فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند

نسخه الکترونیک کتاب خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند

رمان گروتسک «خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند» که عنوان‌اش از آیه‌ای از انجیل متی گرفته شده، روایت‌گر درگیری ذهنی نوجوانی‌ست به نام تارواتر که پس از مرگ دایی مادرش، تارواتر پیر، میانه‌ای انتخاب خدا یا شیطان، دین بیا بی‌دینی، معطل مانده. این درگیری از همان ابتدای داستان با ماجرای شیوه‌ی به خاک سپردن تارواتریر پیر، که از قرار پیامبر است و پپیش از مرگ‌اش خواسته طبق آیین مسیحیت دفن شود، آغاز می‌گردد و تا مواجهه‌ی و با دانش خشک دایی خودش که نماد سکولاریزم است پیش می‌رود تارواتر که به شکلی نمادین قرار است بعد از دایی مادرش همان وظیفه‌ی پیامبری را به عهده‌ بگیرد، در جنگی درونی که میان دستورهای این پیامبر نمادین و شیطان خیالی‌اش در گرفته، همان‌طور که از عنوان کتاب هم بر می‌آید، در می‌یابد که تنها با سرسختی و خشونت است که می‌تواند برابر خشونتی بایستد که بی‌دینی برای خاموش کردن باورهای دینی و اجرای فرامین خداوند به‌کار می‌گیرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

"از زمان یحیای تعمیددهنده تا کنون، ملکوتِ خداوندی از خشونت رنج می بَرَد و خشونت وَرزان به چَنگ ش می آورند." متی ۱۱:۱۲

یادداشت مترجم

مری فلنری اوکانر،(۱) بانوی نویسنده ی آمریکایی، در سال ۱۹۲۵ به دنیا آمد؛ کاتولیکی مومن و به شدت مذهبی که عمرش چندان به این دنیا نبود و با جوان مرگی اش به دنبال یک بیماری طولانی خوانندگانش را در حسرت دنیای خیال انگیز و شاعرانه ی داستان هاش گذاشت. اوکانر طی سال های کوتاه عمرش چند داستان کوتاه و دو رمان نوشت که بعضی شان به فارسی ترجمه و چاپ شده اند. خشونت و دین در آثار او چونان به هم آمیخته اند و چونان همیشه و همه جا حاضرند که عناصر شناسای نوشته های او محسوب می شوند. خشونت در آثار اوکانر به موازاتِ ایمان به خدا پیش می رود و راهی برای رسیدن به رستگاری می گشاید و محکِ ایمانِ شخصیت های داستانش می شود. این آدم ها مفهوم متفاوتی را از خشونت نشان می دهند و در برابر نگاه مادی و بی خدای دنیای مدرن سفت و سخت می ایستند. آن ها، که در این رمان آخرش، پیامبرانی خیالی هستند، در برابر سهل انگاری و لاابالی گری می ایستند و مصرانه می خواهند جهان از نو به خدا برگردد. یعنی پیامبرِ خیالی او پیامبری ست متفاوت و مخالف پیامبری که زمانی نیچه(۲) آفرید و از مرگ خدا سخن گفت. گویا اوکانر از پیامبری درونی سخن می گوید که درون همه ی آدم ها هست و سرسختانه تلاش می کند به سرچشمه ی هستی برشان گرداند.
دغدغه های مسیحیت در دنیای پیچیده ی مدرن، او را با وجود بیماری، واداشت که رو یکی از داستان های کوتاهش با همین مضمون کار کند و هشت سال صرف نگارشش کند و رمان پیش روتان را خلق کند. عنوان این رمان از فصل ۱۱ آیه ی ۱۲ انجیل متی گرفته شده که می گوید: «از زمان یحیا(۳)ی تعمیددهنده تا کنون، ملکوتِ خداوندی از خشونت رنج می بَرَد و خشونت وَرزان به چَنگ ش می آورند.» در تفسیر این آیه آمده که مشتاقان مسیح برای نزدیکی بیشتر به او و رسیدن به ملکوت خداوند تا سرحد خشونت پیش می روند که عیسا و تعالیم الهی را به چنگ آورند.
داستان های اوکانر اغلب در نواحی روستایی جنوب آمریکا می گذرد. انزوای انسان و رابطه اش با خدا، طنز، ترس و نفرتْ از مضامین پررنگِ داستان هاش هستند که خواننده را درگیر و همراه می کند. نثر قدرت مند، استعاره ها و تشبیه هایی که بیشتر در شعر می شود پیداشان کرد، و فضای گوتیک خاصِ نویسنده های جنوب آمریکا، از جمله ویلیام فاکنر(۴) و ترومن کاپوتی،(۵) بی شک نوشته های او را جذاب و ترجمه ی آن ها را بی اندازه دشوار می سازد، به این دشواری، مفاهیم دینی مسیحیت و البته مذهب کاتولیکِ خاصِ آن منطقه را هم اضافه کنید. امیدوارم این ترجمه توانسته باشد تا جای ممکن جنبه های شاعرانه و زیبایی های نثرِ خیال انگیز اوکانر را در زبان فارسی حفظ کند، و در حد بضاعت مترجمش مضامین موردنظر نویسنده را هم برساند.

س. ت.
زمستان ۱۳۹۱

به ادوارد فرنسیس اوکانر
۱۸۹۶ -۱۹۴۱

بخش یک

یک

داییِ فرنسیس مَریون تارواتر(۶) فقط نصف روز بود که مرده بود، آن موقع پسره به حدی مست کرده بود که نمی توانست کندن قبرش را تمام کند و یک سیاه به اسم بیوفورد مانسون،(۷) که آمده بود بدهد کوزه اش را پُر کنند، ناچار شد تمام اش کند و جسد را که هنوز همان طور پشت میز صبحانه نشسته بود بکشد پایین و به شیوه ای مسیحی و شایسته، با آن نشان منجیِ بالاسرِ قبر، به خاک بسپارد و آن قدری خاک روش بریزد که سگ ها نتوانند دَرَش بیاورند. بیوفورد حوالی ظهر پیداش شده بود و غروب که رفت، پسره، تارواتر، هنوز از سَرِ دستگاه عرق گیری برنگشته بود.
پیره مرد داییِ مادرِ تارواتر بود، یا دست کم خودش این جوری می گفت، و آن ها تا جایی که بچه هه یادش می آمد همیشه با هم زندگی کرده بودند. داییش گفته بود آن موقعی که نجات اش داده بود و بزرگ کردنش را به عهده گرفته بود، هفتاد سال داشت؛ وقتی هم که مُرد هشتادوچهار ساله بود. تارواتر نتیجه گرفت با این حساب خودش چهارده ساله است. داییش حساب، خواندن، نوشتن، و تاریخ را یادش داده بود که با اخراج آدم از بهشت شروع می شد و همین طور از میان رییس جمهورها می آمد تا هربرت هووِر(۸) و به بعدش با حدس وگمان می رسید به بازگشت مسیح و روز قیامت. گذشته از این آموزش مناسب، او را از چنگ تنها خویشاوند دیگرش نجات داده بود، خواهرزاده ی تارواتر پیر، معلمی که آن وقت خودش بچه ای نداشت و می خواست این بچه ی خواهرِ مرده اش را طبق عقاید خودش بزرگ کند.
