فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنان فراموش شده

کتاب زنان فراموش شده

نسخه الکترونیک کتاب زنان فراموش شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنان فراموش شده

نگران نیافتن مردش در آخرین کوچ، گاه که پدرش خیره شده بود، احساس کرده بود که نگاهش پدرانه نیست. از مادرش خواسته بود کمکش کند. اجازه ندهد که پیش از پیدا کردن مرد خواهنده‌اش پدرش مردش شود. مادرش گفته بود هیچ قدرتی در برابر خواست مردش ندارد. حتی گفته بود از آن‌جا که مردش را دوست دارد و می‌داند که سال‌ها به او محبت کرده است، دوست دارد تا زن جوانی همسن و سال خودش انتخاب کند و حتی حاضر است بدون دریافت حق جدایی، فقط با بالاپوشی چادر مردش را ترک کند. مادر که می‌دانست هر مردی زن به چادرش ببرد، فردای همان روز باید برای زن پیشینش چادر برپا کند، وسایل و تجهیزات در آن بگذارد و دست‌کم یک بز و یک میش و یک مادیان به او بدهد تا مستقل زندگی کند، حیران مادرش را می‌نگرد. دیده بود که یکی از مردهای توانمند ایل که دختری را به چادرش برده بود، فردایش چند مرد به خاطر داشتن زن او با هم جنگیده بودند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنان فراموش شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در تمام سال هایی که پدر به شکار می رود مادر آرام است و خود را با کارهای خانه، یاد طبیب و خیال پلنگ سرگرم می کند. اما همین که روزهای کوتاه زمستان به سرعت می گذرند و پدر بازنمی گردد، مادر دیگر نمی تواند بماند. در و پنجره ها را قفل می کند و بدون آن که به کسی بگوید راهیِ کوهستان می شود.
در میان همین کوه ها پدر را می بیند. همراه کوچ تابستانی که به ییلاق می آید، صدای شلیک را که می شنود، بر تخته سنگ بلندی می ایستد، دستش را سایبان چشم هایش می کند و قله کوه را می نگرد تا شکار یا شکارچی را ببیند. سایه را که می بیند نمی تواند باور کند مردی چنین به تاخت و بی باکانه، بی توجه به خیل کل های به چرا در نوک صخره ها، بیش از این که خیال شکار داشته باشد به دنبال کل می دود. ماتِ او، وسوسه می شود. مشک کوچک آب را بر دوش می اندازد و دامنه را دور می زند تا در سر راه او قرار بگیرد. اما پیش از آن که جانب شرقیِ کوه را بپیماید، پدر با کل بر دوش از دامنه پایین می آید. مادر را که می بیند، حیران و متعجب نگاهش می کند. مادر مشک آب را به سوی او دراز می کند. پدر خاموش و آرام مشک را می گیرد و دهانه آن را بر دهانش می گذارد. در فاصله ای که پدر نیمی از آب مشک را می نوشد، مادر گیسوهای بافته اش را می گشاید. پدر که از نوشیدن فارغ می شود، همین که می خواهد مشک را به سوی مادر دراز کند، انگار که پشیمان شده باشد، دستش را روی سینه اش جمع می کند. مجذوب صورت آفتاب خورده مادر و چشم ها که چون دو گوی درخشنده میان کمان گیسوهایش فرو رفته اند، حیران به تماشایش می ایستد. مادر نیز در انتظار حرفی از پدر نمی تواند نگاه از او برگیرد. به صدای قلبش گوش می دهد که در گوش هایش هوم هوم می کنند. پدر که نمی داند چطور و چگونه نگاهش را از چشم های سرخ و حریص مادر برباید به مشک پناه می برد. می خواهد باز هم دهانه مشک را بر دهان بگذارد و از آب گوارای آن بنوشد که متوجه لبخند مادر می شود. لبخندی که در اوج طراوت و دلنشینی آرام آرام از کنار لب های نم آلود او دور می شود و می رود تا به کلی محو شود. پدر که چشم های درخشان آفتاب خورده و تیزش را از هاله پیشانی او می دزدد، مادر در این خیال که نتوانسته زن دلخواه پدر باشد، نمی تواند جلو نگرانی و افسوسش را بگیرد. بی اختیار انگشت هایش را در کف دست هایش فرو می کند و در همان دم با خود عهد می بندد پیش از تمام شدن آب مشک، دشنه تیزی را که در زیر دامن پرچینش دارد در قلب پدر فرو کند. می داند با مرگ مردی که خود را به او تسلیم کرده است، راه بازگشت به ایل و زندگی همراه کولی ها ممکن می شود. پدر اما همین که متوجه لرزش آرام اندام مادر می شود از نوشیدن آب بازمی ماند. درمی یابد که می بایست پیش از بازگشت مادر تقاضا و میلش به او را نشان دهد. مشک آب را که تا جلو لب ها بالا برده است آرام به سوی شانه راستش می چرخاند و آب باقی مانده در آن را بر پوزه و سر و صورت کل می پاشد که از خستگی دهانش باز مانده است و دیگر توان دست و پا زدنش نیست.
