فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک‌ فنجان چای داغ

کتاب یک‌ فنجان چای داغ

نسخه الکترونیک کتاب یک‌ فنجان چای داغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک‌ فنجان چای داغ

در یک روز گرم تابستانی در حالی که کمی هم احساس نگرانی می‌کردم و قلبم تاپ تاپ می‌زد سوار ماشینم شدم و به طرف روزنامه رفتم. در همین موقع یکی از دوستانم روی موبایل زنگ زد و به من اطلاع داد که شمس‌الواعظین، جلایی‌پور و جوادی حصار را بازداشت کرده‌اند و من هم باید بروم زندان. سه روز بعد در حالی که دو بسته سیگار و یک دفتر دستم بود به دادستانی مراجعه کردم و با یک پژوی ۴۰۵ سفید رفتم به زندان اوین. یک ماه در آن‌جا فکر کردم و به سؤالاتی که چند نفر از من می‌پرسیدند جواب دادم. مقادیر معتنابهی چیز نوشتم و ده‌کیلو وزن کم‌کردم. با شکلی دیگر از زندگی آشنا شدم و به شناخت خوبی از حافظ، ملانصرالدین، خودم و سیاست رسیدم. بعد از ۳۱ روز با یک پاترول از زندان بیرون آمدم و ساعت ۵ بعداز ظهر راهی خانه شدم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک‌ فنجان چای داغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

نوشتن مقدمه برای کتاب معمولاً کار جالبی نیست. مثل احوالپرسی دم در است. میهمان باید تکلیفش را روشن کند:
۱ ـ یا باید بیاید توی خانه. (در حالتی که میهمان است)
۲ ـ یا باید حرفش را بزند و برود. (در حالتی که پیامی دارد)
۳ ـ یا باید بگوید که اشتباه کرده و خانه ای که دنبالش بوده این جا نیست.
۴ ـ یا باید خانه را ببیند و برود. (در این مواقع مشتری برای اجاره یا خرید خانه آمده)
۵ ـ یا باید زنگ را بزند و فرار کند.
از ۶ تا ۱۰۰۰ - حالات مختلف دیگر که لازم نیست همه را بگوییم.
به هر حال کسی که می خواهد کتابی را بخواند معمولاً زیاد در مقدمه معطل نمی شود. با این همه فکر می کنم خیلی هم جالب نیست که صاحبخانه محترم (یا نویسنده عزیز) بی مقدمه شروع کند به وراجی، چون هر کاری آداب و ترتیبی دارد.

قضیه از کجا شروع شد؟

این نویسنده (نویسنده حقیر سابق) همیشه دلش می خواست نویسنده بشود. گمان می کنم تا این جای کار اشکالی وجود نداشته باشد. برای نویسنده شدن معمولاً یک تصادف لازم است؛ تصادفی که دوازده سال پیش برای من اتفاق افتاد. سردبیر سروش به من گفت برایش مقاله ای در مورد شخصیت امیرکبیر (در آن موقع هنوز کرباسچی زندانی نشده بود) بنویسم. من هم این کار را کردم، و چنین بود که یک شبه نویسنده شدم.
توضیح: من فکر می کنم همه نویسنده ها یک شبه نویسنده می شوند؛ چون نوشتن مقاله یا گزارش یا... هرقدر هم کار پیچیده ای باشد بیشتر از یک شب طول نمی کشد.
ادامه ماجرا: من از آن به بعد از خودم خوشم آمد. احساس کردم نوشتن کار جالبی است و من دلم می خواهد این کار جالب را انجام دهم.

