فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده

کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده

نسخه الکترونیک کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده

مجموعه داستان «عاشقی با حال و هوای لهیده»‌ نوشته حمید اباذری ( -۱۳۵۹) است. نویسنده در این کتاب به حال و هوای شخصیت‌های خاص پرداخته است. شخصیت‌های این داستانها در برقراری ارتباط با محیط پیرامونی خود مشکل دارند. نویسنده در این داستانها به عنصر تخیل بیش از پیش اهمیت داده و آن را پررنگ کرده است. «تکیه‌ام سال‌هاست به کُنار است»، «بزک یا خودآرایی؛ یا واژه‌بسته بودن چه حال و هوایی دارد؟»، «حافظه اول؛ حافظه دوم»، «سونات اُرس»، «شطحیات عاشقانه مستعدترین مجرد قرن»، «عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده» و «کودکانه» عنوان داستان‌های این کتاب هستند. در قسمتی از داستان «آنا» از این کتاب می‌خوانیم: درست است که گفتم گور باباشان، اما قیاقه‌هاشان از جلو چشمم کنار نمی‌رفت. آن خنده‌شان بدجوری حرصم را در آورده بود. خب دیگر شعور رؤیا را نداشتند. فکر کنم دخترک راست می‌گفت که پری است و روزی چند بار چوبش را می‌زد به مادرش. با آن آرایش غلیظ چیزی کم از وزغ مرداب نداشت. از این تصور حالم بهتر شد. خودم را بیش‌تر جمع و جور کردم و سعی کردم کله هر سه زن را توی تن قورباغه تصور کنم. بله، خیلی هم بهشان می‌آمد. سه قورباغه با کله آدم که عفریته‌های ازبین برنده رؤیا بودند. اصلا دوست داشتم فکر کنم که آن سه زن نماینده تمام بدبختی‌های عالمند...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آنا

آن گاه تصمیم من به رویای تو برخورد.
پابلو نرودا، رویا

گرمای بدی بود. شلوغی پلاژ هم بیش تر کلافه ام کرده بود. قرارمان این جا بود. روبه روی هتل آپارتمان مدوری که یکدست زرد بود. تماس گرفت که ده دقیقه دیگر این جاست. بیست دقیقه بعد زنگ زدم. گفت آقاجان، هنوز که پنج دقیقه بیش تر از تماسمان نگذشته. وب سایت راه انداخته بود و ویلا اجاره می داد. حوصله نداشتم این همه راه بیایم این جا بعد تازه دنبال ویلا بگردم. از دو هفته قبل از روی عکس های توی سایت ویلایی را انتخاب و نصف پول را هم به عنوان بیعانه به حسابش واریز کرده بودم. اما همین دو شب پیش تماس گرفته بود که بله، آن ویلا لوله هاش ترکیده و عذر و این حرف ها و باید یکی دیگر را انتخاب کنی. بعدی ها هم که انتخاب کردم همه پر بودند. خلاصه گفت بیا یک ویلای خوب برایت سراغ دارم که عکسش توی سایت نیست و فقط کمی گران تر است. فکر می کردم لابد دفتر دستکی دارد. اما وقتی رسیدم نوشهر و زنگ زدم بهش گفت برو پلاژ شهرداری تا بیایم. دلالی معمولی بود. تنها فرقش این بود که به جای این که کنار خیابان بایستد تا هر ماشینی ترمز کرد هجوم ببرد تا ویلایی بهش بیندازد، با اینترنت و موبایل کارش را راحت کرده بود. بالاخره پیداش شد. جوانی قدکوتاه با هیکلی ورزشکاری بود. از آن ها که هرچه در می آورند خرج هیکلشان می کنند. گوشی اش را سلام نکرده جواب داد و به پشت خطی گفت بیاید همان جایی که ما هستیم. پسرخاله وار دستم را گرفت و برد روی کاناپه دم ورودی هتل، که معلوم نبود بیرونش انداخته اند یا برای مهمان هاست، نشاند. دیگر کم کم حالم ازش به هم می خورد. من این جا توی این هوا این همه علاف شده بودم بعد او این قدر خونسرد و بی خیال بود. اما چاره ای نبود. باید تحمل می کردم تا کلید ویلا را تحویل بگیرم. تقصیر خودم بود که بهش اعتماد کرده بودم. حالا هم باید صبر می کردم تا تمام شود. گشاد نشسته بود و در مورد گرمای این چند روزه نوشهر حرف می زد که یک زن جوان با چمدان قرمز چرخداری که دنبالش می کشید سر رسید.
