فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حکومت نظامی

کتاب حکومت نظامی

نسخه الکترونیک کتاب حکومت نظامی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حکومت نظامی

دیگر وقت آن بود که مانونگو ورا آدم دیگری بشود. اما چطور؟ او که نمی‌توانست با توسل به جادو و جنبل عهد عتیق بدل به جغد ظلمت‌نشینی شود که هر شب مثل طالع نحس بالای برجی ویران می‌گردد و بال و پر می‌کوبد، یا به جلد ماری برود و پاشنه آدمی را بگزد که فریادهای شبانه‌اش در گلو خفه شده. پس ناچار بود هرطور که شده دست به تغییر وضعیتی بزند که سبب شده بود با خود احساس غریبگی بکند. شکلش، قواره‌اش باید عوض می‌شد، مثل سیلان آرام مِهی که جزیره‌ای را بدل به کوه، دریاچه‌ای را بدل به دریا و رود یا بدل به کشتی می‌کند، یا از قایقی پارویی گاوی یا جیپی می‌سازد، مِهی که سرانجام یخ می‌بندد و به هیئت باران سیاه درمی‌آید و گاه چند هفته می‌بارد و شهرها و دهکده‌ها را می‌روبد و می‌برد. سفرکردن آسان است ــ و این را چه کسی بهتر از مانونگو می‌دانست که سرنشین همیشگی قسمت درجه یک جمبوجت‌هایی بود که او را از رم به توکیو و از لس‌آنجلس به آمستردام می‌بردند؟ ــ اما سفرکردن چیزی را عوض نمی‌کند: چهار شب آکنده از موفقیت در فلان هیلتون یا شراتون یا هالیدی‌این، درست مشابه چهار شب در هر هیلتون یا شراتون یا هالیدی‌این دیگر است، هر کجا که باشند. سفرکردن به این خاطر که دیده شوی یا شنیده شوی، به این معنی است که نه می‌بینی و نه می‌شنوی.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حکومت نظامی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



This is a Persian Translation of Curfew
by JosÅ Donoso
Originally Published in Spanish as
La Desespranza
Translated into English by
Alfred MacAdam
Published by Picador 1990
Translated into Persian
by Abdollah Kowsari
Published by Nay Publishers, 2015

