فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نقشه‌هایت را بسوزان
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب نقشه‌هایت را بسوزان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نقشه‌هایت را بسوزان

پای همگی لخت بود با کفش‌هایی که به زمین می‌کشیدند و جوراب‌های چین خورده. زانوی بیشترشان زخم بود، زخم‌های تازه یا کهنه. در سنی بودند که زیاد زمین می‌خوردند و زانوهایشان بی‌حفاظ بود. با آن چمدان‌هایی که بعضی‌هایشان بزرگ‌تر از آن بودند که بتوانند حملشان کنند و آن قُبُل مَنقَلِشان، عروسکی، ماشینی، کتابی، بیشتر شبیه هَنگ کوتوله‌ها بودند که رژه می‌رفتند.
آن دو دختر کوچولو قبلاً همدیگر را ندیده بودند، در قطار با هم دوست شدند. شریکی شکلاتی را خوردند و به سیبی گاز زدند. اسم‌هاشان پنی و پریم رُز بود. پنی لاغر بود و چشم و ابرو مشکی و قد بلند، شاید هم بزرگ‌تر، ولی پریم رُز چاق بود با موهای بور مجعد. ناخن‌هایش را جویده بود و کت سبز خوش دوختش یقه مخمل داشت. پنی رنگ به رو نداشت با لب‌هایی که کمی به آبی می‌زد. هیچ کدامشان نمی‌دانستند کجا می‌روند یا سفرشان چقدر طول می‌کشد. حتی نمی‌دانستند چرا می‌روند، چون مادر هیچ کدام نتوانسته بود خطر را برایشان توضیح دهد. چطور می‌توانی به بچه‌ات بگویی مجبورم تو را بفرستم خارج شهر چون ممکن است دشمن بمب بیندازد، ولی خودم اینجا می‌مانم، در میان انواع خطرها، خطر سوختن، زنده به گور شدن، گاز و سر آخر یورش ارتش زره‌پوش دشمن؟

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.11 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۰۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب نقشه‌هایت را بسوزان



نقشه هایت را بسوزان

مجموعه داستان

ای. اس. بایات، رابین جوی لف، مارجوری کمپر

مترجم: لیدا طرزی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

خواننده ای که مجال دمی گپ و گفت را با نویسنده ای می یابد اغلب می پرسد: «وقت نوشتن آیا خواننده ای را مدنظر دارید؟»
این پرسش به قدر پاسخ هایی که الهام می کند جالب است، چه جان کلام خواننده این است: «از کجا مرا می شناختید؟»
گاه داستانی با رویدادی در زندگی خواننده مطابقت دارد و گاه های دیگر با تجارب عاطفی، معنوی یا عقلانی وی. داستان کوتاه، بیش از رمان، رابطه ای آنی و دیرپا میان نویسنده و خواننده برقرار می کند. شاید چون ما قصه و شخصیت هایش را همان طور تجربه می کنیم که زندگی را. درک ما از زندگی دیگران، حتی آنان که فکر می کنیم خوب می شناسیمشان و دوستشان داریم، طی زمان و از طریق مشاهدات دقیق حاصل می شود؛ مشاهداتی که اغلب فشارهای روحی یا فقدان این دو پایتخت توامان کشور داستان کوتاه، آشکارشان می کنند.
آرامش زندگی روزمره، حتی کسالت باری آن در داستان کوتاه برچیده شده و جای خود را به کابوس می دهد یا گاهی تسلای درک موجودیت دیگری یا خودمان. درک اغلب شفقت خوانده شده این نکته که همگان در جهان منحصر به فرد و یکه خود زندگی می کنند می تواند بسته به مواجهه خواننده، ویرانگر، رهایی بخش یا حتی سرگرم کننده باشد. از طریق تجربه داستان کوتاه، بهتر از آن می شویم که در زندگی هستیم؛ آماده تر برای همدلی، آ ماده تر برای دیدن دلایل انتخاب های دیگران.
