فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من و محمدفری

نسخه الکترونیک کتاب من و محمدفری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من و محمدفری

اتاقی ساخته است در مرکز جهان، دور تا دورش برهوتی شن و ماسه و باد! تک‌درخت کودکی‌هایش را گاهی اوقات که پشت‌بام می‌رود و دستش را سایبان چشم‌ها می‌کند می‌بیند. شاید پرنده‌هایی هم روی شاخ و برگ درخت بنشینند که نمی‌داند از جنس چیستند! و آیا نامی هم دارند
***
این را مطمئن نیست که هر روز عده‌ای در حالی که خورشید را روی شانه‌های عریان خود گذاشته عرق‌ریزان به انتهای کویر می‌برند و می‌کارند! و دیگر روز و دیگر روز همین کار را می‌کنند. همیشه همان‌ها هستند و او دانه‌های ریز عرق پیشانیشان را می‌شناسد و...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من و محمدفری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از این جا که می گذشتید

از خیابانی که شکل و ظاهرش به خیابان های خودمان نمی برد، عبور می کردم، زیر ساختمان ها مغازه ای نبود. سنگ نمای ساختمان ها و سنگفرش خیابان ظاهری کدر به هم زده بودند. گویا باران هم آمده بود، همه جا تمیز به نظر می رسید. ساختمان ها همه چهارطبقه بودند با پنجره های هلالی شکل. بالای ساختمان ها ابر بود که سایه غلیظی را به محیط تحمیل کرده بود. شاید که دم دمای غروب بود، یا صبح زود، یا بعدازظهری ابری. چه فرقی می کند؟ همین را بگویم که هوا برای نفس کشیدن بسیار سنگین بود. کف پیاده رو سنگفرش بود با ابعادی بزرگ تر از حد معمول و خیس. این ها را که می گویم مطمئن نیستم. همچنان که از دیدن پیرمردی که غریبانه سرش را به دیوار تکیه داده بود تعجب نکردم. اما چند قدم که دور شدم ناگهان چیزی در وجودم جوشید، پدرــ پدرم!
بازگشتم. پدر در عالم غمگنانه خودش بود. گویی از مسیری طولانی آمده باشد و اکنون خسته و خرد این جا نشسته باشد. به گونه ای روبه رویش ایستادم که مجبور باشد نگاهم کند و کرد. ناگهان آغوش باز کرد. انگار که ساعت ها به انتظارم نشسته باشد. منتظر بود که در آغوشش فرو روم، سرم را روی شانه هایش بگذارم و هر دو چون بچه هایی غریب گریه کنیم. نمی دانم صدای هق هقمان را کسی می شنید یا نه!
بیدار که شدم تا صبح نتوانستم بخوابم. به حیاط رفتم و کنار باغچه تاریک ایستادم. چرا او باید این چنین گریه کند؟ مگر آن دنیا هم مثل این دنیاست؟ آن جا هم غصه می خورند؟ آن جا هم درد بی درمان دارند؟ اول فکر کردم برای دردهای من می گرید. اما از نوع گریستنش فهمیدم که می خواهد غم و غصه خودش را با من قسمت کند.
نمی توانم این خواب را فراموش کنم. شاید پیغامی بود از جهان مردگان.
به هیکل ریزه میزه اش نگاه کردم و گفتم: «تند که راه نمی روم؟»
سرش را به نشانه نفی بالا برد. بعد به او گفتم: «تو چطوری. جایت خوب است؟»
جوابی نشنیدم.
درست است که روی دیوارهایش حفاظ سه متری دارد، با میل گردهایی که نوک پیکانی دارند و سرشان رو به فضای بیرون خم شده است؛ کسی نمی تواند داخل و خارج شود. همه چیز تحت کنترل است. اگر کسی بخواهد وارد این جا شود کلی دنگ وفنگ دارد. شاید ورود به زندان راحت تر باشد. باید از سه چهار در چشمی دار عبور کنی، بعد با صدایی بلند بگویی کیستی و با چه کسی کار داری.