خنکای آب که با زبان خشک و آماسیده کل تماس می یابد، جان از خستگی رفته اش را بازمی آورد. تلاش می کند دست ها و پاهایش را از میان پنجه های توانمند پدر برهاند. مادر بی اختیار نفس حبس شده اش را همراه با صدایی مملو از شعف بیرون می دهد و با دست ها صورتش را می پوشاند تا شرمندگی ناشی از هیجانش را پنهان کند. پدر کل را بر زمین می گذارد و به طرف مادر هُلش می دهد. مادر شاخ های کل را می گیرد.
کولی ها که کنجکاو دور شدن مادر و سرازیر شدن پدر از دامنه بر صخره به تماشا ایستاده بودند، همین که مادر موفق می شود کل را رام در دست هایش نگه دارد، کل می کشند و به پیشباز می آیند و شادباش و مبارکباد می گویند.
مادر از همان آغاز که سایه پدر را بر نوک قله کوه می بیند، می داند جفت خود، مرد زندگی اش را یافته است. می داند مشک آب را که برداشت و به سوی او راه افتاد، با خانواده و ایل وداع کرده است. می داند که اگر نتواند پدر را مجذوب خود کند راه بازگشتی ندارد. می داند به چشم کولی ها و حتی پدر و مادرش او رفته است، متعلق به مردی است که انتخاب کرده است. حتی می داند اگر نتواند پدر را با خود همراه کند چه باید بکند، کجا باید برود، اما نمی داند برای این که بتواند میل پدر را به سوی خود بکشد چه باید انجام بدهد.
آخرین بار که خود را در آب چشمه ای می بیند از گیسوهای آشفته اش خوشش می آید. درمی یابد که با گیسوی بافته بیش تر به دختری معصوم می ماند تا زنی در آرزوی همخوابی با مرد دلخواهش، زنی آماده باروری. پلنگ را هم که می بیند، بی اختیار گیسوهای بافته اش را می گشاید و عهد می کند که پیش از حرکت کوچ در پاییز سرنوشتش را خود رقم بزند. می داند می تواند باز هم از تن سپردن به مردهای کولی که هیچ کدامشان نتوانسته بودند برانگیزانندش امتناع کند، اما هیچ چاره ای برای رهایی از پدرش، جز گریز نمی شناسد. یقین می کند که سرنوشت می خواهد او را از ایل دور کند و به راهی بکشاند که هیچ آینده روشنی از آن ندارد. با واهمه ای که از گم شدن در راه های ناشناخته دارد، می پذیرد که پیش از غلبه پدرش پلنگ را دنبال کند و آینده خود را بدون مرد بگذراند.
وقتی هم پژواک صدای شلیک را می شنود، نگران پلنگ، قله را می نگرد. مدت ها بود می فهمید چرا ناخواسته مدام صخره های بلند کوه را می نگرد. چرا انتظار دارد پلنگ را به تماشایش ببیند و بدون هر گونه توضیحی مادر و پدرش را در آغوش بگیرد، از کولی ها جدا شود و با داشتن مشکی آب که کم ترین سهم هر کولی از ایل است، به سوی آینده نامعلوم خود پیش برود. حسی ناشناخته و مرموز مدام از او می خواهد که خود را به دامنه کوه برساند و تمام حواسش متوجه صخره ها و یال کوه باشد. سایه شتابان پدر را که می بیند نگران پلنگ می شود و کل را که می بیند، حس گم شده چند روز پیشش را باز احساس می کند. یقین می یابد که می تواند پیش از هر کاری، پیش از آن که او را از دست بدهد، از ایل جدا شود.