نویسنده ای که تخیل و صدای او به وسیله زبان، و تنها زبان، این تجربه مختصر و جدی را در اختیار ما قرار می دهد، اغلب منبع کنجکاوی خواننده ای است که شفافیت بیشتر می طلبد.
خواننده ایده آل دارید؟ درست فهمیده ام؟ این را برای من نوشته اید؟» پاسخ تحت اللفظی باید منفی باشد، ولی پاسخ های تحت اللفظی همه چیز نیستند.
سال ها پیش که بخت آن را داشتم داستانی از هورتنس کالیشر را در کتاب «داستان کوتاه امریکایی» چاپ کنم، آن قدر در مورد دست نوشته اش از او سوال کردم که سرانجام اظهار کرد «یک خواننده باهوش فرض کن.» منظورش این بود که خواننده باهوش می تواند برای اطلاعات کامل صبر کند و نبودشان را تاب بیاورد. خواننده قصه انتظارات خواننده روزنامه را ندارد. خواننده هوشمند قصه، در حقیقت می خواهد قضاوت و ناباوری را معلق بگذارد، از توجهات روزمره مرخصی گرفته و تجربه دیگری را از خلال داستان کسب کند. در مقام نویسنده، معلم و ویراستار به این نتیجه رسیده ام که در قصه راز به همان اندازه شفافیت اهمیت دارد.
من نمی توانم به همه سوالات خوانندگان در مورد داستان های کتاب حاضر پاسخ دهم. نویسندگان و سه داور مجموعه هم نمی توانند. ملاحظات داوران و نویسندگان هر چه هم هوشمندانه، زیرکانه و جالب باشند، ولی هیچ درک نهایی برای داستان کوتاه خوب وجود ندارد. نویسندگان نمی توانند همه چیز را بدانند و هر کار هنری خوب خود را به بازبینی و تفسیر دوباره واگذار می کنند. در مجموعه پیش رو، دو تن از سه داور به دلایل کاملاً متفاوت ، به یک داستان واحد توجه نشان دادند.
تجربه خواندن داستان کوتاه در نهایت مطلوب خود، غرق شدن در جهان داستان است. ماویس گلنت که مجموعه داستان های اُ.هنری ۲۰۰۳ به او تقدیم شده است، روزی از خوانندگان داستان های برگزیده اش خواست داستان هایش را پشت سر هم نخوانند. او نوشت: «داستان ها فصل های یک رمان نیستند. یک داستان را بخوانید. کتاب را ببندید و چیز دیگر بخوانید. دوباره برگردید. داستان ها می توانند صبر کنند.»
گاهی، البته، عطش خواندن راه را بر خواننده می بندد و او داستان پشت داستان می خواند. داستان های این کتاب به گونه ای تنظیم شده اند که خواننده می تواند با لذت از آغاز کتاب به انجامش برود.
یافتن داستان های مجموعه حاضر مستلزم خواندن چندباره داستان ها بود. من خواننده اصلاح ناپذیری هستم، از این رو حتی داستان هایی که در قواره جایزه نبودند را هم اغلب تا پایان خواندم تا ببینم چطور تمام می شوند. پس از هزار و اندی داستان، این عادت اگرچه از پا در نیامد، لااقل کمر خم کرد. یک نواختی کار مرتب کردن آن حجم از مطلب را هیجان یافتن یک داستان درخور جایزه تعدیل می کند. بعضی از داستان ها را همان لحظه که تمامشان می کردم برمی گزیدم، بعضی دیگر به دو یا سه مطالعه دیگر و مقایسه با داستان های خوب نیاز داشتند.
امسال ما از تمام نویسندگان انگلیسی زبانی که آثارشان در مطبوعات امریکای شمالی به چاپ رسیده است ـ صرفنظر از تابعیتشان ـ استقبال کرده ایم. این مجموعه وزین با حضور چنان نویسندگانی در جمع نویسندگان انگلیسی زبان غنی تر می شد. رسالت بنیاد اُهنری این نیست که دور داستان کوتاه دیوار بکشد، بلکه می خواهد نشان دهد قالب داستان کوتاه تا چه پایه می تواند بخشنده و منعطف باشد.