چطور شد که طنزنویس شدم؟

بعضی از آدم ها دوست دارند زیاد تعجب کنند. آنها با دیدن هر چیزی لب ور می چینند یا چین به پیشانی می آورند یا سرشان را تکان می دهند و می گویند:
«عجب!» و بعد یک علامت تعجب جلوی جمله شان می گذارند. این آدم ها بعد از مدتی که خیلی تعجب کردند دلشان می خواهد این کار را ادامه دهند. بنابراین همیشه دنبال سوژه ای برای تعجب کردن می گردند. کسانی که گفتیم معمولاً طنزنویس می شوند، مگر این که کار خاصی داشته باشند، یا این که خجالتی باشند، یا خیلی به خودشان احترام بگذارند.
من از همان روزهای اوّل که به دنیا آمدم (تقریبا از ۲۳ آبان ۱۳۳۷) شروع کردم به تعجب کردن. به همین دلیل هم از سن یک سالگی تصمیم گرفتم طنزنویس شوم. در این مورد حدود سی سال فکر می کردم و در این مدت دائما تعجب می کردم و هر وقت فکر می کردم، از طنزنویس شدن پشیمان می شدم و هر وقت تعجب می کردم تصمیم می گرفتم طنزنویس شوم. تا این که در مجله سروش اولین طنزهای نوشتاریم را به چاپ رساندم. یکی از اولین عکس العمل ها در مورد طنز - نوشته هایم خیلی جالب بود. خواننده ای به سراغم آمد و به مدت یک ساعت هرچه حرف بد بلد بود به من زد.

چطور شد که تصمیم گرفتم طنز روزانه بنویسم؟

روزها به سرعت می گذشت و من هنوز به فکر نوشتن طنز روزانه نیفتاده بودم. تا این که نوشته های کیومرث صابری را در روزنامه اطلاعات خواندم و احساس کردم آنها را من نوشته ام. کیومرث صابری در آن روزها که مردم وقتی می خواستند بخندند باید از هزار نفر اجازه می گرفتند، کار مهمی کرده بود. او هر روز در صفحه ۳ اطلاعات طنز می نوشت و خوب هم می نوشت. بعضی از کارهایش را به شدت پسندیدم و حسودیم شد که چرا من بلد نیستم آن طور بنویسم. به خودم گفتم: «خاک بر سرت! کیومرث صابری نویسنده است، تو هم نویسنده ای؟»

حسادت، موتور حرکت تاریخ

البته من شک دارم که حرکت تاریخ موتور داشته باشد؛ چون اساسا قبول ندارم که تاریخ حرکت می کند، چرا که اگر حرکت می کرد لابد تا به حال کار به سرانجامی رسیده بود و این طور نبود که هروقت نگاه کنی ببینی اوضاع همان است که هزار سال پیش بود. امّا با فرض این که تاریخ حرکت کرده لابد احتیاج به یک موتور داشته است. مگر این که فرض کنیم حرکت تاریخ مثل حرکت قایق بادبانی احتیاج به باد دارد و همان طور که می دانیم باد بیشتر بر سیاست اثر دارد تا بر تاریخ. بنابراین فرض باد در مورد حرکت تاریخ محال است و نیاز به موتور احساس می شود. در طول تاریخ دو موتور اساسی عمل کرده است:
۱ ـ حسادت
۲ ـ تنبلی
در مورد تنبلی می دانیم که بخش وسیعی از کشفیات بشر و پیشرفت های انسانی ناشی از میل آدم به حرکت نکردن است و ضرورت این که به جای تکان خوردن شخص، فکر او به کار بیفتد و اشیا را حرکت بدهد. همین تمایل بشر به حرکت نکردن است که باعث حرکت کردن تاریخ شده است. اساسا عقـل انسان در مواقعی شکوفا شده که وی در حال سکون و سکوت به سر برده است. شاید به همین دلیل است که انسان در حال دویدن نمی تواند فلسفه ببافد.
به هر تقدیر معلوم است که تنبلی و حسادت موتورهای حرکت تاریخ بوده اند. چون این نویسنده آدم تنبلی نبود، بنابراین تلاش کرد تا با حسادتی بی نظیر به رقابت بپردازد. بنابراین در یک روز دل انگیز بهاری این نویسنده به خودش گفت: «تو باید طنزنویس بزرگی بشوی و روزانه طنز بنویسی».
از آن روز دل انگیز بهاری سال ها می گذرد. بارها برف باریده است و درختان به بار نشسته اند و اتفاقات دیگری افتاده است.

