فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خواب‌های گمشده

نسخه الکترونیک کتاب خواب‌های گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خواب‌های گمشده

«زنگ زده بودم به مادر و گفته بودم مامان، خواب وحشتناكی ديده‌ام! خواب ديدم شما مردين و از مرگتون دو سال گذشته، خونه رو هم فروختيم و... مادر پای تلفن خنديده بود. گفته بودم مامان، خدا را شكر كه خواب بودم، از خواب پريده بودم! كابوس سر جايش بود!»

خواب‌ها ادامه دارد و گاه حضوری از خوابی در خوابی، خواب‌هايی ديگر. نادو، احضاركننده بر خواب رفته‌ها و از آن برخاسته‌هاست يا احضار شده بر خوابی ديگر؟ اكنون او نيز غايب است. كسی آيا خواب او را می‌بيند؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خواب‌های گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به یاد:

به خواب و خاطره پیوستگانم
ن.و

۱. آغازی از پایان

بنگاه دار چاقِ چشم زاغ دارد یکنفس فک می زند و آسمان ریسمان به هم می بافد که به جان من نباشد به جان عزیز خودش، این مورد را برای هرکسی رو نمی کند، ولی از آن جا که طرف خودش را می شناسد و از همان اول توی قیافه من خوانده که آدم روشنی هستم حیفش آمده دست خالی برگردم؛ و باز به جان من نباشد به جان سه تا بچه هاش «غیرممکنده» دیگر این جور موردِ «اکازیون اندر اکازیون» مناسبی گیرم بیاید. خانه که نیست، لقمه یامفت است! کجای دنیا خانه با این متراژ را به این قیمت می دهند! دو طبقه عمارت، هال و چهار خواب پایین، دو خواب بالا، دو تا زیرزمین دو سمت عمارت، حیاط دلباز... خودم که دیده ام؟ سر تکان می دهم که بله دیده ام و فکر می کنم اگر می دانست نه تنها دیده ام، که سال ها در آن زندگی کرده ام، چه قیافه ای پیدا می کرد؟ و اگر می دانست از همان اول فقط به نیت همین خانه آمده ام و عمدا تمامی موردهای اکازیون اندر اکازیون دیگر را رد کرده ام، به جای این همه وراجی قیمت خانه را تا کجاکه بالا نمی برد! اما حالا او هیچ نمی داند و این منم که می دانم چطور قیافه مردد به خودم بگیرم و به همان چیزی اشاره کنم که او اصلاً دلش نمی خواهد در باره اش حرف بزند.
«ظاهرش بدک نیست، اما انگار خیلی وقته متروک افتاده. همسایه ها یک چیزهایی می گفتند...»
هنوز کلمه «همسایه ها» کامل از دهنم درنیامده است که آن لبخند پت و پهنِ روی لب هاش می ماسد، اما خودش را از تک و تا نمی اندازد. با لحن و حالتی که انگار از من انتظار شنیدن هر حرفی را داشته جز این، پوزخندزنان می گوید:
«شما دیگه چرا آقای مهندس، شما دیگه چرا؟!»
این جا، توی این بنگاه ــ یا آن طور که نوشته روی شیشه اعلام می کند: «آژانس مسکن» ــ همه مشتریان مهندسند! بنگاه دار ــ یا شاید آن طور که دوست دارد: «مدیر آژانس» ــ تو همین نیم ساعت دست کم ده بیست بار آقای مهندس به نافم بسته است. حالا هم همان طور که با آن پوزخند به من خیره شده، مکثی می کند که لابد معنی اش این است که باید خودم از خودم خجالت بکشم؛ و وقتی سکوتم را می بیند با همان لحن حرفش را پی می گیرد:
«حالا مردمِ عوام الناس هرچه دوست دارن بگن، از شما که تحصیلکرده این مملکت هستید بعیده، آقای مهندس! آخه جن چیه، روح کدومه قربون شکلت!» و با نگاه از همکارانش تایید و تصدیق می خواهد.
آن که میزش نزدیک تر است و ظاهرا ششدانگ حواسش هم به ما بوده، با نیشخند می پرسد: «قضیه همون خونه قدیمی یه؟»
بنگاه دار از خداخواسته بلافاصله او را به شهادت می گیرد.
«آره! اصلاً خودِ شما شاهد. خداوکیلی این همه که مشتری واسه دیدن اون خونه بردی، شد که یه بار به چشم خودت جنی، روحی، چیزی ببینی؟»
مرد به جای جواب با دهان بسته می خندد و ابروهایش را همراه با شانه ها بالا می برد که یعنی والله چه عرض کنم! همین خنده و حرکتِ او برای بنگاه دار به منزله کلی حرف و تایید است.
«بفرما! ملاحظه فرمودین؟ والله من تعجب می کنم شما چطور گوشتون به این حرفا بوده!»
بی اعتنا به جمله های دوپهلو و متلک های مودبانه، همچنان ساز خودم را می زنم:
«جن و روحش رو نمی دونم، اما همسایه ها می گفتند اتفاقات عجیبی تو اون خونه می افته، که تا حالا هر کی اون جا ساکن شده رو از ترس فراری داده. شب ها سر و صدای کسایی می آد که دیده نمی شن، چراغ بعضی اتاق ها خودبخود روشن و خاموش می شه، چه می دونم، از این اتفاقا...» نمی گویم که بیش تر از این شنیده ام و یکی از همسایه های تازه (از همسایه های قدیم هیچ کس نمانده، کجا رفته اند یعنی؟ همه از این محل بریدند؟ همه و همه؟) برایم گفته که به گوش خودش شنیده آدم های ناپیدای آن خانه اسم همدیگر را صدا می کنند. نمی گویم مو به تنم راست شد وقتی اسم خودم را از آن همسایه شنیدم.
