فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جشن تولد بچه دیو
بچه دیو ۳

نسخه الکترونیک کتاب جشن تولد بچه دیو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جشن تولد بچه دیو

گورمی راکِلز بچه‌دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی دراز و فقط یک دندان نیش به درد بخور. او همراه مادرش موگرا موسیخ‌کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه‌ی شماره ۱ روی تپه‌ی درخت نخود زندگی می‌کرد.
اگر دست بر اتفاق گذرتان به آنجا افتاد...
...دو پا دارید، دو تای دیگر هم قرض کنید و پا به فرار بگذارید!

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جشن تولد بچه دیو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با خانواده ی راکلز آشنا شوید

(البته اگر جراتش را دارید!)



گورمی راکِلز بچه دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی دراز و فقط یک دندان نیش به درد بخور. او همراه مادرش موگرا موسیخ کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه ی شماره ۱ روی تپه ی درخت نخود زندگی می کرد.
اگر دست بر اتفاق گذرتان به آنجا افتاد...
...دو پا دارید، دو تای دیگر هم قرض کنید و پا به فرار بگذارید!

یک . تولد (یک هشتم و یک هشتم سالگی ات) مبارک!

تازه خورشید از پشت تپه ی درخت نخود سرک کشیده بود که گورمی از خواب بیدار شد. این چهل و دومین بار بود که آن شب از خواب می پرید. و هر بار با این فکر که آیا اصلاً خوابش برده یا نه، دوباره می خوابید؛ چون آن روز، جشن تولد گورمی بود! جشن تولدی که اصلاً شباهتی به جشن تولد های دیگر نداشت؛ آخر آن روز گورمی راکلز یک هشتم و یک هشتم سالش می شد. تا جایی که او می دانست، یک هشتم و یک هشتم ساله شدن یک بچه دیو، به این معنا بود که بالاخره یک دیو واقعی شده.
گورمی روی تختش نشست و توی فکر رفت: «یعنی حالا که یک دیو واقعی شده ام، چه شکلی ام؟ اگر بزرگ تر از پدرم نیستم، دست کم به اندازه ی او که شده ام! شرط می بندم صد تا شاخ روی سرم درآمده و عاجم به کلفتی تنه ی درخت شده. یا پنجه هایم آن قدر بزرگ شده اند که مجبورم به زور آنها را دنبال خودم بکشم!»
او که دلش می خواست هرچه زودتر قیافه ی خودش را ببیند، از تخت پایین پرید و شروع کرد به زیر و رو کردن «صندوق خرت و پرت های دیوی مخصوص» اَش. یک استخوان شکسته و یک بسته موش خشک شده را کنار زد و بشقاب نقره ای گنده ای را از زیر آنها بیرون کشید. چون هیولاها آینه ندارند (بیشتر هیولاها دوست ندارند توی خانه آینه داشته باشند، چون ممکن است با دیدن تصویر خودشان به وحشت بیفتند)، گورمی دو روز تمام بشقاب را سابیده بود تا روز تولدش بتواند ببیند که قیافه اش چقدر بی شاخ و دم شده.
گورمی بشقاب را جلو صورتش گرفت و به آن خیره شد. عجیب بود؛ خبری از صد تا شاخ نبود. هرچه نگاه کرد، نتوانست حتی یک عاج یا پنجول اضافی توی بدنش ببیند. همه چیز مثل قبل بود.



با خودش فکر کرد: «شاید بشقاب را خوب برق نینداخته ام.» تصمیم گرفت برود طبقه ی پایین و توی یکی از بشقاب های براق آشپزخانه قیافه ی خودش را تماشا کند. دوان دوان از اتاقش بیرون زد و از پله های بلند و گنده یکی یکی پایین پرید. اما همین که با عجله وارد آشپزخانه شد، محکم به پدرش خورد!

درق!

گورمی سرش را بالا گرفت و هیکل پدرش را دید که مثل برج بالای سرش قد کشیده بود. گرومبور دیو گنده و ترسناکی که دو برابر مقدار لازم، دندان و عاج و شاخ داشت. او دو سال پشت سر هم برنده ی جایزه ی «بزرگ ترین لگد کوب کننده ی دهکده ها» شده بود و یک بار هم با صدای غرشش توانسته بود جان یک گله ی بزرگ گاو را بگیرد.
گرومبور با صدایی که انگار دارند پنجاه تا چکش را روی پنجاه تا سنگ می کوبند گفت: «داشتم می آمدم دنبالت. خب، تعریف کن ببینم؛ از یک هشتم و یک هشتم ساله بودن چه احساسی داری؟»
گورمی که توی این فکر بود چرا هنوز حتی از پنجول کوچولوی پای پدرش هم ریزه میزه تر است، زیر لب جواب داد: «احساس کوچولو بودن!»
دوید توی آشپزخانه تا مادرش موگرا را که سرگرم آماده کردن صبحانه بود پیدا کند. او هم به بزرگی همیشه بود! یعنی به بزرگی آلونک توی باغ، اما خیلی پشمالوتر و صورتی تر از آن.
مادرش گفت: «تولدت مبارک گورمی! همین الان می خواستم چند تا کیک تابه ای توله سگ درست کنم. موافقی تا کیک ها حاضر می شوند یک لیوان افشره ی بز بخوری؟ تازه ی تازه است؛ خودم همین یک ساعت پیش بزه را چلاندم!»
گورمی با ناامیدی گفت: «هیچ معلوم است چه خبر شده؟ چرا شما دو تا هنوز این قدر گنده هستید؟ منظورم این است که چرا من هنوز این قدر کوچولویم؟ من که امروز یک هشتم و یک هشتم ساله شده ام!»
گرومبور با چنان صدای بلندی زد زیر خنده که چند جای دیوار ترک های بزرگی برداشت: «برای اینکه یک دیو شوی، خیلی بیشتر از یک جشن تولد باید صبر کنی. پیش خودت چی فکر کرده ای؟ که چشم باز می کنی و می بینی شده ای به گندگی من؟»
گورمی دروغکی جواب داد: «خب... راستش من... نه...»
اما حرفش را خورد، چون یکدفعه دستپاچه شد. مادرش گفت: «وای گورمی! کسی که یک شبه دیو نمی شود. این کار به سال ها وقت احتیاج دارد. تو نباید برای بزرگ شدن این قدر بی صبر باشی.»
موگرا یک کیک تابه ای به دست گورمی داد و افزود: «بیا، به خاطر تو یک توله سگ اضافی هم تویش گذاشته ام!»
ـ خیلی ممنون.
خیلی دلخور شده بود. باورش نمی شد چنین فکرهای احمقانه ای کرده باشد. کم کم داشت برایش روشن می شد که قرار است این بدترین جشن تولد عمرش شود! حتی بدتر از آن سالی که وقتی کیک تولدش را گاز زد، دندان نیش شیری اش توی آن گیر کرد و کنده شد! در حالی که احساس می کرد تمام روزش خراب شده از روی صندلی پایین پرید.
گرومبور کیک تابه ای اش را یکجا توی دهانش فرو کرد و گفت: «تو باید خوب غذا بخوری. باید برای وقتی که می رویم زمین های آن طرف تپه، بدنت قوت داشته باشد.»



ـ زمین های آن طرف تپه؟
لب های آبی گورمی از هیجان به لرزش افتادند. گرومبور لبخند پت و پهن دیو پسندی زد و جواب داد: «اِ... راستی یادم رفت بهت بگویم. قرار است برویم ماهیگیری.»

نظرات کاربران درباره کتاب جشن تولد بچه دیو