فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مایا ،یا، قصه آپارتمانی در خیابان کریمخان

نسخه الکترونیک کتاب مایا ،یا، قصه آپارتمانی در خیابان کریمخان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مایا ،یا، قصه آپارتمانی در خیابان کریمخان

وقتی کتاب‌های او را ورق می‌زد احساس می‌کرد جملات آگامبن را قبل از آن هم خوانده است. اما یادش نمی‌آمد کجا؟ شیفته آگامبن شده بود و مدام کتاب‌هایش را می‌خواند و همیشه هم همان جملات آشنا. آخر آن‌ها را کجا خوانده بود؟ پاسخ این سؤال تا روزی که دوباره مشغول خواندن سرمایه بود یافت نشد.
اما آن روز ــ آن روز قشنگ بارانی که همسرش مشغول آرایش موهای مشتری‌اش بود ــ وقتی برای سیصد و پنجاه و هشتمین بار در حال خواندن سرمایه بود احساس کرد جملات مارکس را توی کتاب‌های آگامبن هم خوانده است و دوباره افتاد به جان کتاب‌های آگامبن. اما هیچ جمله مشابهی در کار نبود. بارها و بارها آگامبن و مارکس را زیر و رو کرد اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید. این احساس تشابه مثل سؤال بزرگی توی ذهنش بود تا روزی که در حال خواندن مقاله‌ای از آلن بدیو، ناگهان پاسخ آن را مثل هجوم صاعقه‌ای بر ذهن خویش دریافت.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مایا ،یا، قصه آپارتمانی در خیابان کریمخان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

آنچه باعث برتری من بر دیگران می شود این است که من قلب ندارم.

آرتور رمبو

بوی مرگ حمید رضایی، فوتبالیست خانه نشین، مثل بوی ادکلنش خیلی زود توی آپارتمان پیچید. اول از همه پیرمرد روانکاو بود که بو به مشامش خورد. صبح روز جمعه، وقتی از در خانه اش در طبقه سوم آپارتمان بیرون آمد، نیم ساعتی جلو در خانه حمید ایستاد اما خبری از او نشد. طبق عادتی چند ساله که دیگر به یک قرارداد مبدل شده بود، هر روز صبح راس ساعت ده حمید و پیرمرد روانکاو که هر دو از ساکنان طبقه سوم بودند (و به واقع تنها ساکنان طبقه سوم) از خانه هاشان بیرون می آمدند و در واحد خالی طبقه دوم می نشستند و حمید از خواب هایی که شب پیش دیده بود برای پیرمرد، که دکتر صدایش می زدند، حرف می زد و گاهی هم برای خوشمزگی خواب هایی را که ندیده بود از خودش درمی آورد و پیرمرد هم همیشه چند دقیقه ای توی فکر می رفت و نخی سیگار می کشید و بعد شروع می کرد به حرف زدن.
اما آن روز، یعنی صبح روز جمعه، پیرمرد نیم ساعتی جلو در خانه حمید منتظر ماند و خبری از او نشد که نشد. بعد چند بار زنگ در خانه اش را زد اما باز بی فایده بود. از پله های آپارتمان پایین آمد و زنگ در خانه آقای مسعودی را زد. آقای مسعودی صاحب آپارتمان بود و کلید همه واحدها را هم برای مواقع ضروری با موافقت تمام ساکنان داشت.
وقتی قضیه را شنید گفت که شاید کاری برای آقا حمید پیش آمده و از خانه رفته است بیرون یا این که هنوز خواب است و جای نگرانی نیست و از این حرف ها. بعد گوشی موبایلش را که مثل یک مدال افتخار همیشه از گردنش آویزان بود به دست گرفت و رفت روی شماره حمید رضایی و دکمه سبز گوشی را فشار داد. پاسخی در کار نبود. بعد شماره خانه حمید را گرفت که آن هم جواب داده نشد. پیرمرد روانکاو گفت که بهتر است بروند جلو در خانه حمید بایستند و بعد شماره موبایلش را بگیرند تا معلوم شود که او در خانه است یا نه. فکر خوبی بود. پریسا دختر آقای مسعودی، که تنها فرزند خانواده مسعودی بود، پدرش را که کمی دیر کرده بود از داخل خانه صدا زد و پدر گفت که چیزی نیست و زود برمی گردد.