ورودت که تایید شد، حالا مهم این است که چه کار داری. تمام مسیر را از راهروِ پیش ساخته و سوله مانند عبور می کنی تا چشمت به زن ها نیفتد. این سوال و جواب ها اذیتت می کند. می گویم: «زنم را آورده ام. ببینید چقدر غمگین است.»
دکتر خیلی چیزها می پرسد. مخصوصا از داغی که تازه دیده ایم. از بقیه بچه ها می پرسد که کنارمان نیستند. از خواهرها و برادرهایش. از طرز زندگی و سلوکش. از این که دوست دارد از خانه بیرون برود یا گوشه اتاق را به همه جا ترجیح می دهد؟ آذر به دهان من چشم دوخته، توقع دارد که من جواب پرسش ها را بدهم. ذهنش مغشوش است، می ترسد حرفی خارج از قاعده و اصول بزند. چیزهای بی نامی مشغولش کرده اند. زبانش را از کار انداخته اند. نگاهش دو دو می زند و از روی اشیا لیز می خورد.
دسته چکم را آورده ام. سازمانی خصوصی زیر نظر اداره بهزیستی است. تابلو دارند؛ یک متر در یک متر: بیماران روانی مزمن ــ مخصوص زنان.
شرم دارم دستم را از دستش بیرون بکشم. دلم می لرزد. برای لحظه ای سنگدل می شوم. یادآوری اش هم برایم سخت است. آن لحظه ها خرچنگ وار چسبیده به توده سفید و لزج مغزم. کافی است آن لحظه خداحافظی را به یاد بیاورم و شبم را دیرپا و طولانی تر کنم.
کسی که هر روز در حال پیاده روی می بینمش می پرسد: «امروز هم تنهایید؟»
به آذر که کنار دستم نشسته نگاه می کنم. هر دو لبخند می زنیم. مرد فکر می کند لبخندم جواب پرسش اوست. او هم لبخند می زند.
روی تیر سیمانی چراغ برق که بر زمین افتاده نشسته ایم. در دیدرسمان چند باغ است که نور خورشید و کم آبی برگ درختانشان را سوزانده اند. دیگر آن رنگ سبز تیره خاطره است. این درخت های کاملاً خشک و تبری در جای جای باغ چه می کنند؟ بالای سر درخت ها با فاصله ای که حس نمی شود رشته کوه کم غروری است. بلند نیست. قله های مردافکن ندارد. سطحی برآمده و قوس مانند. عصرها نزدیک غروب، آفتاب صورتی مایل به قرمز به کوه تشخصی مصنوعی می دهد. گذشت زمان را درک نمی کنیم. جابه جایی رنگ ها، اشیا، قرار گرفتن ساختمان یک طبقه بیماران روانی در طرف چپ بدون دلیل است.

زمان در نظر او در چند نقطه متوقف شده. وقتی به بچه ها تلفن زد و آن ها به دیدار مادر نیامدند. وقتی به توصیه زن ها و شوهرانشان دستور بازداشت مادر را در یکی از این مکان ها دادند و گفتند که از نظر مالی نگران نباشید، و دیگر زمانی که زن به سختی دست مرد را رها کرد.
به ماه نکشیده زن دیگر هیچ نگفته بود و حتی از دم کردن چای هم عاجز شده بود. لحظات طولانی به بشقاب غذایش می نگریست. راه دهانش را گم کرده بود. مرد آهسته آهسته در دهانش غذا می گذاشت. ابتدا کمی می جویدش، ولی کم کم این جویدن هم فراموشش شد.
