فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان من

نسخه الکترونیک کتاب داستان من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان من

ترسیده بود، یعنی فکر می‌کرد دیگر باید بترسد. تمام نشانه‌هایش را گم کرده بود. هم مسجدی که آن ور خیابان و انگار مال آفریقایی‌ها بود هم تنها تابلویی که رویش فارسی نوشته شده بود، حتی آن فروشگاه کوچکی را که از همه چیز کوچکش را داشت، مغازه‌ای که روزهای اول فکر کرده بود اسباب‌بازی‌فروشی است اما بعد فهمیده بود این هم یک نوعش است! از پمپ‌بنزین کوچولو داشت تا آسمانخراش بند انگشتی و کوکاکولای قد یک آمپول. وقتی همه نوع خریدار را دیده بود و خودش هم دو سه پاکت سیگار کوچولو با سیگارهایی واقعی اما به اندازه یک کبریت خریده بود از عقیده‌اش دست برداشته بود. فروشگاه چسبیده بود به پلاک ۳۸۶ یعنی خانه میزبانش.
«چقدر سیاه! چقدر گنده؟!»
همین فروشنده از بار اول هم ترسانده و هم گرفته بودش، یاد فیلم مسافت سبز افتاده بود. در عمرش پوستی به آن سیاهی و حجم ندیده بود و حالا آرزو داشت مثل یک فرشته نجات یکهو او را ببیند. همه چیز از تکرار شروع شده بود، بهترین تکرارها هم آدم را خسته می‌کند. «می‌شود خودم بروم این اطراف گشتی بزنم، تنها؟»

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶۷صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب داستان من