***
گفتم اسمم آناست. اما گویا نشنید. هنوز گیج می زد. براش هجی کردم آناهیتا و روی هر هجا تاکید کردم. نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و از پله آهنی توی حیاط رفت طبقه دوم. با خودم گفتم گور باباش. اما زود به خودم تشر زدم که خیلی پررویی آنا. اگر بهم پیشنهاد نمی داد که بروم آن جا مجبور می شدم عصرنشده برگردم تهران. البته همین که ویلا را دیدم شک کردم کار درستی بوده که پیشنهادش را قبول کرده ام. آخر مطمئنا برای آن ویلایی که من می دیدم خیلی خیلی بیش تر از آن چیزی که گفته بود، پول داده بود. اما بعد با خودم گفتم خب چی کار به این کارها دارم. شاید خواسته پولش را بریزد دور. بهش هم نمی آمد قصد بدی داشته باشد. نه به سر و وضع به هم ریخته اش، نه به حال و روز آشفته اش. حالا اگر هم قصد بدی داشت بهش نشان می دادم با کی طرف است. نمی خواستم به این سادگی این فرصت را از دست بدهم. با هزار بدبختی توانسته بودم این چند روز را هماهنگ کنم. اولش قرار بود بروم ویلای دوستم. اما دو سه روز پیش گفت که مادرشوهرش گفته می خواهد با دوست هاش برود شمال و شوهرش هم بدون خبر به او، کلید را داده بهش. تابلو دروغ می گفت. مثل چی از شوهرش می ترسید. حتما شوهرش فهمیده بود من می خواهم تنها بیایم این جا و این فیلمشان بود. به سعید نگفتم ویلا به هم خورده. گفتم می آیم، حتما جایی پیدا می شود. اگر هم نشد برمی گردم و یک چیزی می گویم. بقیه دلال های ویلا هم مثل آن سنجاب پف پفی می خواستند تلکه ام کنند. بی شعورها فکر کرده بودند چون زن تنهایی هستم و محتاج جایی برای ماندن، هر چقدر می خواستند باید می دادم. دیگر ناامید شده بودم. روی اسکله قایق های موتوری نشسته بودم و از حرصم زل زده بودم به صندل های دختری که پاهاش را آویزان کرده بود و تکان تکان می داد. عروسک جان با نامزدش چیپس و ماست می خورد و می خندید. می خواستم آن قدر به صندل ها زل بزنم تا بیفتند توی آب. به این فکر می کردم که اگر بیفتند توی آب پسر می پرد دنبالشان یا نه که یکی از پشت سرم گفت: «هنوز جایی پیدا نکردی؟» برگشتم. نگاهی بهش انداختم. با خودم گفتم حتما یکی از آن دلال های بی شعور است که آمده باز قیمت را ببرد بالا. اما همین که پا شدم شناختمش. آقای آناناسی بود. از همان لحظه ای که کنار سنجاب پف پفی روی کاناپه دیدمش به نظرم عجیب آمد. لبه کاناپه دست به سینه نشسته بود. انگار معذب باشد یا چه می دانم کلافه و عصبانی. صورتش را اصلاح نکرده بود و موهاش، مثل چتری به مرکزِ فرق ِ سرش، دسته دسته توی عرق پیشانی اش به هم چسبیده بودند. با من حرف می زد اما نگاهش به من نبود. نه که نگاهش را بخواهد بدزدد یا حیا کند، گفتی اصلاً با من حرف نمی زد. گفت تنها ویلایی که گیرش آمده دوطبقه است و یک طبقه اش خالی است. گفت اگر حاضر باشم کرایه را نصف کنیم برایش خوب می شود.
