فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هاروی

کتاب هاروی
کمدی در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب هاروی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هاروی

مرتل:خانم سیمونز؟ خانم سیمونز مادرم‌اند اما امروز مهمون دارند. شما؟ (پس از این‌که می‌شنود پشت خط کیست لحن صدایش محترمانه می‌شود.) اوه، یه‌لحظه صبر کنید. فقط یه‌لحظه منتظر بمونید. (به طرف در سمت راست می‌رود و صدا می‌زند.) هی! مادر! (گردنش را درازتر می‌کند.) هی! مادر! (دست‌هایش را چند بار با تأکید تکان می‌دهد.) (آوازخواندن ادامه دارد.) ویتا:(در‌حالی‌که زمزمه می‌کند «لاله‌ی کوچک»، از سمت راست وارد می‌شود.) بله عزیزم؟ مرتل:تلفن! ویتا:(برمی‌گردد برود.) اوه، نه عزیزم. الان مهمون دارم. بگو سرش شلوغه.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هاروی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هاروی

شخصیت ها

مرتل مِی سیمونز: Myrtle Mae Simmons
ویتا لوئیس سیمونز: Veta Louise Simmons
اِلوود پی دَود: Elwood P. Dowd
دوشیزه جانسون: Miss Johnson
خانم اِتل شَووِنه: Mrs. Ethel Chauvenet
روت کلی: Ruth Kelly,R.N
دوئین ویلسون: Duane Wilson
دکتر لایمن سندرسون: Lyman Sanderson, M.D
دکتر چاملی: William R. Chumley,M.D
بتی چاملی: Betty Chumley
قاضی عُمَر قفنی: Judge Omar Gaffney
ای.جی.لوفگرن: E.J.Lofgren

پرده ی اول

صحنه ی یک

زمان: بعد از ظهر روزی بهاری. عصر حاضر.

صحنه: کتاب خانه ی عمارت قدیمی خانواده ی دَود. اتاقی مملو از قفسه های کتاب و پوشیده از اثاثیه ای که زمانی با شکوه می نمود. آن چه در این اتاق خودنمایی می کند، نقاشی رنگ روغنی است که بالای تاقچه ی مرمرین ویکتوریایی در کُنج دیوار سمت چپ صحنه قرار دارد. این تابلو پرتره ی خانم مسن چانه درازی است. در سمت راست صحنه، دو در قرار دارد. این درها که اکنون بازند به راهرویی مرتبط اند و به نشیمنی که دیده نمی شود می رسند. تلفن روی میز کوچکی در سمت چپ قرار دارد. این بعد از ظهر اتاق سرورانگیز به نظر می رسد _جام های نقره پر از گل های بهاری. از نشیمن سمت راست آواز زنی بدصدا به گوش می رسد که می خواند: «من را لاله ی کوچک صدا می زنند».
نور می آید: مرتل می از سمت راست وارد می شود. تلفن زنگ می زند. به سمت تلفن می رود.

مرتل:خانم سیمونز؟ خانم سیمونز مادرم اند اما امروز مهمون دارند. شما؟ (پس از این که می شنود پشت خط کیست لحن صدایش محترمانه می شود.) اوه، یه لحظه صبر کنید. فقط یه لحظه منتظر بمونید. (به طرف در سمت راست می رود و صدا می زند.) هی! مادر! (گردنش را درازتر می کند.) هی! مادر! (دست هایش را چند بار با تاکید تکان می دهد.)

(آوازخواندن ادامه دارد.)

ویتا:(در حالی که زمزمه می کند «لاله ی کوچک»، از سمت راست وارد می شود.) بله عزیزم؟
مرتل:تلفن!
ویتا:(برمی گردد برود.) اوه، نه عزیزم. الان مهمون دارم. بگو سرش شلوغه.
مرتل:اما مادر، سردبیر اجتماعی روزنامه ی عصر بی(۱۵) ئه.
ویتا:(برمی گردد.) اوه، سردبیر اجتماعی. اون خیلی مهمه.(موهایش را درست می کند و به سمت تلفن می رود. صدایش بسیار دل نشین است. سینه اش را جلو می دهد و حالتی موقّر به خود می گیرد.) عصربه خیر خانم الرب(۱۶). من ویتا سیمونزم. بله، چای و پذیرایی از اعضای چهارشنبه نامه. می شه گفت، چای برنامه ریزی. می دونید، مادر من (به پرتره اشاره می کند.) مرحومه مارسلا پینی دَود(۱۷) که شخصیت پیش کسوت فرهنگی بود، وقتی بچه بود با تیم دانشگاه آکسفورد به این جا اومد و چهارشنبه نامه رو تاسیس کرد.