و بعد دیگر او بود که می آمد روی تیر سیمانی چراغ برقی که روی زمین افتاده بود می نشست و به در اسارتگاه آذر نگاه می کرد. هیچ چیز نمی دید. گاه احساس می کرد دیوارها فرو ریخته اند و همه چیز زیر آوار رفته. آذر از میان خروارها سنگ و خاک برمی خاست و به نام صدایش می کرد. جلو می دوید. استغاثه و التماس را در لحن صدای آذر به عیان می دید. میله های حفاظ که تاکنون بالای دیوارها بودند اکنون پایه در زمین فرو کرده بودند و او دورتادور میله ها و خانه فروخفته هزارمتری را دویده بود تا بلکه راهی به درون پیدا کند. اما بیهوده بود. چگونه می شد از عرض ده سانتیمتری بین میله ها گذشت!
زنش را طبق آداب جاهلی به هلاکت رسانده. زنده زنده او را زیر خاک کرده و خاک های همه عالم را بر سرش ریخته. در این میان هم او بود که بار گناه دیگران را به دوش داشت. آیا این افکار از صافی ضمیر او نگذشته و به واقعیت تبدیل نشده اند؟ کجای این دنیای دردآلود کنام اوست؟ دست به هر جا که می زند فرو می ریزد.
«می دانید که این موسسه خصوصی است. اگر توانایی مالی دارید مبلغ چک را بیش تر بنویسید. شاید اگر با وجه بیش تری که می پردازید تغییراتی در نوع غذایشان بدهیم، این احساس عجیب بدبختی و طردشدگی به سراغشان نیاید.»
با کمال میل مبلغ را دو برابر کرده بود. خودش بایستی با ریاضت زندگی می کرد. نمی خواست این موضوع را به بچه ها بگوید. اصلاً نمی خواست از مادر چیزی بگوید.

هنوز غروب نشده بود که به دیدارم آمدند. در سایه سار درخت کهنی استراحت می کردم. شعله کوتاه و خوش رنگی از زیر زغال ها درهم می پیچید و آتش رنگی دلبخواه به خود می گرفت. گذاشته بودم تا وافور گرم شود تا بست را روی حقه بچسبانم، که در بزرگ باز شد. خودشان کلید داشتند. اتومبیلی مدل پایین به درون آمد. برگ هایی زیر چرخ ها درهم شکست و صدای استغاثه سنگریزه های کوچک به گوش رسید.
جهان آرام بود. بادی از هیچ کجا نمی وزید. برگی نبود تا از سر شاخه ای بیفتد. بیش تر از نیم ساعت نشستند. همه چیز روشن و واضح بود. بارها دیده بودمش اما توجهی نکرده بودم. مثل تمام آدم های دیگر بود. چیز خاصی در وجودش نبود. یک دست کت و شلوار رنگ و رورفته و معمولی به تن داشت با کفش هایی مندرس و خاک آلود. ریش دوسه روزه ای در صورت داشت. قدش متوسط بود بدون یک پرده گوشت اضافی.
آهسته راه می رفت. در مسیرهای باریک. امتحان شده. فقط سرم پیدا بود که او نمی دید. پشت شاخ و برگ ها پنهان بودم. از روبه رو دیدمش. صبر کردم تا از جلوم عبور کند. در هر قدم برداشتنش تزلزلی خاص به چشم می خورد. انگار مریض بود. کنترل راه رفتنش را به خوبی نداشت. هرازگاهی قدمی بی هوا به چپ یا راست برمی داشت. آدم فکر می کرد با زمین خوردن فاصله ای ندارد.
از در باغ بیرون آمدم. اکنون بیست یا سی متر با من فاصله داشت. اصلاً تلاش نکردم به او برسم. لزومی نداشت.
وقتی روی تیر چراغ برق سیمانی نشست و به خانه بیماران روانی خیره شد یادم آمد که بارها او را دیده بودم. مسیر او را می دانستم. دوری می زند و روی تیر چراغ برق سیمانی می نشیند. قبلاً دو تا تیر بود. یکیشان را برده اند. همیشه انگار با خودش حرف می زند. لب هایش را به چپ یا راست متمایل می کند. گویی یکی کنارش راه می رود و چیزهایی به او می گوید. حتی گهگاه خنده ملیح او را دیده بودم. گاه به گاه دستش را روی قلبش می گذاشت. می خواست مطمئن شود که قلبی در سینه اش می تپد. در این مدت کوتاهی یا بلندی گام هایش هیچ تغییری نکرد. گاهی خیال می کردم که برای برداشتن گام های بعدی تردید دارد.
