فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پری سا

نسخه الکترونیک کتاب پری سا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پری سا

می‌پرسم: «شماها چه کار می‌کردید؟»
پریسا می‌گوید: «ما داشتیم اسم آهنگ‌هایی را که باید رایت کنیم می‌نوشتیم.»
سارا می‌گوید: «ناظم رسید بالا سر مونا و گفت: بده ببینم چی می‌خونی؟»
پریسا می‌گوید: «... یکهو خانم ناظم عین دیوانه‌ها کتاب را از دست مونا قاپید و گفت: نبینم دیگه کتاب‌های مبتذل بخوانی‌ها! و یک کتاب درباره فواید حجاب داد به مونا.»
در دنیایی چنین محسوس مرد و زن همراه با فرزندانشان خواسته و ناخواسته ساکن یک خانه باغ شده‌اند. و خانه باغ یک باغبان کوچولوی گاه نامحسوس دارد؛ باغبانی که مثل بلور برفِ تازه باریده سفید است و در زمان متوقف شده است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پری سا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

۱

روز اسباب کشی به باغ پری (این اسم را بچه ها روی خانه گذاشته اند) با عماد بی وقفه باغ را تمیز می کنیم: زیر درختان، روی علف ها، راه باریکه های شنی و زمین بازی را.
بچه ها هم کمک می کنند. از زیر درختان شاه توت می دوند، می آیند کیسه های سبک زباله را از ما می گیرند، پشت در باغ تو کوچه می گذارند.
پریسا پایش را روی پشته برگ ها می گذارد، داد می زند: «بالا.» پایش تا زانو در برگ های پوده فرو می رود.
سارا به او می رسد با نوک انگشت ها پریسا را هل می دهد، داد می زند: «سوختی، قبول نیست.»
به این بازی می گویند: «بالا بلندی» و همیشه سر این که چه ارتفاعی بالا هست یا نیست، با هم بگو مگو دارند.
گنجشک ها از سر و صدای خنده و بازی سارا و پریسا از این شاخه به آن شاخه می پرند، بیدهای مجنون می لرزند. گاهی کمر صاف می کنم و نگاهشان می کنم، آن قدر شاه توت چیده و خورده اند که حتما امشب سردیشان می کند. یادم نیست شیشه نبات را در کدام جعبه ضربدر خورده گذاشته ام. باید امشب همه جعبه های آشپزخانه را باز کنم.
خانه مدتی متروک مانده (کسی به ما نگفته چه مدت؟)، چفت و بست در و پنجره هایِ بی درز ساختمان سفت بوده؛ داخل خانه پاک است و اثاثیه ای مختصر در آن. ما هم اسباب و اثاث زیادی نداریم، در هر جابجایی بخشی از آن ها را جا گذاشته ایم. سالی یک بار اسباب کشی می کردیم و هر بار آپارتمان کوچک تری نصیبمان می شد. همین که باربرها از خانه بیرون رفتند، با عماد به باغ آمده ایم تا آن را پاک کنیم. باربرها اثاث اندک ما را با راهنمایی من در اتاق های بزرگ و دلباز، لابه لای اثاث قدیمی خانه، جا داده اند. تخت های تاشو بچه ها در دو اتاق آفتابگیر و تو در تو باز می شوند. جعبه ها و بسته بندی ها را وسط سالن به حال خود می گذاریم، تا بعدا سر صبر آن ها را باز کنیم. جعبه های ضربدر خورده باید تو آشپزخانه جا بگیرند. یادم نیست شیشه نبات را تو کدام جعبه گذاشته ام. صبح قرارداد رهن این خانه را