فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید...

نسخه الکترونیک کتاب رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید...

ادبیات روس دهه‌های اخیر با وجود داشتن داستان‌نویسان برجسته‌ای که شهرت بین‌المللی دارند، کمتر به مخاطبان فارسی زبان معرفی شده است. در این کتاب نُه داستان از هفت نویسنده معاصر روس (دینا روبینا، لودمیلا اولیتسکایا، لودمیلا پتروشفسکایا، آندری گلاسیموف، ویکتور پلوین، میخاییل یلیزاروف و زاخار پریلپین) به فارسی ترجمه شده است، داستان‌هایی که اتفاقی انتخاب نشده‌اند و جهان‌شان کم‌وبیش به هم نزدیک است. قهرمانان این داستان‌ها از لایه‌هایی از جامعه انتخاب شده‌اند که در گذشته امکانی برای رساندن صدای‌شان به گوش خوانندگان پیدا نمی‌کردند و چه بسا وجودشان نادیده گرفته می‌شد. تنهایی، روزمرگی و خشونت موجود در زندگی این قهرمانان، که بازتاب مستقیم شرایط اجتماعی روسیه پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز هست، به خوبی در این داستان‎‌ها احساس می‌شود.
مقدمه‌ای کوتاه درباره‌ی هر کدام از این نویسندگان نیز در آشنایی خواننده با زندگی و سبک هنری و آثار آنان موثر است. همه‌ی این نویسندگان در حال حاضر زنده هستند و مشغول نوشتن و همین مسئله کتاب را جذاب‌تر می‌کند.
رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید... کتابی است از جهان نه چندان مهربان نویسندگانی که سیگار کشیدن‌شان هنوز تمام نشده است.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

لودمیلا اولیتسکایا ( -۱۹۴۳)

اولیتسکایا نویسندگی را بسیار دیر شروع کرد. او که فارغ التحصیل دانشکده ی زیست شناسی دانشگاه مسکو است، ابتدا در حوزه ی ژنتیک و بیوشیمی مشغول کار و سپس به مدت سه سال سرپرست بخش ادبی یک تئاتر شد. نخستین داستان هایش اواخر دهه ی ۱۹۸۰ در نشریات به چاپ رسید. همان زمان دو فیلم سینمایی نیز براساس سناریوهای او اکران شد، ولی با انتشار داستان کوتاه سونِچکا (۱۹۹۲) در نشریه ی نووی میر (جهان نو) بود که به شهرت رسید. این داستان جوایز ادبی مختلفی، از جمله جایزه ی مدیسی فرانسه و جایزه ی جوزپه آچِربی ایتالیا، را برایش به ارمغان آورد. آوازه اش با آثاری مانند مجموعه ی داستان های کوتاه خویشاوندان بی چیز (۱۹۹۳)، رمان های مده آ و بچه هایش (۱۹۹۶)، قضیه ی کوکوتسکی (۲۰۰۱)، مخلص شما، شوریک (۲۰۰۳) و داستان بلند خاک سپاری پرسرور (۱۹۹۷) تثبیت شد. در میان آثار جدیدتر او می توان از رمان های خیمه ی سبز (۲۰۱۱) و نردبان یعقوب (۲۰۱۵)، و مجموعه های زباله ی مقدس (۲۰۱۲) و موهبت غیردست ساز (۲۰۱۶) نام برد. از اولیتسکایا پیش تر مجموعه داستان زیبا با ترجمه ی مهناز صدری (نشر ثالث، ۱۳۹۳) و نمایش نامه ی مربای روسی با ترجمه ی مریم شفقی (نشر هرمس، ۱۳۹۴) به فارسی برگردانده شده است.

دختر بخارا

در زندگیِ دیرینه ی محله های حومه ی مسکو، در این هسته هسته ها، کوچه پس کوچه ها، که مراکز جاذبه شان تلمبه های یخ بسته و انبارهای هیزم بود، چیزی به نام «راز خانوادگی» وجود خارجی نداشت. حتی از زندگیِ خصوصیِ معمولی هم خبری نبود، زیرا هر پولی که صرف خرید زیرشلواریِ در حال تاب خوردن بر بندِ رخت های عمومی می شد، پیشِ چشم تک تک مردم بود.
در دیدرس بودن، در گوش رس بودن و تداخلِ فیزیکیِ زندگی های تنگِ هم، دقیقه ای قطع نمی شد و گریزناپذیر بود. ادامه ی حیات فقط وقتی امکان پذیر بود که غوغای مشاجره ی سمت راست با آکاردئون شاد و سرمست سمت چپ بی اثر می شد.
در اعماق حیاط عظیم و شلوغی که دیواره های چوبی انبارها و اتاقک ها تکه تکه اش کرده بودند و از یک طرف به دیوار نسوز مجتمع مسکونی مجاور چسبیده بود، عمارت کلاه فرنگی آبرومندی قرار داشت از ساختمان های قبل از انقلاب، که رگه هایی از فکر و نقشه ی معماری هم در آن دیده می شد و حصاری که دیگر تقریباً وجود نداشت آن را از بقیه ی فضاهای حیاط جدا می کرد. باغچه ی کوچکی هم به کلاه فرنگی چسبیده بود. پزشک پیری در عمارت زندگی می کرد.