پیره مرد تو جایگاهی بود که از عقایدش خبر داشته باشد. سه ماه تو خانه ی خواهرزاده اش به حساب آن چه که آن موقع فکر کرده بود نوع دوستی است، زندگی کرده بود اما از حرف هاش فهمیده بود که نوع دوستی و این جور چیزها نبوده. تمام مدتی که آن جا زندگی کرده بود، خواهرزاده هه داشت پنهانی روش مطالعه می کرد. خواهرزاده هه، که او را به اسم نوع دوستی فریب داده بود، هم زمان داشت پنهانی تو روحش رخنه می کرد، سوال های دو پهلو ازش می پرسید، دام هایی گوشه وکنار خانه پهن می کرد و می نشست افتادنش را تو آن ها تماشا می کرد و سرآخر هم یک تحقیق کتبی راجع به او برای مجله ای مالِ معلم ها تهیه کرد. گندِ رفتارش به عرش رسیده بود و خدا خودش پیره مرد را نجات داده بود. او را به خلسه ای دیوانه وار فرو برده بود و بهش امر کرده بود با آن پسر یتیم به دورترین نقطه ی آن منطقه ی جنگلی فرار کند و بزرگ اش کند تا رستگاریش را تضمین کرده باشد. خداوند عمری طولانی براش مقدر کرده بود و او بچه هه را از بیخ گوش معلمه دزدیده و بُرده بود تا تو آن زمین صاف وسط جنگل، پودرهد،(۹) که همه ی عمر مالکش بود، زندگی کند.
پیرمرده که به گفته ی خودش پیامبر بود، بچه هه را بزرگ کرده بود تا خودش منتظر ندای خداوند بماند و برای آن روزی که قرار است بشنودش، آماده باشد. از بلاهایی که سرِ پیامبرها می آید براش گفت؛ آن بلاهای ناچیزی که از دنیا می رسد و آن هایی که از طرف خداوند می آید و پیامبر را پاک می سوزاند، چون خودش چندین بار پاک سوخته بود. او از آتش درس گرفته بود.
در اوایل جوانیش پیام را شنیده بود و راهی شهر شده بود تا اعلام کند که ویرانی انتظار دنیایی را می کشد که مُنجی اش را رها کرده. از دل خشمش اعلام کرد که قرار است دنیا شاهد انفجار خورشید توی خون و آتش باشد و مادام که از خودبی خود و منتظر بود، خورشید هر روز صبح طلوع می کرد، آرام و بی خیال، انگار نه فقط دنیا بلکه خداوند خودش هم پیامِ پیامبرش را نشنیده. خورشید طلوع می کرد و غروب می کرد، طلوع می کرد و غروب می کرد رو دنیایی که از سبز به سفید و سبز به سفید و از نو سبز به سفید تبدیل می شد. طلوع می کرد و غروب می کرد و او دیگر امیدی به گوش شنوای خدا نداشت. آن وقت یک روز صبح دید که بَختش گفته و انگشتی آتشین از میان خورشید بیرون می آید و قبلِ این که او بتواند برگردد، قبلِ این که بتواند فریاد بکشد، آن انگشت لمس اش کرده بود و آن تباهی ای که منتظرش بود بر ذهن خودش و جسم خودش فرود آمده بود. خون خودش سوخت و خشک شد، نه خون دنیا.
او که از اشتباهات خودش حسابی درس گرفته بود، تو جایگاهی بود که حقایق تلخ خدمت به خداوند را، وقتی که تارواتر بر آن می شد که بشنود، بهش گوشزد کند. پسره، که عقاید خودش را داشت، گوش می داد و بی تابانه اطمینان داشت وقتی زمانش برسد و خداوند فرابخواندش، خودش هیچ اشتباهی مرتکب نمی شود.
این آخرین باری نبود که خداوند پیرمرده را با آتش به راه راست آورده بود، اما بعدِ دَر بردنِ تارواتر از پیش معلمه، دیگر پیش نیامده بود. آن موقع خلسه ی دیوانه وارش براش روشن شده بود. پی برده بود پسره را دارد از چه چیزی نجات می دهد، و آن چه که دنبالش است نجات است نه ویرانی. آن قدری یاد گرفته بود که از ویرانیِ ناگزیری که پیش می آمد، متنفر باشد، نه از تمام آن چه که قرار بود ویران شود.
رِیبر،(۱۰) معلمه، خیلی زود فهمیده بود کجا هستند و آمده بود به زمین شان تا بچه هه را برگرداند. مجبور شده بود ماشینش را تو جاده ی خاکی ول کند و دو کیلومتری پیاده از وسط جنگل تو راهی که پیش روش پیدا و گم می شد بیاید به مزرعه ی ذرت، با آن کلبه ی داغونِ دوطبقه ی وسطش. پیره مرد شیفته ی این بود که خاطره ی صورت سرخِ عرق کرده و خراشیده ی خواهرزاده اش را برای تارواتر تعریف بکند، که توی مزرعه ی ذرت بالاوپایین می شد و پشتش کلاهِ گل دارِ صورتیِ یک زن مددکار بود که با خودش آورده بودش. آن سال تا چهار قدمیِ ایوان، ذرت کاشته بودند و خواهرزاده هه از آن تو که بیرون آمد، پیره مرد تفنگ به دست تو درگاهی پیداش شد و فریاد زد به هر پایی که بخورد به پله اش شلیک می کند. دوتایی رودرروی هم ایستاده بودند که آن زن مددکار از تو مزرعه بُراق بیرون زد و مثل طاووسی ناراحت تو آشیانه، سر و گردنش را تکان داد. پیره مرد می گفت اگر به خاطر آن زن مددکار نبود، خواهرزاده اش قدم از قدم برنمی داشت. صورت هردوشان از خاربوته ها خراشیده و خونی بود و ترکه ای از بوته ی تمشک از آستین بلوز زن مددکار آویزان بود.
همین کافی بود که زنه نفسش را آهسته، جوری که انگار صبرش تمام شده، بیرون بدهد تا خواهرزاده هه پاش را بلند کند و رو پله بگذارد و پیرمرده هم به پاش شلیک کند. برای مجاب کردن پسره آن حالت بی گناهی مظلومانه ی خواهرزاده هه را یادآوری می کرد، قیافه ای که با دیدنش چونان از کوره در رفته بود که تفنگش را یک کم بالاتر آورده بود و دوباره بهش شلیک کرده بود، این بار یک تکه ی سه گوش از گوش راستش را برده بود. شلیک دوم بی گناهی را از صورتش پاک کرد و سفید و خالی باقی گذاشت اش که نشان می داد هیچ چیز زیرش نبوده، و پیره مرد البته گاهی قبول می کرد که شکست خودش را هم نشان می داد، برای این که مدت ها قبل سعی کرده بود خواهرزاده هه را نجات دهد، و شکست خورده بود. خواهرزاده هه را وقتی که هفت سالش بود، دزدیده بود و برده بود به آن منطقه ی جنگلی و تعمیدش داده بود و حقایقی را راجع به رستگارشدنش بهش آموخته بود، اما آموزش هاش فقط چند سال دوام آورده بودند؛ بچه هه به موقع خودش را تو مسیر دیگری انداخته بود. لحظاتی بود که این فکر که شاید خودش به خواهرزاده هه تو مسیر جدیدش کمک کرده، چونان درون پیرمرده قوی می شد که از تعریف ماجرا برای تارواتر دست می کشید، دست می کشید و خیره می شد به جلوش، انگار داشت به گودالی که پیش پاش باز شده بود، نگاه می کرد.
