فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گلدان، بهار و عروسک

کتاب گلدان، بهار و عروسک

نسخه الکترونیک کتاب گلدان، بهار و عروسک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گلدان، بهار و عروسک

صدای شیپور، آرام و گیرا، صدای حرکت ماشین، صدای حرکت ماشین دیگر و صدای زوزۀ ترمز همین ماشین و بعد صدای حیوانی که از این ترمز آزار دیده. سکوت. صدای گام‌های وارفتۀ یک رهگذر و بعد گفت‌و‌گوی او با رهگذری دیگر که با وی روبه‌رو می‌شود: ــ سلام! ــ سلام... ــ امروز چطورین؟ ــ مثل همیشه! اوهو! اوهو! اوهو! ــ سایه‌تون کم نشه. ــ سااااایه! هوم! سااایه! صدای تاخت اسب. انگار آدم‌ها با همین شتاب پس از مکررترین گفت‌و‌گوی روزانه از هم جدا می‌شوند. با آواز پرنده‌ای که روی درخت نشسته پرده باز می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گلدان، بهار و عروسک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گلدان

بازی در یک پرده

به زبانی که در دهان:

خط،
رنگ،
حرکت،
سکوت،
و صداست.
نیز بیندیش:
راستی بی پروایی است
و بی پروایی زاینده
ناباوری و جدایی.

آدم های بازی:

انسان لنگ (مرد)
انسان کور (زن)
کودک ولگرد
دختر
پسر
پدر دختر
مادر دختر
همسایه (مرد)

چشم انداز

چهار دیوار یک حیاط به مقیاس بسیار کوچک. زمین حیاط قناس است. یک باغچه کوچک و یک شاخه گل که در باغچه روییده در گوشه حیاط وجود دارد. کنار باغچه یک قالیچه کوچک و یک چهارپایه. چسبیده به دیواری از دیوارهای حیاط، بنای حیاط مجاور، از پشت و به همان مقیاس دیده می شود. در حیاط یک پله و دری که بر فراز پله نصب شده وجود دارد. این پله و در متعلق به تنها اتاق حیاط اند. زمین حیاط با دو رنگ تند تیره و روشن از هم جدا شده اند و این تقسیم، سطح اتاق و حیاط را مشخص می کند. پشت حیاط خیابان و آن دست خیابان میدان مشق سربازخانه است. دیوار سربازخانه در سرتاسر متن صحنه کشیده شده است. در حاشیه خیابان یک درخت خشک وجود دارد. درِ حیاط به خیابان باز می شود و از شیشه است. اندازه درها و پله عادی است. یک یخدان لباس، یک صندلی راحتی و یک تاقچه ــ که در امتداد مسیر فرضی یکی از دیوارهای اتاق آویخته است ــ در صحنه وجود دارد. اندازه این ها نیز عادی است. توی تاقچه قابی هست که مادر «دختر» در آن نشسته است و قلیان می کشد. این در حقیقت تصویر است. چند ستاره از لابه لای سه تکه ابر سیاه و سفید و خاکستری که به سقف نصب شده، در فضای حیاط آویخته است و از آنِ آدم های بازی است منتهی به چشم کسانی که اعتقادی به این موضوع ندارند دیده نمی شوند.
زمان بازی: امروز، مکان: زمین و موقع زمانی غروب است. صداها هرگاه که آدم های بازی به آن بیندیشند به گوش می رسند، ربطی به ایجاب زمانی ندارند و فقط یاد بازگونشده آدم ها ــ به ظاهر ناگهان ــ آن ها را جاندار می کند.

پرده بسته است.

صدای شیپور، آرام و گیرا، صدای حرکت ماشین، صدای حرکت ماشین دیگر و صدای زوزه ترمز همین ماشین و بعد صدای حیوانی که از این ترمز آزار دیده. سکوت. صدای گام های وارفته یک رهگذر و بعد گفت و گوی او با رهگذری دیگر که با وی روبه رو می شود:

ــ سلام!
ــ سلام...
ــ امروز چطورین؟
ــ مثل همیشه! اوهو! اوهو! اوهو!
ــ سایه تون کم نشه.
ــ سااااایه! هوم! سااایه!

صدای تاخت اسب. انگار آدم ها با همین شتاب پس از مکررترین گفت و گوی روزانه از هم جدا می شوند. با آواز پرنده ای که روی درخت نشسته پرده باز می شود.

پیش درآمد

۱

دختر روی یخدان نشسته، خودش را در آغوش گرفته، صداها و تنگی فضا او را می آزارد و با ترس گنگ کودکانه ای دست به گریبان است. پدر فرتوت و تکیده در صندلی راحتی غنوده و صدای نفس کشیدن و خورخورش به گوش می رسد.

۲

کودک ولگرد، سنگپران به دست، از حاشیه خیابان خمیده و پاورچین تا زیر درخت پیش می آید، به زانو می نشیند. نفس اش را حبس می کند، نشانه می رود، سنگ را رها می کند. سکون کوتاهی به انتظار نتیجه، رخنه می کند. سپس، برآشفته برپا می جهد، پا به زمین می کوبد و حرکت پرنده را که پرکشیده و گریخته است با نگاه در فضا دنبال می کند. صدای حرکت یک اتومبیل که به سرعت از خیابان می گذرد شنیده می شود و کودک با نگاه و حرکت سر عبور آن را تجسم می بخشد.

