فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سامار

کتاب سامار

نسخه الکترونیک کتاب سامار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سامار

می‌روم کنار پنجره، کتابی که یک هفته پیش نصفه‌خوانده رهایش کرده‌ام هنوز همان جا لب پنجره است. هر هفت روز این یک هفته آفتاب صاف می‌افتاد روی اسمش. کتاب را برمی‌دارم. حسابی خاک رویش نشسته. گوشه دامنم را بالا می‌گیرم و پاکش می‌کنم. نسیم خنکی می‌وزد و و پرده را می‌رقصاند. کتاب را از همان جا که ایستاده‌ام پرت می‌کنم روی میز و سعی می‌کنم به لیوان چای نخورد و نمی‌خورد. از روی اُپن پاکت سیگار و فندک را برمی‌دارم. پاکت را تکان می‌دهم. همانی که بیرون می‌زند برمی‌دارم و روشنش می‌کنم. یک پک عمیق. دل و فکرم رفته پیش مهران. پک دوم عمیق‌تر... نگرانش شده‌ام یا چیز دیگر، خودم هم نمی‌دانم. نکند دلم برایش تنگ شده باشد. پک سومم سیگار را تا کمر سرخ می‌کند. پر می‌شوم از دود غلیظ و خیال بیرون دادنش را هم ندارم... آخ خ خ خ، چرا همه‌اش در فکر مهرانم؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سامار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

میوه درخت زبان گنجشک را سامار گویند.