این جور وقت ها ترجیح می داد تو جنگل پرسه بزند و تارواتر را تو مزرعه، گه گاه برای چند روز که از گفت و گو با خداوند آرام می گرفت، تنها بگذارد، و وقتی که گرسنه و کثیف برمی گشت، طوری نگاه می کرد که پسره فکر می کرد پیامبرها بایستی این شکلی نگاه کنند. طوری نگاه می کرد انگار با یک گربه ی وحشی گلاویز شده، انگار سرش هنوز پر از تصاویری ست که تو چشم های گربه هه دیده، حلقه های نورانی و جانوران عجیب با بال هایِ عظیمِ آتشین و چهار سرِ چرخیده به سمت چهار نقطه ی جهان. این موقع ها بود که تارواتر می دانست وقتی ندای خدا را بشنود می گوید، «من این جام، خدایا، آماده م!» مواقع دیگر که آتشی تو چشم داییش نبود و فقط از گند و عرق صلیب، از دوباره متولد شدن برای مردن، و تا ابد به خوردنِ نان حیات گذراندن، حرف می زد پسره می گذاشت ذهنش برود سراغ موضوعات دیگر.
افکار پیرمرده هیچ وقت با سرعتی یکسان رو قسمت های مختلف داستانش عبور نمی کرد. بعضی وقت ها سرعتش را رو آن بخشِ شلیک به خواهرزادهه، انگار که نخواهد بهش فکر کند، زیاد می کرد و سریع رد می شد، تعریف می کرد که چه طور دوتایی با هم، خواهرزاده هه و زن مددکار (که اسم کاملش خنده دار بود ـ برنیس بیشاپ(۱۱)) حینِ ایجاد خش خش دورشدن شان تو مزرعه ی ذرت، از آن جا در رفته بودند، و چه طور زن مددکار فریاد کشیده بوده، «چرا بهم نگفتی؟ تو که می دونستی اون دیوونه ست!» و چه طور وقتی که از طرف دیگر مزرعه ی ذرت خارج شدند، او از پنجره ی طبقه ی بالا که دویده بوده آن جا، دیده بوده زنه دستش را دور خواهرزاده هه گرفته بوده و او را که لنگان می رفته تو جنگل سرپا نگه می داشته. بعدها خبردار شد که با آن زن ازدواج کرده، اگرچه دو برابرش سن داشت و احتمالاً فقط یک بچه می توانست براش بیاورد. آن زن دیگر نگذاشته بودش دوباره برگردد.
پیره مرد می گفت خدا بچه ای را که این زن براش آورده بود، از گم راه شدن به دست هم چین پدر و مادری حفظ کرده بود. با تنها راه ممکن حفظ اش کرده بود: بچه هه عقب مانده بود. پیره مرد این جای ماجرا مکث می کرد و می گذاشت اهمیت این راز را تارواتر خوب درک کند. از وقتی که از وجود آن بچه باخبر شد چندین بار رفته بود شهر و سعی کرده بود او را بدزدد که بتواند تعمیدش بدهد، اما هربار ناموفق برگشته بود. معلمه گوش به زنگ بود و پیره مرد آن موقع برای یک بچه دزد تَر و فرز، خیلی چاق و کُند بود.
به تارواتر گفته بود: «اگه تا قبلِ مرگم، تعمیدش ندادم، دیگه به عهده‎ی توئه. این اولین ماموریتی یه که خداوند برات می فرسته.»
پسره حسابی شک داشت که اولین ماموریتش تعمید یک بچه ی عقب مانده باشد. می گفت: «اوه نه، این طوری نیست. اون نمی خواد که من کارای نیمه تموم تو رو تموم کنم. اون چیزای دیگه ای تو ذهنش برام داره.» و به موسا(۱۲) فکر می کرد که از سنگ آب در آورد، به یوشع(۱۳) که خورشید را سر جاش نگه داشت، به دانیال(۱۴) که شیرهای توی گودال را با نگاهش مرعوب کرد.
دایی بزرگش می گفت: «به تو نیومده که جای خدا فکر کنی، عذاب خدا ممکنه استخووناتو خُرد کنه.»
صبح روزی که پیر مرده مُرد، آمد پایین و طبق معمول صبحانه آماده کرد و قبلِ این که اولین تکه را به دهانش ببرد، مُرد. طبقه ی پایینِ خانه یک دست آشپزخانه بود، بزرگ و تاریک، با اجاقی هیزمی در یک سرش و یک میز غذاخوری که تا نزدیکی اجاق کشیده شده بود. کیسه های علوفه و خمیر ذرت را تو گوشه ها رو هم چیده بودند و خرت وپرت فلزی، تراشه های چوب، طناب کهنه، نردبان و چوب و ترکه های دیگر، هرجایی که او و تارواتر ول کرده بودند، همان طور افتاده بود. آن ها تو آشپزخانه می خوابیدند تا این که یک شب گربه ای وحشی یک هو پشت پنجره پیداش شد و داییش را جوری ترساند که تخت را برداشت برد طبقه ی بالا که دو اتاق خالی داشت. پیره مرد آن موقع پیش گویی کرد که آن پله ها ده سال از عمرش را کم می کنند. دمِ مرگش، نشست به خوردن صبحانه اش و کاردش را تو یک مشت درشتِ سرخ تا نیمه راه دهان بالا برد و بعد با حیرت تمام پایین آوردش تا این که دستش آمد رو لبه ی بشقاب و از رو میز بَرش گرداند.
او پیرمردی بود شبیه یک نره گاو با سری کوتاه که صاف رو شانه هاش قرار داشت و چشم های نقره ایِ از حدقه درآمده ای شبیه دوتا ماهی که برای فرار از توری دوخته از نخ های قرمز تقلا می کردند. کلاهی بَتونه ای رنگ به سر گذاشته بود با لبه های دورتادور بالاداده و رو زیرپیراهنیش کُتی خاکستری پوشیده بود که روزگاری سیاه بود. تارواتر که آن ورِ میز روبه روش نشسته بود، دید رگه های قرمزی رو صورتش پیدا شده و لرزشی به تنش افتاده. مثل لرزش زلزله ای بود که تو قلبش شروع شده بود و دویده بود بیرون و تازه داشت به سطح می رسید. یک ور دهانش یک مرتبه برگشت پایین و خودش درست همان طوری که بود باقی ماند، کاملاً متعادل، پشتش پانزده سانتِ تمام فاصله داشت تا پشتی صندلی و شکمش درست زیر لبه ی میز گیر کرده بود. چشم هاش، نقره ای مات، به پسره در مقابلش دوخته بود.
تارواتر حس کرد آن لرزش تکانی به خودش داد و نرم نرمک به همه جاش رسید. بدون این که به پیرمرده دست بزند فهمید که مُرده و هم چنان جلو آن جسد، آن سر میز ماند و جوری دستپاچه سرگرم تمام کردن صبحانه اش شد انگار در حضور یک شخصیت تازه باشد و چیزی به ذهنش نرسد که بگوید. دست آخر گله مند گفت: «یه کم خودتو نگه دار. قبلنمَ بهت گفتم که از پَسِش برمی آم.» صدا به نظر صدای یک غریبه می آمد، انگار مرگْ او را جای دایی بزرگش تغییر داده بود.
بلند شد و ظرفش را برداشت از در پشتی بُرد بیرون و گذاشت اش روی پله ی پایینی و دوتا خروس جنگی سیاه و پا بلند از آن سوی حیاط دویدند آمدند و هرچه را توش بود تمام کردند. نشست رو یک صندوق کاجی دراز که تو ایوان پشتی بود و دست هاش بی هوا شروع کردند به ریش ریش کردن تکه ای طناب، همین طور که صورت درازش به جلو خیره بود، به آن سوی زمین لُخت، به بالای جنگلی که با چین هایی بنفش و خاکستری پهن می شد و می رفت تا صفِ دژمانند آبیِ روشنِ درخت ها که تو زمینه ی آسمان خالی صبح گاهی قَد راست کرده بودند.
