فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ملاقات با سوسک

کتاب ملاقات با سوسک

نسخه الکترونیک کتاب ملاقات با سوسک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ملاقات با سوسک

طاقباز خوابیده بودم. پشتم روی تخت، صورتم رو به طاق. صدای زنگ ساعت قدیمیِ همسایه، که هر روز به لطف دیوارهای جدید و نازک خانه مرا بیدار می‌کرد، آن روز هم وظیفه‌اش را به‌درستی انجام داد. چشمانم را باز کردم. قبل از این‌که حرکتی کنم، دیدم سوسکی سیاه و زشت روی سینه‌ام ایستاده و شاخک‌های چندش‌آورش را در هوا تکان می‌دهد. با اولین نگاه اولین تصمیم خود را درباره‌اش گرفتم. باید او را می‌کشتم، حتی اگر به قیمت له شدنش بر روی لباسم تمام می‌شد. تکان نخوردم، چون اصلاً دوست نداشتم او از تکان من به حرکت بیفتد و وارد لباسم شود. با تمام تمرکزی که در خود سراغ داشتم کتابی را که دیشب قبل از خواب خوانده بودم برداشتم. کتاب نوشته یکی از نویسندگان درجه‌چهار یا پنج خارجی بود که در کشورم حسابی طرفدار داشت و همه کتاب‌های او را می‌خواندند. خوانندگان کتاب‌های او مقصر نبودند. آن‌ها حق دارند. وقتی داستان خوبی نوشته نمی‌شود، خوب‌ها و خوش‌قلمان خاموش مانده‌اند و بدها و افتضاح‌نویس‌ها پرکار شده‌اند، خوانندگان چاره‌ای ندارند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ملاقات با سوسک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ملاقات با پیرمرد