(مرتل بیرون در را نگاه می کند.)

مرتل! تو می گی چند نفرند؟
مرتل:حداقل ۷۵ نفر. بگو ۱۰۰ تا.
ویتا:(در تلفن) ۷۵ نفر. خانم تیوکسبری(۱۸) خواننده ست و خانم ویلدا مک کوردی(۱۹) اون رو همراهی می کنه.
مرتل:زود باش! خانم تیوکسبری داره تموم می کنه.
ویتا:دوباره از اول می خونه.
مرتل:اگه اون رو به اندازه ی کافی تشویق نکنند چی؟
ویتا:من سال هاست اون رو می شناسم. دوباره می خونه.

(مرتل می خواهد برود.)

ممکنه فکر کنید دارم با کمک دخترم مرتل می سیمونز تفریح می کنم.
(به لباس مرتل اشاره می کند. مرتل می به مرکز صحنه می آید.) این چه رنگی یه؟
مرتل:می گند سرخ آبی.
ویتا: (در تلفن) دوشیزه مرتل می سیمونز تو یه پیرهن کرپ مد روز، به رنگ سرخ آبی خیلی زیبا به نظر می رسه. یه کمربند با زمرد سبز داره. کاش می تونستید اون رو ببینید خانم الرب.
مرتل: (به سمت راست می رود و از لای در نگاه می کند.) مادر، خواهش می کنم، اون داره تموم می کنه. خدمت کار کجاست؟
ویتا: (به مرتل) همه چیز حاضره. هر وقت خوندن اون تموم بشه، سالن غذاخوری رو باز و نوشیدنی ها رو سرو می کنیم. (در تلفن) هال و نشیمن ها گل آرایی شده اند. بله، گل آرایی. (انگشتانش را در هوا تکان می دهد.) درسته. بله خانم الرب. این اولین مهمونی ای یه که پس از سال ها گرفته ایم. دلیل داره اما نمی خوام تو روزنامه ها نقل شه. هر کسی مشکلاتی داره خانم الرب. لیست مهمون ها؟ اوه، بله.
مرتل: مادر بیا.
ویتا: من رو ببخشید خانم الرب. بعداً با شما تماس می گیرم. (قطع می کند.)
مرتل: مادر، خانم شَوونه الان رسیدند.
ویتا: (درحالی که گل های روی میز تلفن را مرتب می کند.) خانم یوجین شَوونه ی بزرگ! پدرش دیده بان بوفالو بیل(۲۰) بود.
مرتل: پس معلوم شد کلاهش رو از کجا آورده!
ویتا: (در حالی که می خواهند با مرتل خارج شوند.) مرتل، تو باید با خانم شَوونه مهربون باشی. اون یه نوه هم سن و سال تو داره.
مرتل: با وجود دایی الوود چه فرقی می کنه؟
ویتا: مرتل می! یادت باشه! ما قرار گذاشتیم امروز در این باره حرفی نزنیم. تموم هدف این مهمونی سر و سامون گرفتن توئه، از این زن های مسن گرفته تا گروه های جوون تر.
مرتل: ما نمی تونیم غروب ها کسی رو این جا بپذیریم، چون غروب ها مردها می آند شما رو ببینند. تنها دلیل مهمونی امروز بعدازظهر اینه که دایی الوود تو آتش نشانی خیابون چهارم، بولینگ بازی می کنه. خدایا به خاطر آتش نشانی شکرت!
