فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بچه‌دیو پهلوان
بچه‌دیو ۴

نسخه الکترونیک کتاب بچه‌دیو پهلوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بچه‌دیو پهلوان

گورمی راکِلز بچه‌دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی دراز و فقط یک دندان نیش به درد بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ‌کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه‌ی شماره ۱ روی تپه‌ی درخت نخود زندگی می‌کرد. خانه‌ی آنها تنها خانه‌ی روی تپه‌ی درخت نخود بود. راستش را بخواهید آن اطراف تا فرسنگ‌ها خانه‌ی دیگری وجود نداشت...
خب، شما دلتان می‌خواهد با دیوها همسایه باشید؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بچه‌دیو پهلوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با خانواده ی راکلز آشنا شوید

(البته اگر قبل از آشنایی، یک لقمه ی چپشان نشده باشید!)



گورمی راکِلز بچه دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی دراز و فقط یک دندان نیش به درد بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه ی شماره ۱ روی تپه ی درخت نخود زندگی می کرد. خانه ی آنها تنها خانه ی روی تپه ی درخت نخود بود. راستش را بخواهید آن اطراف تا فرسنگ ها خانه ی دیگری وجود نداشت...
خب، شما دلتان می خواهد با دیوها همسایه باشید؟

یک . باران بزرگ

یک بعد از ظهر درخشان و بدون ابر آخرهای شهرِیکِوَر بود و تمام فکر و ذکر گورمی راکلز درس دیوبازی فردایش بود. پدرش گرومبور تصمیم گرفته بود از تک تک درس های "چگونه دیو بهتری شوم" که تا آن موقع به او داده بود، یعنی از درس یک و یک خرده ای ـ که درس «یادت باشد تو یک دیوی» بود ـ تا درس ششصد و نود و نوزدهمی ـ یعنی درس «هیچ وقت فراموش نکن که تو یک دیوی» ـ از او امتحان بگیرد...
گورمی سخت در این فکر بود که چه جوری می شود آن همه مطلب را حفظ کرد. با نگرانی از پنجره به بیرون نگاه کرد و پدرش را دید که وسط باغ ایستاده بود. گرومبور یکی از بی شاخ و دم ترین دیوهای تمام دوران ها بود. او از ده تا گاو چسبیده به یکدیگر هم بزرگ تر بود و پشم های زبر و آبی رنگی داشت که همه جای بدنش را پوشانده بودند.
وقتی گورمی خودش را کنار او رساند، متوجه شد که گرومبور به آسمان زل زده و دارد سرش را تکان می دهد. گورمی پرسید: «داری به چی نگاه می کنی؟»
گرومبور جواب داد: «همان گزگز همیشگی را توی پنجول پایم حس می کنم. باران بزرگ در راه است.»



ـ باران بزرگ؟ راست می گویی؟
گورمی به آسمان نگاه کرد. ولی جز آسمان صاف و آبی چیزی ندید.
ـ پنجول پایم هیچ وقت خطا نمی کند. آنجا را ببین!
گرومبور به تکه ابر تک و تنها و خاکستری رنگی که هر لحظه بزرگ و سیاه تر می شد، اشاره کرد. ابر جوری پیچ و تاب می خورد که انگار زنده است. گرومبور با قیافه ای در هم ادامه داد: «و همه ی ما می دانیم که از راه رسیدن باران بزرگ یعنی چه...»
گورمی با خوشحالی داد زد: «عمو کراکلز می آید اینجا!»
بعد دوید توی خانه. از روزی که اولین سنگ زندگی اش را پرت کرده بود تا حالا، این هیجان انگیزترین خبری بود که می شنید! «باران بزرگ» هر سال تقریباً همین روزها از راه می رسید. در چنین موقعی، مقدار بارانی که در یک شب می بارید، از مجموع باران هایی که تا پیش از آن باریده بود هم بیشتر می شد. اما این باران نبود که گورمی را به هیجان آورده بود؛ او از یادآوری این موضوع ذوق زده شده بود که هر وقت باران بزرگ در دره می بارید، عمو کراکلز هم به خانه ی آنها می آمد!
گورمی بدو بدو وارد آشپزخانه شد و داد زد: «مامان مامان! عمو کراکلز می آید اینجا!»
مادرش موگرا سرگرم آماده کردن ناهار بود. قد و قواره ی موگرا هم تقریباً به اندازه ی پدر گورمی بود، اما خیلی صورتی تر و خوش برخوردتر از او بود.
ـ می دانم، از صبح تا حالا پنجول پای پدرت دارد گزگز می کند! پس فکر کردی برای چی دارم این همه غذای اضافی می پزم؟
موگرا چهار تا بز تازه لگدکوب شده را روی کباب پز انداخت و ادامه داد: «خودت می دانی که کراکلز چقدر بز دوست دارد.»

نظرات کاربران درباره کتاب بچه‌دیو پهلوان