فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

نسخه الکترونیک کتاب شما از کجا بادمجان می‌خرید؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

کسی نمی‌داند هاشم‌آقا از چه زمانی صاحب خط‌کش چوبی شد، ولی از همان بچگی خط‌کش چوبی همراهش بود. او با دیگران فرق داشت. هیچ وقت به گنجشکی سنگ نزد، مبادا ردیف صاف و مرتب گنجشک‌های نشسته روی سیم برق بر هم بخورد. شیشه خانه‌ای را نشکست تا مبادا مجبور به دویدن شود و خاک بر شلوارش بنشیند. هیچ وقت با دیگر پسرهای همسایه بازی نکرد، چون هیچ کدامشان حاضر نبودند به صف بایستند، صاف و مرتب. هاشم‌آقای کوچولو ریزه‌های نان خشک را کنار خط‌کش چوبی صاف و مرتب روی زمین می‌ریخت و ساعت‌ها مورچه‌ها را وامی‌داشت کنار خط‌کش صاف و مرتب نان به لانه ببرند. داشتن بچه‌ای مثل هاشم‌آقا آرزوی همه پدر و مادرهایی بود که بچه‌هایشان صبح تا شب آتش می‌سوزاندند.
کم‌کم هاشم‌آقای کوچک بزرگ شد. شلوارش همیشه اتو داشت و صورتش را بادقت اصلاح می‌کرد. برق کفش‌هایش از دور پیدا بود و آن‌قدر آهسته در کوچه قدم برمی‌داشت که مبادا خاک بر کفش و لباسش بنشیند. مرد آراسته‌ای که خیلی از دخترهای دم‌بخت محله و فامیل آرزوی همسری‌اش را داشتند. بالاخره بخت در خانه ایران‌خانم را زد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای مامان و بابا که در گوشم قصه خواندند و رضا که به قصه هایم گوش داد