ویتا: می دونم. اما اون ها فقط باید تو رو به بیرون دعوت کنند و این براشون کاری نداره. اوه، مرتل، تو خیلی چیزها برای عرضه کردن داری. مهم نیست دیگران چی می گند. تو هر دختر جوونی چیز دل نشینی وجود داره و مردی می آد و اون دل نشینی رو پیدا می کنه و ببین که با اون چه ها که نمی کنه! (با دسته گل به سمت تاقچه می رود.) اما تو باید یه نفر رو ببینی مرتل. این تنها کاری یه که باید بکنی.
مرتل: اگه این کار رو بکنم اون ها می گند این مرتل می سیمونزه! دایی ش الوود پی دَوده، ابله ترین آدم شهر. الوود پی دَود و رفیقش...
ویتا: (دستش را جلوی دهانش می گیرد.) تو قول دادی.
مرتل: (به سمت میز می رود و آه می کشد.) بسیار خب، بهتره مهمون ها رو به غذاخوری بیاریم.
ویتا:حالا وقتی مهمون ها وارد شدند تو خوشامدگویی مختصری به یاد مادربزرگ انجام می دی. حتماً این کار رو بکن. (به پرتره ی بالای تاقچه اشاره می کند.)
مرتل: (در حالی که ادا در می آورد و گل ها را مرتب می کند.) و بعد از اون از دایی الوود صحبت می کنم و چند کلامی راجع به رفیقش هاروی. لعنت بر هاروی! (جلوی میز روی زمین چمباتمه می زند.)
ویتا: (گویی او را برق گرفته باشد. می دود و در ها را می بندد. از پشت میز به مرکز صحنه می آید.) مرتل می، آفرین! بذار همه تو چهارشنبه نامه صدای تو رو بشنوند. تو اون اسم رو به زبون آوردی. قول داده بودی این کار رو نکنی، اما کردی.
مرتل: (بلند می شود و به سمت چپ می رود.) متاسفم مادر. اما از کجا معلوم دایی الوود سر نرسه و هاروی رو به همه معرفی نکنه؟ (به سمت تاقچه می رود. گل ها را روی آن می گذارد.)
ویتا: کم لطفی نکن مرتل می. الوود قلب شکسته ی منه. حتی اگه مردم اون رو عجیب و غریب خطاب کنند اون برادر منه، و امروز بعد از ظهر به خونه نمی آد.
مرتل: مطمئنی؟
ویتا: البته که مطمئنم.
مرتل: اما مادر چرا ما نمی تونیم مثل بقیه ی آدم ها زندگی کنیم؟
ویتا: باید دوباره به تو یادآوری کنم؟ این الوود نیست که با ما زندگی می کنه، ماییم که با الوود زندگی می کنیم.
مرتل: با اون و با هاروی زندگی می کنیم. مادربزرگ چیزی از هاروی می دونست؟
ویتا: من هم همیشه از این موضوع متعجب بودم. اگه هم می دونست چیزی به من نگفت.
مرتل: چرا اون تموم ثروتش رو برای دایی الوود گذاشت؟
ویتا: خب، فکر می کنم چون روی دست های اون مرد. مردم نسبت به این مسائل خیلی حساس اند.
مرتل: تو همیشه این رو می گی اما معنی نداره. اون که نمی تونست بعد از مرگش وصیت کنه. می تونست؟
ویتا: این قدر غر نزن مرتل؛ برازنده ی دختری جوون نیست و مردها از اون متنفرند. فراموش نکن دست هات رو تکون بدی.
مرتل: تموم سعی م رو می کنم. (درها را باز می کند.)
ویتا: اوه، عزیزم، صدای خانم تیوکسبری داره ضعیف می شه!
مرتل: اما نه با سرعت تموم. (خارج می شود.)

