عقب برداشت، دسته اش را بالا کشید و کشان کشان بردش داخل مسافرخانه. صدای خِرخِر چرخ های چمدان چُرت مدیر مسافرخانه را پاره کرد. مدیر مسافرخانه چشم هاش را مالید و نیم تنه وارفته اش را از روی صندلی کهنه بالا کشید. سهراب جلوِ پیشخان ایستاد:
«آقا، یه اتاق می خوام.»
نگاه مسافرخانه چی از کفش های خاکی سهراب به راه افتاد و پس از گذشتن از پالتوی فوتر سیاه و رسیدن به لبه کلاه پشم فرانسوی اش برگشت و بر چهره سرمازده اش متوقف شد:
«سلام.»
سهراب دسته چمدان را رها کرد و دوباره گفت:
«سلام آقا. یه اتاق می خوام.»
«برای چند روز؟»
صدای گرگر آتش بخاری سکوت سنگین مسافرخانه را رقیق می کرد. سهراب گفت:
«نمی دونم. حداقل یه هفته هستم، بعدش معلوم می شه.»
مسافرخانه چی لحظه ای چشم از سهراب برنمی داشت:
«قیمتا این جا زیر شیشه ست. اسمتان؟»
و سهراب به آتشی نگاه می کرد که در بخاری نفتی گر می کشید و از دریچه کوچک جلوِ بخاری پیدا بود:
«فیروز صداقت هستم.»
«آقای صداقت شناسنامَه تانِه لطف کنید... تنهایین که؟»
سهراب سرش را بالا و پایین کرد و از جیب داخل پالتواش شناسنامه ای درآورد و روی پیشخان گذاشت. صاحب مسافرخانه نگاهی به شناسنامه انداخت و نگاهی به سهراب. بعد با پشت انگشت های دست راستش ضربه ای به صفحه اول شناسنامه زد و شروع کرد به نوشتن مشخصات شناسنامه توی دفترش. صدای ضربه انگشت ها توی صدای گرگر آتش گم شد، مثل سنگی که ته چاهی بیفتد.
سهراب توی چشم های مسافرخانه چی نگاه کرد؛ شاید مسافرخانه چی داشت توی ذهنش می گفت: «هرکی واسه ش جعل کرده کارش افتضاح بوده. معلوم نیست واسه این آشغال چقدر ازش پول گرفته.»
دلش می خواست دیگر این عادت فکرخوانی از سرش بیفتد. می دانست که بیش تر وقت ها فکرها را اشتباه می خواند و همین اشتباه ها کار دستش می داد. حالا هم که روزها بود در هر چشمی تهدیدی می دید. هر چقدر هم که دور و دورتر می شد باز...
مسافرخانه چی کلیدی روی میز گذاشت:
«بالای پله ها سمت راست. اتاق دوازده. ای بغل یه غذاخوری کوچیک هم داریم اما چون تو ای فصل سال مسافر کمَه، هر روز فقط یه جور غذا دُرُس می کنیم. اگه غذای خاصی دلتان خواست، قبلش بگین.»
بعد بی آن که منتظر جواب سهراب بماند سرش را برگرداند و به سمت در کوچکی در آن سوی سالن صدا زد:
«هیماجان! مسافر داریم، چراغی ببر اتاق دوازده.»
مسافرخانه چی هنوز داشت سهراب را نگاه می کرد. سهراب لبه های پالتواش را روی هم کشید و گفت:
«هر غذایی باشه من می خورم.»
بعد دسته چمدان را گرفت و به سمت پله ها رفت. شیب پله ها تند بود و چمدان سنگین. وقتی به در اتاقش رسید نفس نفس می زد. انگشت هاش آن قدر بی حس شده بود که چمدان از لایشان زمین افتاد. صدای نفس هاش توی سر آدم می پیچید.
چمدان افتاد. کوله پشتی افتاد. صدای نفس نفس. کوچه تنگ بود. سهراب می دوید و نفس نفس می زد. کوله پشتی از دستش افتاد. برگشت کوله را نگاه کرد، مدادرنگی هایی که خان عمو براش خریده بود توی کوله اش بودند. اگر کوله پشتی می افتاد دست بچه ها؟... برگشت، کوله را برداشت و باز دوید. می دانست که همین کوله پشتی است که سرعتش را کم می کند، وگرنه مگر آن ها می توانستند توی دویدن به گرد پای او هم برسند؟! باید می انداختش روی شانه هاش. همان طور که داشت می دوید سعی کرد کوله را بیندازد روی دوشش. اما مگر به این آسانی ها بود که آدم سر دو کوله را بیندازد روی شانه؟! زمین خورد. تا آمد به خودش بجنبد دو تا بچه لاغرمردنی دست هاش را از پشت گرفته بودند. بلندش کردند. پسر ناظم جلو آمد. سهراب توی چشم هاش زل زد. پسر ناظم با مشت زد توی شکمش:
«چرا می زنی نامرد...؟»
پسر ناظم می خندید:
«گوش کن جوجه! می زنم تا یادت باشه دیگه به من دروغ نگی. همه کلاس می دونن که نمی شه سر منو کلاه گذاشت.»