بنگاه دار رو به همکارش می گوید: «می شنوی تو رو خدا؟!»
تلفن روی میز مرد دوم زنگ می زند و او ناگزیر به جای جواب دوباره سر و گردن می جنباند و گوشی را برمی دارد. بنگاه دار با خنده ای زورکی می گوید:
«این حرفا کدومه آقای مهندس! همه اش دروغه...»
می پرم وسط حرفش: «آخه مگه مردم مرض دارن بشینن عدل راجع به این خونه دروغ سرهم کنن!»
بنگاه دار چشم های زاغش را تنگ می کند، به طرفم خم می شود، زل می زند توی چشم هام و می گوید: «بیش تر از مرض، مهندس جان، غرض هم دارن! می دونی با همین حرف ها تا حالا چند تا مشتری رو پروندن؟»
مکث می کند تا تاثیر حرفش را ببیند. نه جواب می دهم و نه چیزی می پرسم. این مهندس مهندس گفتن هاش بدجور روی اعصابم راه می رود، و بدتر از آن کف سفیدی است که دور دهانش بسته. تا حالا هم خیلی جلوی خودم را گرفته ام که سرش داد نزنم مردک به جای این همه چرند، دهانت را پاک کن! باید خونسرد باقی بمانم. تا آخر کار. مرده شور خودش و کف دور دهانش را هم ببرد!
انگار به گمانش سکوت من نشانه آن است که کنجکاوی و علاقه ام را جلب کرده؛ و لابد برای جلب اعتمادِ بیش تر است که باز خودش را جلوتر می کشد و صدایش را هم پایین تر می آورد و با لحنی که یکدفعه پاک خودمانی شده، حالتی می گیرد که انگار دارد رازی را برایم فاش می کند:
«شما خودت رفتی اون جا و دیدی که چه خونه بزرگ و خوبییه. بِینی و بین الله قیمتش هم بیش تر از این هاست، ولی صاحبش چون می خواد بفروشه و بره خارج، همه جوره با خریدار راه می آد. منتهای مراتب، چی؟ این وسط یه دست هایی داره موش می دوونه! چرا؟» چشم ها را تنگ تر می کند و صدا را پایین تر می آورد: «چون یکی هست که نمی خواد این خونه فروش بره. می خواد تو سرش بخوره و قیمتش از اینی که هست پایین تر بیاد تا مفت هپلی هپوش کنه! بعدشم لابد بکوبه و جاش یه برج بسازه متری خدا تومن!»
دوباره بی آن که چشم از چشمم بردارد مکث می کند تا سخنانش خوب در من اثر کند. و جالب آن که با وجودی که به حرف هایش اعتقادی ندارم، از تصور آنچه در باره یک خریدار احتمالی و آینده خانه گفته است، نگران می شوم.
باید این نگرانی را در نگاهم دیده باشد که با خرسندی لبخند می زند و به لحن عادی اش برمی گردد:
«وگرنه کجا با عقل جور درمی آد که یه خونه جن زده شده باشه؟! مگه آدمیزاده که جن رفته باشه تو تنش! دروغ می گم آقا؟»
جمله آخر را خطاب به همکارش می گوید که صحبتش با تلفن تمام شده و دوباره به طرف ما چرخیده است. او هم درس خودش را خوب بلد است، جوری وارد بحث می شود که انگار هیچ وقفه ای در کار نبوده و تمامی صحبت های ما را شنیده است:
«جسارت نشه آقای مهندس، غرضم به شما نیست خدای نکرده؛ ولی آدم این حرفا رو که می شنوه می مونه که بخنده یا بزنه تو سرِ خودش! ناسلامتی رفته ایم تو قرن بیست و یکم، دوره شده دوره کامپیوتر و اینترنت و نمی دونم چه و چه، اون ور دنیا دارن موشک می فرستن کره ماه که اون جا رو هم مسکونی کنن؛ اون وقت ما داریم چی کار می کنیم؟»
بنگاه دار راضی از اظهارات فاضلانه همکارش، به طرف من می چرخد و جمله او را کامل می کند:
«از ترس جن نشستیم دست دست می کنیم تا خونه به این خوبی و مفتی، حیف و حروم بشه!»
مثلاً دارند به من طعنه می زنند؟ عجالتا که از این فکر خنده ام گرفته که چه می کردند اگر می فهمیدند چه دلیلی باعث شده است به سرم بزند تا بعد از سالیان سال برگردم و خانه قدیمی خودمان را به صورت ناشناس و بی هیچ اشاره ای به گذشته دوباره بخرم، و تازه شنیدن همین چیزها که این قدر سعی دارند تمامش را شایعه و دروغ و اراجیفی برای مشتری پرانی قلمداد کنند، چقدر آتش اشتیاقم را تیزتر کرده است! توی دلم به خودم جواب می دهم: «ردخور ندارد که به دیوونه بودن یا به این که توی اون خونه دنبال گنجی چیزی هستم، فکر می کردند، که هیچ کدومش هم زیاد بیراه نیست!» باز خنده ام می گیرد و به زور جلویش را می گیرم. وانمود می کنم دودل و سرگردانم و خودم هم نمی دانم چه باید بکنم. می گویم: «نمی دونم... باید یه خورده در باره اش فکر کنم.» و اجازه می دهم دوباره از نو شروع کنند به وراجی تا به خیال خودشان با هر دوز و کلک و چرب زبانی که شده، خامم کنند تا خانه ای را بخرم که هیچ نیتی بجز خریدنش ندارم!