از این بالا راحت می شود شهر را دید. همه اش را که نه. تمامی ندارد این شهر درندشت بی سر و سامان. اما نباید بی انصاف بود، خیلی اش را که می شود دید. خیلی زیادتر از چیزی که آن پایین لابلای دست و پا و چهره های عبوسِ دیگران دیده ام. آن پایین بچه ها دارند بازی می کنند و نمی دانم چرا همه شان هم عاشق چیپسند. ساده، فلفلی، سرکه نمکی، پیازجعفری. گیسم را نم نمک باز می کنم. شانه را برمی دارم و موهایم را شانه می زنم. نسیم آرام می وزد و موهای بلندم را با خودش می رقصاند. شانه می زنم. آرام. باز نیم نگاهی به بچه ها می اندازم تا خیالم راحت شود که همه شان چیپس های بی ارزششان را تمام کرده اند. چسب را برمی دارم و با دندانم کمی بیش تر از یک وجب می کنم و به دهانم می زنم. از این بناگوش تا آن بناگوش. چند باری رویش می زنم تا حسابی بگیرد به صورتم. کارم را که می کنم یک نفس عمیق می کشم. سرم را داخل کلاه کاسکت قرمز خوشگلم می کنم. آخرین نفس عمیق را می کشم و شیشه دودی اش را پایین می آورم و همه شهری که از این جا می شود دید توی سایه خاکستری پیش چشمانم غرق می شود. خیالم راحت است. کسی آن پایین چیزی نمی خورد. کسی آن پایین چیزی نمی شنود. و تقدیرم اگر فقط این یک بار خوب باشد کسی چیزی نخواهد دید، حتی پارکوربازهای محوطه مان هم بعدا که کسی سوال پیچشان کرد با بی اعتنایی می گویند که چیزی ندیده اند. برای بار آخر منظره شهری را می بینم که بیش تر از آنچه بشود باور کرد زنده است انگار. همه چیز سر جای خودش است. بی شک بعد از این هم سر جای خودش خواهد بود. یک ساعت بعد. یک روز بعد. سه روز بعد. هفت روز بعد. حتی چهل روز بعد. و بعدش را خدا می داند. خدایی که حالا از دوردست قدر بیست طبقه به من نزدیک تر است. خودم هم نمی دانم همین حالا، توی این لحظه، شهنازم بر برج افتخار و منم منم کردن های بیجای موروثی اش، یا شیدایی که دلش می خواهد پر باز کند و بپرد از لب پنجره زندگی عاشق کشش؟ نسیم به زیر بغل های عرق کرده ام می خورد و آنی لرز می کنم. تلویزیون هنوز روشن است و گوش بخوابانم می شود صدای گزارش کامران نجف زاده را لابلای صدای آخرین دور آبکشی ملافه ها بشنوم. چشم هایم را می بندم. کم کم زاویه ام را با لبه پنجره کم تر می کنم. کم تر و کم تر و کم تر... سرسنگین و طلبکار. سرِ سنگینم تنِ خالی و طلبکارم را به دنبال خودش می کشد و می روم پایین...
خوب است که از بالای بیست طبقه می پرم و آن قدری وقت هست که کمی فکر کنم، بی بُروبرگرد احتمال این که بین راه پشیمان شوم چیزی نزدیک به صددرصد است. و آن وقت باز هم دیر شده. برای پیدا کردن راه نجات دیر شده. مثل همیشه که همه چیز زندگی ام دیرتر از وقتی که باید، پیش می آید. همه چیزش...
این ایمیل را ندیده بودم. نمی دانم چرا. تاریخ ایمیل هفتم ژوئن است و فکر کنم از آن روز هشت روزی گذشته و من توی این هشت روز دست کم چهار بار ایمیل هایم را چک کرده ام و هیچ وقت چشمم به این یکی نیفتاده. بی چاره از هفت کوه و هفت دریا آن سوتر یک کله آمده تا رسیده این جا و من اصلاً ندیده امش. نمی دانم دلم می خواهد بخوانمش یا نه... نمی دانم دلم می خواهد باز هم به نصیحت های مهران گوش کنم یا نه؟ این که اصرار دارد هنوز هم بیش تر از خودم دلواپس زندگی ام است و من نمی دانم چرا کسی باید این جور باشد. انگشت اشاره ام را از روی موس بلند می کنم. توی تردید دست و پا می زنم. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم جلوِ چشمم بیاید. مهران را می گویم. بیاید جلوِ چشمم و ببینم دلم چقدر برایش تنگ شده و این دفعه هجدهمی است که این تمرکز هیچ فایده ای ندارد. روی پرده سیاه چشم های بسته ام ظاهر نمی شود. نکند مهران را یادم رفته باشد. مهران یادم رفته. هیکلش را که بدک نیست، راه رفتن محکم و مغرورش، طرز غذا خوردنش که بی صدا و آرام است. تنفرش از بادمجان و لپه... و میخچه ای که اواخر کف پای راستش درآمده بود. همه یادم رفته. همه اش. همه اش سه سال از رفتنش گذشته. رفت و نیامد و من هم نگفتم بیا. موس را حرکت می دهم. sign out و تمام. این آخری را نمی خوانم. سرم برود از حرفم برنمی گردم.
می روم کنار پنجره، کتابی که یک هفته پیش نصفه خوانده رهایش کرده ام هنوز همان جا لب پنجره است. هر هفت روز این یک هفته آفتاب صاف می افتاد روی اسمش. کتاب را برمی دارم. حسابی خاک رویش نشسته. گوشه دامنم را بالا می گیرم و پاکش می کنم. نسیم خنکی می وزد و و پرده را می رقصاند. کتاب را از همان جا که ایستاده ام پرت می کنم روی میز و سعی می کنم به لیوان چای نخورد و نمی خورد. از روی اُپن پاکت سیگار و فندک را برمی دارم. پاکت را تکان می دهم. همانی که بیرون می زند برمی دارم و روشنش می کنم. یک پک عمیق. دل و فکرم رفته پیش مهران. پک دوم عمیق تر... نگرانش شده ام یا چیز دیگر، خودم هم نمی دانم. نکند دلم برایش تنگ شده باشد. پک سومم سیگار را تا کمر سرخ می کند. پر می شوم از دود غلیظ و خیال بیرون دادنش را هم ندارم...
آخ خ خ خ، چرا همه اش در فکر مهرانم؟
بار چهارم مطمئن بودم که دیگر کار تمام می شود. این بار می آید و صدایش خانه را برمی دارد. مهران گفت: «اسمش رو بذاریم کیمیا.» پرسیدم: «کیمیا؟ زیاد قدیمی نیست؟» گفت: «قدیم و جدیدش که مهم نیست. مهم اینه که کیمیا همیشه کیمیاست.» ولی کیمیا هم نیامد. رفت پیش سه تای دیگر. و بعدش تمام پیراهن های گشادی که داشتم سوزاندم. پیراهن های نفرت انگیزی که چهار بار پوشیده بودمشان و حتی یک بار هم برایم خوش شانسی نیاوردند.
سیگارم به فیلتر رسیده و خاکسترش را نفهمیدم کی ریخت روی پارکت. ته سیگار را از پنجره پرت می کنم بیرون. لبم را از زیر فشار دردآور دندان هایم خلاص می کنم و به خودم فحش می دهم. صدای ویبره موبایل از روی اُپن بلند می شود، ز...ز...ز...ز.
«کجایی؟»
«خونه. کار داشتی؟»
«نه! ببین... فقط... می تونی بیای این جا؟» سکوت می کند. سکوت می کنم. می خندد. اولش زوزه کشید و حالا هم دارد کشدار می خندد. خنده اش آن قدر ضرباهنگ کندی دارد که به شک می افتم شاید دارد گریه می کند. حرص می خورم. آب دهانم را با غیظ قورت می دهم... صدایم را می برم بالا تا سرش فریاد بکشم: «چرا نمی خوای آدم شی؟»
خنده اش را می بُرد. یادش می افتد که از من بزرگ تر است و هیچ وقت نوبت من نیست که سرش فریاد بکشم: «د نکیر و منکر نشو دیگه. می آی یا نه؟»
باز همان صدا... دیگر مطمئنم خنده نیست. چشم هایم را می بندم. می خواهم بگویم نه. اما مثل همیشه دلم برایش می سوزد. «می آم...»

نظرات کاربران درباره کتاب سامار

خیلی بی محتوا بود
در 5 ماه پیش توسط
خیلی خیلی قشنگ بود ‌ ، بخونیدش حتما 💙💙💛💛
در 12 ماه پیش توسط