۱.شامگاه

۱

مانونگوورا(۱) در این فکر بود که آیا پابلو نرودا به این خاطر در دامنه جنوبی تپه سن کریستوبال مسکن گرفته بود که می توانست از آنجا غرش کارلیتوس(۲)، یگانه شیر موجود در باغ وحش سانتیاگو را بشنود. این از آن کارهایی بود که به نرودا می آمد، بهترین دلیلی که می توانست برای گزینش خانه ای بر خانه دیگر بیاورد. شاید هم راهی بود برای ارضای آرزویی فراموش شده از دوران کودکی، از همان هوس هایی که زندگی هرروزه اش را سرشار از شعر می کرد. مانونگو همچنان که به سوی خانه شاعر می رفت، اسیر این افکار بود، فکر کارلیتوس، فکر ماتیلده(۳)، و ناخودآگاه اندوه اکنونش را با سرور و لذت شبی که در پاریس گذرانده بود مقایسه می کرد، آن شب که نرودا گرم داوری میان دُن سلدونیو و یانوئِوا(۴) و مترجم فرانسوی شعرهایش بود که داشتند بر سر نکات دقیقی در مجموعه شعر آثار نرودا در چاپ پلئیاد(۵) بحث می کردند.
پایین پای شاعر در اتاق کارش در سفارت شیلی، شیر مخملین بزرگی دراز به دراز افتاده بود، چیزی بی فایده و تجملی که از اسباب بازی فروشیی در پاریس خریده بود. این هیولای جعلی آرام و رام پذیرای شانه ای شده بود که ماتیلده بر یالش می کشید، یالی که همرنگ گیسوی مِس گون خودش بود. شاید این لعبتک عظیم نرودا را به یاد همسایه محزونش می انداخت که بر دامنه تپه ای که هر دو خانه اش می خواندند، اسیر قفس مانده بود. آری، کارلیتوس، هموطن شاعر، زاده شده در سیرک فلک زده ای در ایکی که(۶)، پسر شیر بولیویایی زار و نزاری که خودش هم فرسنگ ها و نسل ها دور از اجداد جنگل نشین اش زاده شده بود. مردم می گفتند رفیق کارلیتوس دیگر دندان هاش ریخته و نفس اش بوی گند می دهد، گرفتار افسردگی دائم است و چنان مفلوک و بی رمق که دیگر حتی ترسی به دل بچه ها هم نمی اندازد که با دهان پر از پشمک می آیند و سربه سرش می گذارند، چراکه کارلیتوس فقط شب ها می غرید یا وقتی که ترس برش می داشت ــ در یک کلام این حیوان شیر پیر ترسویی بود. اما هرچه بود، شیر ما بود، و ملّت پول نداشت شیر دیگری بخرد. چه بسیار شب ها که ناله های این شیر پیر خواب نوشین پابلو و ماتیلده را برهم زده بود.
توی تاکسی مانونگو آوایی را که از تارهای پوسیده حنجره کارلیتوس برمی خاست می شنید، این فریاد بیش تر درخور جانوری کاه آکند بود تا آدمخواری واقعی. همان طور که تاکسی بیش تر و بیش تر در دل محله بلاویستا فرو می رفت، غرش کارلیتوس نزدیک شدن به خانه پابلو و ماتیلده را نوید می داد. این محله که در این اواخر کلّی بوتیک و رستوران از هر گوشه اش سر برآورده بود، گرفتار ترافیکی فزاینده بود، همراه با چراغ راهنماهای شکسته و خیابان های یک طرفه ای که یکباره تغییر جهت می دادند. راننده گیج شده بود و قادر نبود مسیر خانه نرودا را پیدا کند.
مانونگو گفت: «بهتر است از یکی بپرسیم.»
درست وقتی که راننده می خواست کنار گدای بریده پایی که کلاهش را تا بالای یگانه چشمش پایین کشیده بود، ترمز کند، چشم مانونگو به دختر نوجوانی افتاد که دامنی کوتاه به تن داشت و اسکیموی بنفش مسمومی را لیس می زد و بی گمان بیش تر از آن گدای مفلوج از احوال محله خبر داشت. مانونگو به یاد آورد که در چیلوئه(۷) اسکیموی بنفش را با وانیل تقلبی می ساختند. سرش را از تاکسی بیرون برد و با فریاد از دخترک پرسید: «از کدام طرف بریم خانه پابلو ن...؟»
هنوز سوالش را تمام نکرده بود که دخترک با اسکیموی بنفش اش به سوی تپه اشاره کرد: «خیابان دوم سمت راست، بعد برید تا برسید به خروجی اول.» این را گفت و بلافاصله آن مائده بهشتی را به دهان برد.
«ممنون.»
مانونگو پیش خود فکر کرد پاسخ مختصر و مفید دخترک علتش این است که امروز بعدازظهر هرکس از اینجا گذشته جویای راه خانه پابلو نرودا بوده. خیابان ها از ازدحام اتومبیل بسته بود؛ دخترک لابد از راهنمایی این همه آدم غریبه کلی کیف می کرد. علاوه بر این، مانونگو فکر می کرد دخترک او را به جا آورده. در پاریس، تا همین دو سه سال پیش (و در شیلی احتمالاً تا همین حالا) توی خیابان مردم او را می شناختند، بخصوص نوجوان ها و دانشجویان. البته گفتگو با آن دختر آن قدر کوتاه بود که مجالی برای شناسایی نمی گذاشت ــ اگرچه با آن ریش و موی بلند (که متاسفانه رفته رفته از پیشانی اش پس می نشست) خیلی راحت می شد او را در رده آخرین نمونه هنرمندان مابعد