پودرهد نه فقط جاده ی خاکی نداشت، مسیر گاری و پیاده رو هم نداشت، و نزدیک ترین همسایه هاش هم، که سیاه ها بودند نه سفیدها، ناچار بودند از تو جنگل پیاده بیایند، شاخه های عمود را از جلو راه شان کنار بزنند تا بهش برسند. زمانی آن جا دوتا خانه بود؛ حالا فقط آن یک خانه بود با آن مالک مرده ی توش و آن مالک زنده ی بیرونِ رو ایوان، که انتظار می کشید دفن اش کند. پسره می دانست که پیرمرده را می بایست پیش از شروع شدن هر چیزی دفن کند. انگار لازم باشد قبلِ آن که تمام وکمال بمیرد روش خاک ریخته شود. پیدا بود این فکر از چیزی که بهش فشار می آورد خلاص اش می کرد.
چند هفته پیش، پیره مرد یک جریب مزرعه ی ذرت را به سمت چپ نشا کرده بود و تا آن ور حصار سیمی و بفهمی نفهمی تا پهلوی خانه کشیده بود. آن دو رشته سیم خاردار از وسط آن قطعه زمین رَد می شد. ردیفی مه، قوزکرده، داشت مثل سگ تازی سفیدی سمت حصار می خزید و آماده بود خمیده از زیرش بگذرد و سرتاسر محوطه را سینه مال برود.
تارواتر گفت: «می خوام این حصارو جابه جا کنم. نمی ذارم هیچ جور حصاری از وسط زمینی که مال منه رد بشه.» صدا بلند و غریب و ناخوشایند بود. تو سرش ادامه داد: مال تو نیست. مال اون معلمه.
تارواتر گفت، مال منه، چون من این جام و هیچ کی نمی تونه منو از این جا بیرون کنه. هر معلمی هم که بخواد بیاد ادعای مالکیت کنه، می کُشمش.
فکر کرد، ممکنه خدا بیرونت کنه. سکوتی تمام عیار همه چیز را پوشانده بود و پسره احساس می کرد قلبش دارد ورم می کند. نفسش را نگه داشت، انگار همین حالا بود که پیامی از آسمان برسد. چند لحظه بعد شنید مرغی آن پایین زیر ایوان را می کَند. دستش را محکم زیر بینیش کشید و رنگ صورتش باز نم نم پرید.
شلوار پیش بندیِ رنگ ورورفته ای پوشیده بود و یک کلاه خاکستری هم سرش بود که عین روکش تا رو گوش هاش پایین کشیده بودش. به پیروی از رسم داییش هیچ وقت کلاه را از سرش برنمی داشت مگر موقع خواب. تا الان از رسم های داییش پیروی کرده بود اما فکر کرد، اگه بخوام قبلِ این که دفنش کنم، اون حصارو تکون بدم، یه روح که نمی تونه جلومو بگیره؛ جیکشَم درنمی آد.
صدای ناخوشایند و رَسای غریبه گفت، اول دفنش کن و از شرش خلاص شو بعد. بلند شد رفت دنبال بیل.
صندوق کاجی که روش نشسته بود تابوت داییش بود اما قصد نداشت ازش استفاده کند. پیره مرد سنگین تر از آن بود که پسری لاغر بتواند از یک طرف صندوق بالا بکشدش، و با این که تارواترِ پیر خودش چند سال قبل ساخته بودش، گفته بود وقتش که رسید و عملی نبود او را توش بگذارد، فقط همان طور تو گودال قرارش بدهد، اما مطمئن بشود که گودال عمیق باشد. می گفت می خواهد سه متر باشد، نه فقط دو متر. زمان زیادی رو صندوق کار کرده بود و تمام که شد رو درش کَنده بود، مِیسون تارواتر،(۱۵) به امانِ خدا، و رفته بود توش که رو ایوان پشتی قرار داشت و مدتی آن جا دراز کشیده بود، بی آن که چیزی جز شکمش که از سطح صندوق، مثل نانی که بیش از اندازه بهش مایه زده باشند، وَر آمده بود، دیده بشود. پسره کنار صندوق ایستاده بود و تماشاش می کرد. پیرمرده با رضایت گفت: «آخروعاقبت همه مون اینه.» صدای گوش خراشش تو تابوت گرم بود.
تارواتر گفت: «تو توی تابوت جا نمی شی، مجبور می شم بشینم رو درش و فشارت بدم پایین یا صبر کنم یه کم بپوسی.»
پیره مرد گفته بود: «منتظر نمون.» گفت: «گوش کن. وقتش که شد، اگه نشد ازون تابوت استفاده کنی، اگه نتونستی بلندش کنی یا هرچی، فقط منو بذار تو گودال؛ اما می خوام عمیق باشه، می خوام سه متر باشه، نه فقط دو متر، سه متر. اگه جور دیگه ای نشد می تونی منو تا اون تو قل بدی. قل می خورم. دوتا تخته وردار بذار پایین پله ها و شروع کن به قل دادنم و هرجا که وایسادم، اون جا رو بکن و نذار تا گودال به اندازه ی کافی عمیق نشده قل بخورم بیفتم توش. با چندتا آجر نِگهم دار، دیگه قل نمی خورم توش و تا کار گودال تموم نشده، نذار سگا هُلم بدن اون تو. بهتره سگا رو یه جا ببندی.»
پسره پرسید: «اگه تو تخت بمیری چی؟ چه طور می خوام از پله ها بیارمت پایین؟»
پیره مرد گفت: «قرار نیست تو تخت بمیرم، همین که فرمان احضارو بشنُفم از پله ها تندی می آم پایین. هرقدر بتونم نزدیک در می شم. اگه یه وقت اون بالا گیر کردم، ناچاری منو تا پایین پله ها قل بدی. همین.»
بچه هه گفت: «ای خدا.»
پیره مرد بلند شد تو تابوت نشست و مشتش را رو لبه اش گذاشت. گفت: «گوش کن. هیچ وخت چیز زیادی ازت نخواستم. با خودم آوردمت و بزرگت کردم و از دست اون احمقِ تو شهر نجاتت دادم و حالا تموم چیزی که جاش ازت می خوام اینه که وقتی مُردم، منو بذاری تو خاک، جایی که مرده بهش تعلق داره و یه صلیبم بنشونی بالاسرم که نشون بده من اون جام. این تموم چیزیه تو دنیا که ازت می خوام انجام بدی. حتا ازت نمی خوام که بری دنبال اون سیاها و سعی کنی منو بذاری تو اون تیکه زمین پیش پدرم. می تونستم ازت بخوام ولی نمی خوام. من دارم همه کاری می کنم تا واسه ت آسونش کنم. تموم چیزی که ازت می خوام اینه که منو بذاری تو خاک و بالاسرم یه صلیب بنشونی.»
تارواتر گفت: «همین که خاکت کنم کلی هنر کردم. دیگه جونی برام نمی مونه که صلیبم بذارم. واسه هیچ وپوچ خودمو به زحمت نمی ندازم.»
داییش نجوا کرد: «هیچ وپوچ!» داد زد: «روزی که این صلیبا جمع بشن، می فهمی هیچ وپوچ چیه! درست دفن کردن مرده می تونه تنها افتخار عمرت باشه. تو رو آوردم این جا تا یه مسیحی بزرگ کنم، و بیشتر از مسیحی، یه پیامبر، و بارِش رو دوش توئه!»
بچه هه همان طور با بی اعتنایی محتاطانه ای تماشاش می کرد، گفت: «اگه تَوان انجامشو نداشتم، دایی مو تو شهر خبر می کنم که بیاد این جا و ترتیب کاراتو بده. اون معلمه،» کُند و کشیده اداش کرد، می دید که رنگِ جای آبله های رو صورت داییش پیش پیش تو آن زمینه ی ارغوانی پریده. «اون کاراتو می کنه.»