فصل اول

ترسیده بود، یعنی فکر می کرد دیگر باید بترسد. تمام نشانه هایش را گم کرده بود. هم مسجدی که آن ور خیابان و انگار مال آفریقایی ها بود هم تنها تابلویی که رویش فارسی نوشته شده بود، حتی آن فروشگاه کوچکی را که از همه چیز کوچکش را داشت، مغازه ای که روزهای اول فکر کرده بود اسباب بازی فروشی است اما بعد فهمیده بود این هم یک نوعش است! از پمپ بنزین کوچولو داشت تا آسمانخراش بند انگشتی و کوکاکولای قد یک آمپول. وقتی همه نوع خریدار را دیده بود و خودش هم دو سه پاکت سیگار کوچولو با سیگارهایی واقعی اما به اندازه یک کبریت خریده بود از عقیده اش دست برداشته بود. فروشگاه چسبیده بود به پلاک ۳۸۶ یعنی خانه میزبانش.
«چقدر سیاه! چقدر گنده؟!»
همین فروشنده از بار اول هم ترسانده و هم گرفته بودش، یاد فیلم مسافت سبز افتاده بود. در عمرش پوستی به آن سیاهی و حجم ندیده بود و حالا آرزو داشت مثل یک فرشته نجات یکهو او را ببیند. همه چیز از تکرار شروع شده بود، بهترین تکرارها هم آدم را خسته می کند. «می شود خودم بروم این اطراف گشتی بزنم، تنها؟»
سیمین خانم خندیده بود که:
«چرا نمی شود؟ کارت آقا را همراه ببرید. شماره تلفن همراه و خانه را هم که دارید.»
از بس هر چه خواسته بود حاضر کرده بودند خجالت می کشید. پنج شش ماه پیش بود که صابر زنگ زده بود، صدا را شناخته بود، آن هم بعدِ این همه سال.
«هیچ معلوم است تو کجایی یاری؟»
«خانه، مثل همیشه. خودت چی؟ می دانی چند سال است...»
حرف خودش را پیش انداخته بود:
«من هلندم، چند سال است این جا تخت پوست انداخته ام. بلند شو بیا این جا.»
انگار که مثل آن روزها باید می رفت چند خیابان آن طرف تر، اوایل شهرک چسبیده به شمال اصفهان.
«دعوتنامه می فرستم، مهمان من. فهمیدی؟ منتظرم، مسئله قرص و دواهایت هم این جا حل است.»
چند بار دیگر تلفنی گپ زدند و عاقبت با دعوتنامه و ویزای سه ماهه راهی شد. شد مهمانِ هم گپ صابر او که این جا همزبان کم ندارد! نمی فهمید، آخرش هم نفهمید. خب مهمانی بازی می کنیم تا بعد. همه جاهای تفریحی را برده بودندش.
«آقا سید، آقای مقدم را ببرید مودر آدام را ببیند.»
«بله آقاجان.»
«شهرام می شود آقای مقدم را امروز ببرید آمستردام توی کوچه های آبی گشتی بزند؟»
«چشم آقاجان.»
می خواست با خودش باشد، خودِ خودش. صابر سفارش کرده بود مواظب کیف پولش باشد. بود. موبایلش هم شارژ داشت.
«مواظب بادِ این جا باش یاری، باد خوبی است، فقط مغز استخوان آدم را می سوزاند از سرما!»
می دانست، دیده بود و حالا در این بادِ همیشه گم هم شده بود. نمی خواهم زنگ بزنم. وقتی یک عالمه سفارش کرده بودند دست آخر صابر دم در صدایش کرده بود و با خنده خنده ای که بین دوتاییشان معناها داشت با باری از یک طنز خاص گفته بود:
«اگر حضرت آقا راه را گم کردند طی الارض بفرمایند.»
نه نمی خواست تلفن بزند، نباید. نمی خواست گم شود و شده بود.
«چرا این جا همه اسکله ها شکل همند، حتی خیابان ها و خانه ها هم؟»
اول رفته بود کنار اسکله نزدیک خانه صابر. با آفتابِ اتفاقی کلی حال کرده بود و قدم زنان و سیل کنان رفته بود، فکر نمی کرد این قدر دور شده باشد.
«چرا این ها انگلیسی بلد نیستند!»
نمی فهمید او انگلیسی نمی داند یا آن ها انگلیسی نمی فهمند. سعی کرد اسم خیابان دوستش را با لهجه بگوید. بی فایده بود اما یک جورِ مهربانی لبخند می زدند و سر تکان می دادند که دلش برای آن ها می سوخت. من را ببین؟ انگار بدش نمی آمد کمی گم شود!! نفر سوم بنده خدا حاضر نبود رهایش کند. به زور می خواست کمکش کند، فهمیده بود یاری خارجی است و می خواست از پلیس کمک بگیرد. تشکر کرد و به زور از او جدا شد.
«بفرمایید آقای مقدم.»
تازه از دست کمک کننده رها شده بود و از پیاده رو آمده بود کنار خیابان. نمی دانست می خواهد چه کار کند. شاید بروم آن طرف خیابان. بنز بود از آن گران هایش. صابر این اطلاعات را داده بود. مدل بنز خودش مال چند سال قبل بود و می نالید از مالیات:
«این جا هر چه ماشین گران تر مالیاتش بیش تر.»
بنز عقب عقب آمد جلو او ایستاد. شیشه پایین رفت و شنید: «آقای مقدم؟» باورش نمی شد:
«بله؟»
«بفرمایید آقای مقدم، می رسانمتان.»