از پله ها بالا رفتند و جلو در خانه حمید ایستادند و آقای مسعودی دوباره مدال افتخارش را به دست گرفت و پیرمرد روانکاو هم گوشش را به در چسباند. اما احتیاجی به این کار نبود.
صدای زنگ گوشی موبایل حمید به راحتی قابل شنیدن بود. آهنگ کارتون عروسکی محبوب پریسا وقتی که بچه بود؛ مدرسه موش ها! زنگ موبایل قطع شد و آقای مسعودی گفت که بهتر است برود پایین و کلید در خانه حمید را بیاورد و بروند تو. شاید مشکلی پیش آمده. این چند وقته آقا حمید چندان حال خوشی نداشت. اما اگر آقا حمید ناراحت بشود چه؟ این که بی اجازه رفته اند توی خانه اش! شاید بدش بیاید! اما پیرمرد روانکاو گفت آن ها که نمی خواهند فضولی کنند و دزد هم که نیستند. فقط کمی نگران آقا حمید شده اند. البته بیش تر از کمی.
پیرمرد روانکاو همان جا ایستاد و آقای مسعودی از پله های آپارتمان پایین رفت و جلو در خانه اش که رسید، زینت خانم از در آپارتمان دست پر آمد تو. زینت خانم آرایشگر جوانی بود که با دو دختر کوچکش در طبقه دوم زندگی می کرد و حالا با کیسه های پر از سبزی و میوه جلو چشم های آقای مسعودی سبز شده بود. بالا بردن این همه میوه و سبزی از پله های آپارتمانْ زیادی برای زن جوان سخت بود و آقای مسعودی همیشه وقتی او را توی این وضعیت می دید کیسه های پر را از دستش می گرفت و تا دم در خانه اش همراهی اش می کرد. اما این بار حتی یک تعارف کوچولو هم برای کمک به زینت خانم نکرد. زینت خانم فهمید که حتما اتفاقی افتاده که آقای مسعودی کمی دستپاچه است و یک تعارف کوچولو را هم از او دریغ می کند.
«اتفاقی افتاده آقای مسعودی؟»
«نه. اتفاق که نه. فقط دکتر کمی نگران آقا حمید شده. آخه در خونه اش رو باز نمی کنه و تلفنش رو هم جواب نمی ده.»
«زنگ می زدین موبایلش خب.»
«اونم جواب نمی ده. صدای زنگش از تو اتاق می آد ولی.»
«شاید جا گذاشته گوشیش رو. می فهمین؟ هر جا باشه زود برمی گرده. زیاد که نمی تونه راه بره با اون زانوهاش. می فهمین؟ نگران نباشین.»
«من که نه خیلی. اما دکتر نگرانشه. می دونین که؟ می گه تو این چند ساله هیچ وقت قرارشون پنج دقیقه هم این ور اون ور نشده.»
«قرارشون؟»
«آره دیگه. همون قرارهای اول صبح. می دونین که؟»
«اووووم. آره. همیشه هم می آن تو اون واحد خالیه. می فهمین؟»
«راست می گین. دکتر هم بیخود نگرانه. پیداش می شه حتما تا ظهر.»
«آره... راستی یه بویی نمی آد؟»
«نه. چه بویی؟»
«نمی دونم.»
و بعد آقای مسعودی مثل همیشه کیسه های پر را از زینت خانم گرفت و تا دم در خانه اش برد و دوباره از پله ها پایین آمد و رفت توی خانه اش نشست و پیرمرد روانکاو را هم فراموش کرد.