نخ هایی که جلو چشم های پیرمرده را می گرفت ضخیم تر شد. دو طرف تابوت را محکم گرفت و به جلو هل داد انگار می خواست به بیرون از ایوان بِرانَدش. با صدای گرفته ای گفت: «اون منو می سوزونه، جسدمو می ندازه تو یه اجاق بسوزه و خاکسترمو پخش می کنه. اون بهم گفت، "دایی، تو از اون جور آدمایی هستی که تقریباً منقرض شده ن" دلش می خواد به اون مسئول کفن ودفن پول بده منو بسوزونه تا بتونه خاکسترمو پخش کنه.» گفت: «اون به رستاخیز اعتقاد نداره. به روز قیامت، به نون حیات باور نداره...»
پسره پرید تو حرفش: «مرده ها خودشونو درگیر جزییات نمی کنن.»
پیرمرده پیش بند شلوارش را چنگ زد و کشیدش کنار تابوت و به صورت رنگ پریده اش زل زد. گفت: «دنیا واسه خاطر مرده ها ساخته شد. می دونی چه قد مرده تو دنیا هستش؟» و بعدش انگار جواب تمام توهین های عالم را پیدا کرده باشد، گفت: «مرده ها یه میلیون برابرِ زنده هان و همین مرده ها یه میلیون بار طولانی تر از مدتی که زنده ها زنده هستن، مُرده ن.» و با خنده رهاش کرد.
پسره که از این حرف جا خورده بود فقط لرزش خفیفی بروز داد، و دقیقه ای بعد گفت: «اون معلم داییمه. تنها خویشِ هم خونِ عاقلی که دارم و یه آدم زنده و اگه خواستم برم پیشش، می رم؛ همین حالا.»
پیرمرده ساکت نگاه اش کرد، به نظر یک دقیقه ی تمام. آن وقت دست هاش را کوبید به دو طرف صندوق و نعره کشید: «آب آب رو پیدا می کنه، آدم آدم رو. مصیبت چی رو، مصیبت رو! شمشیر چی رو، شمشیر رو! آتیش چی رو، آتیش رو!» و بچه هه آشکارا لرزید.
داد زده بود: «تو رو نجات دادم تا آزاد باشی، خودِ خودت باشی و نه یه سری اطلاعات تو سَرِ اون! اگه با اون زندگی می کردی، الان دیگه اطلاعات بودی، تو ذهنش بودی و تازه شم، ناچار بودی بری مدرسه.»
پسره لب ولوچه کج کرد. پیره مرد همیشه این جور بهش القا کرده بود که بخت خوبش این بوده که نرفته مدرسه. خداوند صلاح دیده بود با سپردن آموزش پیامبرشدنش به یک پیامبر، پاکیِ تربیتش را تضمین کند، او را از ناپاکی مصون نگه دارد و به عنوان بنده ی برگزیده اش مراقبش باشد. درقیاس با بچه های هم سن وسالش که تو اتاقی جمع می شدند تا کدوتنبل های کاغذی را زیرنظر یک زن از تو کاغذ قیچی کنند، آزاد گذاشته شده بود که برود پی حکمت، و هم نشین های روحش، هابیل(۱۶) و خنوخ(۱۷) و نوح(۱۸) و ایوب،(۱۹) ابراهیم(۲۰) و موسا، داوودشاه(۲۱) و سلیمان،(۲۲) و تمام پیامبرها از الیاس(۲۳) گرفته که از مرگ جان سالم به دَر برد، تا یحیا که سَر بریده اش از تو یک ظرف هراس به پا کرد، بودند. پسره می دانست که خلاصی از مدرسه قطعی ترین نشانه ی برگزید گیش بوده.
مامور بچه های مدرسه نرفته فقط یک بار آمده بود. خداوند پیرمرده را از آمدن او باخبر کرده بود و بهش گفته بود چه بکند و تارواترِ پیر هم توصیه های لازم را برای وقتی که مامور به عنوان فرستاده ی شیطان پیداش می شد، به پسره کرده بود. آن روز موقعی که دیدند دارد از وسط مزرعه می آید، آماده شدند. بچه هه رفت پشت خانه و پیرمرده نشست رو پله ها و منتظر ماند. وقتی ماموره آمد، لاغر و تاس با بندِشلواری قرمز، از تو مزرعه قدم رو زمین سفتِ حیاط گذاشت، با احتیاط به تارواترِ پیر سلامی کرد و طوری رفت سر وقت کارش انگار برای آن نیامده. نشست رو پله ها و از آب وهوای بد و حال وروز خراب گفتش. دستِ آخر، خیره به آن وَر مزرعه گفت: «تو یه پسر داری، نه؟ که باس بره مدرسه.»
پیرمرده گفت: «یه پسر خوب و اگه کسی فکر می کنه می تونه بهش درس بده، من جلوشو نمی گیرم.» صدا کرد: «پسر!» پسره فی الفور نیامد. پیرمرده فریاد زد: «هی پسر!»
در عرض چند دقیقه تارواتر یک جایی از کنار خانه پیداش شد. چشم هاش باز بود اما خوب تمرکز نداشت. سرش بی اراده رو شانه های شل وولش می چرخید و زبانش تو دهانِ بازش لول شده بود.
پیرمرده گفت: «باهوش نیست، اما بی نهایت پسر خوبیه. می دونه وقتی صداش می کنین باس بیاد.»
مامور مدرسه گفت: «بله،» و ادامه داد: «اما شاید بهتر باشه اونو به حال خودش بذاریم.»
پیرمرده گفت: «نمی دونم، شاید از درس خوندن خوشش بیاد، دوماهِ مداومه که حمله بهش دست نداده.»
ماموره گفت: «گمون کنم بهتره تو خونه باشه. نمی خوام بهش فشار بیاد.» و صحبتش را کشاند به چیزهای دیگر. کمی بعد خداحافظی کرد و آن دو با رضایت ایستادند به تماشای سایه ای که از وسط مزرعه برمی گشت و دم به دم کوچک تر می شد تا این که سرآخر آن دوبنده ی قرمز از نظر ناپدید شد.
اگر معلمه دستش بهش رسیده بود، حالا او تو مدرسه بود، یکی مثل بقیه، عین باقیِ گله، و تو ذهن معلمه با اجزاء و اعداد توصیف شده بود. پیرمرده می گفت: «همون جایی که می خواست من باشم و یه بار که منو تو اون مجله ی معلما گیر انداخت، فکر کرد من به همون خوبی می شم که تو کله شم.» خانه ی معلمه جز کتاب ها و مقاله ها چیز زیادی توش نبود. پیرمرده که برای زندگی رفته بود آن جا، نفهمیده بود هر چیز زنده ای که از مسیر چشم های خواهرزاده هه می رود تو سرش، مغزش تبدیل اش می کند به کتاب یا مقاله یا نمودار. به نظر می رسید معلمه بدجور به پیامبربودن او علاقه دارد، به برگزیده ی خدا بودنش، و یک عالمه سوال پرسیده بود و پاسخ ها را رو یک دسته برگه ی یادداشت، با آن چشم هایی که هرازگاه انگار از یک کشفی برق می زد، تندتند نوشته بود.
