فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سنگ و سایه
یک بازی بلند

نسخه الکترونیک کتاب سنگ و سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سنگ و سایه

سنگ و سایه گونه‌ای یارکشی پیش از بازی بود که از هر بازی‌ای زیباتر می‌نمود و کودک می‌خواست که بازی هرگز آغاز نشود؛ همچنان ایستاده باشند پشت به مهتاب، چشم به سایه‌ها که بر زمین افتاده بودند.
چنین نمی‌شد. سردسته‌ها سنگ به سایه دلخواه خود می‌انداختند و یارگیری آغاز می‌شد. گاه پیش می‌آمد که سنگ بر سایه کودک می‌ماند اما او از جا تکان نمی‌خورد. دلش می‌کشید سنگ پیوسته در راه باشد و سایه در خنکایِ خاک مهتاب گرفته، بماند.
شیوه دیگر برای یارگیری، «چُرچُر، دست پُر» بود.
بدین گونه که سردسته‌ها در کنار هم می‌ماندند و بچه‌ها دست به گردن هم انداخته دور می‌شدند و با هم می‌خواندند که یکی ماه باشد و دیگری ستاره، یا یکی آسمان باشد و دیگری آفتاب.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۴۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سنگ و سایه

برای استادم آقای رضا محمدی



سنگ و سایه

(یک بازی بلند)