حالا این جا هستم، در خانه پدری که دوباره مال من شده است. خانه همان خانه است و همان نیست، درست مثل خودِ من. بر چهره من زمان و زمانه ردپاهایی از خودش به جا گذاشته و بر ظاهرِ خانه، کسانی که در این سال ها مالکش بوده اند. دیدن این تغییرات و دستکاری ها افسرده ام می کند. انگار برخی از خاطراتم را دزدیده باشند و جایش را با چیز دیگری وصله کرده باشند که از آن هیچ خاطره و تصوری ندارم. مثل این شومینه که جای کتابخانه آقاجون را گرفته است؛ کتابخانه ای که پر بود از کتاب های رمان تاریخی از ژوزف بالسامو و غرش طوفان و سه تفنگدار و کنت مونت کریستو گرفته تا سینوهه پزشک فرعون و خواجه تاجدار و ده مرد قزلباش و قصرسیاه و شب زنده داران!؛ مثل دیوار اتاق خیاطی مادر که برداشته شده تا بخورد سرِ پذیرایی و آن را به شکلِL درآورد؛ مثل آشپزخانه و حمام که جایشان با هم عوض شده است و خدا می داند چرا!
به حیاط می آیم که کم تر تغییر کرده یا حداقل به خاطر درخت ها هم که شده این طور به نظر می رسد، هرچند اولین چیزی که تو چشم می زند جای خالی یاس رازقی است که آقاجون جلوی ایوان کاشته بود. از لاله عباسی های دورتادورِ باغچه سبزیکاری مادر هم که غروب ها عطرشان آدم را مست می کرد نشانی نمانده است. حوض بزرگ هم جای خودش را به حوضچه ای با فواره بی قواره و دو باغچه با طرح هندسی در دو طرفش داده است. چقدر دوست داشتم صبح های تابستان استکان چای ام را بردارم بیایم این جا کنار حوض، زیر سایه یاس رازقی بنشینم و اولین سیگار صبح را همان جا بکشم. مادر از سیگار کشیدنم شاکی بود و محض بهانه گیری هم که شده سرم نق می زد: «نادو، وای به حالت اگه ته سیگارت رو بندازی تو باغچه سبزیکاری ام!» حالا سرتاسر باغچه سبزیکاری اش را علف هرز برداشته است.
همسایه روبرو نمای خانه اش را بازسازی کرده و دیوارهایش را بالاتر آورده. همسایه سمت چپ هم که خانه ملوک خانم این ها را خریده، برای دیوار مشترکمان نرده آهنی گذاشته. هیچ کدامشان را نمی شناسم. آن زن و شوهر میانسالی که با آن همه آب و تاب و هیجان در باره سر و صداها و اتفاقات عجیبِ خانه به من هشدار داده بودند در کدام یکی از این خانه ها زندگی می کنند؟ لابد خانه روبرو، که توانسته بودند ببینند شب ها چراغ اتاق ها روشن می شده! یعنی راست می گفتند؟ حتما! چه درد و مرضی داشتند که بیایند دروغ بگویند؟! می گفتند بارها و بارها اسم من را شنیده اند آن ها که نه مرا می شناختند و نه اصلاً کوچک ترین تصوری داشتند که نادو ممکن است اسم من باشد! این که دیگر نمی شد دروغ یا خیالات خودشان باشد.
برگی خشکیده از درخت سیب جلوی پایم می افتد. خم می شوم که بردارمش و صدا را می شنوم: «نادو!» به سرعت سر راست می گیرم و به اطراف نگاه می کنم. هیچ کس نیست. یا دست کم به صورت ظاهر! ولی صدا را که شنیدم. این هم خیالات بود؟ گیرم که این طور باشد، قضیه گل خانم چه می شد؟ آن را که دیگر خودم دیده و شنیده بودم.
جوابش باید همین جا باشد. توی این خانه، داخل یک صندوقچه قدیمی.