یک بار، وسط روز روشن، اواخر ماه مه سال ۱۹۴۶، وقتی همه ی کسانی که تقدیرشان بازگشت بود دیگر بازگشته بودند، یک اُپل کادت وارد حیاط شد و جلو درِ باغچه ی دکتر ایستاد. بچه ها هنوز فرصت نکرده بودند مثل مور و ملخ از این غنیمت تازه آویزان شوند که درِ ماشین باز شد و یک سرگرد رسته ی بهداری از آن بیرون آمد. سرگرد چنان خوش قدوقامت بود و دندان هایش چنان سفید و موهایش چنان بور و روسی، که انگار یکی از قهرمانان آفتاب سوخته ی منجی ملت از پلاکارد بیرون پریده است.
ماشینِ خمیده پشت را دور زد، درِ دیگرش را باز کرد و زن بسیار جوانی، با زیباییِ بی بدیل شرقی و موی براقی که نیروی فوق العاده ای از آن برمی خاست و انگار با وزنش سرِ کوچک زن را به عقب می کشید، در نهایت رخوت و آرامش، همانند مربایی که آهسته روی میز وا می رود، از ماشین پیاده شد.
کله ی پیرزن ها از بالای گلدان های پشت پنجره هایی که هر کدام شان به یک اندازه بود، پدیدار شد. همسایه ها داشتند به حیاط می ریختند و جیغ زنانه ی بلند و فاتحانه ای بر فراز توده ی درهم وبرهم ساختمان ها طنین انداز شد؛ «دیما! دیمای دکتر برگشته!»
سرگرد و زن همراهش کنار در باغچه ایستاده بودند. سرگرد دستش را از گوشه ای لای در فرو کرد و سعی کرد کلون را بدون دیدن باز کند. در همان حال از روبه رو هم دکتر آندرِی ایناکِنتیِویچ پیر لنگ لنگان و با عجله از کوره راه پوشیده از علف هرز به استقبال شان می آمد. باد تار موهای سپیدش را بلند می کرد، پیرمرد چشم درهم می کشید، لبخند می زد و بیش از آن که مهمانان را بشناسد، حدس می زد...
ورای تاریکیِ اتاق، نور این جا انگار غیرزمینی و بیش ازحد زیاد بود و مثل وقت هایی که رگبار شدید می گیرد، مانند ستونی بالای سر سرگرد و زن همراه او ایستاده بود. سرگرد پس از آن که به سمت همسایه ها برگشت و دستی برای شان تکان داد، قدمی به طرفِ پدربزرگش برداشت و او را در آغوش گرفت. زن زیبا که چشمان سیاه و گنگی داشت، محجوبانه از پشت او سرک می کشید.
این کلاه فرنگی که پیش تر هم از دیگران جدا بود، پس از بازگشت نوه ی دکتر همچنان بارقه ای از زندگی خاص، زیبا و مرفه داشت. زوج جوان با آن کرولالیِ خاص همه ی آدم های خوشبخت، انگار متوجه تضاد دلخراش زندگی آلونک نشینان و لُمپن ها و آدم هایی که نه متعلق به شهر بودند و نه متعلق به روستا، با زندگی خودشان نمی شدند؛ زندگی ای که پشت حصار تازه ی بی نفوذی جریان داشت که جای بوته های شاخ وبرگ ریخته ی قبلی را گرفته بود.
بخارا ـ این نامی بود که اهل حیاط بر زن زیبا گذاشته بودند ــ تحمل نگاه بیگانگان را نداشت، ولی تا زمانی که حصار ساخته نشد، هیچ همسایه ای این فرصت را از دست نمی داد که ضمن عبور نگاهی هم به پنجره های پُرکشش خانه ی آن ها بیندازد.
با همه ی این ها همسایگانِ نیمه گرسنه و تهیدست حیاط، برخلاف قوانین نانوشته ی عدالت در بی چیزیِ همگانی، که فقری برابر و اجباری را برای همه روا می داند، این حق اَشرافی را بر آن ها می بخشیدند که سه نفری در سه اتاق زندگی کنند، به جای آشپزخانه در اتاق ناهارخوری غذا بخورند و برای کارشان اتاق مخصوص داشته باشند... و چه طور نبخشند، وقتی در تمام حیاط هیچ پیرزنی نبود که دکتر به عیادتش نرود، هیچ نوزادی نبود که او را پیش دکتر نیاورند، و هیچ آدمی نبود که بتواند بگوید دکتر بابت دواودرمان از او یک روبل پول گرفته است...
این حتی بیش از آن که سنت خانوادگی باشد، یک دیوانگی خانوادگی بود. پدر آندرِی ایناکِنتیِویچ، آسیستان ارتش بود و پدربزرگش پزشک هنگ. تنها پسرش که او هم پزشک جوانی بود در سربازخانه ی تیفوس زده ای بیمار شد، از تیفوس مُرد و بچه ی یک ساله ای از خودش باقی گذاشت که پدربزرگ سرپرستی اش را بر عهده گرفت.
پنج نسل آخر خانواده یک ویژگی موروثی داشتند: مردان قدبلند و نیرومند طایفه هر کدام فقط صاحب یک پسر می شدند، انگار دستوری از عالم بالا صادر شده بود برای جلوگیری از تولیدمثل طبیعی این مردان سالم و کارکُشته، که با دستکش های تنگ لاستیکی در اتاق های عمل این طرف و آن طرف می رفتند.
آندری ایناکنتیویچ که از این کم باروری خانوادگی باخبر بود، خویشتن دارانه به عروس باریک اندامش که خود را در لباس های ابریشمی صورتی و بنفش می پیچید، می نگریست و با اندوه متوجه اندازه ی کوچک و بچگانه ی لگن خاصره و شکنندگیِ کُلیِ بدنش می شد و به یاد می آورد تانیوشای خودش که مدت ها پیش از دنیا رفته بود، در هجده سالگی چه شکلی بود: قدوبالای مردانه، چهارشانه، با گونه های سرخ و چاق و گیس مجعد و پُرپشتی که روز پایان دبیرستان آن را بی رحمانه و شادمانه از ته بریده بود...
