فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من

کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من

نسخه الکترونیک کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من

شوهر من یک تمساح است. الآن مدت‌هاست از او برای تزیین خانه استفاده می‌کنم. یعنی از وقتی چند میهمانی رفته‌ام و دیده‌ام آدم‌ها اتوهای زغالی را توی بوفه ظرف‌هایشان می‌گذارند، یا چراغ‌نفتی‌های پنجاه سال پیش را توی اتاق پذیرایی کنار تلویزیون‌های چهل اینچ آویزان می‌کنند یا صندوقچه‌های مادربزرگشان را آورده‌اند وسط اتاق، رویش پوست پلنگ انداخته‌اند و یک دیزی سنگی هم رویش گذاشته‌اند، فکر کرده‌ام یک تمساح هم می‌تواند تزیین قشنگی باشد برای خانه.
تمساحم را گذاشته‌ام کنار چراغ پایه‌بلند بلژیکی، روی کاناپه‌ای سبز و دراز که مخصوص خودش داده‌ام درست کنند. گاهی هم می‌گذارمش روی میز ناهارخوری.
این‌که چطور شد من زن یک تمساح شدم، قصه‌ای خیلی طولانی و پیچیده ندارد. همین‌جوری شد دیگر. خودبخود پیش آمد. به قول خاله خانباجی‌ها: پیشونی، کجا منو می‌شونی!
انگار جنگ بود بمب روی سرمان می‌ریختند. عقلمان درست کار نمی‌کرد...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



باد، باران، برف، خاک

فما شی ء من الدنیا یدوم.
علی (ع)

... اول که می آید باد است، سوز سرد و همهمه. بعد، باران است، تند شروع می شود. مثل شلاقی است که به جایی می خورد، یا به کسی. قطره ها که می خورند روی سطوح فلزی، صدای گرپ گرپ چکمه های سربازها را می دهند، سربازهایی که می دوند. وقتی آرام می شود و روی سنگفرش ها می ریزد، صدای هیس هیس می دهد.
آسمان روشن می شود و باز تاریک... رگه هایی توی آسمان می درخشد. گوش هایم را می گیرم. رعد شیشه ها را می لرزاند.
تلفن زنگ می زند: «زود بیایین...»
گوشه صندلی عقب ماشین نشسته ام... بابا رانندگی می کند. مادر کنارش نشسته. آب زمین های اطراف تا لب جاده بالا آمده. جاده باریک است. بابا می گوید: «عجب بارونی...!»
توی آبادان یا باران نمی آید، یا اگر بیاید سیل می شود.
بابا با خودش حرف می زند: «پسره سرضرب مرده...» مادر صورتش طرف شیشه ماشین است. می گوید: «ننه صغرا هم مرده. رفته بوده کلات. زیر آوار مانده.» هر دو مرده اند شنیدم (مُرده). تا آن وقت نشنیده بودم. بابا صورتش را می چرخاند طرف مادر. می پرسد: «اِ دایه صفیه؟» مادر می گوید: «آقام تلگراف زده از مشهد، صفیه حالش خوش نیست.» بابا رویش را طرف جاده می کند. می گوید: «باید شوهر کنه... می پوسه تو اون خونه...» مادر سرش را چسبانده به شیشه. بابا باز می گوید: «اون از ویسه بدبخت، اینم از صفیه، تو شانس آوردی زن من شدی، خانم فرماندار... قبول داری؟» مادر چیزی نمی گوید. سرش را تکیه داده به شیشه... آب لب جاده بالاتر آمده. شب است. می ترسم. بابا عصبانی است. از سر قضیه پسره. می خواهد دعوا راه بیندازد... دوباره می پرسد: «قبول داری؟» مادر می گوید: «مرده شور تو و اون فرمانداریت...» اگر دعوایشان بشود گریه نمی کنم. از پشت به گردن بابا نگاه می کنم، گوشت های گردنش توی یخه پیراهنش فرو رفته. همیشه کراواتش را سفت می بندد.
داریم می رویم خانه. از خرمشهر تا آبادان پانزده کیلومتر راه است. توی پاسگاه خرمشهر زن عرب قال می کرد. بابا گفته بود: «چی می گه زنیکه؟» افسر پاسگاه گفته بود: «قربان می گه پسرش داشته می آمده مرخصی.» بابا سرش را پایین می اندازد. می گوید: «دردسر نشه این زنیکه.»
گودرزیِ راننده رفته بوده برای بابا از لنج هایی که به خرمشهر می آمدند یک صندوق نوشیدنی بگیرد. بابا گفته بوده هفته دیگر از تهران مهمان می رسد. گودرزی توی راه کارگر پالایشگاه را سوار می کند. با جیپ فرمانداری رفته بوده. جیپ چپ می شود و کارگر... بابا می گوید: «سرضرب...»
دستم را روی فرمان می گذارم. قفل و سوئیچ را نمی توانم پیدا کنم... لرزش از بند انگشت ها شروع می شود می رسد به شانه هایم، بعد رعشه می گیرد از همان بالا تا نوک انگشت های پایم. ماشین روشن می شود. برف پاک کن را می زنم، باران می بارد. نور چراغ ها و قطره های آب روی شیشه ماشین می لغزند، می لرزند... من می لرزم. تا خانه بابا راهی نیست اما راه را تار می بینم...
وقتی شیشه ماشین را پایین می کشم باد داغ و بوی گاز پالایشگاه می خورد توی صورتم. گودرزیِ راننده همیشه مرا مدرسه می برد. زن های عرب با سبدهای روی سرشان همیشه کنار جاده اند، می ترسم از آن ها. محله کفیشه را که رد می کنیم راحت می شوم. روپوش سورمه ای با یخه راه راه آبی و سفید می پوشم. روپوش بلند است. مادر دوخته. گودرزی به من می گوید خواهر روحانی. اسم مدرسه مان رویای صادق است. از بابک بدم می آید. از دیوید هم. از آن پسره آمریکایی هم، که پایش شکسته، بس که شرگیری کرده و با چرخ می آورندش. لادن مزینی هم همه اش حرف می زند. بابایش تو کنسرسیوم است. گفتن کنسرسیوم خیلی سخت است. خانم معلم گفته من پیش لادن بنشینم که حرف نزند... من همیشه کم حرفم... دوست ندارم حرف بزنم. دوست ندارم بدوم... دیوید هلم می دهد. می افتم. گریه نمی کنم. مادرش انگلیسی است. بابایش از نفتی هاست. بابای همه شان از نفتی ها هستند. فقط بابای من و لعیا و حمید دولتی هستند. ما توی بریم هستیم، آن ها تو بوارده. این جا همه دخترها موهایشان را با روبان ساتن می بندند و جوراب های ساقه کوتاه سفید دارند با کفش های ورنی. من موهایم کوتاه است. کفش ورنی دوست دارم، مثل دخترهای خسرو هدایت. خسرو هدایت رئیس کنسرسیوم است. موهای دخترهای هدایت همیشه منگوله منگوله روی شانه شان ریخته. آن ها به مدرسه ما نمی آیند. مدرسه آمریکایی ها می روند. بابا گفته قرار است وقتی هویدا و نمی دانم کی بیایند من باید دسته گل بدهم. خیلی کم می بینمش. بابا را می گویم. وقتی می بینمش می گوید تکرار کن: «نخست وزیر محبوب، جناب آقای هویدا، تشریف فرمایی حضرتعالی را به شهر آبادان خیر مقدم عرض می نماییم... بعد زانوهاتو خم می کنی و گلا رو می دی... فهمیدی؟» من نمی فهمم. نمی توانم از بر کنم. زانوهایم را که خم می کنم با کله می روم تو شکمِ بزرگ بابا.
«قرار شده دخترای هدایت خیر مقدم بگن.» این را چند روز بعد بابا می گوید و سرتا پایم را ورانداز می کند. اصلاً گریه ام نمی گیرد...

