فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هجوم آفتاب

کتاب هجوم آفتاب

نسخه الکترونیک کتاب هجوم آفتاب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هجوم آفتاب

مجموعه داستان‌های این کتاب روایتی است از اضمحلال یک خانواده در قالب ویرانی یک خانه. «بولدوزرها فردا می‌آیند. این بار توپشان حسابی پر است. عزمشان را جزم کرده‌اند. خط و نشان کشیده‌‌اند که ملاحظه هیچ کس را نخواهند کرد. رئیسشان گفته کارها نباید بیش از این معطل بماند. دیروز دو نفر آمده بودند سرکشی ساختمان.» قباد آذرآئین نویسنده اهل جنوب کشورمان که پیش از این مجموعه داستان حضور و پسری آن سوی پل را از او خوانده‌ایم، این بار با ده داستان کوتاه زندگی انسان‌هایی را روایت می‌کند که با رنج و کار بیگانه نیستند.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«چو افتاده بود که موشک‌ها خورده‌اند وسطِ پشت برج. از دم صبح هواپیماهای غریبه تو آسمان چرخ می‌زدند. ضدهوایی‌ها می‌غریدند و آسمان را سوراخ می‌کردند. وضعیت هر دم قرمز می‌شد.
بابام و مادرم مثل اسفند رو آتش قرار و آرام نداشتند. خانه عمو محسن و خاله مریم پشت برج بود.
مادرم رو کنده و مو پریشان، یقه جر داده تا روی ناف، اشک به پهنای صورت، پهن شده بود رو زمین و خودش را پاندول‌وار تکان می‌داد:
«دیدی... دیدی چه خاکی به سرم شد! دیدی بی‌خواهر شدم...! دیدار به قیامت خواهر... دیدار به قیامت!».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هجوم آفتاب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

هجوم آفتاب

برای دخترم فروغ

۱

بولدوزرها فردا می آیند. این بار توپشان حسابی پر است. عزمشان را جزم کرده اند. خط و نشان کشیده اند که ملاحظه هیچ تنابنده ای را نمی کنند. رئیسشان گفته کارها نباید بیش تر از این معطل بماند. دیروز دو نفر آمده بودند سرکشی ساختمان. داخل نیامده بودند. سرک کشیده بودند تو، چیزهایی یادداشت کرده بودند و رفته بودند. لابد منتظر بودند بی بی بفرما بزند و صبحانه و چایی هم به نافشان ببندد.
«صد سال سیاه! کوفت هم سر و سینه شون نمی زنم. بسکی خوش به دیدارشون دارم؟!»
لندهور و سبیل از بناگوش در رفته، چشم ها دو کاسه خون، از چارچوب در تو نمی آمدند.
«پیه! اینا دیگه کجا چریده ن!»
دوربین و تشکیلاتشان به کول ایاز پسر نیازعلی بود.
دست به دامن کی بشود بی بی؟ کی محل به حرفش می گذارد؟ کم رفته فرمانداری، شهرداری؟ کم التماس التجا کرده؟ چی جواب شنیده؟
«مگه خون شما از خون دیگرون سرخ تره مادر؟ این همه خونه خدا خوب کرده افتاده تو طرح، خرابه های شمام سر بقیه.» بچه ها که فنا فنا شده اند دیار غربت. از دست بی بی یک چنگ پوست و استخوان چه کاری برمی آید؟ تازه، بچه ها هم که بودند حتما طرف اداره جاتی ها را می گرفتند. مگر غلام ــ بزرگه شان ــ نیست که تا حالا صد دفعه گفته: «به چیِ ئی کل خرابه ها دل خوش کردی مادر؟ بزن به در بیا پیش خودمون. این جا هزار جور تنگ و تفاق هس. اگه زبونم لال، شبی، نصب شبی یه بلایی سرت اومد اهل عالم پاک تف و لعنتمون می کنن که عرضه نداشتن مادرشونه زفت و ربط بکنن.»
بی بی گفته بود: «حاشا به غیرتت! بعدِ بابات خوب اجاقشه روشن کردی! عوض این که بری سینه سپر کنی وایسی جلوشون نذاری خونه پدریتو بدن دم تیغ بولدوزرهاشون، سی مو تعیین تکلیف می کنی که کجا برم، کجا نرم؟! به تو هم می گن اولاد ارشد؟!»
بولدوزرها فردا می آیند. درست سر همین ساعت. می آیند که همه چیز را کن فیکون کنند. بی بی فقط تا فردا مهلت دارد دست و پاش را جمع بکند.
یک حیاط درندشتِ دلباز، پر از اتاق و آفتاب، یک درخت سه پستان وسط حیاط با چتر سخاوتمند سایه اش. «گور پدر کولر گازی!»
یک باغچه سوخته بی برگ و بار، یک مار همسایه بی آزار.
«چن سالشه ئی زبون بسته؟ گمونم از مو هم پیرتره.»
بی بی جُل آلتی را پهن می کند زیر درخت سه پستان. چه کاری از دستش برمی آید؟ حالا اوست و کلاف هزار سر خاطره ها و یادهاش. چه کاری می تواند بکند جز این که بنشیند، سر کلاف ها را یکی یکی پیدا بکند و به نم دل بازشان بکند؟