در همان حال که دیما در شک وتردید بود که مسئولیت بخشی را در بیمارستان شهر به عهده بگیرد یا در فرهنگستان پزشکی ارتش صاحب کرسی شود و به لنینگراد برود، همسرش با انرژی و پشتکار در خانه مشغول بود و جا را برای پاشا، پرستار پیر بیمارستان، تنگ می کرد که نزدیک بیست سال بود اداره ی نه چندان پیچیده ی خانه ی دکتر را بر عهده داشت.
پاشا رنجید و دیگر به آن جا نیامد. دکتر برای اولین بار در زندگی به خانه ی او در ایزمایلوا رفت، پیدایش کرد، نشست روی یک صندلی وینی که با نخ محکمش کرده بودند، کلاه مچاله شده اش را جلو خودش روی میز گذاشت و درحالی که نگاه مستقیم ولی انگار نابینایش به شمایلی پیچیده در دستمال گلدوزی شده خیره مانده بود، گفت «نمی دانستم تو به خدا اعتقاد داری.» سپس سری جنباند و با صدای جدی دکترها ادامه داد «من به تو مرخصی نداده بودم، پاشا. به آشپزخانه کاری نداشته باش، ولی تمیز کردن اتاق من و لباس شستن مثل قبل به عهده ی توست. حقوقت هم به اندازه ی قبل می ماند.»
پاشا زد زیر گریه و لب هایش به شکل نعل اسب کج وکوله ای درآمد.
دکتر با کج خلقی پرسید «چرا زار می زنی؟»
«مگر اتاق شما چیزی برای تمیز کردن دارد؟ یک تکان به دستم بدهم، همه اش تمام می شود... پخت وپز هم که او نه بُرش می پزد نه کته...»
پاشا از لباس خانه ی سیاه رنگ ورورفته اش پارچه ی سفیدی بیرون کشید و چشمانش را پاک کرد.
آندری ایناکنتیویچ دستور داد «حاضر شو که برویم، پاشا. خُل بازی درنیاور.» و دونفری مسیری طولانی را با تراموا تا آن سر مسکو طی کردند که به خانه ی دکتر برسند.
دکتر تمام مسیر در گوش پاشا می خواند «دلیلی ندارد ناراحت بشوی. ما دیگر عمرمان را کرده ایم. بگذار کارها را به سلیقه ی خودش بگرداند. خیلی زود باید بچه به دنیا بیاورد.» ولی پاشا با ناراحتی سر تکان می داد، چیزی نمی گفت و فقط نزدیک خانه دل وجرئتش را جمع کرد و جواب داد «آدم از دیدنش هم ناراحت می شود. رفته زن سیاه سوخته ی آسیایی گرفته... همان بخارا برایش بهترین اسم است!»
معلوم بود روحیه ی انترناسیونالیسم هنوز درست وحسابی در جان پاشا نفوذ نکرده است.
ولی «سیاه سوخته ی آسیایی» که شوهرش او را با لطف ومحبت آلِچکا صدا می کرد، حرف نمی زد، درخشش چشمانش را به سمت شوهرش می گرداند، انگشتان باریکش را سبُک و ماهرانه به حرکت درمی آورد و به نظافت خانه ای می پرداخت که سال ها به آن رسیدگی نشده بود.
دکتر که سال های جوانی مدتی دراز در آسیای میانه به سر برده بود، اطلاعات زیادی در مورد نظم و نظام خاص زندگی مشرق زمین داشت. می دانست که حتی تحصیل کرده ترین زن آسیایی هم که به فارسی و عربی شعر بسراید، با حرکت ابروی پدرشوهر به همراه خدمتکارها راه می افتد تا پشکل جمع کند یا آجرهای خشتی بزند...
دکتر از پنجره ی اتاق کارش می دید که چه طور عروس باردارش کنار باغچه نوک پنجه نشسته و قابلمه ی کهنه ای را می سابد و کتف های داس مانند لاغرش زیر پارچه ی سبک پیراهنش آهسته در حرکت است. پیرمرد با خود می گفت «طفلک بیچاره! سخت بتواند عادت کند.»
ولی دختر سریع خودش را وفق داد.
نظرش را درباره ی پاشای پیر داد؛ «نه مادرشوهر، نه خدمتکار.» کمی فکر کرد و جواب را پیدا کرد؛ «دایه ی بچه.»
و از آن دقیقه به بعد ذره ای نارضایتی از عروس در وجود پاشا نماند، چون حتی با آن که عروس درباره ی وظیفه ی دایگی پیرزن اشتباه کرده بود، این اشتباه از هر حقیقتی درست تر از آب درآمد. آلِچکا در رفتار با پاشا مهربانی و سادگیِ احترام آمیزی نشان می داد.
در مورد دکتر پیر هم فقط موی سفید او کافی بود تا آلِچکا چشمان فرمانبرش را جلو او بالا نیاورد. ولی از آن گذشته دکتر برای او یادآور پدرش بود: حکیم ازبکی که مدت کوتاهی پیش از جنگ درگذشته بود. برای تعیین جایگاه مناسب او در فهرست جدید مشاهیر ازبکستان شوروی به مشکل برخورده بودند و بین سیمای یک شرق شناس چندزبانه، پژوهشگر و متخصص فرهنگ عامه و حکیم خبره ی پزشکیِ شرقی در نوسان بودند.