۳

انسان کور، در حاشیه خیابان پیدا می شود. کودک به سوی او می رود، دستش را می گیرد و در پناه وی خودش را از خیابان می گذراند. هر دو از صحنه خارج می شوند. در میدان مشق شیپور می نوازند. صدای طبل می آید و صدای چکمه هایی که درجا می زنند و صدای فرمانی که در فضا تیر می کشد و چکمه ها را آزاد می کند. باز سکوت است. چند تیر که شلیک می شود سکوت را بی خبر می شکند. دختر بلند می شود. از یخدان شالی بیرون می کشد، به خودش می پیچد، و انگار که ترس و سرما تواماً بر او تاخته باشند، به سوی درِ اتاق می دود. می خواهد افت تلخ خودش را بشکند، به جایی به چیزی پناه ببرد ولی فقط بیرون می آید و غمزده روی پله می نشیند. تدریجاً از ولوله آزاد می شود: آزادی یک محتضر! به خودش فکر می کند، به آرزویی که دارد ولی آن را نمی شناسد و تحقق نیز نمی یابد.

سن اول

(پسر در حاشیه خیابان پیش می آید. و پشت در حیاط می ایستد. فکر می کند در بزند یا نه. در می زند و گوش می ایستد. دختر به در توجه می کند ولی پاسخ نمی دهد. در میدان مشق شیپور «بیدار باش» می زنند. صدا از دور شنیده و قطع می شود.)

پسر: شنیدی؟

(دختر کتف می پراند و به نشانه انکار و بی اعتنایی سر تکان می دهد.)

خونه ای؟
دختر: (شتاب زده) نه!
پسر: هو...م! تنهایی؟

(صدای غلغل غلیان مادر دختر از تو تاقچه شنیده می شود.)

دختر: (انگشتش را می جود.) نه... آره!
پسر: خب، باشه! لخت که نیستی؟
دختر: (که سرتاپاش پوشیده است) چرا!
پسر: خب پس من نگات نمی کنم، سرم رو برمی گردانم. (در را پس می زند. وارد می شود.) سلام!
دختر: چشمات رو ببند! (سر برمی گرداند. سکوت) سلام! (سکوت) چه غروب کشداری، چرا شب نمی شه؟
پسر: (با نگاه پر از خواستاری و اشتیاق به سوی دختر می رود و بالاسرش می ایستد.) ته این چشمه یه ریگ می بینم!
دختر: (پشت چشم باریک می کند، تکانی به خودش می دهد، یک ریگ فرضی از زیر رانش برمی دارد، جلو چشم پسر می گیرد و بعد خودخواه و سبکسر آن را پرت می کند.) برو ورش دار!
پسر: (به علامت تسلیم خم می شود. وقتی می خواهد قد راست کند از پا تا صورت دختر را خط به خط برانداز می کند و دست آخر به صورت او خیره می ماند.) می شه تو این چشمه وضو گرفت و توبه کرد؟
دختر: (نگاهش را می دزدد.) چه سوزی می آد.
پسر: خوب بود یه چیزی می پوشیدی! (با دست خودش را باد می زند.) پوه!... پختم!
دختر: دروغگو!
پسر: دروغ، راست، چه دلخوشکنکی. هه! لب، دهن، زبون، چشم! چه دروغ هایی! فقط آدمای یه قصه حرفای همدیگه رو باور می کنن.
دختر: (در خود) فایده ش چیه؟
پسر: چی؟
دختر: چه می دونم.
پسر: (در صحنه می گردد. سکوت) بابات که خونه نیست! (سکوت) من اومده بودم که...
دختر: اگه بفهمه، خوب بود از پشتبوم می اومدی، اگه بفهمه باز تو اومدی اینجا منو می کشه.
پسر: خب، گذشته، حالا که نیست! (فکر می کند. در صحنه می گردد. پیداست که تدریجاً منقلب می شود. فریاد می زند.) نیست! فهمیدی؟ تا کی می خواد باشه؟

(دختر دزدیده نگاهی به پدرش می اندازد و سر برمی گرداند. پدر در صندلی اش می جنبد، سر می کشد، با چشم های دریده دخترش و پسر را از نظر می گذراند و از نو به چرت فرومی رود. مادر توی تاقچه به قلیان پک می زند.)

دختر: (در خود) بی فایده س. همه چیز بی فایده س. باید دوام داشت، باید رویید رویید، باید سبز شد! باید دید که دیگرون هم سبز می شن، من مونده م، دارم روزبه روز فرومی کشم، کوچک می شم، از تو! بیرونم شاید رشد می کنه... (سکوت) کاش فقط یه درخت بودم (سکوت) همه مونده ن... (بغضش می ترکد و هق هق کنان می گرید. سپس ناگهان ساکت می شود و با خشم و غیظ به پسر رو می کند و فریاد می زند.) کارتونک!
پسر: چی؟
دختر: (با فریاد) کارتونک! کارتونک! تو، بابام، همه تون ریختتون مثل کارتونکه! تله اید، زنجیرید، نمی دونید و می پایید. نمی دونید و می پایید، نمی خواهین و می گیرین، اسیر می کنین، کهنه می کنین، می پوسونید، می پوسونید و ف...را... موش می کنید...

(از نو گریه سر می دهد و تدریجاً آرام می گیرد. پسر، سر به زیر در صحنه قدم می زند. سکوت.)

پسر: (به زمین خیره شده) ما باید... (نگاهی به دختر می اندازد و حرفش را عوض می کند.) رد پای بابات رو اینجا می بینم. از اینجا راه افتاده. بنا کرده به اومدن...

(انگار رو رد پای کسی راه برود حرکت می کند و دختر را دور می زند.)

نظرات کاربران درباره کتاب گلدان، بهار و عروسک