فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عكس‌های فوری

کتاب عكس‌های فوری

نسخه الکترونیک کتاب عكس‌های فوری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عكس‌های فوری

بار نخست که او را می‌بینید نگاهتان از چهره‌اش می‌گذرد، مکث نمی‌کند، ولی چیزی در چهره او با شما همراه می‌شود. از او گذشته‌اید، به جای دیگری می‌نگرید، دوباره سر برمی‌گردانید؛ برق چشمانش، سپیدی دندان‌هایش، لبخند فراخ و خط صورتی لثه‌هایش را می‌بینید، در چهره آفتاب‌سوخته با چشمان مورب سیاه و موهای سیاه مرکبی رو به بالا شانه‌شده؛ چهره معمولی مرد ترکمن، اما رنگ موهایش و بشره تیره‌اش به ترکمن‌هایی که در شهر دیده‌اید نمی‌ماند، و استمرار نگاه و لبخندش... و به یاد نمی‌آورید که او را در دشت بی‌آب و بی‌افق بخش هفت‌گنبد هم دیده باشید. شاید هم در این لباس ندیده‌اید، در پیراهن آبی یقه‌شمیز و شلوار سرمه‌ای، با ساعتی که محکم بر مچ دست بسته و کلاهی حصیری که بر نقطه‌چین‌های سپید و واژه sportنقش شده بر عینک آفتابی قهوه‌ای طلایی‌اش سایه افکنده است...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عكس‌های فوری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشکار

بار نخست که او را می بینید نگاهتان از چهره اش می گذرد، مکث نمی کند، ولی چیزی در چهره او با شما همراه می شود. از او گذشته اید، به جای دیگری می نگرید، دوباره سر برمی گردانید؛ برق چشمانش، سپیدی دندان هایش، لبخند فراخ و خط صورتی لثه هایش را می بینید، در چهره آفتاب سوخته با چشمان مورب سیاه و موهای سیاه مرکبی رو به بالا شانه شده؛ چهره معمولی مرد ترکمن، اما رنگ موهایش و بشره تیره اش به ترکمن هایی که در شهر دیده اید نمی ماند، و استمرار نگاه و لبخندش...
و به یاد نمی آورید که او را در دشت بی آب و بی افق بخش هفت گنبد هم دیده باشید. شاید هم در این لباس ندیده اید، در پیراهن آبی یقه شمیز و شلوار سرمه ای، با ساعتی که محکم بر مچ دست بسته و کلاهی حصیری که بر نقطه چین های سپید و واژه sportنقش شده بر عینک آفتابی قهوه ای طلایی اش سایه افکنده است...
و شاید اگر او را با همین لباس، همین عینک و کلاه در مرتع قزاق لی می دیدید، باز هم او را نمی دیدید که در آن دشت گسترده تا بی کران، در چشم انداز دیمزارهای تیره شخم خورده و خاربوته های اخرایی که رنگ مایه سرخی را در سبز و قهوه ای زمینه می دوانند، میانه صحرایی که در آن زمین و آسمان آرام و بی کشاکش ایستاده اند و روز آرام و نامحسوس، در سکون، سکوت، بی دغدغه دل آشوبنده آرزوها به شام می رسد، به چشم نمی آید...
اما این جا، در شهر گنبد، می بینیدش که با کلاه حصیری و عینک آفتابی غریبش، پشت فرمان پژوی قرمز خاک آلود، با غرور و افتخار از خیابان های پهن تازه ساز و بی درختی می گذرد که آبی تند آسمان چون تکه رنگی که نقاشی به مسامحه بالای بومی گذاشته باشد، افق آن ها را رنگ می زند و مغازه های بزرگ و خانه های دوطبقه اش با نمای سنگ سفید و حیاط های بزرگ ثروت و تنعم شهر را بازمی تابانند.
این جا کنار در خانه ارباب ایستاده است، با برق شادی در چشمان مورب، در انتظار آن که به درون خانه بخوانندش... کفش هایش را کنار پله ها می کند، با احتیاط بر پادری آستان خانه گام می گذارد، آرام بین میز کوچکی که رومیزی تور آن کج شده و ساعت دیواری که برق طلایی عقربک هایش چشم او را به خود می کشد، می ایستد.
عینک آفتابی اش را که می گوید همسر خودش، چون همسر ارباب، به رسم هدیه برای شوهر خریده است، از این دست به آن دست می دهد. از گوشه چشم به سنتور ارباب که روی دو پایه باز است می نگرد که خود نیز سنتوری خریده است، اما پایه ندارد... و ارباب را که می بیند با لبخند پیش می رود، به او چشم می دوزد، سر تکان می دهد، و با چنان دقت شگرفی حرکات دست و صورت او را تقلید می کند که یک لحظه تصور می کنید همین حالاست که دست بر شانه همسر او گذارد... می رود، باز می آید؛ کنار اتومبیل، کنار در حیاط می پلکد؛ روی پله ها می نشیند، با حضوری سنگین و آزارنده... که می دانند در گوشه ای نشسته است، گوش به زنگ تا ارباب فرا بخواندش و نمی خواهد به خانه برود، حتی در روز تعطیل.
روز پنجشنبه ای با او به بخش هفت، به مرتع قزاق لی می روید. در صف ژیان های ماهاری، اتومبیل های کهنه و موتورهای پر دود و دم، به زحمت از پل شکسته سیلاب برده مرز شرقی شهر می گذرید؛ در کنار پل بازار دام برپاست. گاوهای سیاه و سپید و خریداران و فروشندگانی که شال های سیاه و سپید تابستانی بر سر بسته اند در گرد و غبار سیلابی زرد حاشیه رود غوطه ورند. چند کودک نیم برهنه دور از غوغایی که بر فراز سرشان برپاست، کنار جویبار جاری در بستر گودنشسته رود، بی حرکت قلاب ماهیگیری را می پایند. در پی موتوری که خط دودی را در صحرا رسم می کند به جاده خاکی باریکی می پیچید. کمی پیش تر چشم انداز اندوهبار گورستانی بر دامنه تپه ای کم ارتفاع پدیدار می شود، و جمع خموش شترهایی به رنگ بوته های خار، نشسته بر دو زانو، آرام و بی حرکت، گویی سر مزاری به سوگواری؛ دو صلیب قطور گلی در پایین ترین نقطه گورستان، غریب و جداافتاده، کمی به چپ کج شده اند. در آن سوی گورستان، خانه های کم ارتفاع روستایی از پس بلندی های ناپیدا سر می کشند و او که تاکنون خاموش بود، به خانه گِلی تک افتاده ای اشاره می کند که خانه اوست...
کودکانی نیم برهنه که توری نازک از طلا بر موهای قهوه ای و تن آفتاب سوخته دارند، چون پرندگانی که یکباره پر کشند، پدیدار می شوند و در پی آن ها زن ترکمن نحیف و خجولی که گوشه روسری را به دهان گرفته و پسر جوانی با شلوار پیژامای نازک. مرد به زبان ترکمنی چیزی می گوید، بسته پولی را به پسر جوان می سپارد و با سر و روی بی اعتنا در باره امور خانه با او حرف می زند، با اشاره ای آمرانه به همسر خود فرمان می دهد که هندوانه ای برای مهمان ببرد و حالتی، سایه ای، چون لرزش نور بر سطح آب، در لبخندی که اینک فراخ نیست، در نگاهی که چون نقره کدرشده از جلا افتاده است به چشم می آید.
شما را به اتاقی دعوت می کنند که نیمی از آن کف پوش ندارد و نیم دیگر را نمدی پوشانده است. در گوشه بدون کف پوش اتاق کپه ای هندوانه و خربزه و در گوشه ای دیگر رختخواب ها روی هم تلنبارند. کودکان، تنگ هم، کنار تنها پنجره کوچک اتاق می نشینند. بالای پنجره تصویر نقاشی شده مرد بر بومی بدون قاب روی دیوار است، با همان لبخند و برق چشمان که نخستین بار در چهره اش دیده اید. با غرور می گوید که دوست ارباب آن را کشیده است.
زن همچنان گوشه روسری را به دهان دارد. هندوانه ای را می برد و سینی را به طرف مرد می راند که کنار در نشسته است، چون مهمانی پابراه، نه صاحبخانه، رهگذری که از آن جا می گذرد؛ و گویی همه آن ها جز کودکی دوساله که روی زانو می خزد، در آغوشش می نشیند و او با خشنودی می گوید که پسرک همنام پسر کوچک ارباب است، این را دریافته اند؛ دور از او نشسته اند، خاموش نگاهش می کنند که عینک آفتابی را در دست می چرخاند و سویچ پژو را برای کودک به صدا درمی آورد...
کاری نیست، حرفی نیست، همه خاموشند و فقط نگاهتان می کنند، تا وقتی هندوانه را بخورید، خداحافظ بگویید و راهی شوید. او هم با شما می آید، می خواهد به شهر بازگردد... و دهِ کوچک خاموش خیلی زود در پس تپه ماهورهای خاکرنگ که به چشم نمی آیند، اما از چشم می پوشانند، ناپدید می شود.