نظرات کاربران درباره کتاب هاروی

آخ که چقد دلم برای قهرمانای ساده دل و دوست داشتنی داستانا تنگ شده بود خب من اونقدر که رمان خوندم نمایشنامه نخوندم ولی تا همینجا هاروی رو یکی از  بهترینا میدونم و خوندنش برام خیال شیرینی بود الوود زمانی مثل بقیه  مردم بوده، همه دوستش داشتن، به قول قاضی: زمانی صندوق پستی مادرش پر ازنامه های معطر کوچیک برای الوود بوده اما نه از وقتی که با هاروی پرسه میزنه یه خرگوش بزرگ شش ونیم فوتی که یه روز الوود اون رو میبینه و از اون به بعد همه جا همراه الووده و الوود هم اون رو به هر کسی که باهاش احوال پرسی میکنه معرفی میکنه و اصلا واسش  مهم نیست مردم عکس العمل بدی نشون بدن الوود بعد از دیدن هاروی تغییر میکنه حتی دیالوگی که چندبار تو متن تکرار شده که میگه: "اگه خواستید با من تماس بگیرید با این شماره جدید تماس بگیرید، اون شماره قدیمی شده" نشون میده الوود تغییر کرده همه چیزو خوب میبینه هر بار طوری از زیبایی دوشیزه کلی تعریف میکنه انگار دفه اولیه که اونو می بینه طوری که بالاخره دکتر سندرسون هم متوجه ش میشه و دیگه کشش قلبی ش رو به پرستار با کنایه های تلخ و گزنده پنهان نمی کنه این یعنی چیزهای جزئی که برای ما تکراری و عادی شدن و دیگه اونا ور نمیبینیم  هنوز میتونن جذاب باشن صحنه ی  اومدن راننده تاکسی قسمت جالبی بود و دوسش داشتم نه فقط به خاطر اون دیالوگ خوب مقایسه آدما قبل از اومدن به آسایشگاه و وقتی از اونجا میرن چون تو این صحنه همه آدمایی خودشونو کاملا نرمال میدونستن اونقدر روابط شون برای هم سست و بی اهمیت  بود که همه از دادن دو دلار و ۷۵سنت شونه خالی کردن و این وسط فقط الوود بود که با روی خوش اومد و کرایه رو تمام وکمال حتی با نعام داد نمایشنامه هاروی شیرین بود و پراستعاره طنزش داستان هم کاملا خوب دراومده بود واقعا کیه که دلش یه هاروی درکنارش نخواد؟ یا یه دوست محشری مثل الوود؟ ----------------------------------------------------------------- جاهایی که بیشتر دوست داشتم : 📌آقای دود، می بینم شما از اون دسته افرادی نیستید که بشه اون ها رو تو تعارفات مشغول کرد و یا با اون ها روراست حرف نزد 📌من وقتی از کسی خوشم بیاد دوست دارم با اون بمونم 📌فکر میکنم اگه آدم پول داشته باشه به مردم بده می تونه اون ها رو قانع به انجام هر کاری بکنه 📌دکتر من چهل سال با واقعیت جنگیدم و خوشحالم که اعلام کنم بالاخره بر اون پیروز شدم 📌برای شما هرکاری میکنم. تقریبا می تونم دوباره از اول هم زندگی کنم 📌سندرسون:دود خوب فکر کن. زمانی، جایی، کسی رو نمی شناختی که اسمش هاروی باشه؟ هیچ کسی رو با این اسم نمی شناختی؟ الوود:نه دکتر، هیچ کس. شاید برای همین همیشه دوست داشتم چنین کسی وجود داشته باشه. 📌تو هر بحثی عنصری از کشمکش چیز خوبی یه. این معنی رو میده که همه دارند شرکت میکنند و کسی جا نمونده. خوشم میاد 📌من همیشه تو همون جایی که هستم وبا هرکسی که هستم لحظات خوشی رو دارم. من همین الان با شما هم لحظات خوبی رو دارم دکتر 📌مادرم همیشه به من میگفت:"الوود تو این دنیا" - اون همیشه من رو الوود صدا میکرد-اون به من میگفت :"الوود تو این دنیا یا باید خیلی باهوش باشی یا خیلی خوش مشرب" من سال ها باهوش بودم، اما پیشنهاد میکنم خوش مشرب باشید. میتونید از من نقل قول کنید 📌خانم از این به بعد اون یه آدم کاملا نرمال میشه و شما میدونید آدم های نرمال چه حروم زاده هایی اند 📌دکتر من سال ها می دونستم خانواده ی من در مورد هاروی چه فکری میکنن، اما همیشه دلم میخواست بدونم خانواده هاروی در مورد من چه فکری میکنند
در 4 ماه پیش توسط فرنوش ممبینی