۲

«شُون اُوَی مال.»(۱)
سالار با نیم گونیِ پر و باد کرده آمده بود داخل. بی سلام، نیم گونی را گذاشته بود زمین و همان جور با لباس کار نشسته بود گوشه اتاق. بی بی داشت آستین پاره بیلرسوت سالار را وصله می کرد. سالار زیرچشمی نگاهش کرده بود. تلخ لبخند زده بود و تو دلش گفته بود: «خودته زحمت نده زن، دیگه به دردم نمی خوره.» بلند گفته بود: «چایی... چایی ات حاضره زن؟ سرم داره می ترکه از درد.»
بی بی پرسیده بود: «ناهار خوردی؟»
سالار گفته بود: «هیچ میل به غذا ندارم... یه استکان چایی بریز بیار... جلدی باش.»
بی بی سوزن را فرو کرده بود تو آستین بیلرسوت. گذاشته بودش کنار. دست گرفته بود به دیوار، بلند شده بود، پای خواب رفته اش را تا آشپزخانه دنبالش کشیده بود. لیوان نشکن را از چاییِ غلیظ پر کرده بود. برگشته بود. چایی را گذاشته بود جلو سالار. سالار لیوان چایی را برداشته بود، داغا داغ و تلخ سر کشیده بود. دستش آشکارا می لرزید. بی بی زیرچشمی نگاهش کرده بود. مَردش، مرد روزهای پیش نبود. هیجان زده بود و مضطرب. می شناختش بی بی، از بچه هاش بیش تر. بیست و چند سال آزگار با او سر به یک بالین گذاشته بود. بی بی نگاه کرده بود به نیم گونی پر، به نظرش آمد چیزی سبزرنگ از گوشه نیم گونی زده بوده بیرون. گفته بود: «ئی همه سبزی خریدی سی چه مرد؟»
سالار نگاهِ نیم گونی کرده بود. لبخند زده بود و گفته بود: «ها، ارواح باوات! سبزیا ولات شما ایجورن؟!»
بی بی دو به شک گفته بود: «پس چه داخل همو گونیه که انگار مار زدشه؟»
سالار گفته بود: «پول.»
بی بی دست از دوخت و دوز کشیده بود: «پول؟!»
سالار قُلُپ آخر چایی اش را خورده بود. صورتش از تلخی چایی تو هم رفته بود. گفته بود: «ها. پول... پول.»
بی بی گفته بود: «گنج پیدا کردی یا بلیتت برنده شده؟»
سالار گفته بود: «ما از ئی شانسا نداریم زن.»
بی بی کلافه گفته بود: «حرف بزن تا دیوونه ام نکردی مرد.»
سالار هُفه ای بلند کشیده بود و گفته بود: «سالی دو ماه شدم.»
بی بی یکه خورده بود و ناغافل سوزن را هل داده بود تو انگشتش.
سالار آرام گفته بود: «بالاخره ئی شتر درِ خونه مام خوابید.»
بی بی انگشت خونی اش را مکیده بود و گفته بود: «خدا به فریادمون برسه.»
سالار گفته بود: «یه گونی پول داریم زن.»
با چانه اش اشاره کرده بود به نیم گونی گوشه اتاق.
بی بی گفته بود: «پول! پول! می گن به هرکی می خوای نفرین بکنی بگو الهی مالت بشه پول.»
سالار آرام زمزمه کرده بود: «بیست و سه سال و هشت ماه و چارده روز.»
بی بی پرسیده بود: «چندی ان؟»
سالار گفته بود: «ها؟»
بی بی گفته بود: «پولا چندی ان؟ حواست کجاست؟»
سالار گفته بود: «چل و سه هزار تومن.»
بی بی گفته بود: «بخشیدمت به خدا، عالم و آدمه خبردار نکن.»
سالار گفته بود: «ماه یه شبه پیدا نیس.»
بی بی گفته بود: «خدا نکنه کسی بیفته سر زبون مردم.»
سالار گفته بود: «خونه چرا ایقد خلوته؟!»
بی بی گفته بود: «هر کی پیِ دل خودشه.»
سالار گفته بود: «از حال پسر توران خبر داری؟»
بی بی گفته بود: «ئی دختر هم یه راه بیهوده ای پیش گرفته. تا حالا بچه زبون بسته نِ پیش چن تا دکتر برده. بش گفتم عزیزم، دختر گلم، کفه سیاه(۲) که دکتر نمی خواد بادبادش نکن. نذار چشم نپاک بش بیفته. چارتخمه بش بده. اگه خوب نشد بیا تف کن تو صورت مو. پس ما چه جوری شماهانِ بزرگ کردیم؟»