تاجر شیرازی

در پس در آهنی زنگ خورده، گذرگاهی آجرفرش است که نگاه را مستقیم به چشم انداز یک ساختمان می رساند و همان جا نگاه می دارد، بر پیشانی آن که تاجی رنگین و پرنقش است. در وسط، نقش فروهر با دو بال فرشته است. در سمت راست دانشمندی با تعدادی کتاب در کنار دست به یک درخت تکیه داده و کمی دورتر از او پلنگی گوسفندی را می درد. در سمت چپ شاعری پریشان احوال و سردرگریبان با کتاب اشعارش تنها در سبزه زاری نشسته است. از پشت تاج فروهر در نوک پیشانی ساختمان، بادگیری پیداست.
گذرگاه آجرفرش از دو سوی استخر کوچک و باغچه های اطراف آن به ساختمان می رسد. آجرفرش جابه جا شکسته و خرد شده. در باغچه های میانی بوته های درهم رزهای صورتی و زرد، شاه پسند و تاج خروس، پنهان در انبوه علف های هرز گل داده اند و درختان نارنج سال ها هرس نشده کنار دیوارهای باغ، غرق در شکوفه، حیاط را از عطر بهارنارنج آکنده اند.
استخر خالی شکسته و فروریخته است، و شکل عجیبی دارد، شکل یک یاخته که شاید معماری با انداختن تسبیحش به زمین یافته است تا شکل مورد علاقه صاحبخانه متجدد آغاز قرن را پدید آورد و ساختمان هم که دارد فرو می ریزد شکلی غریب دارد و پیچ و تابی، اما نه همچون یاخته، همچون اندامی خوش و دلفریب؛ نازک و رنگین است، و به بال صدمه دیده پروانه ای می ماند که همین حالاست با تلنگری از هم بپاشد.
جناح های چپ و راست ساختمان همراه با ایوانی در طبقه دوم که ستون هایش ایوانی هم در پایین می سازند، همچون حلقه های موی نرمی که به پشت گوش می روند و همان جا می ایستند، کمی عقب نشسته اند. ستون ها همه پوشیده از گچبری های جابه جا شکسته و فروریخته اند با نقش گل ها و گیاهان، اما نه به رنگ های تند مطبوع طبع ایرانی، به رنگ های ملایم پسند اروپایی: سبز کمرنگ، لاجوردی کمرنگ، قهوه ای کمرنگ، صورتی و نخودی.
سرسرای ورودی اتاق های دو جناح را از هم جدا می کند و به دیواری می رسد با نقش سری از تخت جمشید روی کاشی، که کمی بعد می فهمید دیوار یک راه پله پنهان پشت دری است که معلوم نیست چرا آن جاست و در را که می گشایید ناگهان حکمت آن را درمی یابید: راه پله کمی بالا می رود، بعد به دست راست می پیچد و باز بالا می رود تا به صحنه ای شگفت انگیز برسد: به راهروی باریکی در چهار طرف راه پله و چهار دیوار تماما نقاشی شده، با همان قلمِ نقاشی های پیشانی ساختمان، قلم تصاویر درختان بید مجنون محزون کنارِ برکه ها در چشم انداز غروب، که پشت وانت ها می کشند.
اما در این جا بید مجنون و برکه ای در کار نیست. در سه طرف تصویر خانه های اروپایی با سقف های شیبدار بر زمینه سبز پرطراوت است و دریاچه های آبی، قایق های بادبانی، دختران چشم آبی موبور، اتومبیل های قدیمی سال های میانی دو جنگ جهانی که کنار خانه ها پارک شده اند، هواپیماهای دوموتوره یونکرس که در آسمان های آبی پرواز می کنند، و بر دیوار آخر تصویر یک مهمانی غریب در یک باغ است. مهمانان پشت میزی نشسته اند و داماد ایستاده لیوانی را مطابق رسم بالا برده است. در مقابل آنان گروهی حیوان موسیقی می نوازند و حیوانات دیگری با هم می رقصند، والس، شاید هم تانگو.
راه پله شبیه راه پله هتل های قدیمی اروپایی است که در آن ها برای تصاویر صحنه های رقص و نوازندگی به حیوانات نیازی نبوده. راهروی بالای راه پله به اتاق هایی در چهار طرف منتهی می شود با گچبری های زیر سقف به رنگ های ملایم و شومینه هایی که در بالای آن ها گچبری ها و نقش فرشته ها و آینه کاری در کنار هم ترکیب غریبی ساخته اند؛ اتاق ها درپنجره های بزرگ با درگاهی های وسیع گشوده به سوی ایوان و به سوی باغ دارند.
کنار یکی از درگاهی های ترک خورده رو به باغ، رو به حوضی به شکل قلب در پشت ساختمان می ایستید، نسیم عطر خنک شده بهارنارنج را درآمیخته با بوی یاس های امین الدوله به اتاق می آورد، این جا نیازی ندارید تا چشم فروبندید و حضور صاحبخانه را احساس کنید. او هنوز هست، در نقش فره ایزدی و سر سنگی تخت جمشید، در تمثیل حافظ و ابن سینا، در رزهای اروپایی و تاج خروس و شاه پسند ایرانی، در گچبری ها و آیینه کاری ها و نقش فرشته های چاقالوی بالای شومینه ها و قایق های بادبانی و عروس سربرهنه اروپایی؛ در همه آنچه از دالان زمان، از گذرگاه تاریخ گذرانده، یا از آن سوی جهان، از هر جایی که زندگی بوده و چیزی برای دیدن، لذت بردن و شگفتزده شدن به این خانه آورده است.
می توانید او را در کت و شلوار گشاد، از آن کت و شلوارهایی که در فیلم ها به تن گانگسترهای نیویورکی دیده اید ببینید که کلاه شاپو بر سر گذاشته و از راه پله های سنگین از نقاشی های دیوارها و سقف، در هتلی اروپایی بالا می رود، یا در اتومبیلی در خیابان تازه ساز انوری شیراز نشسته که خانه اش در آن جاست، و در تجارتخانه اش در یک خیابان تازه ساز دیگر در طبقه دوم یک پاساژ جدید.
حالا کنار شما، کنار درگاهی مشرف به حوض کوچکی به شکل قلب ایستاده و به صدای رادیوی قدیمی تپاز با دکمه های صدفی سفید گوش می کند که از ورود متفقین به ایران خبر می دهد.

