فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب متولد ماه جغد

نسخه الکترونیک کتاب متولد ماه جغد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب متولد ماه جغد

وا، می‌گم نمی‌دونم، نمی‌شناسم، اِ، چی‌کارم داری؟ منم یه بدبخت مثل اون، برو از اون دکتر بعد از این‌که بی‌چاره‌ش کرد بپرس، داشت زندگیش رو می‌کرد، اومد هواییش کرد، رفت، وگرنه بهرام که تو این باغا نبود اصلاً، گناهی، بمیرم واسه‌ش، اِ، می‌گم ولم کن، جیغ می‌زنم مأمور خبر می‌کنما، به من چه! اون وقتا که صبح تا شب با دکترجونش جولون می‌داد، تو کجا بودی؟ اصلاً خوب کرد، دستش طلا، منم اگه جرئتش رو داشتم دست نیگر نمی‌داشتم...، وا، می‌گم به من چه؟

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب متولد ماه جغد



متولد ماه جغد

آزاده محسنی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



یکی از این دوشنبه ها بود

زن دیجیتالی گفت: «ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه.» سرهنگ غلت زد و دکمه قطع کن را فشار داد، سال ها بود که پیرمرد در همین لحظه بیدار می شد. از ساعت دیجیتالی خوشش نمی آمد، اما چاره ای نداشت. زور عباس آقا ساعتساز هم دیگر به چرخ دنده های زهوار در رفته ساعتِ محبوب سرهنگ نمی رسید. چند وقتی بی ساعت ماند تا یک روز هما این قوطی دیجیتالی را برایش آورد و گفت: «ببینین چه خوشگله آقاجون! از اون قدیمیه خیلی بهتره.» بعد دکمه ای را فشار داد و همین زن با صدای بی روحش گفت: «ساعت...» و قوطی زردرنگ جای ساعت شماطه دارِ استیل را گرفت. چشمش هنوز نیمه باز بود که یادش آمد دوشنبه است. مثل دو دوشنبه گذشته دلش غنج زد از فکر ساعت ده صبح. با یک حرکت از جا بلند شد و قبل از هر کاری حوله اش را از لای بقچه توی کمد بیرون کشید و پاورچین به حمام رفت. قبلاً محال بود که سرهنگ قبل از خریدن نان تازه و خوردن صبحانه مفصل و خواندن روزنامه صبح، دست به کاری بزند. ولی این دو دوشنبه آخر... ماجرا از آن برف سنگین یک ماه پیش شروع شد. سرهنگ با پالتو و شال گردن و کلاه شاپو و پوتین های لژدار و عصای آبنوس، توی برف های جلو پاساژ لِک و لِک می کرد و می رفت تا برای آبگوشت ناهار، سنگک داغ بخرد. فروغ السلطنه تا جلو در دنبالش آمده بود که: «کوتاه بیا سرهنگ جان! تو این برف، کی نان تازه خواست؟ سنگک توی فریزر داریم.» زیر بار نرفته بود. خوب، نمی توانست نان یخزده روی اجاق وارفته را به جای سنگک داغ دو آتشه به معده اش قالب کند. مثل تمام وقت هایی که حرف های فروغ السلطنه به مذاقش خوش نمی آمد، کر شد و از خانه بیرون زد. از وقتی به جای زمین زیر پاها، زانوهاش می لرزید، ده سالی می گذشت، اما او خم به ابرو نمی آورد. هر چند دقیقه یک بار، دستش را به جیب شلوار فشار می داد تا از وجود موبایلی که هما برایش خریده بود مطمئن شود. می ترسید دوباره گمش کند و اسیر غرغرهای فروغ و هما بشود. از وقتی آن سکته لعنتی توی خیابان و بعدش هم عمل قلب باز اتفاق افتاده بود، زن های خانه امانش را بریده بودند. هما به زور این موبایل را چپانده بود توی جیبش و فروغ آدرس خانه را به گردنش انداخته بود. تا سر کوچه که می رفت، اگر فقط کمی معطل می کرد، «ماس ماسک» جیبش را می لرزاند و بعدش هم فروغ که مثلاً می خواست