***
حرف هاش را که با آن دلال شنیدم، با خودم گفتم یعنی تک و تنها آن جا چه می کند. اما زود به خودم تشر زدم که باز شروع نکن. این همه راه آمده بودم تا به این واکاوی ها پایان بدهم. آمده بودم تا کمی اختگی را تجربه کنم. خنثی شدن. رسانایی مطلق در جریان زندگی. دیگر نمی خواستم هیچ نوشته ای را شروع کنم. هر نوع نوشتنی. حتی روایتی ذهنی از یک واقعه عینی. باید با آن هیولای لعنتی می جنگیدم و تنها راهش همین بود. هیولایی که حاصل به دوش کشیدن سال ها جنونی تصنعی و غیرشخصی بود. جنونی که البته سال ها ابزار کارم بود. مثل واژه ها، ایده، تعلیق. هم پِی بود برای نوشته هام، هم نما. جنونی که برای به دست آوردنش مدت ها تلاش کرده بودم تا نوشته هام رنگ و رویی بگیرند. عمیق تر شوند. اما همین که فهمیدم راهم کج بوده، نوشته هام ــ دوست ندارم بگویم داستان هام، رمان هام ــ آن چیزی که می خواسته ام نبوده اند و دیگر نخواستمش، طغیان کرد. سال های اول نوشتن، مثل هر جوان جویای نام و جاه طلبی به فکر اثبات خودم بودم. نوشته هام را کم تر کسی می پسندید. ناشرها پس می زدند. یادم نیست در مورد چه می نوشتم و چگونه. حتما خام بودند و من هم ناشکیبا. می خواستم سریع به مقصد برسم. شروع کردم به بازخوانی و بررسی چند رمان بزرگ. در همه شان نوعی جنون در نوشتن کشف کردم. می دانستم جنونشان تصنعی نیست. می دانستم ذاتی است و حاصل سال ها اندیشه و درک عمیق. اما من آن را می خواستم. آن نگاه جنون آمیز را تا نوشته هام مثلاً بُعد بگیرند. به گمانم کشفش کردم. فکر می کردم اگر به مگس در حال مرگی خیره شوم، یعنی نگاهم تازه است. اگر از پوچی و سیاهی ای که نمی دیدم، که بهش معتقد نبودم، که فقط این جا و آن جا در موردش خوانده بودم، حرف بزنم یعنی عمیقم. کار راحتی نبود، اما می دانستم با این کار سریع تر به نتیجه می رسم. نوشته هام بین هم سن و سال هام و جلسه های گروهیمان با اقبال بیش تری روبه رو شد. البته همچنان ناشرهای معتبر کارهام را رد می کردند. اولین کتابم که چاپ شد برای چند تا از نویسنده های مطرح آن دوره فرستادمش و خواستم نظرشان را بدانم. تنها یکیشان پاسخ داد. کسی که به گمانم اسطوره قلم آن دوران بود. اصلاً انتظار نداشتم برای کسی چون من وقت بگذارد. اما پاسخش چنان مرا در هم شکست که سوزاندنش هم باعث نشد تا از کابوس های شبانه ام خارج شود. فقط یک جمله:
«تو خوب بلدی به خودت گل بزنی پسرم!»
بیست سال تمام به خودم گل زدم و با هر کدام، از آن چیزی که در ابتدا از نوشتن می خواستم، دور شدم. حالا که فکرش را می کنم در این سال ها پینوکیویی بودم که به خر تبدیل شده بود و چون توی سیرک برایش دست می زدند دیگر دوست نداشت آدم شود. تا آن اتفاق فکر می کردم که آن جنون تصنعی رام است. گمان می کردم فقط در خلوت و نوشته هام حضور دارد. ظاهرا همین طور هم بود. توی تمام این سال ها زندگی ام را کرده بودم. سفر رفته بودم. خانواده و شغلم را داشتم، دوست هام را، تفریحاتم را و در کنارش می نوشتم. اما همیشه وقتی عادتی، تکراری و حتی موجودی ــ شاید در نگاه روزمره بی ارزش و مقدار ــ را نخواهی، تازه متوجه سنگینی و هولناکی اش می شوی. مهم نیست این چیز به مهمیِ نفس کشیدن باشد یا دور کردن پشه ای ریز. خیلی زود می آموزی که دست و پا زدن برای رهایی، آن را قوی تر می کند. تازه می فهمیدم که با آن جنون هیولایی در درونم پرورش داده ام. هیولایی که در سطح بود. اهل طغیان بود و نمودن. هیولایی که نیرو و زیرکی اش را از آن رامِ در سایه آموخته بود. یک ماه از مرگ اسطوره دوره جوانی ام گذشته بود. همان که آن پاسخ را برام نوشته بود. دوستی با من تماس گرفت که باید در مراسم یادبود آن نویسنده