خانم مسعودی گویی برای چند ماهی رفته بود یزد که سری به پدر و مادر پیرش بزند و پریسا، دختر آقا و خانم مسعودی، هم مثل همیشه نشسته بود پای تلویزیون و داشت تکرار بازی منچستر و آرسنال را می دید. منچستر بعد از پرسپولیس تیم محبوب او بود. پریسا در حالی که حتی یک لحظه هم چشم از تلویزیون برنمی داشت گفت: «بابا فکر می کنی بازی چندچند شه؟» و آقای مسعودی که انگار کمی از این سوال عصبانی شده بود گفت: «ما که دیشب با هم این بازی رو دیدیم. مساوی نشد مگه؟ نمی خوای دست برداری؟»
پریسا معتقد بود گزارشگرهای تلویزیون همیشه توی نتایج دست می برند. آن ها طوری بازی را گزارش می کنند که با هر نتیجه ای که دلشان خواست تمام شود. پریسا همیشه یک بار بازی را با صدای گزارشگر و یک بار بدون صدا می دید و همیشه هم نتایج فرق داشت. اما کسی گوشش به حرف های پریسا نبود. حتی لیگ های برتر دنیا هم گول گزارشگرها را می خوردند و همه گزارشگرهای دنیا هم همدستِ هم بودند. بازی دیشب مساوی شده بود و امروز که پریسا بازی را بدون صدا می دید منچستر هفت گل عقب بود و این نشانه شومی بود. حتما اتفاق بدی داشت می افتاد.
پریسا دوباره پرسید: «چیزی شده بود بابا؟ دکتر چی کار داشت؟» آقای مسعودی که به سیب های درشت روی میز نگاه می کرد و خیارش را پوست می کند گفت: «نه. دکتر نگران آقا حمید بود کمی. می گفت سر قرار نیومده». پریسا که نمی توانست چشم از تلویزیون بردارد گفت: «آقا حمید؟ خونه نبود مگه؟» آقای مسعودی که یکدفعه یادش آمد دکتر را خیلی وقت است منتظر گذاشته، بدون آن که جواب دخترش را بدهد دوباره از پله ها بالا رفت و به طبقه سوم که رسید نگاهش به پیرمرد روانکاو افتاد که انگار تاخیر طولانی او برایش بی اهمیت بوده یا شاید او هم فراموش کرده بود منتظر کسی است که قرار است کلید بیاورد.
«کلید رو آوردین آقا؟»
«نه. اومدم بگم که مشکلی نیست.»
«مشکلی نیست؟ مگه خبری از آقا حمید گرفتین آقا؟»
«نه. ولی شاید رفته بیرون و گوشیش رو هم جا گذاشته. می دونین که؟»
«شاید. ولی اگه تو خونه مشکلی براش پیش اومده باشه چی؟ من دلم بدجور شور می زنه آقا. شاید کمک بخواد. یه مشکلی چیزی آقا.»
«راست می گین. می رم کلید رو بیارم. راستی یه بویی نمی آد؟»
«بو؟»
پیرمرد روانکاو باز همان جا ماند و آقای مسعودی از پله ها پایین آمد و یکراست رفت توی اتاق خوابش سر وقت کلیدها. وقتی داشت از خانه بیرون می آمد پریسا گفت: «منچستر هشت ـ هیچ باخت بابا!» آقای مسعودی اما چیزی نگفت و به سرعت از پله ها بالا رفت.
پریسا زیاد هم نگران نبود. منتظر بود ساعت دوازده بشود و برود توی واحد خالی طبقه دوم و دستش را بکند توی سوراخ شیر آب دستشویی و نامه حمید را بردارد و نامه خودش را به جای آن بگذارد. هنوز بیست و پنج دقیقه تا ساعت دوازده مانده بود. اگر اتفاقی افتاده بود حتما حمید آن را توی نامه اش می نوشت. جای نگرانی نبود. باید تا ساعت دوازده صبر می کرد. این نامه نگاری و تاکید روی ساعت های دوازده نوعی آیین خصوصی بود که حمید و پریسا پیروان سینه چاکش بودند. هیچ کس از وجود این نامه ها و این روابطِ آیینی خبر نداشت.
