فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام

کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام

نسخه الکترونیک کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام

از آشپزخانه بیرون آمدم. بچه‌ها مثل دو گنجشک کوچک در گوشه اتاق خوابشان برده بود و صورت مهتابی‌رنگشان در زیر نور شمع‌ها، رقت عجیبی در دل ایجاد می‌کرد. فرهاد حالا روی صندلی که لاله آورده بود نشسته بود، خودش را سُر داده بود به جلو و سرش را تکیه داده بود به عقب، به پشتی صندلی، و لاله داشت انگشتانش را روی پیشانی او می‌کشید و با صدای نرم و لطیف از او می‌خواست که کاملاً آرام باشد و انرژی مثبتش را فرا بخواند و دوباره و دوباره انگشتان گوشتالود (و حتما نرمش) را روی پیشانی او می‌لغزاند. من و سینا ایستاده بودیم و به حرکات لاله چشم دوخته بودیم. چهره فرهاد مثل وقت‌هایی بود که در استخر یا دریا، روی آب می‌خوابید و فارغ از همه دنیا، چشم‌ها را به روی همه چیز می‌بست و آرام با هر تکان آب، روی سطحی لغزان می‌رفت و می‌آمد. چطور توانسته بود به این سرعت این آرامش را در کنار این زن به دست آورد؟ چرا این آرامش را هرگز از من نگرفته است؟ چرا وقتی با من حرف می‌زند چهره‌اش به سرعت منقبض می‌شود؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من زنی انگلیسی بوده ام

مک می زند. درست چهل و پنج دقیقه است که دارد مک می زند. صدای پایین رفتن قطرات شیر را از گلویش می شنوم و آن ها را می شمارم؛ دقیقه ای سی بار! گاه تا یک ساعت و نیم هم ادامه می یابد. به گلدان گوشه اتاق خیره می شوم و به حرکت ریز برگ های آن چشم می دوزم. این برگ ها تازگی ها مرا به دنیاهای دیگر می برند.کارهایی را که قرار است بعد از خوابیدن آرمین انجام دهم می شمارم: درست کردن حریره بادام، شستن ظرف ها،... ظرف ها... ظرف ها... چرا این برگ ها این قدر جلو چشمم کوچک و بزرگ می شوند؟ چرا گاه تمام دنیای ذهنی ام را احاطه می کنند؟ بهتر است قبل از آمدن فرهاد ظرف ها را بشویم. چرا ناگهان احساس می کنم که وجودم با وجود گلدان گوشه اتاق در هم می آمیزد و یکی می شود؟ با انگشت اشاره گونه های آرمین را تحریک می کنم تا بیدار شود، مک بزند، به خواب رود، دوباره گونه هایش را تحریک کنم، مک بزند، بخوابد، مک بزند... هشت ماه است! بله، هشت ماه. این گلدان از کی این جا بود؟ نکند من از آن زاده شده باشم؟ گونه آرمین را تحریک می کنم. سوزش زخم نوک سینه ام را حس می کنم و می شمارم؛ یک، دو، سه... هشت ماه! من چند سالم است؟ راستی این گلدان هم شناسنامه دارد؟ به پنجه پای راستم خیره می شوم. دو سیاهرگ باریک مانند بال های پرنده کوچکی به قصد پرواز از هم باز شده اند. این پرنده را هشت ماه است که می شناسم! نکند این دو بال کبود پیامی دارد؟ زبانی پنهان که من آن را نمی شناسم! زبان پنهان! آرمین غلت می زند و نوک سینه ام را رها می کند. خوابیده است. این درست لحظه ای است که برایش دقیقه شماری می کنم. بغلش می کنم و روی تخت می گذارم. به آشپزخانه می روم. سینک آشپزخانه پر است از ظرف های مانده. پیشبند را برمی دارم، لحظه ای به جزایر چربی روی آن نگاه می کنم و پرتش می کنم گوشه میز آشپزخانه. جلو سینک می ایستم و اسکاچ را محکم می کشم روی بشقاب ها و به حباب های کف نگاه می کنم که جان می گیرند و می ترکند. مرگ چیست؟ جاده ای طولانی که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست. من در این جاده دراز ادامه چه چیزی هستم؟ شاید ادامه دختر سیزده ساله ای هستم که در حال بازی در زیر ریل های قطار کشته شد یا شاید ادامه خواهرم که پنج سال قبل از تولدم متولد شد و مرد. چرا پدر و مادرم شناسنامه اش را باطل نکردند. چرا من همیشه پنج سال از خودم بزرگ ترم؟ نکند این برای من پیامی دارد. نکند... صدای گریه آرمین می آید. می دوم به طرف اتاقش. صدای زنگ در خانه می پیچد.