هیپی گری جای داد که خودش می دانست در اروپا دیگر از رونق افتاده. در اینجا بورژوازی گَنده دماغ او را «کولی صفت» می خواند، موجودی در رده دلال های بی آزار صنایع دستی، آگاه به فوت وفن ذن یا مذاهب عجیب وغریب و مشتری خوراک های گیاهی، با رفتار جنسی دوگانه، معتاد به ماری جوانا. جوان ترها ــ و آدم های مسن تر از آن ها ــ از این نشانه های ناهمرنگی با جماعت سردرنمی آوردند، و بیش تر به شیوه متظاهرانه لباس پوشیدن او توجه داشتند که آن را نوعی اعتراض به حساب می آوردند. درست به همین دلیل بسیاری از هم نسلان مانونگو ورا هنوز این بیرق آشوب را در اهتزاز نگه داشته بودند. مانونگو اگر هنوز این اونیفورم را به تن داشت، صرفا محض وفاداری به سرگذشت خودش نبود، بلکه به تصویر خود در چشم مردم هم فکر می کرد: کارگزارش اصرار داشت که این طور لباس بپوشد، بی توجه به این واقعیت که مانونگو در سن سی وچهارسالگی خود را برای این گونه لباس ها خیلی پیر می دانست و با کمال میل حاضر بود آن را تعدیل کند.
دخترکی که مانونگو ازش نشانی خانه نرودا را پرسیده بود، حتما او را به عنوان یک «تیپ» به جا آورده بود، حتی پیش از آن که شخص او را شناسایی کند. اما همین که راننده به مسیری افتاد که دختر نشان داده بود، وسوسه مقاومت ناپذیری گریبانگیر مانونگو شد که برگردد و به پشت سر نگاه کند. نه، به دخترک نگاه نکرد؛ کاری که کرد این بود که چهره اش را به او نشان بدهد تا دست کم یک نفر، بعد از سیزده سال غیبت، در اینجا، در شیلی، به جا بیاردش.
دخترک همان طور ایستاده بود و به او زل زده بود. وقتی برای بار دوم به انبوه موی سرکش، ریش سیاه، عینک جمع وجور، و لبخندی کم وبیش خرگوش وار که دندان های پیشین وی را نمایان می کرد ــ و همه این ها مثل پوستری در قاب شیشه عقب تاکسی ــ نگاه کرد، مگر می شد سیمای این بت محبوب را با آن همه نوار کاست و صفحه و حضور در جشنواره ها به علاوه داستان های پرآب وتابی که مجلات درباره او چاپ کرده بودند، بازنشناسد؟ چهره دخترک با شادیی آمیخته به ناباوری شکفته شد، از همان کنج خیابان با شور و شوق فراوان برایش دست تکان داد، افسوس خوران که چرا از فرصت استفاده نکرده و امضایی از او نگرفته. وقتی دخترک از دیدرس بیرون شد، مانونگو سر جای خود آرام گرفت و در همین دم غرش کارلیتوس را شنید که انگار او را شناخته بود و اعلام می کرد مانونگو ورا از پاریس برگشته تا در مراسم احیای ماتیلده نرودا که در خانه شاعر برگزار می شود، شرکت کند. همان خانه ای که در دورانی دیگر بارها به آنجا دعوت شده بود، نه فقط برای خواندن، که همچون دوستی به مهمانی دوستی.
این، بی تردید مطلوب ترین برنامه در نخستین روز بازگشت نبود. بگذریم از این که مانونگو یکباره، بی هیچ دلیل خاصی، راهی وطن شده بود، آن هم درست به زمانی که یک حکومت نظامی تازه نفس چون بختکی بر زندگی روزانه مردم افتاده بود. ماجرا از این قرار بود که مانونگو بعد از پیاده شدن از پرواز ساعت شش هواپیمای ایرفرانس، در راه هتل هالیدی این(۸)، آگهی درگذشت ماتیلده را در روزنامه خوانده بود. پس، پسرش را با چمدان ها به هتل سپرده و بی اعتنا به جیغ وداد او با همان تاکسی به راهش ادامه داده بود. این که سرراست به خانه نرودا برود تنها طریق مناسب برای او بود. طریق قدرشناسی، ستایش و یادآوری. اگر به محض رسیدن به میهن این خبر دردناک را نشنیده و خود را موظف به حضور در آن مراسم نیافته بود، امروز چه می کرد؟ به دیدار چه کسی می رفت؟ کجا را داشت که برود؟ خودش را پیش چشم آورد که دارد تک وتنها چمدان هاش را باز می کند، و این کاری بود که در تمام هتل ها و در همه سفرهایش کرده بود، و در همان احوال ژان پل هم به سراغ تلویزیون می رفت و آن را روشن می کرد. بعد مانونگو نگاهی سرسری به روزنامه ها می انداخت و گاه نگاهش به نامی آشنا می افتاد. درنهایت روزنامه را به سویی می انداخت و به کارگزارش تلفن می کرد و این ملال آورترین کاری بود که در تصورش می گنجید.