د. ک

یک سیب زمینی برای پوست کندن

برای مصطفی مستور
که وادارم کرد سیب زمینی هایم را پوست بکنم

صبح با تنبلی خودم را از زیر پتو بیرون می کشم. گل سرم را از روی پاتختی برمی دارم و با چشمان نیمه باز به آشپزخانه می روم. زیر کتری را روشن می کنم. برای دخترک شیر درست می کنم. در خواب شیشه را دستش می گیرد و با ولع شروع می کند به خوردن. از گوشه چشم نگاهم می کند تا مطمئن شود کنارش هستم. هنوز کمی شیر در شیشه مانده که شیشه را کنار می زند. انگشتش را در دهان می گذارد. به پهلو می شود و می خوابد.
نگاهی به ساعت می اندازم. حوصله ورزش کردن ندارم. همان جا، کنار دخترک، دراز می کشم. باز دیشب بی خواب شده بودم. پلک هایم را روی هم فشار می دهم تا بخوابم. فایده ای ندارد. هزار آدم و خاطره در ذهنم هیاهو به پا می کنند. فکر می کنم هر قدر هم بنویسم باز هم هستند. صدای سوت کتری بلند می شود. آرام از کنار دخترک بلند می شوم تا بیدار نشود.
یک لیوان چای سبز دم می کنم. می گویند لاغر می کند. در این شش ماه که معجزه ای ندیده ام. دخترک وارد سال سوم زندگی اش شده و من هنوز از شر اضافه وزن بارداری خلاص نشده ام. چند روزی صبح زود بیدار می شدم و با برنامه ورزش تلویزیون تکانی به خودم می دادم. به نظر ترازوی خانه کافی نبود. ورزش را بیش تر نکردم؛ قیدش را زدم و فکر کردم جور دیگری با این ترازو کنار بیایم. حالا هم به معجزه چای سبز دل خوش کرده ام.
ظرف های شام دیشب روی ظرفشویی تلنبار شده اند. دو قطره سس هم روی میز بدجوری توی چشم می زند. فکر می کنم دو قطره سس روی میز عنوان جذابی برای داستان باشد. یک لیوان شیر برای خودم می ریزم و به طرف کامپیوترم می روم. روشنش می کنم. از وقتی کامپیوتر را روی پیشخان آشپزخانه گذاشته ام، هیاهوی آدم های توی سرم کم تر شده؛ شاید فکر می کنند فاصله شان تا جاودانه شدن کم تر شده.
آبی به صورتم می زنم. ویندوز خودم زودتر از کامپیوترم بالا می آید. در آینه نگاهی به صورتم می اندازم. صورتم را کرم می زنم. پوست دست هایم هم خشک شده. کرم نمی زنم، بماند وقتی کارهایم تمام شد. فکر می کنم چقدر کار عقب افتاده دارم. کارهایم تمامی ندارند. تا به آشپزخانه برسم، سر راه تلویزیون را هم روشن می کنم. زنی با هیجان از کرم حلزون تعریف می کند و از فکر این که برای درست کردن یک قوطی کرم چند تا حلزون کشته شده دلم می گیرد. بقیه کانال ها هم چیز بهتری ندارند. یکی چاقت می کند، آن یکی وعده لاغری یکروزه می دهد. حداقل یک سالی خیلی به غذایم توجه نکردم که چاق شدم، از فکر لاغری یکروزه خنده ام می گیرد. تلویزیون را خاموش می کنم.
بوی پیازداغ همسایه از لای پنجره خودش را به آشپزخانه بی بوی ما می رساند. هنوز فکری برای ناهار نکرده ام. قابلمه را باید بشویم. می خواهم پنجره را ببندم که می شنوم دورها زنی می خواند. پنجره را بیش تر باز می کنم. صدای زن و بوی پیازداغ با هم می ریزند توی آشپزخانه. ویندوز هنوز بالا نیامده. دستکش ها را دستم می کنم و به جان ظرف ها می افتم. آب روی بلوزم می پاشد، با خودم می گویم از دفعه بعد حتما پیش بند می بندم. پیش بند نویی سال هاست روی دیوار جا خوش کرده. صدای زنگ تلفن بلند می شود. تا دخترک بیدار نشده، به زنگ دوم نرسیده، با همان دستکش کثیف گوشی را برمی دارم. یادم باشد تمیزش کنم.
فکر می کنم بهترین آژانس خبری دنیا هم بدون حضور زنان خبرهایش ناقص می ماند. نمی دانم چطور ممکن است هر روز یک ساعت حرف و خبر دست اول برای هم داشته باشیم، ولی داریم. در قابلمه را که می گذارم، دخترک بیدار می شود. نیم ساعتی می شود که کامپیوتر در حالت انتظار فرو رفته. امروز دیگر نمی خواهم خاموشش کنم. هنوز ظرف ها در ظرفشویی مانده اند. قابلمه الویت داشت. صبحانه دخترک را می دهم. وقتی سرگرم بازی شود، بهترین وقت نوشتن است.
از هیاهوی آدم های توی سرم چیزی کم نشده. نمی دانم برای آن ها چه فایده ای دارد که بنویسمشان. کاش سراغ آدم دیگری می رفتند. این همه نویسنده، این همه کتاب! اصلاً شاید تا حالا جایی بین همان کتاب ها برای خودشان دست و پا کرده باشند. صفحه ای باز می کنم. همه شان اصرار دارند که اول صف باشند. فکر می کنم از آن هایی بنویسم که قدیمی ترند. مثلاً دخترکی که با مدادرنگی های دختر همسایه بهترین نقاشی اش را کشید: یک طوطی سبز. اما فقط همان طوطی را کشید، دیگر مدادرنگی به دستش نرسید، چند سال بعد هم سوی چشمانش رفت. چریک قدیمی خودش را جلو می اندازد. همه مبارزه اش سنگ زدن به ماشین شاه و نیکسون از روی دیوارهای کوی دانشگاه است که هنوز هم نمی داند فرمان «به سنگ» از کدام حنجره شلیک شد. اماندین دست کریستف را می کشد و سعی می کند خودش را جلو صف برساند. هاشم آقا خط کش به دست همه را در صف مرتب می کند. بعد نمی دانم سر و کله گلابی از کجا پیدا می شود و خودش را می رساند اول صف.
دخترک دست عروسکش را کنده. با خنده دست و عروسک را به طرفم می گیرد. سری به غذا می زنم. فقط یک سیب زمینی درشت ته سبد مانده. چند هفته ای بود خریده بودمش ولی هیچ وقت حوصله نداشتم خردش کنم. سیب زمینی های کوچک بهترند. هم پوستشان راحت تر کنده می شود و هم راحت تر خرد می شوند. اما این سیب زمینی بزرگ انگار نفرین شده است. چند بار سیب زمینی خریدم و تمام شد، ولی این یکی همان جا ته سبد ماند. برش می دارم. درست توی دستم جا نمی گیرد. چاقو در می رود و انگشتم را می برد. دستمالی دور آن می پیچم. دخترک از دیدن خون تعجب می کند. با چشمان گرد به دستم خیره می شود. می خواهد دست بزند. نمی گذارم. کمی جیغ و داد می کند و بعد دوباره سرگرم بازی می شود.
سیب زمینی روی کابینت افتاده. کامپیوترم روشن است و خط سیاه کوچکی روی صفحه سفید بزرگی هی می رود و می آید. آدم های توی سرم همدیگر را هول می دهند تا به سر صف برسند. آن دستم که انگشتش نبریده، روی صفحه کلید می چرخد تا بالاخره روی حرفی ضربه بزند. می دانم تنها مشکلم همان انتخاب حرف اول است. بعد همه چیز پشت سر هم می آید. حتی صف آدم های توی سرم هم مرتب می شود.
بوی غذای زن همسایه می آید. پنجره را می بندم. دخترک نق می زند. گرسنه است. خط سیاه کوچک روی صفحه سفید بزرگ همچنان میان ماندن و رفتن دودل است. سیب زمینی را برمی دارم.
خط سیاه کوچک روی صفحه سفید بزرگ می نویسد:

زندگی آقای گلابی با تاریخ این مملکت گره خورده است. البته باید گفت آقای گلابی این طور می خواهد و این خواسته ریشه در تاریخ این خانواده دارد. گلابی بزرگ، پدربزرگ آقای گلابی، وقتی هنوز گلابی نارسی بود، در جستجوی نامی و نانی راهی تهران شد. این شروع تاریخ رسمی خاندان است که البته مثل هر آغازی کمی هم ابهام دارد و به هر بهانه ای می توان تغییری در آن داد.

ظرف های شام در ظرفشویی تلنبار شده اند، دخترک خوابیده و مرد میان تبلیغ کرم حلزون و داروهای تقویتی نگران گل سوم آرژانتین به آلمان است.
خط سیاه کوچک، جایی پایین صفحه بزرگی که دیگر سفید نیست، باز میان رفتن و ماندن دودل است. کامپیوتر را خاموش می کنم. به دست هایم کرم می زنم. بریدگی انگشتم هم آمده.

نظرات کاربران درباره کتاب شما از کجا بادمجان می‌خرید؟

خوب بود
در 1 سال پیش توسط
بد نبود.
در 2 سال پیش توسط