آن ها چند سالی بود که دلباخته هم بودند و قرار بود به زودی جلو چشم همه بروند توی زمین بازی. این اصطلاح پریسا بود. می گفت که دو عاشق مثل دو تا بازیکن فوتبالند که بارها دور از چشم دیگران حسابی تمرین کرده اند و هماهنگ شده اند و بعد که می روند توی زمین جلو چشم تماشاچی ها، بازی قشنگشان را به رخ همگان می کشند. پریسا و حمید در حال تمرین بودند و کسی هم از این تمرین های آیینی خبر نداشت. اما پریسا همیشه از یک چیز نگران بود. اگر بازی تماشاگر نداشته باشد چه؟ مثل بازی چند سال پیش پرسپولیس که تماشاچی نداشت. بازی بدون تماشاچی بازی نیست. مضحکه است. حتی قطبی، مربی پرسپولیس، هم کلافه شده بود. باید حتما کسی نگاهت کند. وقتی تماشاچی ای توی کار نباشد بازی ای هم در کار نخواهد بود و آن وقت این همه تمرین برای چه؟ بی خیال عشق و عاشقی! اما زیاد جای نگرانی نبود. تماشاچی ها همیشه بوده اند و خواهند بود. هر بازی ای تماشاچی خودش را دارد. حمید و پریسا باید خوب تمرین می کردند تا وقتی جلو چشم همه رفتند توی زمین بدرخشند، مثل نیکبخت و خلیلی. صدای تشویق تماشاچی ها از همین حالا توی گوشش بود. اگر دست پریسا بود غیر ممکن بود بگذارد گزارشگرها و عکاس ها و خبرنگارها بیایند توی استادیوم. فقط تماشاچی ها و دیگر هیچ کس.
وقتی آقای مسعودی به طبقه سوم رسید خبری از پیرمرد روانکاو نبود. یعنی کجا می توانست رفته باشد؟ زنگ در خانه پیرمرد روانکاو را زد، چند بار صدایش کرد، چند ضربه هم به در خانه اش زد، اما خبری از آقای دکتر نبود. نمی توانسته از آپارتمان رفته باشد بیرون، زیاد لفتش نداده بود آخر. به طبقه دوم رفت و درِ خانه زینت خانمِ آرایشگر را زد. زینت خانم که سمیرا، دختر کوچکش، پشتش قایم شده بود جلو در آمد و گفت که دکتر را ندیده و شاید رفته باشد پشت بام و جای نگرانی نیست. زینت خانم از راهب های بودایی هم خوش بین تر بود. آقای مسعودی دوباره از پله ها بالا رفت و به پشت بام رسید. در پشت بام باز بود اما خبری از آقای دکتر نبود. چشمش به سپیده دختر دوازده ساله زینت خانم افتاد که به دیوار کوتاهِ پشت بام زانو به بغل تکیه داده بود. حتما باز هم گندی بالا آورده بود که زینت خانم خواسته کمی تنبیه اش کند و از خانه چند ساعتی بیرونش کرده است.
آقای مسعودی با خودش فکر کرد که این روان پزشک ها همه شان یک جورهایی خُلند. روان شناس و روان پزشک و روانکاو و روانی فرقی برای آقای مسعودی نداشتند. یک بار که به پیرمرد روانکاو گفته بود از آن روان پزشک های مهربان است، پیرمرد گفته بود که روانکاو است نه روان پزشک و به نظر او همه روان پزشک ها را باید انداخت توی دریاچه ارومیه و بعد هم گفته بود که روانکاو که معلم نیست، مهربان بودن اصلاً خصیصه حرفه ای خوبی برای روانکاو نیست و روانکاو فقط باید صبور باشد و با بیمارش وارد رابطه عاطفی نشود و انتقال باید یک طرفه باشد و از این جور حرف ها، که آقای مسعودی هم هیچ سر در نیاورده بود و فقط گفته بود: بله! بله! بله!