پیرمرده خیال کرده بود داشته تو متقاعد کردن دوباره ی خواهرزاده هه درباره ی رستگاریش پیش رفت می کرده، چون با این که نمی گفت باور دارد، اما دست کم گوش می داد. به نظر می رسید خوشش می آید درباره ی چیزهای مورد علاقه ی داییش صحبت کند. حسابی از اوایل زندگیش، که تارواتر پیر عملاً فراموشش شده بود، می پرسید. پیرمرده گمان کرده بود این علاقه به نیاکانش ثمر می دهد، اما چه ثمری، آن چه به بار آورد کلمه هایی فاسد بود، گند و مایه ی شرم. آن چه به بار آورد یک میوه ی بی دانه و خشک بود، ناتوان از گندیدن حتا، گندیده از همان ابتدا. گه گاه پیرمرده بعضی از جمله های احمقانه ی نوشته ی معلمه را مثل قطره های زهر از دهانش تُف می کرد بیرون. خشم آن ها را کلمه به کلمه تو حافظه اش نَقر کرده بود. «وسواس فکریش به شنیدن ندای خداوند ریشه در ترس داشت. او به اطمینان خاطر یک ندا نیاز داشت، بنابراین خودش را فراخواند.»
پیرمرده پچ پچ کنان می گفت: «خودمو فراخوندم! خودمو فراخوندم!» این حرف چونان از کوره در می بردش که بیشتر مواقع کاری جز تکرار آن ازش برنمی آمد. «خودمو فراخوندم. خودمو فراخوندم. من، مِیسون تارواتر، خودمو فراخوندم! خودمو فراخوندم تا کتک بخورم و حبس شم. خودمو فراخوندم تا روم تُف بندازن و بهم بخندن. خودمو فراخوندم تا غرورمو لگدمال کنن، خودمو فراخوندم تا تو نگاه خدا پاره پاره بشم. گوش کن پسر،» بند شلوار پیش بندی بچه هه را می گرفت و یواش تکان اش می داد، می گفت: «حتا رحمت خدا هم آدمو آتیش می زنه.» بندهای لباس را رها می کرد و همین طور که به پچ پچ و ناله اش ادامه می داد، می گذاشت پسره بیفتد تو خارزار آن فکر.
«اون می خواست منو بذاره تو اون مجله ی معلما. فکر می کرد همین که منو بکنه اون تو، به همون خوبیِ آدم تو سرش می شم، بی راهِ دررو، و قال قضیه کنده می شه، و تموم می شه. خب، تموم نشد! من این جا نشسته م. و تو اون جا. آزادِ آزاد. نه تو سرِ کسی!» و صداش ازش دور می شد انگار آزادترین بخش وجود آزادش بود و داشت جلو تن سنگینش کش می آمد که جدا شود. یک چیزی از سرخوشی دایی بزرگش، تو آن لحظه، تارواتر را فرامی گرفت و احساس می کرد از زندان مرموزی فرار کرده. حتا حس می کرد می تواند بوی آزادیش را استشمام کند، رایحه ی کاجی که از جنگل می آمد، تا این که پیرمرده ادامه می داد: «تو اسارت به دنیا اومدی و تو آزادی تعمید شدی، تو مرگ سَرورمون، تو مرگ حضرت عیسا مسیح، تعمید شدی.»
آن وقت بچه هه حس می کرد جوری تلخ کامی به همه جاش می خزد، رنجشی که نم نم بالا می گرفت از این که این آزادی بایستی به مسیح مربوط بشود و این که مسیح می بایست سَرور باشد.
پیرمرده می گفت: «عیسا نون حیاته.»
پسره با دل خوری نگاه اش را می برد به دوردست، بالای رشته ی آبیِ سیرِ درختان جایی که دنیا پنهان و بی خیال گسترده بود. تو تاریک ترین و محرمانه ترین بخش روحش، سروته آویخته شبیهِ خفاشی خواب، این یقین، این آگاهی تردیدناپذیر وجود داشت که گرسنه ی نان حیات نیست. یعنی بوته برای موسا آتش گرفته بود، خورشید برای یوشع بی حرکت مانده بود، شیرها از جلو دانیال دور شده بودند، فقط برای پیامبری نان حیات؟ عیسا؟ و از این نتیجه گیری احساس ناامیدی وحشتناکی می کرد، خوفِ این که نکند راست باشد. پیرمرده می گفت همین که بمیرد به شتاب می رود به ساحل دریاچه ی جلیل،(۲۴) می رود تا قرص های نان و ماهی هایی را که خداوند زیاد کرده بخورد.
پسره ترسان می پرسید: «تا ابد؟»
پیرمرده می گفت: «تا ابد.»
پسره حس می کرد اصل دیوانگی دایی بزرگش همین است، این گرسنگی، و پیش خودش می ترسید نکند آن را ازش به ارث برده باشد، ممکن بود تو خون پنهان باشد و یک روزی بهش حمله کند و آن وقت مثل پیرمرده زخمیِ گرسنگی بشود، تهِ شکمش کَنده شود طوری که هیچ چیز جز نان حیات التیام اش ندهد یا سیرش نکند.
تا می توانست سعی می کرد این فکرها را کنار بگذارد، نگاهش را رو سطحی ثابت نگه دارد، چیزی بیش از آن چه را جلو روش بود نبیند و بگذارد چشمش رو سطحش باقی بماند. انگار می ترسید اگر لحظه ای بیشتر از آن چه که برای قرار دادن چیزی لازم است، چشمش را راحت بگذارد، یک چیزی ـ بیلی، کج بیلی، پاهای قاطر جلو گاوآهنش یا شیاربندی قرمز زیرش ـ یک هو جلوش بایستد، عجیب و ترسناک، ازش بخواهد یک نامی بهش دهد و نام درست را هم بدهد و به خاطر آن نامی که می دهد داوری شود. هر کاری می توانست می کرد تا از این نزدیکیِ مخاطره آمیز کائنات دوری کند. آرزو می کرد وقتی ندای خداوند می آید صدایی از دلِ آسمانی پاک و خالی باشد، صور خداوند متعال که دست یا نفس جنبنده ای به آن نخورده. انتظار داشت حلقه های آتش را تو چشم جانوران ماورایی ببیند. منتظر بود به محض مردن دایی بزرگش این اتفاق بیفتد. ذهنش را سریع از این چیزها دور کرد و رفت بیل را بیاورد. حین رفتن فکر کرد، اون معلمه یه آدم زنده ست، اما بهتره این وَرا نیاد و سعی نکنه منو ازین جا بندازه بیرون، چون می کُشمش. داییش گفته بود، برو پیشش تا لَعن ونفرین شی. تا حالا از دستش نجاتت دادم اما اگه تا سرمو گذاشتم زمین بری پیشش، دیگه کاری از دستم برنمی آد.
بیل بغل مرغ دانی افتاده بود. پسره بلندبلند به خودش گفت: «عمراً پامو دوباره تو اون شهر بذارم. عمراً برم پیشش. نه اون، نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه منو ازین جا بیرون ببره.»
تصمیم گرفت قبر را زیر درخت انجیر بکَند که این جوری شاید پیرمرده به دردِ انجیرها بخورد. زمین سطحی شنی داشت و زیرش از خاک سفت بود و بیل را که تو شن فرو می کرد، دنگ دنگ صدا می داد. فکر کرد صدکیلو کوه مرده را باید دفن بکند و با یک پا ایستاد روی بیل، خم شد جلو و آسمان روشن را از لای برگ های درخت تماشا کرد. کلِ روز وقتش را می گرفت تا گودالی به قدرِ کافی بزرگ تو این خاره سنگ بکند درحالی که معلمه می توانست تو یک دقیقه بسوزاندش.