نمی دانست چرا سوار شده. من که او را نمی شناسم. اما دیگر گذشته بود. همیشه سیگار کشیدن به او فرصت فکر کردن می داد.
«از این سیگار بکشید.»
سیگار را نمی شناخت اما می دانست این جا سیگار گران است. کنت و وینستون چهار پنج یورو بود. ایرانی ها بیش تر خودشان سیگار می پیچیدند. او که از ایران آورده بود.
«ممنون به سیگار خودم عادت دارم.»
وینستون اولترالایت هزار و صد تومانی خودش را روشن کرد. برای یک لحظه خنده اش گرفت، یاد حرف دوستی افتاد:
«اصفهان مثل یک ده کوچک است، همه همدیگر را می شناسند.»
یعنی رتردام هم شده اصفهان؟ فکر می کرد جلو خنده اش را گرفته.
«یاد جوک افتادید؟»
«نه... یعنی بله.»
نکند از دوستان صابر باشد؟ یکی از ایرانی هایی که دوستش دارند؟ نه نمی شد، مگر این که قدم به قدم تعقیبش کرده باشد، اما وقتی پرسید:
«این طرف ها یاری؟ درست گفتم، یاری؟»
جواب داد بله و مطمئن شد از بچه های صابر این ها نیست. مغزش داشت تمام زندگی را عینهو مرورگر کامپیوتر مرور می کرد. نه نمی شناسمش. لباس این جا خیلی گران بود. یک کاپشن چرم معمولی آن هم در حراج دویست یورو بود. آن وقت او با این لباس شیک و ساعت مچی مارک و بنز صد هزار یورویی سر راهش سبز شده بود که چه؟! کراواتش کلی می ارزید، فقط... فقط ریشش به آن وضع و اوضاع نمی آمد. برای آن که مغزش نترکد یک راه داشت، ساده ترین راه:
«عذر می خواهم، می شود بگویید ما کجا همدیگر را دیده ایم؟ می دانید که، دیگر در این سن حافظه...»
نگذاشت ادامه بدهد، خندید:
«حدس بزن کی ام.»
نمی توانست.
«راهنمایی می کنم، گریه چیزی یادت می آورد؟»
نمی فهمید گریه چه ربطی داشت به یادآوری! کدام گریه؟ یعنی با هم گریه کرده بودند... اصلاً راهنمایی خوبی نبود:
«نه آقا نمی فهمم.»
فکرهای غیرممکن هم داشت به مغزش هجوم می آورد: یعنی مامور امنیتی است؟ اما آخر من که هیچ پخی نیستم، تازه، کاری نکرده ام. بی اختیار گفت:
«من پیاده می شوم، نگه دارید.»
لطفا را نگفت. شاید طول می کشید، فحش هم می داد. نمی توانست تحمل کند که دیگری بر او سلطه داشته باشد و آن هم این طور علنی به رویش بیاورد، عینهو متهم و بازجو.
«عصبانی نشو یاری جان، برو مدرسه کیوان. هاتف سردار خسرو، گریه، تو را یاد یکی نمی اندازد؟»
بلند نگفته بود، داد زده بود:
«محمود قادری، محمود قادری.»
مرد سرش را تکان داده بود:
«درسته.»
نمی توانست باور کند. نفهمید کی سیگار بعدی را روشن کرده است. بی که چشمانش را ببندد کلاس آفتاب رویشان آمد آن جا، نشست روی داشبورد، کلاسی که یک طرفش تمام شیشه بود، انگار برای آن که بگذاری جلویت و همه اش را ببینی. آقای طلایی داشت دیوانه می شد، شاید ده بیست بار چوب را بر دست هایش نشانده بود و هر بار عصبانی تر فریاد زده بود: «گریه کن، گریه کن دیگر.» شدت ضربه ها بیش تر می شد اما چشم های محمود قادری نم پس نمی داد! بعد از هر ضربه دست ها را می برد زیر بغل اما بی هیچ پیچ و تابی در بدن دوباره می گرفت، حتی دستش را نمی کشید و آقای طلایی داشت می رسید به مرز جنون: «گریه کن لامصب.» و عاقبت یاری اشک را دیده بود اما نه در چشم همکلاسی. گریه ای بی اختیار و بی صدا. بهار بارشی انگار، هر چند آقای طلایی با آستین کت پوشانده بودش و از کلاس زده بود بیرون. یاری حال خودش را نمی فهمید، می خواست داد بزند «من دیدم مطمئنم، خودم اشک هایش را دیدم.» اما نزد و حالا زده بود:
«محمود قادری؟!»
همان طور که آن روزها دلش می خواست داد بزند گریه کن محمود، لامصب گریه کن. درد این بود که هیچ کدام را مظلوم نمی دید یا ظالم، نه محمود قادری را، نه معلمشان را. بیش تر از این یکی لجش می گرفت تا آن. بچه محصل شش هفت ساله ای که هر چه چوب بود می خورد، نه گریه می کرد نه دستش را پس می کشید اما حاضر نبود بگوید الف مد آ، ب جزم ب، آب. حاضر نبود الف را یاد بگیرد.
می خواست بگوید چرا محمود؟ اما نمی توانست. او تنها همکلاسی ای بود که در تمام عمر اسم و فامیلش را همراه صدا زده بود، می زدند همه. محمود قادری. اما حالا باید می توانست، سعی کرد زبانش بچرخد:
«چرا محمود؟»
«خودم هم نمی دانم. خیلی فکر کرده ام به آن روزها، نمی دانم چرا. برویم یک جایی یک قهوه بخوریم. دهنم خشک شده.»
کمِ کمش از سوز باد بیرون در امان بود این جا اما هنوز سرشار از شگفتی. گفت شنید، گفت و شنید. مدرسه را ول کرده بود و رفته بود به شاگردی در بازار فرش فروش ها.