محمدرضا صفدری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

سنگ و سایه گونه ای یارکشی پیش از بازی بود که از هر بازی ای زیباتر می نمود و کودک می خواست که بازی هرگز آغاز نشود؛ همچنان ایستاده باشند پشت به مهتاب، چشم به سایه ها که بر زمین افتاده بودند.
چنین نمی شد. سردسته ها سنگ به سایه دلخواه خود می انداختند و یارگیری آغاز می شد. گاه پیش می آمد که سنگ بر سایه کودک می ماند اما او از جا تکان نمی خورد. دلش می کشید سنگ پیوسته در راه باشد و سایه در خنکایِ خاک مهتاب گرفته، بماند.
شیوه دیگر برای یارگیری، «چُرچُر، دست پُر» بود.
بدین گونه که سردسته ها در کنار هم می ماندند و بچه ها دست به گردن هم انداخته دور می شدند و با هم می خواندند که یکی ماه باشد و دیگری ستاره، یا یکی آسمان باشد و دیگری آفتاب.
پس از این که «واخواندن» انجام می گرفت، دو تایی به سردسته ها نزدیک می شدند، می گفتند: «چُرچُر.» سردسته ها می گفتند: «دست پُر!» می گفتند: «کی می خواهد ماه؟ کی می خواهد ستاره؟»
یا به زبان خودشان: «کی اِش می یا ماه؟ کی اِش می یا ستاره؟»
یکی از سردسته ها می گفت: «مو اُم می یا ماه.»
سردسته دیگر می گفت: «مو اُم می یا ستاره.»
این دو شیوه یارگیری بیش تر برای «دزدبازی» بود. یک دسته دزد می شد و دسته دیگر بر سر دکه می ماند، نگهبانی می داد. دزدها که دور می شدند، چند تا برای پیدا کردن آن ها می رفتند.
دزدها گاهی به کوچه های دورتر یا به باغ ها و زمین های کشاورزی می رفتند. آن ها که دلدارتر بودند در مرده شویخانه کهنه پنهان می شدند یا از خاکستان سر در می آوردند.
ناگفته پیداست که گروه دزدان می کوشیدند که به دام نیفتند و از نو سررشته بازی را خودشان به دست بگیرند.
یارگیری به روش چُرچُر دست پُر، هم در روز هم در شب های تاریک انجام می گرفت و برای این که دسته ای دزد شود، سردسته ها خُشک یا تَر می کردند. سنگ کوچکی را که با آب دهان تر شده بود به هوا می انداختند. نیمه تر به هر کدام می رسید، بر سر دکه می ماند و هر کدام نیمه خشک بهره اش می شد، بازی را به دست می گرفت.
برخی از بازی ها نیازی به دو دسته شدن نداشت.
یکی از آن ها، بازی «خیار گُرگو» بود. در این بازی دخترها بیش تر به چشم می خوردند. در روشنای مهتاب با کپّه های خاک جالیزی درست می کردند پر از بوته های هندوانه (خیار سرد) و بوته های خربزه (خیار زرد).
یکی از پسرها که بزرگ تر بود، جالیزبان می شد. سردسته دخترها پیش می افتاد و بچه ها به همراهش، به جالیز می رسیدند. سلام می کردند. سردسته از جالیزبان می پرسید: «خالو، پیاله زردی ندیدی که با آب بیاید؟»
پیرمرد می گفت: «نه خالو، ندیدم. پیاله زرد کجا بود؟»
زن می گفت: «واللّه، چه بگویم؟ نمی دانم چه راهی بگیرم. پیاله زردی داشتم گمش کردم.»
پیرمرد می گفت: «بگرد توی لاله(۱)ها، اگر هست، بردارش.»
آن دختر با همراهانش در کرت ها می گشت. نگاهی به این سو و آن سو می کرد، به ناگاه خم می شد خربزه یا هندوانه ای برمی داشت می دوید. پیرمرد چوب برمی داشت تا پاری راه آن ها را دنبال می کرد و بازی با جیغ و هیاهو پایان می یافت.
در این بازی که زمانش بس کوتاه بود، پیاله زرد جادویی داشت که در چشم کودک کم از ماه و آتش زمستان نبود.
***
بازی دیگر، کوتاه تر از خیار گُرگو، زنده یا مرده بود.
یکی خودخواسته در گودالِ از پیش آماده شده ای دراز می کشید و خود را مرده می ساخت.
بچه ها تا می توانستند بر روی او خاک می ریختند تا به گردنش می رسید.
سپس سردسته مرده را صدا می کرد: «مرده یا زنده؟»
مرده پاسخ می داد: «مرده.»
برای بار دوم مرده پاسخ می داد: «مرده.»
بار سوم که او را صدا می کردند، مرده می گفت: «زنده!»
تا در گور نیم خیز می شد بچه ها می گریختند.
بچه ها در کنار گودال، همیشه آماده گریختن بودند، زیرا گاه پیش می آمد که مرده در همان بار نخست که بانگش می زدند، فریاد می کشید که زنده است چنان که وهچیره بچه ها برمی خاست.
هر کسی که در دست مرده گرفتار می شد، می بایست به جای او در درون گودال می خوابید.
***
یکی دیگر از بازی های شبانه «اسبم چه رنگ» نام داشت.
سردسته بر روی سنگی می نشست سر لوت(۲) را به دست می گرفت و سر دیگر در دست کسی می ماند که می بایست به چیستان او پاسخ می داد. آن کس می گفت: «اسبم چه رنگ؟»
سردسته می گفت: «رنگارنگ.»
آن کس می پرسید: «چه مالی در میدان؟»
سردسته که فرمانروای بازی بود، نشانه های اسب یا گاوی را می داد که صبح از خانه بیرون می رفت و پسینگاه به خانه بر می گشت. پرسنده اگر کودک بود، نشانه ها روشن بود و چیستان را پاسخ می گفت. لوت را به دست می گرفت و بچه ها را به پیش می راند. اگر بچه ای بزرگ تر لوت را به دست می گرفت، کارش سخت می شد. می بایست گله بچه ها را هِی می کرد و تا پاری راه از دکه دورشان می کرد. بچه ها را با لوت می زد که بهش نزدیک نشوند.