خدمتکار

از میدان انقلاب رو به جنوب که می روید شیب را زیر پا احساس می کنید، و پیش رو؛ هم در سطح و هم در ارتفاع، که ساختمان ها هم کوتاه تر و ناهموارتر می شوند: مغازه های یک شکل در پایین و خانه های آجری در بالا، با بقایای ستون های نقشدار ایوان ها، هره چینی های زیر بام، حصارها و نرده های آهنی با نقش گل و برگ، و شیروانی های زنگزده که زیر قشری از دود و غبار سالیان هنوز جلوه می فروشند.
پایین تر در میدان قزوین ازدحام مردان جوانی که اورکت و شلوار نظامی به تن دارند و صبح جمعه برای معامله خرده ریزهایی که معلوم نیست از کجا به دست آمده، سر در هم فرو برده و به هم فشرده ایستاده اند، رنگ سبز کدری بر میدان خاکی رنگ می پاشد. دست راست، جمشیدِ با خاک یکسان شده چون جای خالی دندان افتاده به چشم می آید. شبح هولناک شهر نو در میان کاج های کوتاه قامتِ زمین صاف شده پشت لباس فروشی های گمرک می گردد. در دو سوی خیابان قزوین صف بی پایان میل لنگ تراشی ها، باربری ها، پیچ ومهره ای ها و کله پزی هاست، یک اندازه و یک شکل؛ و در این میان ناگهان «کتابخانه باقرالعلوم» با خط خوش نستعلیق بر کاشی های خوشرنگ لاجوردی و کمی دورتر گل فروشی تک افتاده شگفت انگیزی که تصور مشتریان آن چندان آسان نیست: جوانی که به خواستگاری می رود، یا یک دختر مدرسه ای که با یک شاخه گل روز معلم را جشن می گیرد؟
از شکافی در میان حصار مغازه ها به عمق بیش تری می روید: به سوی جنوب تهران بزرگ، جنوب سنتی پایتخت، حریم راه آهن؛ به خانه زنی که نمی توانید به آسانی عنوانی برای او بیابید؛ از آن هایی که در کودکی، در شش سالگی، با موهای وزکرده زیر روسری، نحیف و قوزکرده در لباس های بی قواره گل وگشاد و شلوارهای چیت، ترس فروخورده و بهتزده، دایه کودکان فربه و زیبا با فکل های رنگین بر موهای براق فرفری و دامن های کوتاه چیندار می شدند... از آن هایی که خیلی زود، در ده دوازده سالگی، با لمس پنهانی دست تمنای پسران خانه و شاید پدران آن ها، چون گل های بیمار در غنچه می پوسیدند، و خوشبخت می بودند اگر در جوانی خانم خانه نوکر بی سروزبانی برایشان دست و پا می کرد، وگرنه چاره ای جز خیابان نمی یافتند... و در میانسالی اگر از سرنوشت زنان خیابانی گریخته باشند، هنوز با چنگ و دندان می ستیزند تا سرپا بایستند... تنها و خشمگین، با صدای گرفته و خنده های خشک بی طنین، و برق کینه ای که در چشمانشان روشن و خاموش می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب عكس‌های فوری