سهراب صدای تپش های قلب خودش را بلندتر از صدای پسر ناظم می شنید، گفت:
«من کی دروغ گفتم؟»
پسر ناظم باز هم با مشت زد توی شکمش. این بار محکم تر زد.
«ساکت شو! چرا گفتی آقام از رو داربست افتاده مرده، بعدم چون صابکارش پارتی داشته بهمون دیه ندادن؟»
صدای تالاپ تالاپ قلبش کلافه اش می کرد. فریاد زد:
«خب راس گفتم.»
یکی از بچه هایی که دستش را گرفته بود، مچ دستش را پیچاند و گفت:
«اونی که صابکارش بهش دیه نداده قنبر یه پاست. تازه از رو داربست نیفتاده، تیرآهن افتاده رو پاش. تازه نمرده، فقط یه پا شده.»
پسر ناظم با سیلی زد توی صورتش. پسر ناظم چاق بود. چشم هاش مثل چشم همان عروسک پشمی تپلی بود که خان عمو برای مرجان خریده بود. دستش سنگین بود. سهراب داد زد:
«چرا می زنی آخه؟»
«اگه می خوای نزنم سه بار بگو آقام نمرده، آقام معتاده. آقام نمرده، آقام معتاده...»
صداها توی سرش می پیچید. پسر ناظم زد توی شکمش. درد پیچید توی روده هاش. از گوشه های چشم هاش قطره های شور اشک به سمت بناگوشش راه گرفته بودند:
«آخه چرا می زنی؟ اصلاً به شما چه... آقام مرده... مرده.»
پسرها خندیدند و دستش را پیچاندند. پسر ناظم دست به کمر شد و گفت:
«بچه ها این هنوز نفهمیده با کی طرفه.»
یک مشت و لگد دیگر کافی بود تا وا بدهد. از آن سمت کوچه مردی داد زد:
«هی کره خرا، چه کارش دارید؟»
بچه ها هلش دادند. زمین خورد. پسر ناظم گفت:
«بچه ها در برید.»
خیلی کتک خورده بود اما به جایش مدادرنگی هاش سالم بودند. کوله پشتی اش را برداشت. صدای پسر ناظم هنوز توی گوشش تکرار می شد: «سه بار بگو آقام نمرده، آقام معتاده... آقام نمرده، آقام معتاده...»
در غژغژی کرد و باز شد. سهراب دوباره چمدان را برداشت. چمدانش را کنار تخت گذاشت و لب تخت فلزی نشست. فنرهای تشک کهنه زیر تنش صدا کردند. سهراب مثل جنازه ولو شد روی تخت و خیره شد به سقف. گوشه های سقف نم داده بود، مثل دیوارهای خانه کودکی اش. یکی از سرگرمی هایش این بود که دراز بکشد گوشه اتاق، با پاشنه پا دیوار نم گرفته را فشار بدهد و نگاه کند که فشار پاشنه اش چقدر گچ های نمدار دیوار را به سمت داخل گود کرده است. مادر می گفت:
«سهراب، این باز جای پاشنه توئه؟ خونه که همین طوریشم داره خراب می شه رو سرمون، تو دیگه چرا عجله داری واسه خراب شدنش؟»
می گفت:
«مامان ببخشید. به خدا حواسم نبود، تا به خودم اومدم دیدم باز با پا چال کردم اون جا رو. خنگم دیگه.»
مادر سر تکان داد و خندید. بعد دیگر نتوانست بخندد. نگذاشتند که بخندد.
در داشت از جا در می آمد. مرجان داشت کنار حوض بازی می کرد. مادر حیاط را آبپاشی کرده بود و همان جا روی ایوان مژگان را روی پاش خوابانده بود. سهراب توپش را گرفت توی دست هاش و دوید به سمت در. مرجان همان جا سر پا ایستاده بود؛ نگاهی به در می کرد و نگاهی به مادر. مادر مژگان را زمین گذاشت و از پله های ایوان پایین آمد. سهراب در را باز کرد. خان عمو که آمد توی حیاط، در را پشت سرش به هم کوبید. او هم پشت سر خان عمو آمد توی حیاط. مژگان روی ایوان خوابیده بود. مرجان دوید سمت او و پاهاش را بغل کرد.
خان عمو داد می زد. خان عمو مثل همیشه نبود. صداش بلند بود. توی دست هاش پر از پاکت میوه نبود. توپ راه راه پلاستیکی از لای دست هاش لیز خورد و روی موزاییک ها چرخید. او و مرجان نشسته بودند گوشه دیوار. مرجان گریه می کرد، مادر هم... خان عمو هر لحظه بیش تر برافروخته می شد و صداش را بلندتر می کرد. حرف های خان عمو درهم و برهم می شدند و صدای مادر از میان حرف های عمو شنیده نمی شد.
«تو رو جون به جونت کنن، کلفتی تو خونِته. خرجیت کم بود، اون کره خرتو می فرستادی بیش تر بگیره. باید حتما می رفتی کلفتی؟ باید می رفتی رختشوری؟ واسه پول. آبروی من چی؟ تو که دست از آبرو شستی. برو فردا خودتم بفروش... استغفراللّه...»

نظرات کاربران
درباره کتاب زهتاب

کتاب خوبیه. اما می تونست بهتر باشه
در 2 سال پیش توسط
قشنگ بود.
در 2 سال پیش توسط