صدای زنگ می آمد و با صدای گریه آرمین در هم می آمیخت. بغلش کرده بودم و طول و عرض اتاق را طی می کردم و او هنوز گریه می کرد. از چشمی در نگاه کردم؛ پشت کرده بود به در و موهای لختش جلوتر از همه چیز از چشمی به من می رسید و آرمین هنوز گریه می کرد وقتی برگشت و صورتش را دیدم.
چند بار دیده بودمش با موهای مشکی و بلند و یک پرده گوشت اضافه روی استخوان هایی که به نظر درشت نمی رسیدند. فقط سلامی کرده بودیم هر دو محض ادب و تند از هم گذشته بودیم. حالا پشت در ایستاده بود و من متعجب که او این جا چه می کند و آرمین همچنان گریه می کرد.
در را که باز کردم، از پشت صدای گریه بلند آرمین، صدای آرامش را شنیدم که گفت: «مزاحم شدم، نه؟ ببخشید، کمی قهوه می خواستم، دارید؟»
دعوتش کردم بیاید تو. گفت: «مطمئنید؟ مزاحم...» نگذاشتم حرفش تمام شود: «نه، اصلاً، من هم تنها هستم، خوشحال می شوم.»
آمد تو. آرمین گرچه آرام تر، اما هنوز داشت گریه می کرد. چند لحظه ای ساکت ایستاد و به آرمین نگاه کرد و بعد دست هایش را دراز کرد و دست های او را گرفت. آرمین هیچ مقاومتی نکرد و آرام آرام، در فاصله کوتاهی گریه اش قطع شد. او با آرامش آرمین را از بغلم گرفت و به صورتش دست کشید: «اسمش چیه؟ چیه کوچولو، چرا گریه می کنی عزیزم؟»
اسمش را گفتم و گفتم: «چیز عجیبی است، بالشی در خانه داریم که آهنگ خیلی لطیفی پخش می کند، اما هر وقت این آهنگ زده می شود، آرمین به طرز غمناکی گریه می کند، آن هم نه گریه ای معمولی؛ گریه ای از ته دل، مثل گریه آدم بزرگ ها که غمی کهنه توی دلشان هست و از ته دل می نالند، نمی دانم موضوع چیست!»
گفت: «راستی؟ هیچ خاطره ای از آن ندارد؟»
گفتم: «نه، تا جایی که یادم هست اصلاً، اگر بگویم که از همان روزهای اول به دنیا آمدنش نسبت به این آهنگ همین عکس العمل را نشان داد، باور نمی کنید. مدت ها می خواستم باور کنم تصادفی در کار است، اما نبود!»
همین طور نگاهم می کرد و لبخند می زد. آن نحوه تکان دادن سر و شیوه آن لبخند تشویقم می کرد که حرف بزنم: «اتفاقا نمی دانید که چه آهنگ لطیفی است، می خواهید گوش کنید؟»
گفت: «البته!» و به دور و بر اتاق نگاه کرد، یکی از اسباب بازی های آرمین را که گوشه ای افتاده بود برداشت، او را روی زمین نشاند، اسباب بازی را به دستش داد و گفت: «بیا نازنین، کمی بازی کن تا ما برگردیم.»
مثل آدم های بالغ با او حرف می زد. اگر من این کار را با آرمین کرده بودم حالا فریادش چند ساختمان را گرفته بود، اما در کمال تعجب، بی صدا نشست و مشغول بازی شد. با او به طرف اتاق خواب آرمین رفتیم، در را بستم و تکمه ای را که روی بالش بود فشار دادم. آهنگ نواخته شد. بعد از کمی مکث در حالی که به دیوار روبرو خیره شده بود گفت: «یک روز بهاری و سبز، رقص پرنده ها به دور گل های سرخ و زرد و...»
با صدای گریه آرمین جمله اش را قطع کرد و هر دو با حیرت به در خیره شدیم که از پشت آن، صدای گریه ای از ته دل و با درماندگی در خانه پیچیده بود.