دقایقی قبل از ملاقات با پیرمرد، پیش از خواندن کتاب ملاقات با سوسک، و ساعتی قبل از حرکت جنون آمیز مانی با ماهیِ قزل آلا در وسط رستوران، داشتم به جملات نیمه فیلسوفانه او فکر می کردم: «تمام کردار بشرْ ذاتی و ژنتیک سرمنشا ذات انسان است؛ بیماری، عشق، سنگ کلیه، سرطان، ناهنجاری های فک، چاقی، کچلی، بزرگی یا کوچکی بعضی از اندام های بدن، سردردهای مزمن، خوش خلقی، عصبیت ناگهانی و... تماماً حاصل برخوردهای ژنتیکی و تغییرات زیست محیطی است. این زیست و این محیط که ما را در بر گرفته به همراه تمام برداشت های مثبت و منفی ما از جهان هستی تماماً نسبی است؛ این که چیزی نیست، حتی نسبیت هم نسبی است.»
این ها بخشی از مهم ترین و اساسی ترین تفکراتِ بهترین دوستم مانی است، کسی که به واقع سرآمد تناقضات روانی است. او اغلب در این وادی سیر و سلوک می کند. به قول دلربا مرد سبیل کلفت و غول پیکری که کله حیوان را برای صبحانه به خورد سرخورها می دهد: «مانی تو این مایه هاست دیگه. اُسکول می زنه.»
کله پز محل راست می گفت. مانی واقعاً تو این مایه هاست؛ شبیه فیلسوف ها، یا شبیه احمق ها. البته فرقی نمی کند؛ این هم از تفکرات اوست. همیشه می گوید: «فرقی نداره، تقریباً هیچی با هیچی فرق نداره.» درباره اُسکول بودنش هم نظری ندارم، چون خودم...
پشت میز نشستیم، مانی با غمی همیشگی در صدایش و من با یک نامه آزاردهنده در جیبم، کتابی عجیب در دستم، و هزاران سوال در مغزم. در رستورانی لوکس، با اسمی عجیب و سرآشپزی پیر و مشهور. اما من به عشق غذاهای خوشمزه سرآشپزی که مشکوک به دیوانگی است یا اسم چندش آور اما نوآورانه رستوران به این جا نمی آمدم. دلیل آمدنم خیلی ساده بود. دلیل بیش تر اعمال انسان چیست؟ هورمون ها چه می کنند با ما؟ هرجا که اراده کنند ما همان جا هستیم. برای دیدن معمار رستوران به این جا می آمدم، دختر کم حرفی که معمولاً گوشه رستوران می نشیند و طراحی می کند. اطلاعاتش را از گارسُن درشت اندام رستوران گرفتم، اطلاعاتی که این دختر نحیف و نازک اندام را به اندازه خشن ترین مردها و باهوش ترین زن ها در ذهنم بالا برد، اطلاعاتی که گارسُن با آن صدای کلفتش زمزمه کرد و خیلی زود به اندازه هیکل بزرگش شرمنده شد، که چرا درخواست کمک و همیاریِ این دختر کم حرف را این طور به اندکی پول فروخته است.
«این جا آرامش بیش تر از این که آرزو باشه، نوعی تهدید مخوفه، تهدیدی برای دیوارهای پوشالیِ ذهن خواب آلودگان که اگر فرصتی برای اندیشیدن پیدا کنند، دنیا رو روی سر دروغ پردازان خراب می کنند.»
این جواب بی ربط مانی به درخواست من بود، جوابی که مثل همیشه با تاثیر پذیرفتن از صدای غمگینش کمی مهم تر از حرف های همه آدم ها به نظر می آمد، و درخواست من این بود: «یه دختر مناسب پیدا کن، یکی که بتونه بهت آرامش بده. بابا دیگه داری پیر می شی.»
دو پیرپسرِ تقریباً چهل ساله برای فرار از تنهایی دنبال چاره، و مانی هنوز هم فراری از دخترکان. هرچند همیشه یک جور فکر نمی کرد. گاهی اوقات از یک صورت زیبای کریه سیرت حرف می زد، سمبولی از زن که در ذهنش بود، اما اغلب از وصال بیش تر از فراق می ترسید. دنبال دردسر نبود، اساساً علاقه ای به غافلگیر شدن نداشت.
دو تا ماهیِ قزل آلا، هر دو تایمان عین هم، سفارش دادیم، با مخلفات یا، به قول خودم که همیشه دنبال کلمات هموزن بودم، مزخرفات. همین بازی با کلمات باعث شد مانی درباره ام حرف های زیادی بزند، ولی خوش وزن ترین و خوشمزه ترینش این بود: شاعری که عاشق است، زندگی اش ضایع است.
دور میز گرد گوشه رستوران نشسته بودیم. من در نیم دایره اول میز رو به کل رستوران و مانی در مقابلم. تنها یک میز پشت سر من و در مقابل مانی قرار داشت. نمی دیدم چه کسی پشتم نشسته، اما بیست دقیقه نگذشت که تماماً در این وسوسه فروشدم که بفهمم چه کسی پشت من نشسته.
«دیشب یه شعر جدید گفته م. تا غذا رو بیاره بخونمش؟»
مانی بی حال سری تکان داد، حتماً منظورش بله بود، چون من شروع به خواندن کردم. «زندگی چیست؟» اسم شعر این بود.
چند لحظه از پایان شعر نگذشته بود که گارسن درشت اندام غذا را جلوِ ما گذاشت. از آن لحظه به بعد همه چیز تغییر کرد، از جمله رفتار مانی. مثل جوجه عاشق یک روزه ای بود که هنوز نطفه عشقش بسته نشده شروع به لِنگ و لگد انداختن به تخمش می کند، و مانی که هیچ وقت این طور نبود در مقابل من با نگاهش رقاصی می کرد؛ نگاه خیره، نگاه متعجب، نگاه شیطنت آمیز و کم کم نگاه خریدار. آخری را به خوبی از پدر تاجرش یاد گرفته بود. چند باری به من چشمک زد. منظورش را نفهمیدم، نباید هم می فهمیدم. چشمک ها برای من نبود. مانی برای یک لچک به سر بال بال می زد. این حرکات اصلاً به مانی نمی آمد. تو این مایه ها نبود. من می دانستم، خودش هم می گفت: «تو این مایه ها نیستم.»
همیشه می گفت: «زندگی بدون این دخترک ها ممکن نیست، اما نباید زیاد برا زندگی حرص زد.»
گاهی اوقات که فیلسوف بازی اش گل می کرد، در این رابطه جملاتی را به عنوان گزاره های محتوم صادر می کرد، گزاره های شک ناپذیری که به جملات بزرگ(ـعـ)ان شبیه بود. جملاتی که فضولی و کاوش در درستی و نادرستیِ آن ها باعث تکفیر شدن از سوی هواداران بزرگ(ـعـ)ان می شد. از گزاره های پرطمطراق مانی درباره زن ها و شباهتشان با زندگی فقط جمله زیر را به خاطرم دارم: «زندگی مثل نوار چسب می مونه. اگه بخوای با حرص و ولع زیاد بازش کنی و تهش رو دربیاری، می پیچه دور دست و پات و با صورت می کوبدت زمین.»
«کجایی؟»
«هیچ جا.»
«کی پشتم نشسته که داری بال بال می زنی؟»
«هیچ کس.»
«دروغ نگو. ده دقیقه ست تو کارِتم. از وقتی غذا رو آورده ن داری نخ می دی به میز عقبی.»
«نخ؟»
«بگو دیگه. کی پشتم نشسته؟»
«برنگردی. آبروریزی می شه.»
«پس یه خبری هست.»
سری به نشانه تاسف و خشم تکان داد. با سکوت بحث را جمع کرد و به امید نتیجه ای شیرین به میز پشتی خیره شد. یک لقمه در دهانش گذاشت. ندیدم دختر چه شکلکی درآورد که مانی زد زیر خنده. دهانش پر بود، پس برای این که بی ادبی نکرده باشد دستش را جلوِ دهانش گرفت. چند تا سرفه کرد و با صدای گرفته رو به من گفت: «امیر، یه دونه بزن پشتم.»
روی میز نیم خیز شدم. دو سه بار زدم پشتش. سرفه نکرد. سر جای خودم نشستم. احساس راحتی کرد. این طور فکر می کنم، خودش هم تو این مایه ها فکر می کرد. ساکت شد، به فکر فرورفت و از تمام دغدغه های فیلسوفانه اش رهایی یافت. نمی دانم اثر کدام اندیشه باعث شد صورتش از عصبانیت قرمز و کمی بعد کبود شود.
تمام این حالات خیلی دوام نداشت و مانی پس از یک نگاه خیره به دنیای بی رحم با صورت در ظرف غذا فرورفت و رخ در نقاب بشقاب کشید، و جانش را به منشا تمام سوالات فلسفیِ جهان سپرد.
مانی جان داد. همه جیغ کشیدند. نیروهای امدادی آمدند جنازه اش را بردند. فکر می کنم اگر کمی توان شاعری در وجودم بود، در آن لحظه بیت زیر را بی تفکر می سرودم:

مانیِ مرده در بَرِ ماهیِ مرده فتاد
حجاب حق و حقیقت از برابرش اُفتاد

رستوران آرام شد. چنان از مرگ مانی متعجب بودم که اشک از چشمانم پَر زد و رفت. گویی می دانستم که این پایان تعجب بار امروز نیست. برگه های شعرم و کتاب ملاقات با سوسک را با کم ترین سرعت ممکن از روی میز جمع کردم. از شدت فکر درباره تمام اتفاقات کم حال شدم. سرم را تکان دادم، نه به نشانه تاسف، سر تکان دادم تا دوباره هوشیاریِ لازم را به دست آورم. انرژیِ ازدست رفته ام بازگشت. این حاصل تصمیمی بود که گرفتم. می خواستم انتقام بگیرم از کسی که باعث مرگ مانی شد، پس منتظر شدم تا التهاب فضای رستوران از بین برود و همه سر میزهای خود بازگردند.
تصویری واحد از کاری که می خواستم انجام دهم در ذهنم شکل گرفت و آن را مثل جمله ای مقدس در ذهنم تکرار کردم. آن جمله این بود: مقابل دخترک می روم، در چشمانش خیره می شوم، و مشت محکمی به صورتش می کوبم.
به سمت میز پشتی برگشتم و با...
یک نفس عمیق بکشید، کاری که من نتوانستم بکنم وقتی ساکن میز پشتی را دیدم.
نفسسسسسسسسسسسسسسسس

نظرات کاربران درباره کتاب ملاقات با سوسک

واقعا کتاب جالبی بود. پیشنهاد میکنم بخونید. متن روانش ادم و یادکتاب های هدایت میندازه.
در 2 سال پیش توسط yaz...h66