سردسته یک دو گام دور از بچه ها می ایستاد، از دور رو می کرد به شاه داد می زد:
«چَرچِرانی؟»(۳)
شاه داد می زد: «بشور!»
او بچه ها را با لوت می شورید و از خود دور می کرد. جست وخیز بچه ها برای گرفتن سردسته که آماده گریختن بود.
سردسته باز رو به شاه فریاد می کشید: «چرچرانی؟»
شاه داد می زد: «بشور! بشور تا مرده شور!»
سردسته گله را هِی می کرد. باز همان صدا: «چرچرانی؟»
همین که شاه داد می زد: «رها.» سردسته می دوید. اگر از دست گله رها می شد، از نو سر لوت را به دست می گرفت و به چیستان دیگر پاسخ می گفت.
کم تر پیش می آمد که سردسته گرفتار نشود. بی درنگ یکی از پشت سر چشم های او را می بست و یکی او را بر روی زمین دراز می کرد. در هیاهو و تاریکی هر یک مشتی خاک از زیر پیکر او بر می داشت. آن گاه رهایش می کردند. سردسته به پیشگاه شاه می آمد: «شاه، سلام.»
شاه می گفت به او: «سلام، گردنت هم خُرد.»
سردسته می گفت: «شاه، توی راه دزدها ریختند سرم.»
سردسته ناگزیر بود پاسخگوی پرسش های شاه باشد. چه کسی چشم های او را بست، چه کسی او را گرفت؟ چه کسی با مشت او را زد، چه کسی مشتی خاک را از زیر پایش برداشت یا از زیر گردن یا از جای دیگرش؟
بچه ها تک تک پیش می آمدند مشت خاکشان را به زمین می ریختند: من خاک زیر گردنش را برداشتم. و دیگری: خاک زیر پایش را.
سردسته می سوخت. بازی از سر گرفته می شد و او یکی می شد در میان دیگران.
***
جا دارد از بازی ای بسیار کوچک تر بگویم به نام «کت کتو»(۴) که شب در خانه انجام می گرفت که به گونه ای به یاد آوردن همسایه ها بود در برابر آتش.
پدر یا مادر نشانه های خانه ای را می گفت با کسانی که در آن می زیستند. از دروازه خانه بگیر تا چاه. از بر و بالای آن ها تا رنگ مویشان.
به گمان من این بازی، کنجکاوی در زندگی دیگران نبود و بیش تر باز دیدن آن ها بود؛ زیرا دروازه خانه ها از صبح باز می ماند تا شب که آن هم از ترس جانوری چیزی بسته می شد، در روزگاری که مردها سر بی کلاه از خانه بیرون نمی رفتند.
به یاد آوردن شبانه و باز دیدن خانه ها و آیند و روند مردمان پس از سالیان، اگر به روی کاغذ هم بیایند، اگرچه آن دروازه ها و بادگیرها و دریچه ها و ناودان های سفالی از میان رفته اند، به درستی نمی دانم که به چه کاری می آیند. شاید بشود از میان دروازه ای که بر روی کاغذ آمده است هزاران بار گذر کرد یا به همین اندازه در چاه خانه ای سر کشید یا از این بیش تر، بشود بوی سینه کبوتر را به سینه خود کشید و در جای ماند، بی جنبش و بی آرزوی چیزی.
***
دیگر این که بازی های بیرون از خانه، فراخوان داشت. یکی کوتاه و یکی بلند. فراخوان کوتاه: هنگامی که بچه ها در خانه بودند، کسی که زودتر از دیگران از خانه بیرون می آمد، می خواند: «جی، جی! سنگِ تَرازی.
بوجیک ها شوم بخورین، بیاین بازی.»
فراخوان بلند، هنگامی خوانده می شد که بیش تر بچه ها به کوچه آمده بودند و چند تایی هنوز نیامده بودند.
«کلاچو های، کلاچو!»
«های، های!»
«هوره، هوره سنگی!»
«های، های.»
«لُپ جوی داشتُم.»
«های، های.»
«پشت تُلی کاشتُم.»
«های، های.»
بارون اِمِه، سوز و اوی.»
«های، های.»
«اُو اِم ندا، خشک و اوی.»
«های، های.»
«اومه، نومه؟» (در این جا صدا کش دار می شد.)
«کی نومه؟»
«حسینِ محمود نومه.»
«چه ش بید؟»
«بای بِچه.»
«بِچه چه؟»
«بِچه گراز.»
«این تا کجا؟»
«این جا تا شیراز.»
«سنگش بزن!»
«نمی رسه.»
«هووش بزن!»
در این جا بچه ها همبازی نیامده را هو می کردند.
این چند بازی را از آن روی در این جا آوردم که آیند روند آدم های سنگ و سایه در جاهایی است که روزگاری زمین بازی آن ها بوده است.
اینک این بازی که نام سنگ و سایه به خود گفت.

نظرات کاربران
درباره کتاب سنگ و سایه

یکی از بهترین اثار داستانی است که تا بحال خوانده ام.شکل روایت،زبان روایت باعث شده دنیای متفاوتی را شاهد باشیم.بدون شک صفدری توانسته داستان را با نگاهی کاملن نو و روایتی جذاب پیش ببرد.همان شیوه ایی که در رمان دیگر ایشان به نام "من ببر نیستم پیچیده بر بالای خود تاکم"شاهد بودیم.صفدری یکی از بهترینهای حال حاضر داستان نویسی بشمار می رود،که با وجود کمتر شنیده شدن از ایشان، ولی بسیار پر کار و توانمند در عرصه ادببات داستانی ظاهر شده اند.با شناختی که از ایشان دارم،بسبار کم حرف ولی پرکار هستند.به اعتقاد منتقدین ایشان روایتی نو را در ادبیات داستانی خلق کرده اند که در آینده بیشتر از این شکل روایت خواهیم دید و شنید.بنده هم به همه علاقمندان به داستان توصیه می کنم که این اثر را حتمن مطالعه بفرمایند.
در 2 سال پیش توسط