می خواست با سپیده کمی مثل یک پدر درددل کند که صدای زنگ مدال افتخارش بلند شد. دکتر بود. گفت که رفته دستشویی و درِ دستشویی دیگر باز نمی شود و خلاصه گیر کرده توی دستشویی خانه اش. آقای مسعودی باید دوباره از پله ها می رفت پایین و کلید در خانه دکتر را می آورد بالا و به خانه اش می رفت و او را از دستشویی خانه اش نجات می داد. پیرمرد توی دستشویی با خودش فکر کرد که چه شانسی آورده که موبایل همراهش بود، وگرنه از آن خراب شده صدایش به گوش هیچ کس نمی رسید و هر چقدر هم که به در دستشویی می کوفت بعید بود صدایش به گوش کسی برسد. در را هم که نمی توانست دست خالی بشکند با آن کهولت سنّش. شاید آن قدر آن جا می ماند که از گشنگی تلف می شد. یک لحظه به ذهنش رسید که نکند حمید هم توی دستشویی خانه اش گیر کرده باشد. آخر حمید هم مثل او تنها بود. آقای مسعودی بیست دقیقه ای با قفل در ور رفت و سرانجام پیرمرد روانکاو نجات یافت.
پریسا راس ساعت دوازده وقتی پدرش داشت با قفلِ درِ دستشویی ور می رفت به واحد خالی طبقه دوم، که درش به روی همه باز بود، رفت و دستش را توی سوراخ شیر آب دستشویی کرد و نامه حمید را برداشت و زیر سینه بندش قایم کرد و نامه خودش را توی سوراخ فرو کرد و آرام آرام از پله ها پایین آمد و با خیال راحت نشست به خواندن نامه. نامه را هر شب حمید، راس ساعت دوازده، توی سوراخ می گذاشت و بعد پریسا راس ساعت دوازده ظهر نامه حمید را برمی داشت و جای آن نامه خودش را می گذاشت و این وضع مدت ها بود که به همین منوال ادامه داشت. بخشی از آیین خصوصیشان بود.
آاااووو...
حمید هیچ وقت به پریسا نگفته بود که دوستش دارد اما پریسا بارها دوستت دارم های او را شنیده بود. اولین بار توی دانشگاه. وقتی استادش به او گفته بود که درسش را به خاطر غیبت های زیاد حذف کرده یکدفعه پریده بود که من هم دوستت دارم حمید. استاد گفته بود: «من حمید نیستم دخترجان.» اما پریسا این حرف ها برایش مهم نبود. این اواخر دوستت دارم های حمید را از پله ها و درخت ها و آسفالتِ خیابان هم می شنید. حتی یک بار از زبان نیکلا سارکوزی «دوستت دارمِ» حمید را شنید.
نامه اگرچه کوتاه بود، هشت بار آن را خواند. بعد دوباره آن را زیر سینه بندش گذاشت و توی فکر رفت.
آقای مسعودی کلید را توی در انداخت و چرخاند. در باز شد. پیرمرد روانکاو و آقای مسعودی با احتیاط به داخل خانه رفتند و باز چند بار آقا حمید را صدا زدند. خودشان هم می دانستند که جوابی نخواهند شنید. پیرمرد به یکی از اتاق ها رفت و مسعودی به اتاقی دیگر. اولی چشمش به یک عکس سیاه سفید افتاد و با حرکتی آرام آن را یواشکی توی جیب جلیقه اش گذاشت. دومی زبانش بند آمده بود و قلبش تندتند می زد. جسد بی جان حمید رضایی، فوتبالیست خانه نشین، روی زمین مقابل او بود.

نظرات کاربران درباره کتاب مایا ،یا، قصه آپارتمانی در خیابان کریمخان

خلق هنر است و شاهکار بس ! پردازش آن فوق العاده زیباست . فقط ببینید ! نخوانید ! روح هرمسی در روان دیونوسوسی !
در 8 ماه پیش توسط