هر چند داستان های مجموعه حاضر بسیار متفاوتند، ولی ویژگی ها و ملاحظات مشترکی هم دارند. داستان «آن چیز در جنگل»، از عناصر فولکوری و بزرگ تر از زندگی بهره برده است.
«دو کلمه» و «لطف خدا» هم تصاویر متحرکی هستند از عشقی که دستخوش فروپاشی جسمی شده است.
در «سفارت امریکا»، «نقشه هایت را بسوزان» و «آنچه که خراب شد» شخصیت هایی را می بینیم که با پیامدهای جنگ و سرکوب زندگی می کنند، گرچه صبغه آنها اساساً سیاسی نیست.
در «شب انتخابات» سیاست های ملی استعاره ای می شوند برای ازدواج دیرپای شخصیت اصلی. تعدادی از داستان ها حول تاثیر لحظه ای خاص یا کنشی خاص از زندگی یک شخصیت می گردند، مثل واقعه تکان دهنده داستان «دختر ایرلندی» و خیرخواهی احمقانه ای که در داستان «مجسمه ای مقدس» آن مشکل را برای خانواده سنگ تراش ایجاد می کند.
داستان های دیگر الگوی زندگی شخصیت اصلی را به نمایش می گذارند.
آلیس مونرو مثل همیشه در «پدرها» داستانی کوتاه را به مثابه تمرکزی بر گذشته ارائه می کند، تامل شخصیتی بر شکل گیری قلب و ذهنش. در «پدرها» هم مانند «آن چیز در جنگل» شخصیت های میان سال داستان، از آنچه در گذشته بوده اند شگفت زده می شوند.
در سال ۱۹۲۶ میان دو داستان «حباب ها» نوشته ویلبر دانیل استیل و «دشمن جانی من» اثر ویلا کاتر رقابت تنگاتنگی در گرفت.
«حباب ها» داستانی خواندنی از ترس و وحشت است که از چشمان معصوم کودکی فریب خورده روایت می شود. این داستان بر مبنای شخصیت انسانی آغاز می شود، آن گونه که داستان های قدیمی تر (و بهتر) از جمله «دشمن جانی من» نمی شوند. این دو داستان شانه به شانه هم می آمدند تا آنکه داوران دریافتند قرار است قصه کاتر در کتاب دیگری به چاپ برسد و دیگر در مجموعه اُهنری قابل چاپ نیست.
امروز غیرقابل تصور به نظر می رسد که چنان رقابتی میان «حباب ها» و «دشمن جانی من» وجود داشته است.
جان کلام اینکه زمان تغییر می کند و ذوق مخاطبان هم. من چیزی نمی دانم جز آنکه آنچه داوران سال ۱۹۲۶ انجام دادند باقی خواهد ماند. ما در دورانی زندگی می کنیم که عده ای مرگ کتاب را پیش بینی می کنند. ما امروز قدر آوازهایی را که دوست داریم می دانیم و آینده را وامی گذاریم که آوازهای خود را بخواند.

آن چیزِ در جنگل

ای. اس. بایات

روزی روزگاری دو دختر کوچولو بودند که در جنگل یک چیزی دیدند، یا فکر کردند که دیدند. دخترها جزء آن همه بچه ای بودند که با قطار از شهر خارجشان کرده بودند. اسم همه به کتشان سنجاق شده بود. آنها کیف و ساکِ کوچک و ماسک گاز داشتند. روسری بافتنی و کلاه سر کرده بودند و خیلی هایشان دستکش های بافتنی ای داشتند که با بندی از سر شانه شان آویزان بود و مثل یک دست اضافه تکان می خورد، مثل لولو های سر خرمن. پای همگی لخت بود با کفش هایی که به زمین می کشیدند و جوراب های چین خورده. زانوی بیشترشان زخم بود، زخم های تازه یا کهنه. در سنی بودند که زیاد زمین می خوردند و زانوهایشان بی حفاظ بود. با آن چمدان هایی که بعضی هایشان بزرگ تر از آن بودند که بتوانند حملشان کنند و آن قُبُل مَنقَلِشان، عروسکی، ماشینی، کتابی، بیشتر شبیه هَنگ کوتوله ها بودند که رژه می رفتند.