امضا کرده ایم، و تا ظهر وسایل آپارتمان کوچکمان را تو کارتن ها جمع کردم. عماد و بچه ها می رفتند از بقالی ها و سوپرهای محله، جعبه های پودر لباسشویی، تخم مرغ و پفک را می گرفتند و می آوردند و من هر چه را می دیدم، بدون نظم و ترتیبی تو کارتن ها می چپاندم. جمع کردن وسایل آشپزخانه تمام رمقم را تحلیل برده بود. بس که خم شده بودم روی کارتن ها، مایع ترشی از مری تا توی دهانم می آمد و برمی گشت. نوک انگشتان پاهایم جزجز می کرد اما مثل کسی در فیلمی که دور آن را تند کرده باشند، کار می کردم.
سر ظهر عماد کامیون خبر کرد. کارتن شکستنی ها را گذاشتم تو ماشین خودمان. بچه ها هر دو دویدند روی صندلی جلو نشستند. برای آخرین بار برگشتم به آپارتمان، ببینم چیزی جا نمانده باشد.
گوشه و کنار آپارتمان، روزنامه های زرد شده، دستمال کاغذی های مچاله شده، نِی های رنگارنگ نوشابه، چند سنجاق قفلی، سوزن های ته گرد و یک سوزن خیاطی افتاده بود (مدت ها دنبال آن گشته بودم)، یک مربع زرد و چرب به جای گاز فردار بر سرامیک های آشپزخانه نقش بسته بود. وسط مربع، در کتری لعابی زنگار بسته بود (هر بار که کتری جوش آمده را از روی گاز برمی داشتم، دستم از بخار آب می سوخت). چراغ ها را خاموش کردم، آپارتمان نورگیر نداشت و تاریک شد. زردی ورق های روزنامه هنوز در تاریکی آپارتمان به چشم می خورد، نباید بیش از این، خداحافظی با آپارتمان تاریک و خالی را کش می دادم. در آپارتمان را محکم به هم کوبیدم. آه، لعنتی، چراغ قوه ای که تو پاگرد برای باربرها روشن گذاشته بودم، نبود. لابد عماد آن را با خودش برده است که جا نماند، ولی ما به جای روشنی می رویم و اگر هم یادم می رفت آن را بردارم مهم نبود. لامپ پاگرد سوخته و راه پله ها بی تعارف تاریک و سیاه بود. همیشه با چراغ قوه از پله ها بالا می آمدیم و پایین می رفتیم. دستم را به دیوار راه پله ها مالیدم و کورمال کورمال پایین آمدم. گوشه پرده های دو تا از آپارتمان های رو به کوچه، کنار رفته بود. شاید اسباب کشی شتاب زده ما را تماشا می کردند. سارا گفت: «مامان، من گشنمه.» کامیون رفته بود. هوا خشک بود، اما چند قطره باران چکید روی شیشه ماشین. کنار ساندویچ فروشی نگه داشتم: «چی می خورید؟»
«کالباس دودی.»
«نوشابه چی؟»
سارا گفت: «برای بابا هم نوشابه نارنجی بگیر با ژامبون مرغ.»
کامیون آهسته می رفت. رسیدم پشت سرش. عماد از آینه کنار ما را دید. دستش را از کامیون آورد بیرون و تکان داد.
بچه ها داد زدند: «بابا، دستتو ببر تو.»
گفتم: «یواش تر، کر شدم، بابا که صدای شما را نمی شنوه.»
سارا گفت: «پس چرا دستشو برد تو؟»
دو باربری که روی بارها و رو به ماشین ما نشسته بودند جوری نگاهمان می کردند که انگار هر لحظه ممکن است ماشین ما برود زیر کامیون. سبقت گرفتم، وارد کوچه شدم. مرد بنگاهی سر کوچه ایستاده بود و تسبیح دانه درشت عقیقش را چند تا یکی رد می کرد. یادم رفت، باید یک جعبه شیرینی می خریدم.