بالاخره به صندوقچه رسیده ام. همان جایی بود که گل خانم گفته بود. باید بگردم. از هیجان نزدیک است نفسم بند بیاید. پس دروغ نبود، اوهام و خیالات نبود. همه آنچه درباره خانه و آدم های ناپیدایش هم گفته بودند باید راست باشد. یعنی... یعنی ممکن است؟!
صدای گل خانم در گوشم می نشیند: «نکنه خودت هم باور نداری!»
می گویم: «می بینی که بالاخره این جام!»
طنین صدایم در فضای خالی اتاق می پیچد و می گوید که تنها هستم و از گل خانم خبری نیست. دوباره بلند بلند فکر کرده ام؟ این صندوقچه که دیگر فکر نیست!
صندوقچه را در آغوش می گیرم. نه، نمی شود شک داشت. قلبم تند می زند. داخلش چه چیزی است که گل خانم آن همه اصرار داشت برگردم و آن را پیدا کنم؟ با پیچ گوشتی می افتم به جانش. قفل زنگ زده است و به اندک فشار جاکن می شود. دستم می لرزد. نفسم را در سینه حبس می کنم، چشم ها را می بندم و به آرامی درِ آن را باز می کنم. نفس را بیرون می دهم و چشم باز می کنم.
داخلش پر است از عکس های قدیمی رنگ و رو رفته، کاغذهای یادداشت رنگ باخته، پاکت های نامه... و یک دفترچه جلد چرمی.
بی تعارف، حسابی غافلگیر شده ام. این بود چیزی که گل خانم مرا دنبالش فرستاده بود؟ دفترچه را بیرون می آورم و ورق می زنم. خالی خالی است!