آن دو دختر کوچولو قبلاً همدیگر را ندیده بودند، در قطار با هم دوست شدند. شریکی شکلاتی را خوردند و به سیبی گاز زدند. اسم هاشان پنی و پریم رُز بود. پنی لاغر بود و چشم و ابرو مشکی و قد بلند، شاید هم بزرگ تر، ولی پریم رُز چاق بود با موهای بور مجعد. ناخن هایش را جویده بود و کت سبز خوش دوختش یقه مخمل داشت. پنی رنگ به رو نداشت با لب هایی که کمی به آبی می زد. هیچ کدامشان نمی دانستند کجا می روند یا سفرشان چقدر طول می کشد. حتی نمی دانستند چرا می روند، چون مادر هیچ کدام نتوانسته بود خطر را برایشان توضیح دهد. چطور می توانی به بچه ات بگویی مجبورم تو را بفرستم خارج شهر چون ممکن است دشمن بمب بیندازد، ولی خودم اینجا می مانم، در میان انواع خطرها، خطر سوختن، زنده به گور شدن، گاز و سر آخر یورش ارتش زره پوش دشمن؟
برای همین مادرها (که هیچ شبیه هم نبودند) مثل هم رفتار کردند و هیچ توضیحی به فرزندانشان ندادند ـ این طور آسان تر بود. آخر می دانستند دخترانشان دخترک های کوچکی هستند که نمی توانند درک یا تجسم کنند.
دخترها بحث می کردند. نمی دانستند آن سفر، تعطیلات است یا یک جور تنبیه یا کمی از هر دو. هر دو معتقد بودند چون بچه های خوبی نبوده اند، از شهر بیرونشان کردند. حظ می بردند همدیگر را «قشنگ» خطاب کنند و توافق کرده اند به هم بچسبند.
قطار سلانه سلانه از شهر و خانه هایشان دور و دورتر می شد. قطار تمیزی نبود ـ روکش صندلی ها بوی نای شلوار نشُسته را می داد و دودی که از کنار پنجره هایشان رد می شد پُر از خاکستر بود و سنگ ریزه و شراره هایی که اگر پنجره را باز می کردی مثل سوزن های داغ به صورت و انگشتانت می خوردند. سر و صدایش هم زیاد بود، وقتی کمی سرعت می گرفت. شیشه های پنجره تار و بخار گرفته بودند. قطار گاه گاه می ایستاد و همین وقت ها بود که بچه ها با دستکش هایشان بخار شیشه ها را پاک می کردند و به بیرون نظر می انداختند، به زمین های آب گرفته، تپه های شیارشیار و ایستگاه های کوچکی که نامشان را با دقت سیاه کرده بودند و سکوهایشان خالی از حیات بود. بچه ها نمی دانستند نام ایستگاه ها را برای آن سیاه کرده اند که ارتش دشمن را گمراه کنند. حس می کردند ـ فکر نکرده بودند، این ایده جایی در وجودشان جوانه زده بود ـ به خاطر آنها آن کار را کرده اند، چون نباید می دانستند کجا می روند، یا مثل «هانسل و گرتل» راه برگشت را پیدا می کردند. در مورد این تشویش با هم حرف نمی زدند، ولی حرف هایی می زدند که بچه ها وقتی چیزی را دوست ندارند می زنند، چیزهایی که آنها را پریشان می کند، بیزار می کند، می ترساند، مثل پودینگ سمولینا با آن بافت زِبر، خوراک نخود، کباب پُر چرب، سر را به شدت عقب بردن تا موها در لگن شُسته شوند، با آب سردی که در بالاتنه شان نفوذ می کند، گروه ها در زمین بازی. آنها فشار آن همه بچه غریبه را که در قطارهای دیگر بودند حس می کردند، دسته های بالقوه، یک تکه شکلات دیگر را شریکی خوردند، انگشتانشان را لیسیدند و غاز سفید بزرگی که کنار آبگیر تیره ای بال می زد تماشا کردند.