۳

خر به راه، خدیجه به راه. انگار مویشان را آتش زده بودند. می گفتند قوم و خویش سالار هستند. خیلی هاشان را نه سالار نه بی بی به عمرشان ندیده بودند. بی بی تو دلش می گفت: راست می گن پشه رو دس چرب می شینه. پس اینا تا حالا کجا بودن؟
سالار دو روز در میان یک برّه کاردی می کرد. بوی کباب تو تمام محله پیچیده بود. بی بی حرص و جوش می خورد. سالار اما عین خیالش نبود. خنداخند می گفت: «فکرشه نکن زن، پشتش پره.»
بی بی گفته بود: «ما هف هش سر نون خور داریم مرد. عقلته دست هرکس و ناکسی نده. اینا خیرخواه آدم نیستن به خدا. فردا که نشستی سر چالِ سرد همینا به ریشت می خندن. مو مرده تو زنده.»
گونی مار زده اسکناس هر روز مچاله تر می شد. بی بی شب ها خواب های پریشان می دید. صبح که خوابش را برای سالار تعریف می کرد، سالار سر به سرش می گذاشت:
«کاه از خودت نیس کاهدون که از خودته. شبا چن لقمه کم تر بخور که خواب آشفته نبینی زن!»
از حال و روز همقطارهای سالی دو ماه شده سالار خبرهای ناخوشی می رسید. علی مراد پولش را داده بود یک پیکاب خریده بود. انداخته بود تو کار. دامادش سر ماشین کار می کرد. از خرم آباد میوه می آوردند خوزستان. یک شب تو گردنه زاغه راننده خوابش می بَرَد. ماشین می افتد ته دره و تمام. راننده درجا می میرد. علی مراد سکته کرده بود و نصف تنش لمس شده بود.
قیطاس پول هاش را نزولی سپرده بوده به الماسی بنگاه دار. دریغ از یک کف دست رسید یا سند! قرار بوده ماهیانه سود پولش را بگیرد بزند به زخم زندگی اش. الماسی پول را خورده بود و یک لیوان آب هم روش. قیطاس شکایت کرده بود اما نتیجه ای نگرفته بود. حالا افتاده بوده به فعلگی. زنش شب و روز مشت به سینه می کوبد و نفرین و ناله می کند:
«الهی پولانِ خرج سوزن دوا بکنی... الهی نمیری تا کرم بزنه به لاشت... الهی لاشته تیکه تیکه زیر چرخا ترکتُل جمع بکنن... الهی چار تا پسرته با هم کفن بکنن... به حق ناله های دل زینب!»
مش نجات با پول هاش یک گله گوسفند خریده و سپرده بوده به یک گله دار چارمحالی. پسربزرگه اش بهش گفته بود: «ئی کارو نکن بابا... لُر و ایلاقی کی آبشون رفته تو یه جوب؟»
مش نجات محل نگذاشته بوده. گله دار چارمحالی یک سالی با او خوب راه آمده بوده. بعدش تو زرد درآمده بوده، ماهی نبوده که به مش نجات پیغام ندهد که چند تا از گوسفندها تلف شده اند یا گرگ خورده شان. یا یک جور دیگر خرج تراشی نکند براش. مش نجات کارد که به استخوانش رسیده بوده شال و کلاه کرده بوده و رفته بوده شهرکرد و به زور شکایت و دادگاه و وکیل توانسته بوده باقی مانده گله اش را از چنگ گله دار چارمحالی بکشد بیرون. حالا هر جا می نشیند می گوید: «ای روزم کور! کاشکی گوش به حرف کوروش می کردم.»
بی بی دلواپس آینده خانواده دست به دامن برادرهاش شده بود که راهی جلو پاش بگذارند. آن ها هم بدتر نمک به زخمش پاشیده بودند. برادر بزرگه بهش گفته بود: «هر کی بیش تر از صاحاب عزا گریه زاری بکنه نشونه احمقیشه خواهر.»
فکری به خاطر بی بی رسیده بود. می دانست اگر آن را عملی بکند و سالار خبردار بشود کاری می کند کارستان، اما می دید چاره ای ندارد و باید پیه همه چیز را به تنش بمالد. مرگ یک بار شیون یک بار.... یک روز که تو خانه تنها بود، رفته بود سراغ نیم گونی اسکناس، با ترس و لرز درش را باز کرده بود و دستش را تا آرنج هل داده بود تویش: «دشمنت بینا خواهر انگار دستمه کرده بودم تو سولاخ عقرب جرارّه.»
بی بی یک چنگ از اسکناس ها کشیده بود بیرون. هول هولکی در کیسه را خفت بسته بود. پول ها را چپانده بود تو جیب های کت مردانه اش و یکراست رفته بود بانک ملی. تیمور، پسر مش قباد، معاون بانک بود. با مش قباد این ها سابق همسایه بودند. وقتی زن مش قباد سر زا رفته بود ــ جخ تازه هفده سالش بود ــ بی بی تا شش ماه به تیمور شیر داده بود. تیمور حالا به بی بی می گفت مادر. بی بی به تیمور گفته بود: «می خوام ئی پولانِ پس انداز بکنم سی روز تنگ و تفاق، پسرم. ئی مرد خب مست شده. یه مشت مفتخور هم جمع کرده دور خودش دارن تش می زنن به پولا. بچه هاش هم پا گذاشتن جا پا باباشون. ئی میون مو شب و روز خون دل می خورم.»
تیمور گفته بود: «چشم مادر... الآن یه حساب پس انداز باز می کنم برات. پولارو می ریزم تو همو حساب.»
بی بی گفته بود: «دستت درد نکنه مادر. فقط می خوام هیشکی از ئی موضوع خبردار نشه.»
تیمور چار انگشت دست راستش را گذاشته بود رو چشمش و گفته بود: «چشم مادر... چشم. خیالت تختِ تخت... چایی ات هم خب سرد شد مادر.»