در راه دامنه هیچ فکر نمی کند که اگر پدر را ندید یا پدر نخواست که او را با خود ببرد چه کند. امیدوار است که با حس بازیافته اش پلنگ را می بیند و در سایه آن از گزند گرگ ها در امان می ماند. پدر هم که خیره می نگردش و بعد بدون هیچ کلام یا نوازشی می خواهد باز از آب مشک بنوشد لحظه ای بدنش سرد می شود و با این خیال که در برابر گرگ ایستاده است، چاره ای جز این نمی یابد که دستش را به زیر دامنش ببرد، دسته دشنه را در مشت بفشارد تا در لحظه مناسب آن را با یک حرکت در سینه او فرو کند، آبروی مادر و پدرش را در میان کولی ها محفوظ نگه دارد و بعد که به ایل بازمی گردد، در فرصت دیگری به کوه بزند. مدت ها بود که می خواست سرنوشتش را چنان که حس می کند پیش ببرد.
پدر که مقاومت مادر در دلش می نشیند، همین که کل را آب می دهد، خم می شود تا آن را جلو پاهایش بر زمین بگذارد و پیشکش کند. مادر خوشحال از این که کولی ها را با شادمانی ترک خواهد کرد، سوگند می خورد که مثل ماه به شب، به پدر وفادار بماند. می داند ممکن است این آخرین باری باشد که رقص و شادمانی کولی ها را خواهد دید. دیری نخواهد پایید که مادرش از پیرترین زن کولی خواهد خواست تا آداب مردداری در شب زفاف را به او بیاموزد و دخترهای همسن و سالش از حسرت اشک خواهند ریخت. اتفاقی که هرگز برای خودش پیش نیامده بود.
در هیچ کدام از شب هایی که دختری به سیاه چادر مردش رفته بود، گریه نکرده بود. مدت ها بود با احساس دخترها بیگانه بود و به رغم اصرار مادرش و دیگر زن ها، نگران سرنوشت خود در گوشه ای کمین می نشست و بی آن که خواسته باشد، اوهام خود از سرنوشتش را دنبال می کرد.
هنوز مادر تلاش می کند کل را رام نگه دارد که صدای کل کولی ها را می شنود. صورتش را که می چرخاند می بیند با طبل و دهل به سوی او می آیند. نگران به پدر نگاه می کند. پدر خوشحال از حسی که در دلش نشسته، استقبال گرم کولی ها را شادمانه می پذیرد. دستش را به دور شانه های مادر حلقه می کند. می خواهد به او اطمینان بدهد که بر خواسته لحظه پیشش پابرجاست. مادر انگار که پنجه های پلنگ بر شانه هایش نشسته باشند، چنان گرمایی در بدنش احساس می کند که به سختی آن را تاب می آورد. ناگزیر برای این که بتواند بر خود مسلّط باشد و صورتش را از دیدن کولی ها شاد نشان بدهد، شاخ های کل را آن قدر در دست هایش می چرخاند که حیوان با پیچی در گردن در جلوی پاهایش روی زمین می افتد. کولی ها مادر و پدر را دوره می کنند و همچنان که حلقه رقص و پایکوبیشان تنگ و تنگ تر می شود، آن دو را به سوی چادرها هدایت می کنند.
مادر از این که مادرش را در میان کولی ها نمی بیند لحظه ای پریشان می شود، اما زود به یاد می آورد که مادرها در روز و شب زفافِ دخترهایشان در میان جمع نخواهند بود. حتی در چادرهایشان هم نمی مانند. گرما باشد یا سرما، باران ببارد یا باد بوزد، به کوهستان می روند یا به جنگل دوردست، تا در تیررس نگاه کسی نباشند. بعد پدرش را می نگرد که شاد و سرفراز به او لبخند می زند.
پدرش را که از دام پلنگ رهانیده بود خواسته بود تن به سنت کولی ها بدهد. شنیده بود پدر عاشقانه دوستش دارد. اما دلش می خواهد پیش از آن که مجبور شود دخترش را انتخاب کند او از ایل بگریزد. اجازه ندهد مادرش آخرین سال های عمرش را در میان کولی ها به تنهایی بگذراند.
فردای همان روز، پدر با لاشه های شکارها بر پشت مادیان، آماده رفتن، بر بلندای صخره ای آن قدر منتظر می شود تا مادر که به جستجوی مادرش به کوه رفته است، بازمی گردد. پدر همین که آن ها را می بیند که با شوق و چشم هایی پر از اشک به سویش می دوند، برای کولی ها که در دامنه به تماشا ایستاده اند، دست تکان می دهد و مادیان را هِی می کند.