گفتم: «می بینید! نمی دانم موضوع چیست!»
دوباره آن لبخند محو روی لب هایش آمده بود، خیره به من نگاه می کرد و سرش را می جنباند، انگار حقیقتی را می دانست که من از آن آگاه نبودم. هر دو از اتاق بیرون آمدیم، سریع تر از من به طرف آرمین رفت، او را بغل کرد و من به طرف آشپزخانه رفتم.
«کتری را بگذارم روی گاز برای چای.»
چند لحظه بعد گریه آرمین قطع شد. به این سرعت؟! وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم داشت گونه های آرمین را نوازش می کرد و زیر لب آهنگ لطیفی را برایش زمزمه می کرد. آرمین سرش را چسبانده بود به سینه اش و چهره اش کاملاً آرام بود و او انگشتان گوشتالود و حتما نرمش را به گونه او می کشید.
گفتم: «عجیب است، هر وقت بغلش می کنید آرام می شود.»
جوابم را نداد، فقط لبخند زد و دست کشید روی موهای آرمین: «چه پسر خوبی!» و به خواندن ادامه داد. تازه متوجه صدای نرم و لطیفش شده بودم؛ صدایی که اگر بدون دیدن هیکلش آن را می شنیدی گمان می کردی که متعلق به اندامی لاغر و ظریف است. البته استخوان بندی اش ظریف بود، اما آن پرده گوشت... حواسش تماما به آرمین بود. انگار من آن جا زیادی ام. نمی دانستم چه احساسی باید داشته باشم. کمی گیج شده بودم. همان طور که به طرف آشپزخانه می رفتم گفتم: «می روم چای بیاورم.»
زیر لب گفت: «ممنون.» و دوباره به زمزمه اش ادامه داد.
آب جوش را ریختم توی فنجان و وقتی رنگ بسته چای آرام آرام داشت توی آب رها می شد داشتم به او فکر می کردم؛ چه زن عجیبی! از وقتی که آمده بود حتی یک جمله حسابی با من حرف نزده بود، یا بهتر است بگویم دل نداده بود. فنجان را گذاشتم توی سینی و به موهایش فکر کردم که شکل ابریشم بود؛ لخت و سیاه. آمدم بیرون. آرمین همچنان روی سینه اش حالت خواب و بیداری داشت.
گفتم: «بنشینید، اذیتتان نکند!»
گفت: «اذیت؟!» و به آرمین نگاه کرد و لبخند زد: «اصلاً!»
روی مبل نشست. روبرویش نشستم و به او دقیق شدم. آن چشم های بادامی و موهای سیاه و بلند دور صورتش مرا به یاد چیزی دور می انداخت. لبخند محوی که از زمان ورود روی لب هایش نشسته بود مرا به یاد تابلوی مونالیزا می انداخت.
گفتم: «چایتان!»
گفت: «من فکر می کنم هر چیزی علتی دارد!»
به من نگاه نمی کرد و نگاهش به پنجره روبرو بود.
گفتم: «بله؟!»
گفت: «مثلاً گریه آرمین بعد از شنیدن این آهنگ اصلاً بی دلیل نیست!»
چنان اسم آرمین را بر زبان می آورد که گویی از بدو تولد او را می شناسد.
گفتم: «آها در مورد گریه آرمین حرف می زنید!»
خوشحال بودم عاقبت مرا دیده است و دارد با من ارتباط برقرار می کند. پرسیدم: «مثلاً چه علتی؟»
گفت: «خودتان چه فکر می کنید؟»
به من دقیق شد. از توجهش خوشم آمده بود و تشویق شده بودم حرف بزنم: «اتفاقا خیلی در موردش فکر کرده ام، مثلاً این که ممکن است اتفاقی افتاده که خاطره اش با خاطره این آهنگ یکی شده باشد و یا... می دانید! موضوع این است که هر چه فکر می کنم اتفاق خاص و قابل توجهی یادم نمی آید.»