تارواتر یک بار معلمه را از فاصله ی شش هفت متری دیده بود و آن بچه ی عقب مانده را از خیلی نزدیک تر. آن پسر کوچولو تا حدودی شبیه تارواترِ پیر بود، جز چشم هاش که مثل چشم های پیرمرده خاکستری بود اما شفاف، انگار آن طرف شان همین طور می رفت و می رفت تا به دوتا چاه نور می رسید. نگاه اش که می کردی می فهمیدی عقل درست ودرمانی ندارد. پیرمرده از آن شباهت و آن تفاوت، وقتی که با تارواتر رفته بودند آن جا، جا خورده بود، فقط تو درگاهی ایستاده بود و خیره به پسر کوچولو، زبانش را دور دهانش می چرخاند، انگار خودش هم عقل از سرش پریده بود. اولین باری بود که بچه هه را دیده بود و نمی توانست فراموش اش کند، زیر لب می گفت: «با اون زن ازدواج کرد و ازش صاحب یه بچه شد اونم بی عقل. خدا خودش حفظش کرد و حالا می خواد تعمیدشو ببینه.»
پسره که پی این بود تا یک اتفاقی بیفتد، می پرسید: «پس چرا یه کاری واسه ش نمی کنی؟» می خواست پیرمرده را در عمل ببیند، می خواست که او بچه هه را بدزدد و معلمه را وادارد دنبالش بیاید تا بتواند دایی دیگرش را از نزدیک ببیند. می پرسید: «مشکلت چیه؟ چرا این قدر دست دست می کنی؟ چرا نمی جنبی و نمی دزدیش؟»
پیرمرده می گفت: «من دستورمو از خداوند متعال می گیرم. که هروقت خودش صلاح بدونه دست به کار می شه. دستورمو از تو نمی گیرم که.»
مه سفید آهسته از حیاط گذشته بود و رفته بود تو زمین مجاور گم شده بود و هوا تمیز و خالی بود. ذهنش رفت پی فکر کردن به خانه ی معلمه. دایی بزرگش گفته بود: «سه ماه اون جا بودم.» و در حینی که با آن صورتِ لک و لوکش تو تابوتش بلند می شد بنشیند فریاد زده بود: «مایه ی خجالتمه. سه ماه تو خونه ی قوم وخویش خودم بهم خیانت شد و اگه می خوای بعدِ مردنم منو پیش اون خائن برگردونی و سوزوندن جسدمو ببینی، برو! برو پسر.» گفته بود: «برو بذار منو بسوزونه اما بعد مراقب شیرِ خدا باش. یادت باشه شیرِ خدا سر راه پیامبر دروغین می آد! من با اون خمیرمایه که اون باورش نداره وَراومده م، و نمی سوزم! و بعدِ مردنم واسه ت بهتره که همین جا تو همین جنگل، با همین قد نوری که خورشید می تابونه این تو بسازی تا این که تو شهر با اون سر کنی.»
یک بند داشت می کَند اما قبر عمیق تر نمی شد. با صدایِ غریبه هه گفت: «مُرده بدبخته، بدبخت تر از مرده وجود نداره. ناچاره به همون چیزی که بهش می دن راضی باشه.» فکر کرد، کسی نیست مزاحمم بشه. هیچ وخت. دستی بلند نیست که بتونه جلو کارامو بگیره جز دست خدا و اونم هیچی نگفته. تا حالا حتا یه نگاه م بهم ننداخته.
سگ شکاری خاکی رنگی آن بغل دمش را می کوبید رو زمین و چندتا مرغ و خروس سیاه تو خاک تازه ای که او داشت می کند و می ریخت بالا، چنگ می زدند. خورشید از رو ردیف آبی درخت ها لغزیده بود وسط حلقه ای غبار زردرنگ و داشت به کُندی تو آسمان حرکت می کرد، گفت: «حالا می تونم هر کاری دلم خواست بکنم.» صدای غریبه را نرم کرد که بتواند تحمل اش کند. مشغول تماشای خروس جنگی های سیاهِ بی ارزشی که داییش مشتاق نگهداری شان بود فکر کرد، می تونم تموم این مرغ و خروسا رو بکشم اگه دلم خواست.
غریبه گفت، اون عاشق کارای احمقانه بود. راستش عینهو بچه ها بود. واسه همینم معلمه هیچ وخت آسیبی بهش نزد. خودت می دونی، تموم کاری که کرد این بود که تماشاش کنه و هرچی که می بینه و می شنُفه، یادداشت کنه بذاره تو یه مقاله واسه این که معلما بخونن. خب این مشکلش چی بود؟ معلومه هیچی. کی اهمیت می ده که یه معلم چی می خونه؟ اما اون احمق پیر طوری رفتار کرد انگار روحشو کشته ن. خب، اون اون قَدرام که خودش فکر می کرد، دَمِ مرگ نبود. چهارده سال بعدشم زندگی کرد و یه پسرو بزرگ کرد تا طبق ذائقه ی خودش دفنش کنه.
تارواتر مشغول کندن زمین با بیل بود که صدای غریبه رنگ خشمی مهارشده به خودش گرفت و یک بند تکرار کرد، تو ناچاری تموم وکمال با دست دفنش کنی درحالی که معلمه تو یه دِیقه می سوزوندش.
یک ساعت یا بیشتر که زمین را کَند، عمق قبر فقط نیم متر شده بود و هنوز به اندازه ی جسد عمیق نبود. مدتی لبه اش نشست. خورشید تو آسمان مثل یک تاول سفیدِ برافروخته بود.
غریبه گفت، مرده ها دردسرشون یه خروار بیشتر از زنده هاس. معلمه یه لحظه هم فکرشو نمی کرد روز قیامت تموم جسدایی که با صلیب مشخص شده ن جمع می شن. جاهای دیگه ی دنیا، کارها رو جوری غیرِ اینی که تو یاد گرفتی انجام می دن.
تارواتر زیر لب گفت: «یه بار اون جا بودم. لازم نیست کسی بهم بگه.»
داییش دو سه سال قبل رفته بود از وکیل ها بخواهد کاری کنند که انحصار فرزندبه فرزند آن ملک بشکند تا از چنگ معلمه بیرون بیاید و به تارواتر برسد. تارواتر نشسته بود کنار پنجره ی طبقه ی دوازدهمِ وکیل و تمام مدتی که داییش مشغول کارش بود، گودال خیابان را آن پایین نگاه می کرد. تو راهِ آمدن از ایستگاه قطار، وسط انبوه بتون و فلز جنبنده که از چشم های ریز مردم خال برداشته بود، با سری افراشته راه آمده بود. برق چشم های خودش زیر سایه ی لبه ی سقف مانند و خشکِ کلاهِ خاکستری رنگِ نویی بود که حسابی رو پایه ی گوش هاش تراز شده بود. قبلِ آمدن، اطلاعاتی را از تو سال نامه ای خوانده بود و می دانست هفتادوپنج هزار نفر این جا بودند که برای اولین بار او را می دیدند. دلش می خواست بایستد و با تک تک شان دست بدهد و بگوید که اسمش ف.میم. تارواتر است و این که فقط همین امروز این جاست تا داییش را تو یک کار حقوقی همراهی کند. پشتِ هر فردی که از کنارش می گذشت سرش برمی گشت عقب و تا جایی که کم کم تو انبوه جمعیت گم می شد دنبال اش می کرد و دیده بود که چشم هاشان مثل چشم های مردم روستا گیرا نیست. چند نفری بهش تنه زدند و این برخوردها که می توانست منجر به یک عمر آشنایی بشود، به هیچ جایی نرسید، چون آن گَت وگنده ها با آن سرهای پایین افتاده هُل می دادند و زیر لب عذرخواهی می کردند و منتظر نمی ماندند او عذرخواهی شان را قبول کند.
آن موقع، کم وبیش بی هیچ هشداری، فهمیده بود که این جا جایی شیطانی است ـ سرهای پایین افتاده، کلمه های زیر لبی، دور شدنِ باعجله. تو برقی آنی دید که این آدم ها دارند باعجله از خدای متعال دور می شوند. به جانب شهر بود که پیامبرها می آمدند و او این جا درست وسطش بود. داشت از آن چه که می بایست بیزارش می کرد لذت می برد. چشم هاش با احتیاط تنگ شد و به داییش نگاه کرد که داشت جلوتر یَله می رفت و قدر یک خرسِ تو جنگل هم نگران هیچ کدامِ این چیزها نبود. پسره لندید: «چه جور پیامبری هستی؟»
داییش توجهی بهش نکرد، نایستاد.