۴

رختخواب ها... رختخواب ها را چطور جابجا بکند؟ سبک که نیستند. انگار تمام پنبه ها و پرهای عالم را چپانده اند توشان. چار تا لحافدوزِ شوشتری یک هفته تمام از تیغ آفتاب تا تنگ غروب زیر سایه همین درخت سه پستان دست به کار بودند و سوزن به تخم چشمشان زده بودند. کاشکی درخت زبان داشت! یکی را صدا بزند چند تومن کف دستش بگذارد، رختخواب ها را تلنبار بکند تو اتاق کوچکه که از تیغ رس بولدوزرها دورتر است، جابجا کردنشان کار او نیست. خودش را از کت و کول می اندازد. اگر از پا افتاد کی یک کاسه آب می دهد دستش؟
اصلاً چطور است ببخشدشان به چند تا خانواده محتاج و خودش را از شرشان راحت بکند.
«چطور دلت میا ئی حرفِ بزنی کافر؟! ئی رختخوابا بو تن بچه هاتِ می دن... بو تن مَردت.»
لحافدوزها روز آخر که مزدشان را می گرفتند دعا کرده بودند:
«این شالا ئی رختخوابا همیشه به شادی پهن بشن. تو عروسی... به دل خوش.»
پس چرا حالا سال هاست که رختخواب ها همان طور بسته تلنبار شده اند رو هم؟ لحافدوزها که از ته دل دعا کرده بودند. حتما تا حالا پُرشان شده جک و جانور. خانه قدیمی است و هزار جور جک و جانور...»
یک تُک پا برود از مغازه هادی شوشتری تلفن بزند به غلام بیاید کمکش. همه زحمت ها که نباید به گُرده او باشد. نه خدا از این امر راضی است نه پیغمبر خدا. ناسلامتی غلام فرزند ارشد است. حالا که بقیه فنافنا شده اند غلام که هست. باید بیاید دستی زیر بال او بگیرد.