۲

خانه یک باغبان کوچولو هم دارد. مثلِ بلورِ برفِ تازه باریده، سفید است. در اتاقک ابتدای باغ زندگی می کند. از ظهر که ما این جاییم از اتاقکش بیرون نیامده است. دم غروبی که داریم به ساختمان خانه می رویم آمده تو باغ. سبد کوچولویی دستش گرفته، چهارتایی می ایستیم لب پله ایوان و نگاهش می کنیم. می رود به باغچه پشت اتاقکش، چند پر سبزی می چیند و تو سبد پلاستیکی آبی اش می ریزد.
دیروز که همراه مرد بنگاهی برای دیدن خانه آمده بودیم، بچه ها خیلی ذوق کرده بودند: در باغ که باز شد، وسط باغچه لوزی، میان گل های درشت زرد و زرشکی با همین پیراهن آبی ایستاده بود، نه، خم شده بود روی گلی. یک چارقد آبی، روی موی نقره ای اش، لچکی بسته بود. دست ها و صورتش از سپیدی، چشم را می زد. میان گل ها سرگرم کاری بود. شاید علف های هرز کنار گل ها را می چید، شاید گلی را بو می کرد، انگار خودش هم از وسط گلی در آمده بود.
گفت اسمش پری است و بچه ها همان جا او را پرسش باران کردند.
«پری جون، همه این گل ها را خودت تنهایی کاشتی؟»
«پری جون، تنهایی نمی ترسیدی؟»
«پری جون، اسم این گل چیه؟ اون یکی؟»
«پری جون، واسه خودت یه ریزه غذا درست می کنی؟»
به ما گفت گیاهخوار است و هر چه بخواهد در باغچه پشت اتاقکش می کارد. زیاد به بچه ها رو نشان نداد، خیلی جدی به سوال هایشان جواب می داد.
من و عماد با پرسشی در چشم ها، به هم و بعد به پری خانم نگاه کردیم. مرد بنگاهی متوجه شد، گفت: «مزاحمتی برای شما ندارد، برکت این باغ است.»