مادر مادرش را در آغوش می گیرد و بعد از این که آخرین رازها و نیازهای او را می شنود، از او جدا می شود تا با پدر راهیِ راهی شوند که بعدها چند بار، در جستجوی او، به تنهایی آن را بازمی گردد.
آخرین سفر مادر ماهِ آخر زمستان است و پاهایش در برفِ جاده های باریک مالرو تا زیر زانوها فرو می رود. چند تن از اهالی آبادی که از قصد او باخبر شده اند، سپیده سحر، لحظه ای پیش از خروج مادر از خانه، جلو در اجتماع می کنند تا با گفتن از دشواری های راه و برفِ سنگینی که همه جا را فرا گرفته است، مانع از رفتنش شوند. یقین دارند که رفتن به کوه در آن سرمای همراه با طوفان های سهمگین جز به استقبال مرگ رفتن هیچ نتیجه دیگری ندارد. در تمام سال های گذشته، زمستانی چنین یخبندان و برف خیز را به یاد ندارند و معتقدند نه تنها مادر که هیچ مردی هم نمی تواند در راه های سهمگینِ کوهستان جان سالم به در ببرد. مادر که برای نخستین بار است با جمعی از اهالی روبرو می شود، ابتدا از تجمع آن ها در جلوِ خانه اش جا می خورد و به این گمان که غیبت طولانی پدر یا مرگ احتمالی او آن ها را واداشته است به خانه اش بیایند، می خواهد بگریزد. اما همین که آرامش آن ها را می بیند و دست هایشان را خالی، حیران نگاهشان می کند. نمی تواند دریابد برای چه در آن سپیده صبح جلو خانه اش جمع شده اند، چگونه دریافته اند که قصد سفر دارد. وحشت زده دستش را روی دسته دشنه اش می گذارد تا از وجود آن اطمینان یابد. وقتی به یاد می آورد تا روز گذشته حتی خودش هم نمی دانست که به این زودی راهی کوهستان خواهد شد، بیش تر می ترسد. نگران و کنجکاو مردها را می نگرد و به پیرزن که در کنارشان ایستاده است، پرسشگرانه خیره می شود. نگاه گرم و دلسوزانه پیرزن اندکی آرامَش می کند. خونسرد و صبور، تشویش راهِ در پیش رو را پنهان می کند و به صحبت ها گوش می دهد. حرف هایشان که تمام می شود، هیچ پاسخی برای پرسش هایشان ندارد. نه می تواند از دوست داشتنش حرف بزند، نه از عهدی که در پای کوه با خود بسته است و نه از آنچه سال های دراز در میان ایل از کولی ها شنیده است. فقط می داند که باید برود. حسی که چند روز است در او بیدار شده مدام وادارش می کند به پلنگ فکر کند و به پدر و از آن جا که می خواهد وفادار به عهدش باشد، به اهالی نمی گوید مردن در کوه ها را به ماندن در خانه بی مردش ترجیح می دهد. حتی واهمه افتادن کودک هم از رفتن بازش نمی دارد. پیرزن که به برآمدن شکمش اشاره می کند و از او می خواهد به خاطر کودک در رَحِمش، دست کم تا بعد از زایمان در خانه بماند، باز هم خاموش سرش را زیر می اندازد. به رغم اعتقاد اهالی یقین دارد با رفتن و رسیدن به میان قله ها می تواند پدر را به خانه بازآورد.
بیش از دو ماه از رفتن پدر می گذرد و چون هیچ نشانه ای از آن نیست، اهالی معتقدند که اگر از قله ای پرتاب نشده باشد یا خوراک گرگ ها نگشته باشد، زیر آوار بهمن مدفون گشته است. یقین دارند تنها در آخرهای تابستان، زمانی که برف ها آب شده است و آبشارها گل ولای دره ها و دامنه ها را می شویند، می توانند جسد پدر را پیدا کنند و در گورستان به خاک بسپارند. به مادر که می گویند، نمی پذیرد. نمی تواند باور کند مردی که تابستان در نوک قله، چالاک به دنبال کل دیده بود، مرگی چنین داشته باشد. فقط می داند که مردش بازنگشته است و این باید علتی جز مرگ داشته باشد. نمی داند چه علتی. حتی نمی داند پدر را که می بیند و از علت بازنگشتنش آگاه می شود، چه می تواند انجام بدهد. به حس زنانه اش گوش می سپارد و می شنود که باید هر چه زودتر خود را به مردش برساند و تیماردار غم و غصه او در میان کوه های پربرف و سرمای کشنده باشد. باکی هم از مردن ندارد، اما به طور غریبی می داند نخواهد مرد. می داند راهی را که نخستین بار به سوی خانه پدر در تابستان دل انگیز و خنک به همراه او گذرانده است، می تواند با خیال او و دلگرم به پلنگ بگذراند و هر سختی را به جان بخرد.