۵

از تکان های شدید جیپ و گرد و غباری که پُرِ دهان و دماغشان شده بود فهمیده بودند که جیپ افتاده بود تو جاده خاکی و حالا داشت از دره ها و تپه ها می گذشت. بی بی تکیه داده بود به بازوی غلام و سرش را گذاشته بود رو شانه او، یک ساعتی می شده راه افتاده بودند.
بی بی گفته بود: «غلام، مادر، بشون بگو ما ایل بزرگی هستیم. ایل سرشناسی هستیم. از خودمون خاکستون و مزارگه داریم. جد بر جدمون تو همو خاک خوابیدن... بگو اجازه بدن نعش عزیزمونه دربیاریم ببریم تو مزارگه خودمون بسپاریم به خاک. کنار باباش، کنار دایی جوونمرگش، کنار آبا اجدادش.»
غلام گفته بود: «اینا که کاره ای نیستن مادر. تازه او بزرگ بزرگاشونم عمرا قبول بکنن. تا همین جاش هم بهزاد، پسر بازعلی، رو انداخته تا راضیشون کرده. می شناسیش که، همون که باباش داشته می رفته کویت برا کار لنجشون غرق شد. بهزاد رفته تو لباس اینا.»
بی بی دست بردار نبود: «حالا تو بشون بگو مادر. خدانِ چه دیدی، شاید دلشون به رحم اومد. خودشون فرزند دارن. مادر دارن. ندارن؟ بشون بگو مادر. مرگ رودم بشون بگو.»
جیپ جایی گیر کرده بود و ایستاده بود. صدای زوزه موتورش می آمد. مثل ناله شغالی که دل درد گرفته باشد. بعد موتور از صدا افتاده بود. صدای کنار رفتن برزنت عقب جیپ را شنیده بودند و صدایی دیگر که می گفت: «با اجزه بقیه راهو باس پیاده گز کنین.»
صدا، صدای سربازی بود که موقع حرکت چشم هاشان را بسته بود.
سرباز دست غلام را گرفته بود و گفته بود: «دست مادرتونو بگیرین آقا کمکش کنین پیاده شن.»
پیاده شده بودند و راه افتاده بودند. هوا گرم و دم کرده بود. غلام فهمیده بود که سرباز از قصد دارد آن ها را دور خودشان می چرخاند تا راه گمشان بکند. بی بی پرسیده بود: «کی می رسیم غلام؟ مو دارم از پا می افتم.»
غلام گفته بود: «یه جوری پرس می کنی انگار من چن دفه اومدم ئی طرفا. منم مثل تو مادر. یه کم دندون رو جیگر بذار می رسیم.» بی بی یکهو پا سست کرده بود. ایستاده بود و دستش را از تو دست غلام کشیده بود بیرون.
«همین جاست غلام... رود عزیزم همین جاست... بهروزم همین جاست.»
سرباز چشم بندهاشان را باز کرده بود. جلوشان یک کپه خاک بود. بی بی پهن شده بود رو کپه خاک. جیغ کشیده بود. رو کنده بود. مو کنده بود. یقه اش را تا رو ناف جر داده بود. دو دستی خاک به سرش ریخته بود. زده بود زیر گریه. غلام حریفش نمی شد.
غلام رو پوزه کفش هاش نشسته بود کنار کپه خاک و شانه هاش از زور گریه می لرزید. بی بی، حالا شروع کرده بود به گاگریو(۳) خواندن:

پسر نداری، پسر نداری چه کنم برات
اگر کسی پسر می فروخت می خریدم برات

سرباز آمده بود بالا سرشان و گفته بود: «باس برگردیم... بسه مادر، مادرتونو بلند کنید آقا باس برگردیم.»
غلام زیر بغل بی بی را گرفته بود و زور زده بود که از جا بلندش بکند. بی بی دل نمی کند و همان جور چنگ زده بود به کپه خاک. سر و صورت پر خاک و اشک و موها پریشان. یکهو خودش را از تو چنگ غلام کشیده بود بیرون، او را کنار زده بود، جیغ کشیده بود و گفته بود: «ای بی غیرت! ئی برادرتونِ که ایجور غریب و بی کس خوابیده زیر ئی خاکا. بغلش کن ببریمش. چطور دلت میا ولش کنی تو ئی بر بیابون. نه آب و آبادانی نه گلبانگ مسلمانی؟! بغلش کن ببریمش مادر. این جا جک و جونورا بچه مو می خورن. به تو هم می گن برادر؟!»

نظرات کاربران درباره کتاب هجوم آفتاب

کتاب بسیااااار خوبیه هر کدوم از داستان ها قشنگی خودشون رو دارن
در 11 ماه پیش توسط