نشان ندهد که نگران دیر کردن سرهنگ شده، دستور خرید ماست و سبزی و... می داد. از بخت بد، چند باری هم گوشی را این طرف و آن طرف جا گذاشته بود و به این دلشوره ها دامن زده بود و حالا دفع بلا حکم می کرد که از همراه مزاحمش خوب مراقبت کند. حیف که حوصله اش نمی آمد، وگرنه یکی از آن قشقرق های معروف سرهنگ ملکی ای راه می انداخت تا نگران های خانوادگی به کل شمشیرشان را غلاف کنند. همان طور که عصا می زد و لِک و لِک می رفت، مزاحم زنگ خورد و تا او بخواهد دست به جیب شود، سُر خورد و با کمر افتاد روی برف های پانخورده. درد در تیره پشتش پیچید و چشمش خیره ماند به آسمان. کلاغی از شاخه پرید و رفت. انگشت هایش را کرد توی برف تا بلند شود. دستش یخ زد. به برف ها فحش ناموسی داد و نخواست به این فکر کند که کاش حرف فروغ السلطنه را گوش می داد و دستکش دستش می کرد. تلاش کرد تا بلند شود. دست هایش ضعیف و شکننده بود و تحمل وزن بدنش را نداشت. باورش نمی شد که زورش به بلند کردنِ کمرش نمی رسد. خسته شد و از تقلا افتاد.کلاغ برگشت و نشست روی شاخه چنار. از گوشه چشم دید درِ مغازه ای که جلوش زمین خورده بود، باز شد و سایه ای بیرون آمد. رو برگرداند و باز به تکاپو افتاد، نمی خواست غریبه ای ضعفش را ببیند. سایه جلوتر آمد. تا برسد، سرهنگ به هر زحمتی که شده آرنج ها را تکیه گاه تن کرد و نیم خیز شد و وانمود کرد که هیچ متوجه حضور کسی نشده. غریبه سمجی بود. سرش را نزدیک گوش پیرمرد آورد و گفت: «دست منو بگیرین بلند شین.» سرهنگ می خواست اخم کند و بدون این که سر برگرداند بگوید به کمک شما نیازی نیست، اما صدا آن قدر نوازشگر و مهربان بود که دلش نیامد. برگشت و نگاهش کرد. دخترک چنان سر خم کرده بود که کم مانده بود لپ های صاف و سفید و چشم های سیاهش بیفتند زمین. صورت دختر و دانه های ریز برف دور سرش چرخیدند. چشم هایش سیاهی رفت و زیر لب گفت: «ماهرخ!» دخترک چیزی نشنید. دستش را که دراز کرد و دست سرهنگ را گرفت، چیزی توی سینه پیرمرد فرو ریخت. دست هایش عرق کرد. دخترک برف های پالتو سرهنگ را تکاند و گفت: «بیایید تو مغازه من چای داغ بخورید تا حالتان جا بیاید.» سرهنگ گفت: «نه.» و تا شب به خاطر آن نه احمقانه و بیجا به خودش فحش داد. از مزه آبگوشت هیچی نفهمید و هی کف دست هایش را که خیال می کرد بوی عطر دختر را گرفته، به صورتش نزدیک کرد و بو کشید. دلش می خواست یکی بود و برایش تعریف می کرد که دختر موقع خداحافظی چه چشمکی بهش زده و از در مغازه چطور برایش دست تکان داده، جوری... جوری که انگار خود ماهرخ. اصلاً خودِ خودش. حیف که تنها همصحبتش فروغ بود که اگر این ها را می شنید، یا از غصه دق می کرد یا جیغ و شیون و آبروریزی راه می انداخت. چند روز صبر کرد تا برف ها آب شد. اول تصمیم گرفت دسته گلی بخرد و به بهانه تشکر سری بزند به مغازه دخترک، اما خودش را ریشخند کرد، که چه بی مزه. ذهنش به هزار راه رفت و همه بی نتیجه. آخر بلند شد و راه افتاد و از کنار شل آبی که وسط خیابان جاری بود، راهش را کشید و یکراست رفت به پاساژ و جلو همان مغازه که دختر ازش بیرون آمده بود، ایستاد. عجیب بود که تا آن روز هرگز به مغازه های این پاساژِ نوساز توجه نکرده بود، شاید جای خالی قنادی حسین شیرازی و بستنی فروشی کریم معرفت آزارش