به عنوان یکی از چهره های شاخص جریان مقابل، در مورد آثارش صحبت کنم. نمی توانستم قبول نکنم. از بعد آن پاسخ دیگر هیچ کدام از نوشته هاش را نخوانده بودم. می دانستم توی این بیست سال فقط چهار رمان نوشته که تعداد نسخه های کل چاپ ها، به نسخه های دو تا از پانزده رمانم هم نمی رسید. از همان روزی که برای تهیه کتاب هاش به کتاب فروشی ها سر زدم، دچار حال غریبی شدم. دوباره حس های تلخ و گزنده آن سال های دورِ ناکامی، سال های در برزخ نفس کشیدن، با همان سنگینی اولیه شان برگشته بودند. چند روزی کتاب هاش روی میزم بودند و هر بار به بهانه ای از این که سراغشان بروم طفره می رفتم. بالاخره شب قبل از مراسم خواندن یکی از کتاب هاش را شروع کردم و همان شب بار دیگر مرا درهم شکست. به آن مراسم نرفتم. دیگر به هیچ مراسمی نرفتم. حتی مراسمی به سادگی شام و ناهار خوردن با خانواده. نسخه نهایی آخرین رمانم را، که بخش سوم از یک سه گانه بود، از کامپیوتر پاک کردم و تمام یادداشت ها و طرح هام را تکه تکه کردم. جواب هیچ تماسی را نمی دادم. دیگر آن نویسنده آرام و سربزیر قبل نبودم. چند ماهی در آشفتگی و بازخوانی رمان های آن اسطوره و دیگرانی گذشت که زمانی آرزوی خلق اثری همچون آن ها داشتم. چند بار سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و برگردم به همان مسیری که دوست داشتم. همان مسیری که در آن سال های دور، از نوشتن می طلبیدم. اما هرچه می نوشتم همان مسیر قبلی را می رفت و بیش تر و بیش تر معتقد می شدم به هیولایی محافظِ آن جنون تصنعی و آنچه تاکنون نوشته بودم. هیولایی حرامزاده حاصل برداشتی ساده لوحانه از فرهیختگی در رحم میانمایگی. هیولایی که محاط و مسلط بر من و نوشته هام شده بود و چنان بر روح و روانم سایه انداخته بود که حتی نوشته ها و حرف های مزخرف و عامه پسند دیگران را، مثل خشک شدن چشمه ایده ام، ترفند و دسیسه ای از طرف این هیولا می دیدم.
***
سعید اولش راضی نمی شد تنها بیایم. اولین باری بود که با تصمیمم مخالفت می کرد. بارها بدون او، با دوست هام، سفر رفته بودم، حتی خارج از کشور، اما خب این اولین باری بود که می خواستم تنها بروم جایی. توی دانشگاه معماری درس می داد و گاهی هم پروژه های ساختمانی قبول می کرد. اما عشق اول و آخرش تدریس و انجام تحقیق های مربوط به رشته اش بود. دوست و رفیق زیادی نداشت. اغلب خانه بود و توی خلوتش سیر می کرد. مرد ساکت و آرام و همیشه موافقی بود و تنها قاعده شوخی برندارش خلوتش بود. از آن اتاق کوفتی که می رفت داخلش و ساعت ها در را روی خودش می بست و چه می دانم کتاب می خواند، می نوشت، موسیقی گوش می داد، فیلم می دید، حالم به هم می خورد. گاهی احساس می کردم که اصلاً بود و نبودم براش فرقی ندارد. هر بار این را بهش می گفتم دمغ می شد و می گفت هرچند تحصیلکرده ای اما تو هم توی ناخودآگاهت مسحور همان مردسالاری عامیانه ای. می گفت بزرگ ترین خیانت را خود زن ها به خودشان می کنند. من که نمی فهمیدم نشان دادن عشق و توجه چه ربطی به این حرف های قلنبه سلنبه دارد. یا حرفم را نمی فهمید یا چه می دانم برای حفظ آن خلوت کوفتی اش نمی خواست که بفهمد. نه خانواده ام حرف هام را می فهمیدند و نه دوست هام. آن ها هم به زبان خودشان حرف های سعید را بهم تحویل می دادند یا پیش تر می رفتند و ازم خرده می گرفتند که آره قدر شوهر گلت را نمی دانی و این حرف ها. مدتی سعی کردم درست مثل خودش برای خودم حریم و خلوتی درست کنم تا ببینم عکس العملش چیست. کلاس های بیش تری توی آموزشگاه برمی داشتم. با دوست هام بیرون می رفتم. دوره های همنشینی را بیش تر کردیم. بیش تر سفر رفتیم. اما خب اوضاع خیلی فرق نکرد. گاهی به