آسمان خاکستری تند شد و بالاخره قطار ایستاد. بچه ها پیاده شدند، به صف شدند و به طرف اتوبوس گِلی رنگی هدایت شدند. پنی و پریم رُز توانستند با هم روی یک صندلی بنشینند، هر چند روی چرخ بود. بعد وقتی اتوبوس از راه های مارمانند و از زیر شاخه های شلاقی و ابرهای پاره پاره رد شد، هر دو حالشان خراب شد.
بچه ها را در عمارت بزرگی که از صاحبش گرفته بودند، اِسکان دادند. گفتند موقت آنجا می مانند تا خانواده هایی پیدا شوند و آنها را ببرند. پنی و پریم رُز دست همدیگر را گرفتند و به هم گفتند سحرانگیز است اگر به یک خانواده بروند، چون دست کم همدیگر را دارند. به خانم های خسته ای که آنها را جابه جا می کردند چیزی نگفتند، چون با همان زیرکی کودکانه می دانستند با درخواستشان مخالفت می کردند ـ بزرگ ترها نه گفتن را دوست داشتند ـ خانواده های احتمالی را که ممکن بود به آنها سپرده شوند تصور می کردند، ولی تصوراتشان را به زبان نمی آوردند، چون مثل تابلوهای سیاه ایستگاه ها خیلی ترسناک بودند و کلمات هم به طرز معجزه آسایی بعضی از ترس ها را سخت می کنند. پنی که کتاب خوان بود، جلادهای دوره ویکتوریایی را تجسم می کرد مثل آقای بروکل هاست در جین ایر و آقای موردستون در دیوید کاپرفیلد. پریم رُز بی آنکه بداند چرا، زن چاقی را تصور می کرد با کلاهی سفید و بازوهای سرخ چاق که با ملاحت لبخند می زد، ولی بچه ها را مجبور می کرد پیش بند کنفی بپوشند و پله ها و اجاق را برق بیندازند. به پنی گفت: «انگار ما یتیم هستیم.» پنی گفت: «ولی نیستیم. اگر بتوانیم به هم بچسبیم...»
آن عمارت مجلل دو راه پله بزرگ مقابل در ورودی داشت با شیردال ها و اسب های تک شاخ سنگی روی نرده ها. پرده ها را کامل کشیده بودند و همه جا تاریک بود. بچه ها به صف از پله ها بالا رفتند و غذایشان را خوردند (خورش ایرلندی و پودینگ برنج با مربای سرخ). بعد به طرف خوابگاه های طویلی که زمانی جای خدمتکارها بود روان شدند. تختخواب ها سفری بودند با پتوهای خاکستری نامرغوب. پنی و پریم رز تخت های کنار هم را گرفتند، ولی نتوانستند تخت های کنجی را بگیرند. برای مسواک زدن به صف ایستادند. هر دو (بی آنکه حرفی بزنند) داشتند از دل شوره خفه می شدند که اگر شب و نیمه شب دست شویی شان بگیرد چه باید بکنند. همچنین می ترسیدند که در تاریکی بچه های دیگر بخندند و اذیت و آزار برسانند و با هم همدست بشوند، ولی این اتفاق نیفتاد. همه خسته و نگران و بی کس و کار بودند. سکوتی سنگین، پیش درآمد خوابی آشفته، همه را فرا گرفت. تنها صدایی ـ که گویی از همه جای خوابگاه می آمد ـ صدای بغض ها و نَفَس های سرکوب شده صورت هایی بود که به بالش های نازک فشرده شده بودند.