می داد، عینکش را زد و نوشته های روی شیشه را خواند (گالری نقاشی کریمی، آموزش خط و نقاشی و پذیرش انواع سفارش). سرش را به شیشه نزدیک کرد و داخل مغازه را دید زد، چند دختر و پسر ساکت و مودب روی چهارپایه نشسته بودند و با قلم مو به بوم هایشان ضربه می زدند. دلش شور افتاد «نکنه شاگرد بوده؟» کوشید به چیزی فکر نکند، سرفه کوچکی کرد، کمرش را صاف کرد و وارد شد. در را که باز کرد همه سرها با صدای زنگوله چرخیدند به طرفش، نگاهی انداختند و باز برگشتند به طرف تابلوها. تنها او بود که از میان جمعیت، سر را که برگرداند، بلند شد و خرامان آمد و روبروش ایستاد. اول فکر می کرد این که آن روز روی برف ها به دخترک گفته ماهرخ را اشتباه یادش مانده، اما بی این که بخواهد، تا دوباره نگاهشان گرفت به هم، لب هایش زمزمه کرد ماهرخ و باز دختر متوجه نشد. گفت: «سلام، امرتان را بفرمایید؟» سرهنگ به مِن و مِن افتاد که «من آمده ام برای... برای...» دختر گفت: «سفارش تابلو؟» در یک لحظه مغز سرهنگ هزار نقشه کشید: «سفارش؟ نه نه... چیز... این... همین... آموزش... می خوام نقاشی یاد بگیرم.» خانم کریمی نگاهی به سر تا پای سرهنگ انداخت و بی این که چهره اش تغییر کند یا پیرمرد را به خاطر بیاورد، گفت: «رنگ روغن هشت جلسه، دو ماهه می شود پنجاه هزار تومان، آبرنگ شش جلسه...» داشت شرایط بقیه کلاس ها را هم می گفت که سرهنگ کیف پولش را از جیب پالتو بیرون آورد و یک چک مسافرتی تا شده را از زیر عکس هما بیرون کشید و گفت: «همین، همین پنجاه هزار تومانیه رو می خوام.» خانم کریمی چک مسافرتی را گرفت و تاهایش را باز کرد و قبض رسید را پر کرد و داد به سرهنگ و گفت: «دوشنبه هفته آینده ساعت ده صبح این جا باشید.» سرهنگ کاغذ را گرفته بود و حالا اصلاً یادش نمی آمد که آن روز چطور به خانه برگشته و جواب سلام بقال و سبزی فروش را داده یا نه. آن روز در جواب تمام سوال های فروغ که هیچ کدام را نمی شنید، گفت: «آره آره، حتما.» و هی قبض رسید را درآورد و دستخط خانم کریمی را تماشا کرد. فروغ تلفنی به هما گفت: «حواسش دیگه حسابی پرت شده، اصلاً این جا نیست.» سرهنگ پوزخند زد. مهم نبود، نه برای این که به هما می گفت، حتی اگر شماره منصور را می گرفت و آبرویش را جلو عروس آمریکایی اش می برد هم اهمیتی نداشت، نه فحش می داد نه با عصا استکان ها را می شکست. فقط مهم بود که آن دوشنبه می رفت سر کلاس. حالا دوشنبه سوم از راه رسیده بود. تا امروز یاد گرفته بود که آسمان بکشد. خانم کریمی چند بار آمده بود بالای سرش و گفته بود: «آقای ملکی، این طور ضربه نزنید، آرام تر، بگذارید آسمانتان نرم و لطیف در بیاید.» و او به عمد هی محکم ضربه زده بود تا خانم کریمی بیاید و دستش را بگیرد و یادش بدهد که چطور باید آرام تر قلم زد. آن وقت تا شب دست هایش را نشُسته بود و هی بوی رنگ و عطر خانم کریمی را به صورتش نزدیک کرده بود. جلسه اول چند بار که موبایل جبیش را لرزاند، در جواب فروغ به تته پته افتاد و با بدبختی سر و ته قضیه را به هم آورد. جلسه دوم موبایل را به عمد جا گذاشت روی تاقچه و تا شب غرغر فروغ را از یک گوش شنید و از آن یکی در کرد. فکر کرد برای این جلسه بگوید به عیادت دوستی می رود و تا ظهر برنمی گردد.

نظرات کاربران
درباره کتاب متولد ماه جغد