فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رقابت بچه‌دیو

کتاب رقابت بچه‌دیو
بچه‌دیو ۶

نسخه الکترونیک کتاب رقابت بچه‌دیو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رقابت بچه‌دیو

گورمی راکِلز بچه‌دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی بلند و فقط یک دندان نیش به درد بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ‌کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه‌ی شماره ۱ تپه‌ی درخت نخود زندگی می‌کرد. آنها مثل بقیه‌ی دیوها، دیوهای خوبی بودند. اما اگر دست بر اتفاق گذرتان به خانه‌ی آنها افتاد...
...هر کاری می‌کنید، حواستان باشد که یک وقت خورده نشوید!

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رقابت بچه‌دیو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با خانواده ی راکلز آشنا شوید

(البته از فاصله ای مطمئن!)



گورمی راکِلز بچه دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی بلند و فقط یک دندان نیش به درد بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه ی شماره ۱ تپه ی درخت نخود زندگی می کرد. آنها مثل بقیه ی دیوها، دیوهای خوبی بودند. اما اگر دست بر اتفاق گذرتان به خانه ی آنها افتاد...
...هر کاری می کنید، حواستان باشد که یک وقت خورده نشوید!

یک . حال و هوای دیوَکی

یکی از روزهای گرم و دم کرده ی «مُرده دادی» بود و گورمی راکلز حال و هوای دیوکی خاصی پیدا کرده بود. راستش هرچه می کرد، نمی توانست کار واقعاً دیوپسندی پیدا کند که با انجام دادنش جگرش حال بیاید (بد نیست بدانید که تقریباً بدترین چیز برای یک بچه دیو، این است که نتواند حس دیو بودنش را با انجام کاری دیوپسند نشان بدهد). برای حل این مشکل هم فقط یک کار می شد کرد؛ گورمی باید یک غرش درست و حسابی سر می داد تا حالش جا بیاید.
پس این ور و آن ور دنبال کسی گشت تا بتواند با غرشش او را زهره تَرَک کند. بالاخره توی انباری پشت آشپزخانه، مادرش موگرا را پیدا کرد که برای درست کردن یک ناهار جانانه، دنبال دو تا لاشه ی گاو می گشت.
موگرا از هر حیوانی که تا آن موقع گورمی خورده بود، پشمالوتر بود. تازه آن قدر دندان داشت که مسواک زدن تمام آنها، دو ساعت طول می کشید. گورمی تا جایی که می توانست، بی سر و صدا خودش را به پشت سر او رساند. ظاهراً مادرش متوجه آمدن او نشده بود! برای همین می خواست جوری او را بترساند که تمام موهایش سیخ شود، یا اگر نشد، دست کم چند تایی از آنها سیخ شوند! گورمی با هر چهار تا ریه اش دو نفس عمیق کشید و غرش بلندی سر داد:

غررررراغرررر!

مادر که به قیافه اش نمی آمد حتی یک ذره هم ترسیده باشد، رویش را برگرداند و گفت: «اوه، سلام توپک پشمالوی کوچولویم! متوجه آمدنت نشدم. کاری داشتی؟»



گورمی آهی کشید و جواب داد: «می خواس... اِ... نه.»
بعد هم راهش را کشید و از انباری بیرون رفت. چه جوری بود که حتی یکی از موهای مادرش از ترس سیخ نشده بود؟ گورمی فکر کرد از بس سر اهالی تپه ی درخت نخود غرش کرده، غرش هایش خاصیتشان را از دست داده اند و برای همین دیگر نمی تواند آنها را بترساند. باید راه دیگری برای نشان دادن بی شاخ و دم بودنش پیدا می کرد.
ـ شاید بهتر باشد بزنم چیزی را لگدکوب کنم. هیچ چیز بهتر از یک لگدکوب کردن درست و حسابی، نشان نمی دهد که من چه دیو بی شاخ و دمی شده ام!
ولی متاسفانه تمام وسایل توی خانه، آن قدر بزرگ بودند که گورمی نه دستش به آنها می رسید و نه می توانست آنها را زیر پاهای آبی کوچولویش خرد کند. پس مجبور شد به آشپزخانه برود و یکی از بشقاب هایی را که به طور دیوپسندی گنده بود (و نقش و نگارهای چشم نوازی داشت) از توی گنجه بردارد. بشقاب را روی زمین گذاشت و پایش را بلند کرد تا روی آن بکوبد...

نظرات کاربران درباره کتاب رقابت بچه‌دیو