خود او در پایان زندگی الهیات را بر همه چیز ترجیح می داد و تا آخرین روزها رساله ای درباره ی اسرا، معراج شبانه ی پیامبر به آسمان بیت المقدس می نوشت و این هم مانعی جدی بود برای این که پس از مرگ به رسمیت بشناسندش. ولی یک خیابان حومه ی شهر را به افتخار او نام گذاری کردند، گرچه بعد از چند سال اسم آن هم عوض شد... او تا آن حد روشنفکر بود که امکان درس خواندن را غیر از پسران پُرشمارش برای دخترانش هم مهیا کرد. کوچک ترین دخترش در زمان حیات پدر فرصت نکرد تحصیلش را به پایان برساند: تازه وارد مدرسه ی پزشکی شده بود...
به این ترتیب آندری ایناکنتیویچ تا زمان مرگش هم (که مدت کوتاهی پس از تولد نتیجه اش خیلی سبک و ناگهانی فرا رسید) نفهمید دخترکوچولوی زردچهره و زردمویی که از زایشگاه کروپسکایا با شکوه وجلال با اُپل کادت خاکستری پا به خانه ی آن ها گذاشت، خونی در رگ هایش داشت که در طول قرن ها در بهترین مدارس آسیا تصفیه و پالایش شده بود.
بچه از همان اولین نگاه دکتر را نگران کرد. دخترک لَخت و بی حال بود، با اپیکانتوس بسیار پیشرفته یا پرده ی گوشه ی پلک که از نشانه های شاخص نژاد مغول است. آندری ایناکنتیویچ هیپوتونی و ناتوانی کامل در رفلکس چنگ زدن کف دست را گوشه ی ذهنش به خاطر سپرد.
دمیتری که تحصیلات پزشکی خود را بعد از جنگ و با هول و شتاب به پایان رسانده بود، در جراحی صحرایی تخصص داشت و اصلاً از پزشکی کودکان سر درنمی آورد، ولی او هم در درون نگران بود و سعی می کرد افکار شوم را از خودش دور کند.
نام دختر را لودمیلا گذاشتند و در خانه میلا یا میلوچکا صدایش می کردند. آلِچکا که روسی را کاملاً درست صحبت می کرد، هنگام صدا زدن دخترش آن را کمی تغییر می داد و به میلیا تبدیل می کرد. او را لحظه ای از آغوشش پایین نمی گذاشت و حتی سعی می کرد شب ها هم مرتب او را پهلوی خودش جا بدهد.
دکتر سال خورده از دنیا رفت و بدگمانی هایش را هم همراه خود برد، ولی حوالی شش ماهگی دخترک، دیگر برای خود دمیتری هم مسلم شده بود که بچه طبیعی نیست.
بچه را به پژوهشکده ی بیماری های کودکان برد و آن جا آکادمیسین کلوسوفسکی که دکتر مرحوم را از زمانه ی دورِ مناسبات تعاونی می شناخت، زیر نگاه های تحسین آمیز پرستاران و دانشجویان بچه را هنرمندانه معاینه کرد. کف دست کوچک نوزاد را رو به بالا برگرداند، به چین کشیده ای که به زحمت دیده می شد اشاره کرد، با حرکتی چیره دستانه از پهلو به آرواره های کودک فشار آورد، زبان کوچک و کدر او را نمایان کرد و تشخیصی را بر زبان آورد که در آن زمان نادر به شمار می آمد: نمونه ی کلاسیک سندروم داون.
آکادمیسین پس از آن که نمایش درخشان خود را به پایان برد، دخترک را تحت مراقبت پرستار ارشد بخش روی میز سرد و سفید باقی گذاشت، زیربغل پدر پریشان حال را گرفت و او را به اتاق کاری پُر از وسایل برنزی و نمونه های مغز
انسان برد.
پس از گفت وگویی پنج دقیقه ای بر دمیتری مسلم شد که امیدی به بهبود کودک نیست، هیچ پزشکی هیچ وقت نخواهد توانست در سرنوشت او تغییری ایجاد کند و یگانه نعمتی که طبیعت برای تسکین این مصیبت به آن ها عطا می کند، نوعی ساختار خاص حلق و بینی است که باعث سرماخوردگی مداوم می شود و به این ترتیب سینه پهلو و متعاقب آن، مرگی زودهنگام را به همراه می آورد. آکادمیسین پدر را دل داری داد که این بچه ها به ندرت تا سن بلوغ عمر می کنند.
دخترکِ عقب مانده در راه بازگشت بی هیچ دغدغه ای خوابیده بود. مادر زیبارویش گنجینه اش را با چنان توجه عمیقی به خود می فشرد که دمیتری با پریشانی به این فکر فرو رفت که نکند همسرش این اتفاق وحشتناک را کاملاً درک نکرده است. ولی جرئت نداشت چیزی از او بپرسد.
از آن به بعد دمیتری ایوانویچ به دقت مجلات پزشکی امریکایی را مطالعه کرد، به تمام جزئیات بروز این بیماری پی برد، ضمن لعن و نفرین فرستادن به اقتدار وایسمانیسم ـ مورگانیسم(۱)، با رنج و عذاب به یاد سعادتمندانه ترین دقایق زندگی اش افتاد، به یاد نخستین روزهای عشقی که ناگهان او را مقهور کرده بود، عشق به دختری زیبارو، که در روزهای جنگ به معجزه ای واقعی می مانست که به جای پرستارانِ مرخص شده، مستقیم از «جنّت»، بهشت مسلمانان، به بیمارستان نظامی فرستاده شده بود.