با صدای زیر گوش خراش و رسایی ادامه داد: «به خودت می گی پیامبر؟»
داییش ایستاد و برگشت. با مهربانی گفت: «من واسه کار این جام.»
تارواتر گفت: «تو همیشه می گفتی یه پیامبری، حالا می فهمم چه جور پیامبری هستی. الیاس که حتماً خیلی قبولت داره.»
داییش سرش را تند آورد جلو و چشم هاش بنا کرد بیرون زدن. گفت: «من واسه کار این جام، اگه پیام خدا رو شنیدی، پس دنبال ماموریت خودت باش.»
رنگ پسره کمی پرید و نگاهش رفت طرف دیگری. لُندید: «هنوز پیامی نشنیده م، این تویی که برات پیام می آد.»
داییش گفت: «پس خودم می دونم کِی پیامی اومده کِی نیومده.» و برگشت و دیگر توجهی بهش نکرد.
کنار پنجره ی وکیل، زانو زد و گذاشت صورتش وارونه رو خیابان لک ولوک شناور که مثل رودخانه ای حلبی آن پایین جریان داشت، کج شود پایین و درخشش نور خورشید را تماشا کرد که وسط آسمانی پریده رنگ، رنگ می باخت و دورتر از آن بود که چیزی را بسوزاند. وقتی که ندا می آمد، آن روزی که برمی گشت، قصد داشت شهر را بیدار کند، قصد داشت با آتش توی چشم هاش برگردد. فکر کرد، تو باید یه کار خاصی این جا انجام بدی تا توجه شونو جلب کنی. اونا صِرف این که تو این جا هستی توجهی بهت نمی کنن. نفرتش دوباره جان گرفت و حواسش رفت طرف داییش. به خودش گفت، وقتی واسه همیشه بیام، کاری می کنم که همه ی چشما به من دوخته بشه، و به جلو که خم می شد، دید کلاه نوَش به نرمی افتاد پایین، سردرگم و بی هدف کمی با نسیمِ تو راهش بازی کرد و خورد وسط رودخانه ی حلبی آن پایین. چنگی زد به سر لُختش و برگشت تو.
داییش مشغول بحث با وکیل بود، هردو می زدند رو میزی که از هم جداشان کرده بود، زانوهاشان را خم می کردند و مشت هاشان را هم زمان می زدند. وکیل مردی با کله ای گنبدی و بلند قد با یک بینی عقابی بود که یک ریز با جیغی مهارشده تکرار می کرد: «اما من اون وصیت نامه رو تنظیم نکرده م. من اون قانونو نذاشته م.» و صدای بلند داییش گوش را پاره می کرد: «چاره ای ندارم. بابام که نمی خواسته ببینه یه احمق وارث اموالش بشه. قصدش این نبوده.»
تارواتر گفت: «کُلام گم شده.»
وکیل خودش را انداخت عقب رو صندلیش و پشتیش را با غژغژی کج کرد طرف تارواتر و بی علاقه با چشم هایِ آبیِ بی روحش نگاه اش کرد و دوباره با غژغژی آمد جلو و به داییش گفت: «کاری از دستم برنمی آد. تو داری وقت خودت و منو تلف می کنی. شاید بهتر باشه با وصیت نامه کنار بیای.»
تارواتر پیر گفت: «گوش کن، یه وقتی فکر کردم کارم تمومه، پیر و مریض و دَم مرگ و بی پول، هیچی. مهمون نوازی شو قبول کردم چون که اون نزدیک ترین خویشِ خونیم بود، می تونی وظیفه ش بدونی که منو نگه داشت، اما من فقط فکر کردم به خاطر نوع دوستی بوده، فکر کردم...»
وکیل گفت: «من چی کار کنم که چی فکر کردی یا چی کار کردی یا اون قوم وخویشت چی فکر کرد و چی کار کرد.» و چشم هاش را بست.
تارواتر گفت: «کُلام افتاد.»
وکیل گفت: «من فقط یه وکیلم.» و گذاشت نگاهش رو ردیف کتاب های گِلی رنگ قانون که دفترش را مثل دژی احاطه کرده بودند، وِل بچرخد.
«تا الان احتمالاً یه ماشین از روش رد شده.»
داییش گفت: «گوش کن، تموم مدت اون داشت واسه این مقاله رو من مطالعه می کرد. آزمونای پنهونی برام ردیف می کرد، واسه قوم وخویش خودش، پنهونی می خزید تو روحم و بعدشم بهم می گه "دایی، تو ازون آدمایی هستی که تقریباً منقرضن." تقریباً منقرض!» جیغ وویغ می کرد، سخت می توانست یک رشته صدا از گلوش دربیاورد. «حالا می بینی چه طور منقرضم!»
وکیل باز چشم هاش را بست و لبخندی رو یک گونه اش نشست.
پیرمرده غرغر کرد: «وکیلای دیگه...» و آن جا را ترک کرده بودند رفته بودند پیش سه تای دیگر، بدون توقف، و تارواتر یازده نفر را شمرده بود که احتمال داشت کلاهش را سرشان کرده باشند. دست آخر وقتی از دفتر چهارمین وکیل آمدند بیرون، نشستند رو لبه ی پنجره ی ساختمان یک بانک و داییش تو جیبش دنبال چندتا بیسکویتی که آورده بود گشت و یکی داد به تارواتر. پیره مرد مشغول خوردن، دکمه های کُتش را باز کرد و گذاشت شکمش راحت بیفتد جلو و رو رانش ولو شود. با غیظ می جوید؛ پوست بین آبله های صورتش به نظر از لکی به لک دیگر می پرید. تارواتر رنگش حسابی پریده بود و چشم هاش تو عمقِ گودافتاده ی غریبی برق می زد. دستمال کار کهنه ای دور سرش بسته بود و چهارگوشه اش را گره زده بود. رهگذرهایی را که حالا داشتند تماشاش می کردند، نگاه نمی کرد. لُندید: «خداروشکر کارمون تموم شد، حالا می تونیم برگردیم خونه.»
پیرمرده گفت: «کارمون این جا تموم نشده.» و یک دفعه بلند شد و تو راسته ی خیابان راه افتاد.
پسره نالید: «ای خدا!» و پرید تا بهش برسد. «نمی تونیم یه دیقه بشینیم؟ عقل تو سرت نیست؟ همه شون یه چیز بهت گفتن. فقط یه قانون هست و کاری از دستت برنمی آد. من به اندازه ی کافی عقل دارم که بفهمم؛ تو چرا نمی فهمی؟ چه ت شده؟»
پیرمرده قاطع و بلند قدم برمی داشت و سرش را داده بود جلو، انگار داشت دشمن را بو می کشید.
وقتی از تو خیابان های تجاری قدم بیرون گذاشتند و داشتند از ردیف هایی از خانه های پیازی شکلِ خاکستری با ایوان های دودگرفته ی مشرف به پیاده رو می گذشتند، تارواتر پرسید: «کجا داریم می ریم؟» همان طور که به کَپل داییش می زد، ادامه داد: «گوش کن، من که هیچ وقت نخواستم بیام.»
پیرمرده زیر لب گفت: «دیر یا زود می خواستی بیای.» و ادامه داد: «حالا حسابی سیاحت کن.»

نظرات کاربران درباره کتاب خشونت‌ورزان به چنگش می‌آورند