مادر با چوبدستی و کوله ای که بر پشتش بسته است، کوره راه های میان کوه ها را آرام و سبکبال می گذرد و با وجود این که هیچ جا درنگی نمی کند یا حتی از نان و قلیه ای که با خود آورده است لقمه ای بیش نمی خورد، احساس خستگی و گرسنگی نمی کند. تمام حواسش به این است که جایی نشانی و ردی از حضور پدر به دست بیاورد. یکی دوبار چند فرورفتگی، شبیه جای پای پلنگ، از مسیر بازش می دارد، اما خیلی زود جلوِ وسوسه اش را می گیرد، به خود نهیب می زند و باز راهی را که یقین دارد به پناهگاه پدر ختم می شود دنبال می کند.
نخستین بار که این راه را رفته بود نمی دانست به راستی دلتنگ پلنگ شده است یا پدر. حتی نمی دانست چرا پدر بازنگشته است. در میان راه، وقتی مجبور شده بود به خاطر بهمنی که دره را پوشانده بود، کوه را از میان دامنه دور بزند، نگران سرنوشت کودک در رَحِمش، امیدوار شده بود پلنگ را نبیند. می دانست با دیدن آن هر گونه مقاومتی را از دست می دهد. دیگر یقین داشت که تنش طلسم پلنگ است و آرزو می کرد هر چه زودتر زمستان سپری شود تا بتواند در زمان کوچ ایل، خود را به مادرش برساند.
شنیده بود که کولی های دیگری هم طلسم شده بودند و پیرزن ها در یکی از شب هایی که ماه در آسمان نیست و تاریکی همه جا را می پوشاند، در میان دشت یا کوه ها، دور از مردها و دیگر کولی ها تا صبح آن قدر می خوانند و می رقصند تا طلسم کولیِ طلسم شده بشکند و بتواند تنش را آزادانه در اختیار مردش بگذارد. بعد صدابلند گریه کرده بود. از این که به درستی نمی دانست دلش می خواهد در طلسم پلنگ بماند یا نه، غمگین بود. احساس می کرد بدون فکر کردن به پلنگ یا تصور نگاه های آن، تنش هیچ نیست جز گوشت و استخوان. می ترسید بدون تصورِ از آنِ پلنگ بودن، پدر را هم از دست بدهد. به او همان احساسی را پیدا کند که پیش از آن نسبت به مردهای کولی داشت. از این که نه نجواهایشان برمی انگیختش و نه نوازش هایشان رغبت زندگی با آن ها را در تنش بیدار می کرد، از خود بیزار می شد.
خوشحال از این که نه دسترسی به کولی ها دارد و نه هنوز پلنگ به سراغش آمده است، می کوشد بر احساساتش مسلّط شود و با این باور که هنوز پدر زنده است و او را خواهد دید، راهش را به سوی قله ادامه می دهد. باوری که در نخستین زمستان تا پیش از رسیدن به پدر مدام بر دلش چنگ می انداخت و دچار پریشانی اش می کرد، یقینش می داد او را که ناامید از جستجویش به خانه بازنگشته است، به زودی خواهد دید. بیش از همه از این که دیگر آبستن نیست و نگران واکنش پدر، خوشحال بود.
آبستن که بود گاه لحظه هایی پشیمان از ادامه راه مجبور می شد بایستد یا گوشه ای بنشیند تا بر وسوسه اش پیروز شود. فارغ از تمام این دغدغه ها بر برآمدگی صخره ها چنگ می انداخت و خود را از شیب های تند بالا می کشید. می دانست امیدوار به دیدن پدر بهتر می تواند سختی های راه را نادیده بینگارد و آرام و صبور به راهش ادامه بدهد. امیدوار که بود می توانست با دیدن پلنگ سرمای تنش را در گرمای چشم های آن فراموش کند. اما همین که دامنه را دور می زند و پلنگ را بر بالای صخره می بیند، دیگر نمی تواند جلوِ وسوسه و نگرانی اش ایستادگی و مقاومت کند. نگران خود را سرزنش می کند. یادش می آید از چند هفته بعد از بند آمدن خون قاعدگی اش این وسوسه و نگرانی به دلش افتاده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب زنان فراموش شده