دختر هنگامی که نخستین و تنها مرد زندگی اش را با دستان زعفرانی و معطر به بوی مشکش در آغوش می گرفت، درگوشش زمزمه می کرد «اسم دمیتری بر سینه ی من نوشته شده بود» و کلماتی به یک زبان ناآشنای شرقی ادا می کرد که نیایش بود و نه نوازش... دقیقاً همان زمان بود که سیالاتی حاوی عناصر وراثتی باهم درآمیختند و هنگام جدا شدن، به شکلی تصادفی درهم گره خوردند و یک کروموزوم اضافی، یا بخشی از آن، وارد سلول صحیح خود نشد و به خاطر همین اشتباه میکروسکوپی، حیات این موجود که از لحظه ی پیدایش نقص داشت، به شکل دیگری رقم خورد...
همسر دمیتری انگار متوجه غیرطبیعی بودن دخترک نشده بود. لباس های ابریشمی رنگارنگ به او می پوشاند، روبان های قشنگی به موهای زرد و تُنکش می بست و از تماشای صورت کوچک صاف و بدون احساس و بی غم، بینی کوچک و کوفته ای و دهان خیس و همیشه بازش غرق لذت می شد.
میلوچکا آرام و خنده رو بود: گریه نمی کرد، نمی رنجید، عصبانی نمی شد و هیچ وقت هوسی نداشت که برایش قدغن باشد. کتاب پاره نمی کرد، به آتش نزدیک نمی شد، پشت درِ باغ می ایستاد و از لای درزش بیرون را نگاه می کرد ولی پایش را به خیابان نمی گذاشت.
دمیتری ایوانویچ وقتی به دخترش نگاه می کرد، با تلخ کامی به این فکر می افتاد که چه بچه ی شگفت انگیزی ممکن بود از این دخترک ساخته شود، که چه شخصیت مسحورکننده ای در این تنِ ناقص مدفون شده است.
تنها ویژگی ناخوشایند میلوچکا کثیفی او بود. او مانند اغلب بچه های مثل خودش خیلی دیر یاد گرفت روی لگن بنشیند و به هیچ وجه نمی توانست مفهوم «کثیف» را درک کند، هر چند بسیاری چیزهای از این سخت تر را، یاد گرفته بود. مثلاً به سبک خودش «خوب» و «بد» را از هم تمیز می داد و شدیدترین تنبیهِ مادرش در حق او جمله ی «میلا دختر بدی است» بود. میلا صورتش را با انگشتان کوتاهش می پوشاند و اشک از چشمانش سرازیر می شد. این تنبیه به ندرت اجرا می شد و معمولاً هم علتش خطاهای «کثیفی» بود: کثیف کردن لباس، پتو، صندلی.
طبیعتِ محبوب میلوچکا گِل نیمه شُل بود. با لذت با آن ور می رفت. ساعت های طولانی کنار محوطه ی خاک بازی اش می نشست و بی اعتنا به شن ریزه های تمیزی که پدرش مخصوصِ او آن جا می ریخت، آب باران را از بشکه روی خاک چرب باغ می ریخت و از گِل کلوچه درست می کرد، کلوچه درست می کرد، کلوچه درست می کرد...
دمیتری ایوانویچ که به لطف پدربزرگش مطابق الگوی اخلاقی خشک و نیکوی مارکوس آورلیوس بار آمده و علاوه برآن از کیش ماتریالیستی و کسالت بار نفع همگانی هم بهره ها برده بود، تا دیروقت در اتاق کارِ بیمارستانش می ماند و در بحر شرح بیماری های مریضانش فرو می رفت.
هر شب که به خانه بازمی گشت، درماندگیِ آشنایی به او دست می داد. همسرش آن قدر سرگرم تروخشک کردن دخترشان بود که انگار نشانه های عقب ماندگی میلوچکا به او هم سرایت کرده بود و پیوسته به چشم دمیتری ایوانویچ غریبه تر از قبل به نظر می رسید.
همه ی جادو و شعبده ی نزدیکی به این زیباروی دل انگیز و مطیع شرقی انگار بادِ هوا می شد و حتی هنگامی که دمیتری ایوانویچ به ندرت او را به اتاق کارِ پدربزرگ (که از مدت ها پیش اتاق خود او شده بود) صدا می کرد، نمی توانست از ترسی عمیق و تاریک رها شود: ترس از حرکت های نادیدنی ذراتی اسرارآمیز و درک نشدنی که سرنوشت کودک به دنیا آمده ی او و آن کودک دیگری را که ممکن بود پا به این دنیا بگذارد، رقم می زدند... این ترس آن قدر شدید بود که گاه در او احساس تهوع واقعی برمی انگیخت و سرانجام به آن جا رسید که دمیتری ایوانویچ هیچ تمایلی برای در آغوش کشیدن این نقطه ی تکامل زیبایی زنانه احساس نمی کرد.
تامارا استپانوونا، پرستار چاق و نخراشیده ی اتاق عمل، با دستان اطمینان بخش و کاردانش پس از یک شب نشینیِ کاری به مناسبت تولد یکی از همکاران، در خلوتِ پشت در بسته ی اتاق پذیرش، روی نیمکت فوم پوش، دمیتری ایوانویچ را از خرافات تربیت با اصالتش آزاد کرد و بخارای زیبارو را از شوهرش.