راپورت نویسی و تذکره نویسی

از آن جا که آدم ها خیلی شعور و اراده دارند و بر همگان واضح و مبرهن است که به دلیل همین شعور و همین اراده معمولاً آن کاری را که تصمیم گرفته اند انجام نمی دهند، این نویسنده - یعنی آقای نبوی - به جای این که طنز روزانه بنویسد، شروع کرد به نوشتن مطالبی در مورد سینما. همیشه هم سر خودش غُر می زد که: «مرد حسابی! تو را چه به سینما؟»
امّا چون وقت نداشت تا روی کارش درست فکر کند کار را ادامه می داد. سال ها گذشت و آقای نبوی همیشه فکر می کرد که چرا سینمابنویس (مثل میرزابنویس) شده است و همیشه هم حرص می خورد.
جالب بود که در این سال ها هرکدام از دوستانش به او می رسیدند، می گفتند: «راپورت های تو را خواندیم، خیلی خوب بود».
«راپورت ها» نوشته هایی بود که آقای نویسنده در مورد سینما می نوشت، با نثر تاریخی دوران قاجار و با روحیه طنز. از آن روزها به این نتیجه رسیدم که من هرچه می نویسم طنز می شود، مثل آدمی که برای جدی شدن باید اخم کند، هرچه را که می خواستم جدی بنویسم، باید با خشونت می نوشتم وگرنه طنز می شد. تا این که سعی کردم جلوی خودم را نگیرم و طنز بنویسم.

شبی در اصفهان، با هیچ کس

آن شب نه باران می آمد، نه اتفاق خاصی افتاده بود. من چهارماه بود که به اصفهان رفته بودم و در آن جا زندگی می کردم. وقتی در تهران بودم میرسلیم وزیر ارشاد شد و من که نویسنده بودم فهمیدم که عصر نویسندگی به سر آمده است. بنابراین برای این که حرص نخورم و بیشتر عصبی نشوم به اصفهان رفتم. چهارماه کارهایی می کردم که به نویسندگی مربوط نبود، لزومی هم ندارد که به شما گزارش بدهم که در آن جا چه می کردم. تا آن شب که در میان خواب و بیداری اتفاق خاصی برای من افتاد.
توضیح: خیلی ها عادت دارند که تمام ناتوانی شان را در تغییر وضعیت با رویاپردازی جبران کنند. من هم مثل همه آنها رفتار می کنم. مثلاً وقتی از این که اتاق کتابخانه ام کوچک است حرص می خورم، چراغ را خاموش می کنم و سعی می کنم در ذهنم دیوارها را جابه جا کنم. کتابخانه فلزی زجرآور را به کتابخانه چوبی زیبایی تبدیل می کنم. میزم را کمی مرتب می کنم و صندلی گردان می گذارم پشت آن. بعد روزانه ده ساعت کار می کنم.
ادامه ماجرا: آن شب دلم خواست که هرروز طنز بنویسم. احساس کردم که دلم می خواهد در مورد هر اتفاقی چیزی بنویسم و آن را به طنز بیاورم. احساس خوبی پیدا کردم. فکر کردم اگر بتوانم در مورد هرچه اتفاق می افتد چیزی بنویسم دیگر عصبی نخواهم شد و به در و دیوار بد و بی راه نخواهم گفت. اما وقتی چراغ را روشن کردم - یا صبح شد و آفتاب عالمتاب اتاق را روشن کرد - دیدم هنوز میرسلیم وزیر است و ترجیح دادم همچنان طنز روزانه ننویسم.

دوم خرداد و بابک داد

بعد از این که بابک داد تصمیم گرفت تمام تلاشش را برای انتخاب خاتمی بکند طبیعتا من هم تصمیم گرفتم به تهران بیایم. برای به تهران آمدن مهم ترین کاری که باید می کردم این بود که به نشریه مهر بروم و طنز هفتگی بنویسم. بنابراین با علی میرفتاح - که سردبیر نشریه مهر بود - تماس گرفتم و همکاریم را با او آغاز کردم. بعد از مدتی هم به تهران آمدم. وقتی وارد تهران شدم خاتمی رییس جمهور بود و قرار بود میرسلیم برود.

نظرات کاربران درباره کتاب یک‌ فنجان چای داغ

دوستان کتاب خیلی خوبیه من خودم فیزیکیش رو دارم به خاطر همین گفتم توی فیدیبو هم بزارن تا مردم ببینن چون دیگه فروش نمیره
در 2 سال پیش توسط sob...i10