گریه نمی کنم وقتی پرستار در را باز می کند و می گوید: «هنوز نفس داره، چشم براه شماس...»
همان جا جلوی در ولو می شوم. به راهروی باریک نگاه می کنم. تا اتاقش چند قدم بیش تر نیست. اما انگار خیلی دور است... پرستار مرا روی زمین می کشد تا آستانه در. نگاهم توی اتاق دلگیر می چرخد، از پنجره می گذرد، باران را می بیند و روی تخت می ماند. روی صورتش می ماند. با چشم های مات نگاهم می کند. با چشم های مات نگاهش می کنم.
تصاویر سیاه و سفید پرده بزرگ پیش چشمم حرکت می کند. توی سینمای شرکت نفت نشسته ایم. با قزل ایاق ها آمده ایم. اسم فیلم را دوست دارم: بر سر بیبی جین چه آمد؟ زنی دیوانه کنار ساحل قدم می زند. دستشویی دارم. نمی روم. وقتی فیلم تمام می شود و بلند می شویم روکش صندلی خیس شده. حمید قزل ایاق موهایش روشن است. اگر پشت دامنم را ببیند که خیس است؟ می بیند. می خندد.
زن عرب دم در سینما ایستاده. سایه به سایه دنبال باباست. داد و بیداد می کند. هنوز راننده نداریم. راننده قزل ایاق می رود که آرامش کند. قزل ایاق رئیس دادگستری است. به بابا می گوید: «باید یک جوری راضی اش کنید.» بابا می گوید: «موافقید بریم لب شط؟ اون جا با هم حرف می زنیم.» زن را دست به سر می کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب تمساح بودایی نیوزلندی محبوب من