تامارا استپانوونا با آن آبله های درشت، موهای فرخورده و پاهای فربه انتظار چنین موفقیتی را نداشت، ولی از آن جاافتاده های خط مقدم بود و از مدت ها پیش راز مگوی مردان را از حفظ می دانست: قوی ترین استحکامات را باید برای ضعیف ترین نقاط به کار بست. او با شمّ یک درنده ی ماده ی باتجربه نقطه ضعف دمیتری ایوانویچ را حس کرده بود و در همان دومین ملاقات شان، که چند روز بعد به علت تلاقی تصادفی کشیک های شان اتفاق افتاد، شروع کرد به گله وشکایت از نازایی اش، و دمیتری ایوانویچ با این زن زشت و پیر از سراب و کابوس حرکت های خفیف و نفرت انگیز کروموزوم ها خلاصی پیدا کرد، کروموزوم هایی که دانش مترقی شوروی تا آن زمان به کُل منکر وجودشان بود، ولی این خلاصی هم نتوانست تغییری در روابط سردشده ی دمیتری ایوانویچ و همسرش ایجاد کند.
دمیتری ایوانویچ به همسرش خبر داد که به زن دیگری علاقه مند شده و از پیش او می رود. همسرش بی آن که نگاهش را بالا بیاورد و احساسی بروز دهد، از دمیتری ایوانویچ پرسید که چه لزومی به رفتن اوست... دمیتری ایوانویچ متوجه منظور او نشد و شروع کرد به دادن توضیحات بیشتر.
بخارا بدون آن که سر بلند کند، گفت «می دانم. از من سیر شده ای. زن تازه ات را بیاور همین جا. من حرفی ندارم. من خودم بچه ی یک زن دوم هستم...»
دمیتری ایوانویچ سرش را گرفت، ناله ای کرد و عصر همان روز پیراهن ها و جوراب هایش را در چمدان گذاشت و رفت خانه ی تامارا استپانوونا...
دمیتری ایوانویچ خرجی را با پُست می فرستاد. هیچ وقت به میلوچکا سر نمی زد. دخترک سه روزه او را فراموش کرد. پاشا پس از رفتن دمیتری ایوانویچ به طور کامل به خانه ی دکتر نقل مکان کرد و بخارا هم دوباره در حرفه ای که تقریباً فراموشش کرده بود، مشغول به کار شد.
زندگی شان به کُلی تغییر کرد. آن کنجکاوی حریصانه ی قبلیِ همسایه ها به بخارا و دخترش، که بلندای حصار و مردم گریزیِ آن ها هم آتشش را تیزتر می کرد، اکنون جای خود را به نوعی حس تهاجم طلبانه می داد تا بخشی از خانه ی این زن غریبه را تصرف کنند یا به اصطلاحی که آن روزها هنوز رایج بود، فضای خانه اش را «متراکم»(۲) کنند. نامه های پُرغلط و قانع کننده ای هم نوشته شد به اداره ی مسکن ناحیه و چند نهاد دیگر که با مسئله ی توزیع مساحت مساکن بیگانه نبودند. ولی زمانه دیگر زمانه ای مترقی بود و کسی نتوانست آن ها را از آن خانه بیرون یا حتی جای شان را تنگ کند، گرچه به هرحال پاسبان محل، گالوفکین، به آن جا آمد تا سروگوشی آب بدهد و ببیند جریان اتاق های این بیوه زن پوست ذرتی چیست.
همه ی گربه های مُرده ی محل مرتب از روی حصار بلند بخارا به حیاط شان پرتاب می شد، ولی بخارا انزجاری نشان نمی داد، گربه ها را بیرون می برد و در زباله دان می انداخت. اگر هم میلوچکا در غیاب مادرش این لاشه ها را پیدا می کرد گوشه ی باغ، زیر درخت بلوط بزرگ، گودالی می کند، گربه را آن جا دفن می کرد و یک یادبود مخفی زیرزمینی هم بر قبرش می گذاشت: زیر یک تکه شیشه ی شکسته ی پنجره کاغذ رنگی یا قُپه های درشت طلایی یا فویل و سنگ ریزه می برد. خلق این زیبایی ساعت ها وقت می برد و هنگامی که مادرش از سر کار می آمد، لایه ی نازک خاک را کنار می زد و تابلوِ جادویی را که زیر شیشه، روی قبر گربه ی دفن شده درست کرده بود نشان می داد، انگشت کثیفش را روی شیشه می فشرد و به مادرش می گفت «پیشی آن جاست.»
میلوچکای چاقالو در تنهایی سعادتمندانه ای بزرگ می شد. مادر را داشت، پاشا را داشت، باغ کوچک احاطه شده در حصاری بلند و بسیاری چیزهای مهم و پُرمفهوم: بشکه ی کهنه ی آهنیِ آب باران که درون و اطرافش انواع واقسام بوها و جنبش خفیف حشرات احساس می شد؛ بلوط کهن سال گوشه ی باغ که میوه های زیبایی با کلاهک های صاف از آن پایین می افتاد، با برگ های نقش ونگاردار زبر و شاخه های شکننده که باز شور زندگیِ جانوران کوچک در آن ها موج می زد؛ و آلاچیقی که میلوچکا برای مکیدن انگشتان کوتاه و خپلش به آن جا می رفت...
دیگر وارد هشتمین سال زندگی اش شده بود و خیلی چیزها را از روی شکل و بو و لمس کردن شان می شناخت. فقط زیاد حرف نمی زد و تلفظ غریبی داشت، انگار حنجره اش برای زبان دیگری، غیر از زبان این جا، ساخته شده بود.
پاشای پیر میلوچکا را دوست داشت. او را «طفلک من» صدا می زد و وقتی بخارا سر کارش می رفت، مدتی طولانی چیزهایی برایش تعریف می کرد. نمی شود گفت که عقل پاشا رو به زوال بود، ولی مرتب در گذشته های دور سیر می کرد و بارها و بارها با طول وتفصیل فراوان از خویشاوندان دورش در روستا برای میلوچکا می گفت، از فیلیپ، چوپان بدجنسی که وقتی پاشا دختربچه بود او را با شلاق زده بود، از آتش سوزی مهیبی که از حمام آن ها به تمام روستا سرایت کرده بود و برادر بزرگ تر و سیاه مست پاشا در آن سوخته بود.