صبح که سر زد، اشیا، مثل بیشتر مواقع، درخشان تر و بهتر شدند. صبحانه در اتاق بزرگی با سقف طاق دار و پشت میزهای سه پایه داده شد: حلیمی که با آب درست شده بود، کمی مربای سرخ و چای پر رنگ. بعد به آنها اجازه دادند تا وقت ناهار بروند بیرون و بازی کنند.
آن روزها به کار بچه ها چندان نظارت نمی کردند، می گذاشتند آزادانه بیایند و بروند و با آن بچه های از راه دور آمده، مثل گله رفتار نمی شد. به آنها گفتند باید تا ساعت دوازده و سی دقیقه برگردند. مسئولان امیدوار بودند در آن فاصله آینده بچه ها را سر و سامان دهند. معلوم نبود از کجا باید می دانستند ساعت دوازده و سی دقیقه است، ولی انتظار می رفت بدانند چطور وقتشان را برنامه ریزی کنند ـ هر چند بعضی هاشان ساعت مچی داشتند.
پنی و پریم رز به اتفاق، با کت های آبرومند و کفش های سگک دارشان پا به تراس گذاشتند. به نظرشان وسیع می آمد. تراس پوشیده از سنگ ریزه مرطوبی بود که گُله به گُله سبز شده یا مورد هجوم خَزه ها قرار گرفته بودند. آن طرف نَرده، سنگ بزرگی بود با پله هایی که به چمن منتهی می شد. آن سوی چمن، پر چینی از مجسمه سرخدار بود و میان آن دروازه ای و پشت دروازه درختانی. یک جنگل، دختران کوچولو به هم گفتند.
پنی طوری که گویی لازم بود بگوید گفت: «بیا برویم جنگل.»
پریم رز دل دل کرد. بیشتر بچه ها داشتند در تراس بدو بدو می کردند. بعضی از پسرها روی چمن توپ بازی می کردند.
پریم رز گفت: «باشد، لازم نیست دور بشویم.»
«نه، من تا حالا جنگل نرفته ام.»
«من هم.»
پنی گفت: «حالا که فرصت پیدا کرده ایم باید برویم و ببینیمش.»
بچه کوچکی بود ـ یکی از کوچک ترین ها ـ که به همه می گفت اسمش آلایس است. تازه از پوشک گرفته بودندش. به طرز فوق العاده ای قشنگ بود؛ سرخ و سفید با چشمان درشت آبی و طره های طلایی کوچک روی سر و گردنش ظاهراً کسی را نداشت، نه خواهر بزرگ تری، نه برادری. هنوز نتوانسته بود رد اشک را از گونه های گِردَش بشوید.
چند بار سعی کرد خودش را به پنی و پریم رُز بچسباند، ولی آنها نمی خواستندش. آنها از یافتن و دوست داشتن همدیگر هیجان زده بودند. آلایس گفت: «من هم می آیم جنگل.»
پریم رز گفت: «نه، تو نمی آیی.»
پنی گفت: «تو خیلی کوچولویی. باید همین جا بمانی.»
پریم رز گفت: «گم می شوی.»
موجود کوچولو با لبخندی که دل پدر مادرها و پدربزرگ مادربزرگ ها را می برد گفت: «شما گم نمی شوید. من با شماها می آیم.»
پریم رز گفت: «ما تو را نمی خواهیم، می فهمی؟!»
پنی گفت: «برای خودت می گویم.»
آلایس همان طور امیدوار لبخند می زد، لبخندی که بیشتر شبیه یک ماسک بود.
گفت: «باشد، خب.»
پریم رز گفت: «بدو.»