درست روبه روی در آبی بزرگ نشست. همان که روی تابلوی مربع شکل سردرش نوشته شده بود: بیماران روانی مزمن. دو کونه دستش را کنار بدنش روی ستون سیمانی چراغ برق گذاشت و در این حال دو شانه اش بالا قرار می گرفت و سرش در میان شانه هایش فرو می رفت. گاه به گاه هم به خط کوه ها در بالای درختان نگاه می کرد. انگشت اشاره اش را بالا می آورد. آنچه را می دید ترسیم می کرد. فقط خط هایی که به آسمان وصل بود، آخرین خطوط. با حرکتی سریع. نیم دایره، مستقیم، مضرس. آن وقت آرام می گرفت. زیر لب حرف می زد. حتما برای کسی که کنار دستش روی ستون سیمانی نشسته بود.
هرچه دقت کردم چیزی ندیدم. اما مطمئنم با کسی حرف می زند. حرکاتش سخت گیج کننده و مشکوک است. عصر روز بعد با سوتی که طنینی نامرئی داشت و کسی نمی توانست صدای تیز و اعصاب خراشش را بشنود به یاران خبر دادم. می دانستیم چه زمانی از آن کوچه پردرخت می گذرد. درخت ها بلند و قدیمی بودند ــ چنارها، تبریزی ها، گردوها. هنوز عصر نشده سایه غلیظی در کوچه می افتاد. در یک چشم به هم زدن همه جمع شدیم. بیش تر از پانزده نفر نبودیم. قرار نبود با او درگیر شویم. کنارش راه افتادیم. ابتدا بادقت نگاهمان کرد و بعد که دید صدایی از ما بلند نمی شود، شاید خیالش کمی راحت شد. هرازگاهی زیرچشمی نگاهمان می کرد. درست همگام با او راه می رفتیم. یکی دو بار پایم را به پایش مالاندم. انگار گزگزه اش شد. با ترس خودش را کنار کشید. کجا می توانست برود؟ به صورت نیم دایره دورش راه می رفتیم. با چهره هایی درهم و در سکوت کامل.
هر گاه می ایستاد، می ایستادیم. رنگش به شدت پریده بود. به نظرم آمد که نمی تواند درست نفس بکشد. کوچه باغ که تمام شد و قدم روی آسفالت گذاشت، ایستادیم و نظاره اش کردیم تا رفت روی تیر سیمانی چراغ برق نشست. مثل این که دست در جیب کرد و قرصی زیر زبانش گذاشت. هر گاه سر بلند می کرد، ما را می دید. خونسرد و آرام و بی گفتگو نشسته بودیم و نگاهمان مستقیم او را می پایید. رگه های سیاه شب در تن آسمان می دوید، او رفته بود.
گفتم که نمی دانم منظورشان چه بود. حمله ای نکردند. صدایی ندادند. تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. انگار کابوس بود. مرا بدرقه کردند تا این نزدیکی.
با انگشت اشاره زمین های رهای کنار باغ ها را نشان دادم. این جا. هر کدام روی تخته سنگی نشستند و به من زل زدند. خسته بودم. هر بار سر بلند می کردم می دیدمشان. وقتی نگاهم را از آن ها می دزدیدم در ذهنم گم می شدند. هیچ چیزشان را به یاد نمی آورم. نه صورت های صافشان را که هیچ فرورفتگی ای برای چشم ها و هیچ برآمدگی ای برای بینی و سوراخی به نام دهان، در آن سطح صاف، به چشم نمی خورد و نه... نه، چیزی از آن ها به خاطر نمی آورم. مخصوصا این که چرا من انتخاب شده بودم.