«شکر خدا وضعم خوب است حالا. چند تایی فروشگاه دارم توی اروپا. تجارت فرش هم می کنم، صادرات و گاهی هم واردات.»
«واردات؟»
«آره هر چه لازم باشد آن جا، وسایل برقی، ماشین آلات، فلزات. آسیابم همه چیز خرد می کند. از خودت بگو، از همکلاسی ها خبری داری؟»
«ای ی...»
یاری احساس می کرد خیلی حرف زده اند. دیگر کافی بود. محمود قادری حالا برای خودش کسی شده بود.
«به هر حال این جا، یعنی هر کشور اروپایی، اگر کاری داشتی زنگ بزن. یک کارهایی از دستم بر می آید.»
«نه مشکلی که ندارم، تا ده بیست روز دیگر برمی گردم ایران.»
«به همین زودی؟ گفتی سه ماهه ویزا داری و یک ماه است آمده ای پس...»
«دیگر بسم است. دلم هوای خانه کرده.»
خودش را نمی شناخت، انگار شده بود: «نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم». چه حالی است من دارم که هیچ جا آرام ندارم!
«نگفتی این رفیقت چه کاره است این جا، این آقای شیخ زاده. گفتی اسمش شیخ زاده بود؟»
«آره. از ارث پدری می خورد.»
دیگر باید می رفت. گفت دلواپسم می شوند که نمی شدند، اگر می شدند زنگ می زدند. اما گفت.
«می رسانمت.»
دیگر بقیه اش تعارف بود. احساس می کرد مثل وقتی محمود قادری را شناخت خوشحال نیست. نکند حسود هم شده باشم؟ نمی فهمید، فقط می دانست آدم ممکن است به خودش هم دروغ بگوید. کارت ویزیت محمود قادری توی جیبش بود، کنار کارت میزبانش که حالا دیگر نشان داده بود برای اسم خیابان.
«بلدم، نزدیک است به این جا، یک ربع هم راه نیست.»
خیلی سوال داشت که از محمود قادری نپرسیده بود. محمود قادری هم دیگر زیاد پاپی او نشد تا بماند و مهمان او باشد و از این حرف ها. توی ماشین بیش تر سیگار می کشید تا حرف بزند. مطمئن بود اسم میزبانش را به او نگفته. اما خیلی دلش می خواست بداند آیا محمود قادری آخرش حاضر شده الف ب را یاد بگیرد؟
«آن که بله. روزگار یادم داد. هم فارسی هم حساب. خیلی چیزها یاد آدم می دهد این روزگار.»
با آخر جمله اش انگار آرام کوبید روی فرمان و خندید. یک جور خنده بی صدا مثل ادای خنده، جوری که فقط دهان به دو طرف کش بیاید.
دم پیاده شدن محمود قادری پرسیده بود:
«خیلی تو فکری یاری؟»
«نه چیزی نیست، همین طوری.»
به جلو نگاه می کرد محمود قادری، انگار او هم تکرار کرد:
«همین طوری!»
جلو خانه دوستش پیاده شد، پلاک ۳۸۶. فروشنده سیاهپوست همسایه دستش بند ویترین بود. داشت یک چیزهایی را جلو ویترین می چید برای آن که بیش تر دیده شوند.
این (بیش تر دیده شوند) باز هم در ذهنش روشن شده بود، مثل یک چراغ عین همان طرف کاملاً شیشه ای کلاسمان. چانه کشیده و ظریف آقای طلایی را می دید با پوزخند و گویه همیشگی اش: «این طرف کلاس را کاملاً شیشه کرده اند برای این که کلاس بیش تر دیده شود، مدیر و ناظم راحت ترند.» محمود قادری برده بودش به سال ها قبل. یعنی به همین سادگی شده نیم قرن! گیریم چند سال این ور یا آن ور. فرقی هم می کند مگر؟ زنگ نزد. برگشت، ایستاد کنار پیاده رو، مدرسه کیوان داشت می بردش.
«باید یک کمی قدم بزنم، فقط توی همین یک تکه پیاده رو.»
نمی خواست گم شود دوباره. نه نمی خواهم. لب هایش را به هم فشار داد. نه در خیابان های رتردام نه در کوچه پس کوچه های عمرم، بسم است.
محمود قادری فقط تا صبح فردا توانست در دبستان کیوان نگهش دارد. وقتی برای صبحانه نشست روبروی صابر و اولین استکان چای تازه دم را خورد و داروهایش اثر کرد، صحبت گل انداخت. سیمین خانم از توی آشپزخانه قهقهه زد:
«باز رفتید سر مسائل مهم هستی و بحث وجود و عالم لاهوت و ناسوت؟»
و صابر هم با همان لحنش پشت حرف سیمین خانم را گرفت:
«علی الخصوص که حضرت آقا امروز هم پنیر بزشان را می خورند، هم کباب ترکی مورد علاقه شان را.»
یاری دوباره شده بود همان یاری قبل از گم شدن.



داستان من

جمشید طاهری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



نظرات کاربران
درباره کتاب داستان من

خیلی یکنواخت و کسل کننده بود. به زور تا آخرش خواندم. ولی قلم نویسنده بسیار روان بود و کارهای عادی و روزمره و خاطرات معمولی یه نفر را خیلی قشنگ و منسجم به رشته ی تحریر در آورده بود.
در 2 سال پیش توسط