فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بچه دیو کوچولو

کتاب بچه دیو کوچولو
بچه دیو ۱

نسخه الکترونیک کتاب بچه دیو کوچولو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بچه دیو کوچولو

گورمی راکِلز بچه‌دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی بلند و فقط یک دندان نیش به درد‌بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ‌کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه‌ی شماره ۱ تپه‌ی درخت نخود زندگی می‌کرد. خانه‌ی آنها بزرگ‌ترین خانه‌ی روی تپه بود، چون‌که راستش را بخواهید، اصلاً خانه‌ی دیگری آن طرف‌ها نبود. خودتان بگویید، کسی را می‌شناسید که حاضر باشد در همسایگی دیوها زندگی کند؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.97 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بچه دیو کوچولو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

با خانواده ی راکلز آشنا شوید

(و حواستان باشد که یک وقت خورده نشوید!)



گورمی راکِلز بچه دیوی بود خیلی کوچولو، خیلی آبی و خیلی پشمالو. با دمی بلند و فقط یک دندان نیش به درد بخور. گورمی همراه مادرش موگرا مو سیخ کن و پدرش گرومبور لندهور در خانه ی شماره ۱ تپه ی درخت نخود زندگی می کرد. خانه ی آنها بزرگ ترین خانه ی روی تپه بود، چون که راستش را بخواهید، اصلاً خانه ی دیگری آن طرف ها نبود.
خودتان بگویید، کسی را می شناسید که حاضر باشد در همسایگی دیوها زندگی کند؟

یک . منظره ی اطراف تپه از بالای درختِ خیلی بلند

یک صبح گرم خَر دادی، گورمی راکلز با سری پر از فکر و خیال های مخصوص دیو بچه ها، از خواب بیدار شد. فوری از جا پرید، تنها دندان نیشش را تمیز کرد، شانه ای به موهای تنش کشید، بعد گُرمپ گُرمپ از پله ها پایین دوید، وارد آشپزخانه شد و از در پشتی آشپزخانه دوید توی باغ. راستش همین چند تا کار پیش پا افتاده، برای گورمی کلی وقت گرفت، چون خانه یک جورِ بی در و پیکری بزرگ بود و گورمی هم خیلی فسقلی. او فقط یک هشتم و یک هفتم سالش بود که باز هم برای یک دیو، سن و سال کمی بود. اما هرکسی که جسته گریخته چیزهایی درباره ی دیوها بداند، به شما خواهد گفت که تبدیل کردن سال دیوی به سال آدمیزادی، کار خیلی سختی است. چون این کار یک جورهایی با عطسه کردن سر و کار دارد که خب، باز هم یک جورهایی حال آدم را به هم می زند.
باغ، چشم انداز محشری داشت. گورمی به طرف «درختِ خیلی بلندِ» انتهای باغ دوید. درختِ خیلی بلند حتی در مقایسه با یک دیو بزرگسال هم خیلی بلند بود، گورمی که دیگر جای خود را داشت. پنجول هایش را توی پوست درخت فرو برد و شروع کرد به بالا رفتن از درخت، حالا بالا نرو، کی برو. از لابه لای برگ های پُر پشت و سبز رنگ درخت گذشت و دوباره بالا و بالاتر رفت (و باز هم بالا و بالاتر!) تا بالاخره به نوک درخت رسید.
آن بالا در پناه شاخه های بزرگ، خانه ی درختی گورمی قرار داشت. (مثلاً خانه ی درختی. چون خانه از استخوان های یک غول درختی ساخته شده بود که زمانی با پدر گورمی بگو مگویش شده بود!) گورمی از آنجا می توانست زمین های اطراف تپه ی درخت نخود را ببیند. به عمرش چنین منظره ی حیرت انگیزی ندیده بود، با دشت هایی که مثل یک پارچه ی چهل تکه روی زمین پهن شده بودند و رودهایی پر آب و کوه هایی بلند در دوردست ها.



گورمی بیشتر از هر جای دیگر به آن خانه ی درختی علاقه داشت. آنجا می توانست با خوشحالی ساعت ها بنشیند و نگاه بیندازد ببیند گله ی گوسفند یا گاوی از آن دور دورها عبور می کند یا نه. اگر خیلی شانس می آورد، حتی امکان داشت تک و توکی از «آدمزادها» را هم ببیند. آدمزاد ها عجیب ترین جانورانی بودند که گورمی در تمام عمرش دیده بود؛ با آن هیکل های کوچک و بدون مو و بدنی پوشیده از چند تکه پارچه (که خودشان به آنها می گفتند «لیباس»). آدمزادها برای این آن پارچه ها را تنشان می کردند تا دیگر به چشم دیوهای گرسنه، خوشمزه نیایند!



نظرات کاربران درباره کتاب بچه دیو کوچولو