خاطر غذا یا لباس های اتونشده یا چه می دانم خانه به هم ریخته غر می زد اما خب من همچی چیزی نمی خواستم و دوست نداشتم چنین فضایی بینمان برقرار شود. تحمل عذاب کشیدن و ناراحتی اش را نداشتم. زمانی که عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم، فکر می کردم دیگر هیچ وقت تنها نخواهم بود. البته نه این که از تنهایی بترسم یا قبل از ازدواجم کم محبت دیده باشم از خانواده و دوست هام و تنهایی کشیده باشم. سال ها قبل از آشنایی با سعید با دوست هام رفته بودیم دریاچه تخت سلیمان اطراف تکاب. نزدیک دریاچه وسط یک دشت وسیع، دو تا نارون تک افتاده بود. نارون ها یک متر بیش تر از هم فاصله نداشتند، اما طوری شاخ و برگ هاشان را در هماهنگی با هم رشد داده بودند که انگار یک تاج دارند. از دور که نگاه می کردی فکر می کردی یک درخت است با دو تا تنه. خیلی خوشگل بود. همیشه فکر می کردم در ازدواج هم قاعده باید همین باشد. این که بعد از پیوند با یک نفر دیگر، باید نیازهام، خواسته هام و حتی رویاهام را هم با او هماهنگ کنم. اما بعد از این که راه حل اولیه ام به بن بست خورد با خودم گفتم، بهتر است واقع بین باشم. خیلی در این مورد فکر کردم. کتاب های زیادی خواندم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که درست است زنم، که شوهر دارم، که به عشق و علاقه و توجهش نیاز دارم اما هرچه باشد من هم انسانم. موجودی که در نهایت و در بهترین حالت تنهاست. قصد طغیان نداشتم. نمی خواستم بزنم به سیم آخر و زندگی ام را خراب کنم یا چه می دانم زیر یک سقف باشیم اما خودم را برای همیشه از سعید جدا کنم. دوستش داشتم. او هم مرا دوست داشت، اما خب به شیوه خودش. چه می دانم شاید هم او زودتر از من به نتیجه ای رسیده بود که من باتاخیر رسیده بودم. این جوری بهتر بود. توقعاتم کم تر یا چه می دانم منطقی تر می شد و حداقل زندگیمان را سیاه و تار نمی کردم. اولش فکر کردم ساده است. فکر کرده بودم اگر طرز تفکرم را عوض کنم دیگر همه چیز عوض خواهد شد. اما یک خرده سردرگم شده بودم. دیگر نمی دانستم باید چه کار کنم. تنها این نبود که به خلوت سعید احترام بگذارم و فکر کنم باید با تنهایی ام کنار بیایم. تمام زندگی ام، برنامه هام، دوستی هام، رابطه هام متزلزل شده بود. دیگر لیوان چایی که تنها می خوردم هم برام مسئله شده بود. می نشستم مثل خل ها به لیوان خیره می شدم تا یخ می کرد. همه هم ازم انتظار داشتند همان آنای پرشر و شور همیشگی باشم. خودم هم دلم برای آن آنا تنگ شده بود. دوست نداشتم نگاهم به زندگی تیره و تار شود. من زندگی را دوست داشتم. عاشق زندگی بودم. بالاخره تصمیم گرفتم چند روزی آموزشگاه نروم و کمی با خودم خلوت کنم. سعید وقتی حرف هام را شنید گفت چند روزی می رود خانه باباش این ها تا من توی خانه تنها باشم. اما نشد که نشد. مامانم روزی دو سه بار زنگ می زد که آخر چه ات شده دختر. دوست هام دم به دقیقه پا می شدند می آمدند خانه مان تا مثلاً مرا تنها نگذارند. به خیالشان دچار افسردگی زن های بالای سی سال شده ام و فکر می کنم افتاده ام توی سراشیبی مرگ. همکارهام و آموزشگاه هم که ول کن نبودند. حق هم داشتند. توی آن مدت کلاس های زیادی برداشته بودم و نبودم براشان مشکل درست کرده بود. بالاخره تصمیم گرفتم چند روزی تنهای تنها از تهران بزنم بیرون. این تنها راه حل بود. دیوانه ها با تئوری های مسخره شان داشتند جدی جدی بهم می قبولاندند زندگی ام تیره و تار شده. دوباره با سعید صحبت کردم. اولش راضی نمی شد، اما وقتی بهش گفتم می روم ویلای دوستم بالاخره قبول کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب عاشقی با حال و هوای پشه‌های لهیده