بالاخره در قلعه مانند باز شد. دری که رنگ آبی تیره دلگیری داشت. شناختم، دکتر بود. در را پشت سرش بست و کلید را در قفل چرخاند. مستقیم به طرف من آمد و گفت: «چرا این جا را رها نمی کنید؟ چرا به خودتان زحمت می دهید؟ باور نمی کنید که راحت شد؟ ما که جسد را چند روز بعد تحویلتان دادیم. یادم است آدم های زیادی آمده بودند. خوب لابد خاکش کرده اید. بروید سر قبرش نوحه ای بخوانید و سعی کنید گریه کنید. نشستن این جا روی ستون سیمانی چراغ برق چه سودی به حالتان دارد.»
اشتباه می کنید. بین مریض هاست. هیچ گاه آذر را به خاک نسپرده ام. شب و روز دارم با او صحبت می کنم. چطور می توان آدم زنده را خاک کرد؟ کجای دنیا رسم است؟
وقتی کلید را در قفل می چرخاند شنیدم که به نگهبان گفت، کاش می توانستیم شماره تلفنی از کس و کار او به دست بیاوریم.
امروز باید کار را یکسره کرد. سفارش کرده ام که هیچ گونه آسیبی به او نرسد. این طور که معلوم است با درخت پوسیده چندان توفیری ندارد. هرچه بوده حالا مثل گوسفندی بی آزار است. فکر کردم مسیر خود را عوض می کند. اما انگار فراموش کار شده. چقدر راحت است. همه چیز را قبول کرده. دیگر باد که می آید پاییز را خبر می کند. تک و توک برگ هایی که زودتر خشک شده اند سرگردان به این سو و آن سو کشیده می شوند. از تمام راه آب ها، پرچین های کوتاه باغ ها بیرون می جهند. قد و قامتشان را صاف می کنند. گرد از پاچه های خود می زدایند. سینه جلو می دهند. زنجیرها در هوا تاب می خورند. صدای خشک بیرون پریدن تیغه از ضامن دارها بلند می شود. می دانم اگر حلقه آخر زنجیر به بدنش گیر کند تکه ای از گوشت او را خواهد کند. کاردها، چاقوها پرواز می کنند، از جلوِ صورتش عبور می کنند و در دیوار مقابل می نشینند. به شدت ترسیده. دست و پای خود را گم کرده. نمی داند چه کار کند. می ایستد و به ما نگاه می کند. ما هم همین کار را می کنیم. حرکت که می کند می بینم که پاهایش توان کشیدن هیکلش را ندارند. دوباره شعبده بازی با کارد و زنجیر شروع می شود. زنجیرهایی که رها می شوند و در یک آن در مشتش جمع می شوند.
تا برسد به تیر سیمانی تقریبا خودش را روی زمین می کشد. جلوتر می رویم. به سختی خودش را بالا می کشد. پهنای تیر سیمانی که از پنجاه سانتیمتر بیش تر نیست! سُر می خورد، با نشیمن به زمین برخورد می کند. پشت سرش به لبه تیز تیر سیمانی می خورد. باریکه ای از خون از پشت سر در یقه اش جاری می شود.
خودش را به هر جان کندنی که هست صاف می کند و می نشیند. مثل همیشه. دو دستش را ستون کرده. خون در یقه سفید پیراهنش دویده. موهای تاب دارش یکدست سفید است.
نگاهش به در آبی رنگ است. صدای آوازی می آید. چه خوب می خوانند. واسونک می خوانند و همه کف می زنند. گویا همانند کودکی هایشان عروس و دامادبازی می کنند.
دیگر کاری نداریم. مطمئن باشید که مرده. اگر باد او را نیندازد صبح روز بعد که بیایید او را در همین وضعیت خواهید دید.

شیراز، ۲۶ شهریور ۱۳۸۹

نظرات کاربران درباره کتاب من و محمدفری