کودکی میلوچکا بی اندازه طولانی بود؛ «تاپ تاپ خمیر» و «لی لی حوضک» یک دهه ی تمام او را به وجد می آورد. صورتش را در بالش یا پشت دستمال پنهان می کرد و می خواست بقیه دنبالش بگردند... این دوره ی نوزادی حدود یازده سالگی رفته رفته به پایان رسید، هنگامی که رشد ذهنی او ناگهان رو به بهبود گذاشت، عقل سه ساله اش شروع به پیشرفت کرد، حرف زدنش بهتر شد و دیگر حسابی مراقب پاکیزگی اش بود، بیش از همه پاکیزگی دستانش: مدتی طولانی آن ها را با آب داغ می شست و می سابیدشان.
این را هم یاد گرفت که کاغذ را با قیچی ببُرد. حالا مادر برایش کلی کارت پستال و مجله ی پاره پوره می آورد و میلوچکا با پشتکار روزهای پیاپی گل های کوچکی را از کاغذ سفت کارت پستال ها می برید و درمی آورد. درحالی که نوک زبان درشتش را گاز می گرفت بالای سر هر گل فین فین می کرد و اگر قیچی اش تصادفاً ساقه یا برگ سبزی را قطع می کرد، به گریه می افتاد.
تلاش و پشتکارش جدی و شایسته ی تقدیر بود و کار بی حاصلش شبیه به حرفه ای منطقی و آگاهانه. کاغذبریده هایش را روی برگه های آلبوم می چسباند و ترکیب هایی باورنکردنی از کله های اسب و چرخ های اتومبیل و موهای زنانه به وجود می آورد که در نوع خود جالب توجه و هنرمندانه بودند... آب دهانش از فرط جدوجهد روی چانه سرازیر می شد. ولی کسی نبود که تماشا کند و اشک بریزد که این روح خلاق بی نوا، که بنا به مشیت درک ناشدنی الهی در کالبدی معلول حبس شده، چگونه در تلاطم و غلیان است...
میلوچکا دست ساخته های ظریفش را پیش مادر می آورد. مادر دست نوازشی به سر او می کشید و تشویقش می کرد؛ «خیلی قشنگ شده، میلوچکا! خوب است، میلوچکا!» دخترک از خوشحالی پاهایش را ریزریز به زمین می کوبید، نیم خیز می شد و می خندید. «خوب! خوب!» ظاهراً در وجودش گرایش به تکامل هم در نهاده شده بود...
در طول این مدت زیبایی بخارا کامل و قطعی از بین رفت. به شدت لاغر شده و رنگ صورتش به تیرگی گذاشته بود. پیراهن های رنگارنگش را در یک چمدان کهنه ی آلمانی جمع کرده بود و فقط لباس تیره می پوشید. گونه ها و چانه اش را کُرک سیاه زشتی گرفته بود و دندان های براقش رنگ و درخشش خود را از دست داده بودند.
همکارانش در درمانگاه توصیه می کردند که بد نیست خودش را به یک متخصص خوب نشان بدهد، ولی او فقط لبخند می زد و نگاهش را پایین می انداخت. خودش می دانست که بیمار است و حتی می دانست بیماری اش چیست.
اواخر زمستان مرخصی غیرمنتظره ای گرفت و برای اولین بار در این سال ها، همراه میلوچکا با هواپیما به زادگاهش سفر کرد. غیبت شان کمی بیش از یک هفته طول کشید. بخارا نیمه جان، با پوستی تیره تر از قبل، بازگشت و گونی سبک بزرگی از یک پارچه ی پشمی درشت بافت همراه آورد.
گونی پُر بود از علف هایی که او مدتی طولانی برای جدا کردن و دسته بندی و کوبیدن شان وقت صرف کرد. بعد آن ها را در کیسه های توری ریخت و مشت مشت ازشان جوشانده درست کرد.
پاشا تمام مدت بو می کشید و غر می زد «آه، بخارا، جادوگر آسیایی!»
بخارا سکوت کرد، بعد طبق عادت محبوبش در آشپزخانه نوک پنجه نشست و به دیوار تکیه داد و به پاشا گفت «پاشا، من مریضیِ کُشنده ای دارم. الان نمی توانم بمیرم، نمی توانم میلوچکا را به حال خودش رها کنم... با این علف ها شش سال دیگر زنده می مانم و بعد می میرم. این ها را یک پیرمرد به من داده، آدم مقدسی است. جادوگر نیست.»
پاشا هیچ وقت حرفی این قدر طولانی از او نشنیده بود. کمی به فکر فرو رفت، لب های کج ومعوجش را جوید و گفت «خوب، پس به من هم از این علف ها بده.»
بخارا آهسته جواب داد «تو سالمی. از من بیشتر عمر می کنی.» و پاشا حرفش را باور کرد.
بخارا تمام مدت از آن جوشانده ی معطر می نوشید و خیلی کم غذا می خورد. خوراکش فقط یک چیز بود: برنج پخته و زردآلوهای خشک شده ای که از زادگاهش آورده بود. زردآلوها خیلی سفت و تقریباً سفید بودند.