و دویدند، از پله ها و چمن و دروازه گذشتند و به سمت جنگل راه افتادند. پشت سرشان را هم نگاه نکردند. آنها پاهای بلندی داشتند. درختان اطراف ساکت بودند و شاخه هایشان را به طرف خورشید گرفته بودند. پریم رز پوست گرم نزدیک ترین نهال ها را لمس کرد، دستکش هایش را در آورده بود تا ترک ها و گره ها را حس کند. پنی به انبوهیِ جنگل نگاه می کرد، زیر پایشان پر از بوته بود. هیچ راهی پیدا نبود. همان طور که باد ابرها را بر چهره خورشید می کشید، همه جا تاریک ـ روشن می شد، فراخواننده و رازآلود.
پنی گفت: «باید مواظب باشیم گم نشویم. در قصه ها مردم روی تنه درختان علامت می گذارند یا طنابی را باز می کنند یا سنگ ریزه سفید می ریزند تا راه برگشت را پیدا کنند.»
پریم رز گفت: «لازم نیست زیاد از دروازه دور بشویم. می توانیم فقط یک کم اکتشاف کنیم.»
خیلی آرام راه افتادند. روی پنجه پا راه باز می کردند روی بوته هایی که گاه به شانه های نازکشان می رسیدند. آنها شهری بودند و نامانوس با سکوت. بعد صداهای کوچکی را شنیدند. پچ پچ های مکرر و هشدارهای پرندگانی نامرئی آن بالاها، آن دورها. صدای خش خش برگ های خشک سُر خوردن ها، سرفه های خشک، تَرَک های تیز. به راهشان ادامه دادند، در حالی که بوته های خزنده توت را به هم نشان می دادند، سرخ، سیاه، و زمردین، قارچ های سمی، بعضی قرمز، بعضی رنگ پریده مثل ارواح، بعضی بنفش کبود، بعضی مثل چترهای زنانه ـ و بعضی مثل تکه های گوشتی که بر تنه درختان رسته بودند. شاتوت هم دیدند، ولی نچیدند مبادا خطرناک باشد. همان از دور آن شاخه های پر بار و بَر را تحسین کردند.
اول صدا را شنیدند یا بو را حس کردند؟ هم صدا و هم بو اول سیال غیرقابل تشخیص و پراکنده بودند. گویی به صورت موجی از سراسر جنگل می آمدند. شدت هر دو بسیار آرام افزایش یافت و با هم درآمیختند؛ صدا و بویی مرکب از صداها و بوهای فراوان. صدای ترق توروق و خُرد شدن، صدایی عظیم مثل صدای غُل غُل کردن. و جوشیدن با آن همه حباب و انفجار و بلعیدن. بو بدتر و تهاجمی تر بود. بوی سیال گندیدگی، بوی کِرم های کف سطل خاکروبه، فاضلاب گرفته، مخلوط با بوی تخم مرغ گندیده و قالی های پوسیده و تشک های کهنه و کثیف. بوها و صداهای معمولی جنگل خفه شده بودند. دو دختر کوچولو به هم نگاه کردند و دست همدیگر را گرفتند و همین که آن چیز در معرض دید آمد، بی حرف و غریزی زیر تنه افتاده یک درخت خم شدند و لرزیدند.
اول سرش از میان درختان ظاهر شد. صورت مثلثی اش مثل یک ماسک لاستیکی بود که روی یک حباب بی شکل کشیده باشند، مثل یک شلغم هیولایی. رنگش رنگ گوشت پوست کنده بود که کرم ها سوراخ سوراخش کرده بودند. حالتش نه خشم بود و نه طمع، فقط بدبختی بود. برجسته ترین عضوش دهانی بزرگ بود که گوشه هایش آویزان آویزان بودند، گویی به خاطر درد شدید. لب هایش باریک بود. چشمانش سفید و کور بود با مژه های کلفت و ابروهای مثل رسته شقایق های دریایی. صورتش نزدیک زمین بود و از میان بازوهایش به طرف بچه ها برش گرداند، بازوهایی چاق، کلفت، قوی، مثل دیوهای قرون وسطی. گوشت بازوها هم براق و خال مَخالی بود.

نظرات کاربران
درباره کتاب نقشه‌هایت را بسوزان