۲. آلزایمر

پچ پچ هایشان را می شنوم. ایما و اشاره هایشان را هم دزدکی می بینم. خیال می کنند زده به سرم، دیوانه شده ام! جلوی خودم صد البته این را نمی گویند. جلوی خودم زورکی لبخند می زنند و با لحنی شوخ می گویند:
«چه حرف ها! اینم از اون مزه های سرِ کاری جدیدته؟ تو این جور فکرها رو از کجا پیدا می کنی!» و وقتی سعی می کنم به آن ها بفهمانم که هیچ دروغ و مسخره بازی ای در کار نیست و هرچه گفته ام حقیقت دارد، جوری نگاهم می کنند که انگار از من ترسیده اند، انگار یک جفت شاخ روی سرم سبز شده است! آن وقت پشت سرم شروع می کنند به پچ پچ و درگوشی حرف زدن. می گویند این حرف ها و اصرارهای من بر راست بودنشان، نشانه خوبی نیست. می گویند آخرش تنهایی و مدام سر توی کتاب فرو کردن کار دستم داده! یکیشان (نمی فهمم کدام یکی، از بس صداهاشان شبیه هم است) هنوز دو به شک است: «یعنی می خواهین بگین زده به سرش؟»
بلافاصله با کلی هیس و فیس وادارش می کنند یواش تر حرف بزند؛ و وقتی نگاهم را متوجه خودشان می بینند لبخند می زنند. از همان لبخندهای ساختگی و آبکی. خودم را می زنم به ندیدن و نشنیدن. آن ها هم خودشان را می زنند به عادی بودن. وانمود می کنند همگی فقط آمده اند به من سر بزنند. اما همین که فکر می کنند حواسم نیست، دوباره سرهاشان را توی هم فرو می برند و دوباره پچ پچ ها:
«می گم بلکه هم راست می گه!»
این صدای خوشی است. خواهر کوچیکه. ندید شرط می بندم بیش تر از آن که باور کرده باشد، آرزو دارد حرف هایم راست باشد. البته بلافاصله جواب این آرزو را می گیرد.
«باز تو شروع کردی به مزخرف گفتن؟»
«وا!»
«وا نداره! قربون خدا برم که یه جو عقل رو از بعضی بنده هاش دریغ کرده!»
این باید خواهر بزرگه باشد که تازگی ها لنگه مادر حرف می زند.
«... آخه کجای حرفاش باورکردنیه که می گی بلکه هم راست می گه؟!»
«خب اگه راست نمی گه، پس کجا بوده این همه مدت؟»
یکی دیگرشان (نمی فهمم کدام یکی، از بس صداهاشان شبیه هم است) می گوید: «خدا می دونه! مگه دفعه اوله که یهو غیبش می زنه و بعد از مدتی پیداش می شه؟ اما هرجا که بوده، معناش این نیست که رفته خونه قدیمی رو دوباره خریده و تمام حرفایی که می زنه راسته!»

نظرات کاربران درباره کتاب خواب‌های گمشده

انگیزه اولیه ام از شروع کردن چنین کتابی ادامه یک برنامه مطالعاتی مختصر بود تا داستانهای معاصر از نویسندگان جدیدی بخوانم که نامی برای خودشان دست و پا کرده اند؛ تا به نوعی شاید پیوندی فکری داشته باشم با ذهنیت هم نسلانی که دستی بر قلم دارند. این دومین مجموعه داستانی بود که حالتی به هم پیوسته داشت و در چتد روز اخیر می خواندم. متاسفانه بیشتر از اینکه با شخصیت پردازی و روایتی گیرا و خط داستانی مشخص روبرو باشیم با درونیات نویسنده سروکار داریم که گاهی حتی وبلاگ گونه می نماید. به نظرم نویسنده انسان باهوشی است اما نوشتن تکنیک های خودش را دارد و این را کلاسیک ها به خوبی نشان داده اند. شاید اگر عادت ترک مطالعه کتاب ها را داشتم در نیمه رها میکردم. اما جدا از نداشتن چنین عادتی نکته خوبی که موجب شد کتاب را تا انتها ادامه دهم اندکی افزایش گیرایی در بخشهای پایانی روایت بود که حس خوبی از جنس خانواده میداد. حسی که فقدان یک احساس جمع گرایانه بی نظیر را القا میکرد که در بخشهایی از داستان ترسیم شده و در نهایت خواننده را با حس تلخ فقدانش تنها میگذارد تا اهمیت چنین دریافتی را مزمزه کند. شاید هم این ادراکی شخصی است و بر مبنای تجربیات فردی در هر زندگی معنی متفاوتی دارد. اما این تجربه برای من نقطه عطف مطالعه بود.
در 1 سال پیش توسط