یک کار جدید هم شروع کرد: میلوچکا را به مدرسه ی مخصوص کودکان عقب افتاده می برد. کارش را هم عوض کرد و عضو کادر پزشکی همان مدرسه شد و همراه سایر مربیان و متخصصان، با تمام قدرت می کوشید مهارت های زندگی را به میلوچکا بیاموزد: بستن بند کفش، نگه داشتن سوزن در دست، پوست کندن سیب زمینی...
میلوچکا تلاش می کرد، با پشتکار زحمت می کشید و ظرف دو سال در آموختن این قبیل مهارت ها جزء شاگردان ممتاز شد. البته در زمینه ی الفبا و اعداد هیچ موفقیتی به دست نیاورد. جاه طلبانه از بین همه ی اعداد فقط پنج(۳) را می شناخت و از دیدنش خوشحال می شد و البته حرف M را هم تشخیص می داد. یکی از بزرگ ترین تفریحاتش این بود که شب ها با مادرش از خانه بیرون برود و M قرمزی را تماشا کند که بالای ورودی مترو می درخشید. می گفت «مِ، مترو، میلا!» و سعادتمندانه می خندید.
در میان انواع واقسام کودکان کم هوشِ این مدرسه ی ترسناک، بچه هایی که سندروم داون داشتند از همه آرام تر و خوش اخلاق تر بودند.
گولدین پیر، سرپرست بخش درمانیِ مدرسه، که انبوهی شوخی و خوشمزگی ساخت خودش را در آستین داشت، درباره ی این بچه ها می گفت «داونی ها بچه های فوق العاده ای هستند، فقط حیف که درس شان خیلی بد است.»
بخارا با دقت کارن، کاتیا و وروچکا را زیرنظر می گرفت و آن ها را با میلوچکای خودش مقایسه می کرد. مقایسه همیشه به نفع میلوچکا تمام می شد. هر چند شباهت فیزیکی این بچه ها شگفت انگیز بود (قد کوتاه، انگشت های خپل، چشم های کشیده ی مغولی، نزدیک بینی، بدن چاق و لَخت)، ولی میلوچکا به نظر مادرش بهتر از بقیه بود. شاید واقعاً هم همین طور بود...
میلوچکا در هفدهمین سال زندگی کم کم به تکامل رسید؛ سینه ای بر بدن فربهش رویید. میلوچکا خجالت می کشید و کمی هم به خودش می بالید. می گفت «میلا بزرگ، میلا عمه...»
از مادرش کفش پاشنه بلند خواست. فقط کفش بچگانه به پایش می خورد و مادر مدتی طولانی نتوانست کفش پاشنه بلند برایش پیدا کند. بالاخره یک جفت کفش گرجی براق با پاشنه ی کلفت چوب پنبه ای گیر آورد. میلوچکا در اوج خوشبختی بود. کفش هایش را با دستمال بینی تمیز می کرد و دست و صورت بخارا را می بوسید، مانند سگ کوچولویی که بی هوا دست وپای صاحبش را بلیسد.
میلوچکا فوری نتوانست راه رفتن با کفش پاشنه بلند را یاد بگیرد، دو هفته ای مرتب در خانه سکندری می خورد. وقتی یاد گرفت، مادرش او را به کارگاهی تحت سرپرستی درمانگاه اعصاب و روان برد که در آن جا تلاش می کردند با آموزش های حرفه ای، و به طور خاص از طریق چسب زدن به پاکت ها و بریدن برچسب هایی با شکل وشمایل گوناگون، از عقب مانده های ذهنی اعضای مفیدی برای جامعه بسازند.
بخارا هم از کار در مدرسه استعفا داد و در بخش ثبت مشخصات مراجعان همان درمانگاه مشغول کار شد تا نزدیک دخترش باشد و در فعالیت حرفه ای او کمکش کند.
بخارا برگه های پزشکی مراجعان را در اتاق های درمانگاه توزیع می کرد و با هدف خاصی که داشت، مراجعان را زیرنظر می گرفت. وقت چندانی نداشت و شتاب زده بود، همانند نقاش محکوم به مرگی که عجله دارد پیش از مرگ تابلوِ شکوهمندی را به پایان برساند.
کار درمانگاه نیز مانند کار در هر موسسه ی دیگر تا آخرین حد ممکن یکنواخت و بی منطق بود. هر سال بیماران را برای تجدید معاینه به آن جا فرا می خواندند. ضمن آن که در موسسه ی مجاور، در بهداری عمومی ناحیه، حتی آدم های بدون پا را هم برای معاینه ی مجدد فرا می خواندند. بدون این تجدید معاینه مستمری پرداخت نمی کردند. مبلغ مستمری هم کم نبود و در بعضی موارد تا حدود چهل روبل می رسید.
همین آدم هایی که به کمیسیون مراجعه می کردند، موردتوجه بخارا بودند. او حتی بایگانی و برگه دان کوچکی هم برای خودش درست کرده بود. برایش مهم بود که بیمار چه نوع معلولیتی دارد، با چه کسی زندگی می کند و کجا...

نظرات کاربران درباره کتاب رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید...

متأسفانه اکثر داستاناش جذاب نبودن ترجمه عالی
در 2 ساعت پیش توسط
داستان‌هایی فوق‌العاده از ادبیات روسیه. نمی‌توانید که دوست نداشته باشیدش!
در 1 هفته پیش توسط
برای آشنایی با ادبیات معاصر روس، خوب بود؛ گرچه داستانهایش برایم جذاب نبودند
در 2 هفته پیش توسط
دو سه تا داستانش خوبه.
در 2 هفته پیش توسط
همونجور که حدس میزدم کتاب خوبی بود البته هنوز مونده تا تمومش کنم
در 1 ماه پیش توسط