«توی شکمتان چطور؟! وقتی توی شکمتان بوده!» و دست کشید روی سر آرمین: «مثلاً ممکن نیست که شما یک شب روی این بالش گریه کرده باشید و صدای گریه و حالت درونی شما به گوش های کوچک او رسیده باشد؟»
توجهم به حرف هایش جلب شده بود و ساکت نگاهش می کردم. منتظر پاسخ نبود. چای را از روی میز برداشت و جرعه ای سر کشید. به سینه هایش نگاه کردم، چرا آرمین روی سینه های من این طور آرام نمی گرفت؟ همان طور که به آرمین خیره شده بود ادامه داد: «درون شکم مادر جایی است که آدم با تاریخ خودش ارتباط دارد؛ از آن گذشته، شما فکر می کنید که آدم قدرت فراموش کردن را دارد؟»
صدایش نرم و لطیف بود و در عین حال قدرتمند و من احساس می کردم که گرچه با من حرف می زند اما چنان نسبت به من بی تفاوت است که من نیز می توانم وجود خود را روبروی او ندیده بگیرم.
گفتم: «اتفاقا بحث جالبی است. در جایی خواندم که اولین مرحله اضطراب بشر وقتی شروع می شود که دارد از لوله های تنگ و باریک رحم مادر بیرون می آید و من به خصوص این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم؛ گذشتن از لوله های تنگی که بی شباهت به جهنمی که می شناسیم نیست.»
گفت: «و به همین علت است که سرسره های تنگ و تاریک را برای بچه ها می سازند، به خاطر این که یک بار دیگر این راه های تنگ و تاریک را تجربه کنند و حس کنند که معنی اش مرگ نیست!»
چه چیزی باعث می شد که با این دقت کلمه به کلمه حرف هایش را تعقیب کنم. همان طور که فنجان چای را روی میز می گذاشت، گفت: «اما تمام این ها موضوعات کوچکی هستند، می دانید...» و در حالی که یک تکه برنج خشک را از پیشبند آرمین می کند ادامه داد: «من فکر می کنم صرف نظر از تمام این چیزها، خیلی از اتفاقاتی که برای ما می افتد از دنیایی دیگر نشئت گرفته است، از زندگی دیگری که هر یک از ما احتمالاً داشته ایم.»
حیرت زده شده بودم. گفتم: «زندگی دیگر؟!»
گفت: «بله! هر یک از ما در زندگی گذشته مان نقشی داشته ایم!»
چقدر مطمئن حرف می زد، آن قدر که دلم می خواست بپرسم: «شما در زندگی گذشته تان چه نقشی داشته اید؟» و پرسیدم. خنده کوتاهی کرد و گفت: «می خواهید بدانید؟!»
گفتم: «البته!»
چند لحظه خیره نگاهم کرد و گفت: «من یک زن انگلیسی بوده ام و در انگلیس با شوهر و دو بچه ام زندگی می کرده ام. شوهرم مرا در وان کشته است.»
حالا نوبت من بود که نگاهم روی او ثابت بماند. عرق سردی روی پیشانی ام نشست و با تردید پرسیدم: «چرا؟ چطور؟»
پرسید: «شما هیچ حسی از زندگی گذشته تان ندارید؟»
در حالی که برایم سخت بود که فکرم را از آن زن انگلیسی منحرف کنم، گفتم: «مدت هاست فکرم را مشغول کرده! کاش می دانستم که این حس را چطور می شود پیدا کرد!»
دوباره جرعه ای چای سر کشید و گفت: «چه چای خوش عطری!» و باز انگشتان گوشتالودش را کشید روی سر آرمین: «دیگه باید برم کوچولو. راستی من آمده بودم کمی قهوه از شما بگیرم.»
گفتم: «آره، داشت یادمان می رفت.»
به طرف آشپزخانه رفتم در حالی که فکرم عجیب به او مشغول بود؛ «چرا بدون توجه به من صحبت را از هر کجا که بخواهد آغاز و به هر کجا بخواهد ختم می کند؟» مقداری قهوه در ظرف ریختم؛ «او برای پس دادن ظرف باید برگردد.» و ظرف را به طرفش دراز کردم؛ «او باید به نوعی این دیالوگ را تمام کند.» ظرف را گرفت و گفت: «ممنونم، خوشحالم که با شما آشنا شدم، امیدوارم دوباره...» دنباله حرفش را نشنیدم یا اصلاً ادامه نداد. در را باز کرده بود و به سرعت از پله ها سرازیر شده بود پایین، سریع و بی فوت وقت!

نظرات کاربران درباره کتاب من زنی انگلیسی بوده ‌ام