۳

نمی دانم از کی این خانه ـ باغ مرا صدا می کرده؟ پری خانم که جواب درستی نمی دهد. با ما دمخور نمی شود. گاهی زیر چشمی به بچه ها نگاه می کند، وقتی در باغ بازی می کنند. صبح و غروب، دو نوبت از اتاقکش بیرون می آید، برای چیدن سبزی یا مراقبت از باغچه لوزی. گاهی هم لب درگاه اتاقکش می نشیند، وقتی آفتاب پهن می شود. عماد موافق آمدن به این خانه نبود. صبح جمعه بود، بچه ها را برده بودیم به پارک نیاوران. یا به قول عماد آن ها ما را برده بودند به پارک. عماد روبروی فواره های استخر، روی نیمکتی شکسته نشسته بود. بادِ ملایم، افشانه های آب را در هوا پخش می کرد. عماد گاه به گاه پوش آب را از پلک هایش پاک می کرد و خیره می شد به کف کم عمق استخر. تازه اول صبح بود. افرادی که برای ورزش به پارک آمده بودند، در حال دویدن دور پارک، با هر دونده ای که در یک خط قرار می گرفتند، بحث سیاسی می کردند. حرف ها از دویدن جا می ماند و خطی از اعتراض دور پارک می چرخید.
از قدم زدن دور پارک، لابه لای دونده ها، حوصله ام سر رفت. نمی خواستم با همراهان اتفاقی که جمله ای می پراندند، سر حرف را باز کنم. برگشتم به محوطه استخر. دو زن با آرایش غلیظ: دو سه لایه کرم پودر، خط چشم و ریمل، سایه سربی، ماتیک قهوه ای سیاه و خط لب قهوه ای روشن و رژ گونه آجری، دور استخر تند راه می رفتند و پوش آب را از صورتشان دور می کردند، انگار پشه ای سمج را. جهت راه رفتنم را عوض کردم تا روبرویشان سر در نیاورم. چند پله پایین تر، در تکه چمنی، پریسا و سارا بدمینتون بازی می کردند. چشمشان که به من افتاد، هی برای پیدا کردن توپشان مرا صدا می زدند. عماد وسط نیمکت نشسته بود، کف دو دستش را دو طرف نیمکت گذاشته بود و جاهای خالی را پر کرده بود. از حرفی که اول صبح به او گفته بودم پشیمان بودم ولی کاریش نمی شد کرد. حرفی بود که گفته شده بود و حسرت نگفتنش لای حسرت های دیگر می ماند. از آن جمله هایی بود که نه از یاد گوینده اش می رفت و نه از یاد شنونده اش. و فقط خودشان می دانستند که پشت این حرف چه تاریخچه ای پنهان است و به کدام لایه های جانشان برخورد می کند. والاّ به خودی خود حرفی بود مثل هزار حرف دیگر. عماد خواب آلود بود و نمی خواست روز جمعه اش را زود شروع کند. دم در اتاقش ایستاده بودم. روی کاناپه تختخوابشو از این دنده به آن دنده می غلتید و بلند نمی شد. گفتم: «جمعه و شنبه که برای تو فرقی ندارد، به جاش فردا بخواب.»
از اداره مرخصی ساعتی می گرفتم و می رفتم دنبال بچه ها، وقتی بچه ها را از مدرسه به خانه می آوردم، عماد از رختخواب بیرون می آمد. عماد دست هایش را از دو طرف نیمکت جمع کرد و درهم گره کرد.
به مسیر پراکنده پوش های فواره نگاه می کرد، همه مرخصی های سالانه اش را که روی هم جمع شده بود، داشت خرج می کرد. ماه گذشته فقط دو بار به اداره رفته بود، آن هم برای رد کردن مرخصی.
بچه ها با لپ های گل انداخته دویدند کنار نیمکت عماد. هوس کرده بودند پیاده به خانه برگردند، با عماد، از کوچه باغ ها.
عماد از روی نیمکت بلند شد: «من حوصله راه رفتن ندارم، با پرشید بروید.»
در بند رعایت همیشگی اش نبود، با ماشین برگشت خانه. با بچه ها از پارک در آمدیم و به طرف پایین کاخ رفتیم. روبروی آن، راهی فرعی بود که به کوچه باغ های هنوز مانده در تهران می رسید.
بچه ها وقتی از جلو کاخ ـ موزه نیاوران رد می شدند با هم گفتند: «اَه، اَه.»
پرسیدم: «چی اَه اَه؟»
پریسا گفت: «مردیم از بس مدرسه ما را به بازدید از کاخ می آره.»
سارا گفت: «تازه اونم چی؟ اگه خونه مادربزرگ مونا را ببینی، دلت واسه شاه می سوزه.»
پریسا گفت: «تو هم کشتی ما رو، با اون مادربزرگ مونا، خانم هاویشام.»
سارا گفت: «عوضش خونه اش تمیزه، تارعنکبوت و لباس عروس خاک خورده هم نداره.»
من و عماد موزه های تهران را ندیده بودیم. عماد می گفت یک بار که از خیابان سی تیر می گذشته، از ترس صاعقه به موزه آبگینه رفته، سرسری نگاهی به آبگینه های رنگارنگ انداخته تا رگبار بند آمده.
راهی که می رفتیم بالاخره سرپایین شد و راه رفتن آسان.
پریسا گفت: «مامان گم شدیم، دفعه پیش از این جاها رد نشده بودیم.»
همان موقع بود که خانه مرا صدا کرد. گفتم: «نه، گم نشدیم، بیایید از این طرف، از این کوچه....»

نظرات کاربران درباره کتاب پری سا

کمی مالیخولیایی بود. نمی دونم به آمیزه ای از واقعیت، فلسفه و قصه ی جن و پری چی می گن. خیلی از گره های کوچک داستان هم باز نشد.
در 7 ماه پیش توسط