بعد از سیزده سال زندگی در غربت، در اینجا دوستی برایش نمانده بود. شیلیایی ها انگار نامه نوشتن را بلد نبودند و او از همه شان بدتر بود. اما می توانست با ژان پل از هتل بیرون برود و در اونیدا پروویدنسیا(۹) گشتی بزند، شاید به آشنایی بربخورد... پدرش دور از اینجا در جنوب زندگی می کرد، در مزرعه ای در چیلوئه. به فرض که به پدرش تلفن می کرد، ازش می خواست از کوراکو د وِلِس(۱۰) درآید، و او را می کشاند به سانتیاگو، با این وعده که در عوض خودش با ژان پل به آن جزیره برود و یک فصل تمام پیش پدرش بماند تا پیرمرد سر صبر با نوه فرانسوی اش اُخت بشود. حتی می توانست از این هم فراتر برود، هرچند پیرمرد از این کارش سردرنمی آورد و رسیده و نرسیده سفره دلش را پیش او باز می کرد ــ آخر، گذشته از هر چیز، مگر پدرها کاری غیر از این دارند؟ می توانست کلاف سردرگم احساساتی را پیش چشم پدرش بگذارد که او را به میهن بازگردانده بود، و این جوری، وقتی سرانجام همدیگر را بغل می کردند، مانونگو سروسامانی به افکار پریشانش می داد.
واقعیت را بخواهی، کارش خیلی آسان تر می شد اگر به کارگزارش سفارش کرده بود برای فرار از هر دردسری چندتا مصاحبه مطبوعاتی و مراسم استقبال رسمی برایش ترتیب بدهد، و این آیین های سنتی می توانست حفاظی باشد برای او، وقتی به ژرفای این تنهایی فرو می افتاد. اما نیاز به وداع با کسی که همین امروز صبح بدل به کالبدی تهی شده بود، حالا بر هر احساس دیگر غلبه کرده بود.
نوعی رفاقت آمیخته به احترام در طول سالیان و سالیان او را به خانواده نرودا پیوند می داد. این دو حامیان او بودند، هم در اوایل کارش در شیلی ــ اصلاً مگر خودشان مانونگو را کشف نکرده بودند؟ ــ و هم بعدها، در پاریس، که شاعر سفیر شیلی بود. مانونگو برای خیلی از شعرهای نرودا آهنگ ساخته بود و خودش آن ها را خوانده بود. صفحه ترانه هایی برای شاعران رزمنده(۱۱) که یک میلیون نسخه در فرانسه فروش داشت، در زمان خود بزرگ ترین موفقیت یک خواننده امریکای لاتین در اروپا به شمار می رفت. مانونگو شایعاتی در این باره شنیده بود که بیماری مهلکی به جان ماتیلده افتاده، اما این شایعات را پشت گوش انداخته بود. این که بازگشت او به وطن تصادفا با روزمرگ ماتیلده مقارن شده بود و شرکت در مراسم تدفین او که در روزنامه ها برای روز بعد اعلام شده بود، معنی و هدفی به این سفر می بخشید.
هرقدر به آن خانه واقع در دامنه تپه نزدیک تر می شد، غرش آن شیر اسباب بازی واضح تر به گوشش می رسید. یا شاید هم این خُرخُر رضایتمندانه آن حیوان بود که دراز به دراز روی قالی افتاده بود و ماتیلده با شانه سبزرنگی که به همین منظور خریده بود، یالش را به هم می زد، آن قدر که مثل گیسوی خودش آشفته بشود؟ می دانست که ماتیلده هم مثل او، چندان توجهی به جروبحث مترجم و دُن سلدونیو ندارد. دُن سلدونیو با آن سیگار برگش و عصای سرطلایی و ظاهر آراسته اش در طول چند دهه در پاریس، مصاحب مطلوب نرودا بود ــ نه فقط برای گشت وگذار در بازار کتاب های دست دوم، بلکه برای زنده کردن خاطرات پاریس درخشان سال های گذشته، آن ایامی که هردوشان با خوان گریس(۱۲)، وینسنته ایدوبرو(۱۳) و خوان اِمار(۱۴) زندگی می کردند. چه وراجی های مبهوت کننده ای برای مانونگو، که بسیار چیزها می آموخت و مهم ترین شان این که نوستالژی الزاما نباید غم انگیز باشد، بلکه می تواند آدم را شادمان کند، البته به این شرط که مثل این دو یار همراه چنان داد دلی از گذشته گرفته باشی که دیگر چیزی برای حسرت خوردن نمانده باشد. فلان یا بهمان کافه دیگر وجود نداشت، و چه بسیار دوستان درگذشته که حرفشان به میان می آمد بی آن که همه اش به ذکر خیر بگذرد. درست است که دُن سلدونیو گرفتار ناخوشی های ملازم با سن وسالش بود و رگه های خاکستری در موی پابلو روییده بود که اگر به اش اشاره نمی کردی بهتر بود. اغلب می دیدیش که پیش از صبحانه به بعضی کلینیک ها سرمی زند. نه خنده های ماتیلده و سفره رنگینی که می چید، نه لطیفه های سوررئالیستی دُن سلدونیو و نه امیدی که جملگی به سیاست های حزب اتحاد مردمی یا کوبا بسته بودند، نشانی از خطرهای پیش رو نداشت، خطرهایی فراتر از آنچه برای روزگار عذاب دیده ما بدیهی می نمود. برای مانونگو ماتیلده حضوری بود جاودان شده در ترانه ای درباره عشق و چیزهای این عالم: حالا می رفت تا با شیئی روبه رو شود که زمانی آن زن بوده بود، زنی که در نظر خیلی ها زمخت می آمد (اما نه برای مانونگو که خودش مشقت های زندگی روستایی را چشیده بود) و زنی که توانسته بود دیواری بر گرد عناصر متعارضی بکشد که هریک جزئی از عظمت شاعر بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب حکومت نظامی