فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب الکترا

نسخه الکترونیک کتاب الکترا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب الکترا

دهقان: آه، آرگوس دیرین، رودهای ایناخوس! زمانی آگاممنون شاه با هزار کشتی بر روی شما، رهسپار سرزمین تروا شد. او پریام فرمانروای کشور ایلیون را هلاک ساخت و شهر بنام داردانوس را گشود. سپس به اینجا یعنی آرگوس بازگشت و غنایم فراوانی از بیگانگان به معابد بلند این شهر سپرد. در تروا بخت با او یار بود. اما در کاشانۀ خویش، نیرنگ همسرش کلوتایمنسترا و دست پسر توئستس، آیگیستوس، او را به نیستی کشاند.
او به خاک افتاد و چوب‌دست مرصع دیرین تانتالوس را برجای نهاد. اکنون آیگیستوس، شاه این سرزمین است و باید دختر تیندارئوس را که همسر آگاممنون بود به زنی گیرد. آگاممنون شاه آن‌گاه که به سوی تروا بادبان کشید کودکانش را در خانه گذاشت. پسری اورستس نام و دختری به نام الکترا. اورستس را آموزگار پیر پدرش ربود و با خود برد، چرا که آیگیستوس در پی قتلش بود. او اورستس را به استروفیوس سپرد تا در سرزمین فوکیس ببالد و پرورش یابد. دختر یعنی الکترا در خانۀ پدر ماند. در عنفوان جوانی، خواستگارانی از سراسر یونان، نژاده‌مردان این سرزمین خواهانش بودند. اما آیگیستوس بیم آن داشت که دختر از یکی از این مردان پاک‌زاد، فرزندی به دنیا بیاورد که به خون‌خواهی آگاممنون برخیزد؛ پس او را در خانه نگاه داشت و با هیچ دامادی جفت نکرد.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب الکترا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجموعه نمایشنامه های بیدگل

مجموعه نمایشنامه های بیدگل، مجموعه ای منحصر به فرد از نمایشنامه هایی است که یا تا به حال به فارسی ترجمه نشده اند، و یا ترجمه مجددی از نمایشنامه هایی خواهد بود که از هر جهت لزوم ترجمه مجدد آن ها حس می گردد. این مجموعه تا حد امکان می کوشد تا تاکید خود را به جای ادبیات متن نمایشی، بر ویژگی اجرایی آن بگذارد و بدین ترتیب به نیازهای اجرایی متون نمایشی پاسخ گوید.
معرفی جهان های متفاوت نمایشی، از اهداف اصلی این مجموعه خواهد بود؛ جهان هایی که تا به حال برای خوانندگان فارسی ناگشوده مانده اند یا سیاست های فرهنگی خاص، مانع از گشوده شدن آن ها شده است . این مجموعه برای این که حداکثر آثار نمایشی را پوشش دهد، خود به حوزه های کوچک تر زیر تقسیم شده است:کلاسیک ها، کلاسیک های مدرن، آمریکای لاتین، بعد از هزاره، تک پرده ای ها، چشم انداز شرق، نمایشنامه های ایرانی، نمایشنامه های آمریکایی، نمایشنامه های اروپایی. برای درک بهتر خواننده از دنیای نویسنده و متن او، هر نمایشنامه با یک مقاله یا نقد همراه خواهد شد.

دبیر مجموعه
علی اکبر علیزاد

شخصیت ها

دهقان، رعیتی تنگدست اما پاک زاد از اهالی می سنه که الکترا را اسمی به زنی گرفته است.
الکترا، دختر آگاممنون
اورستس، پسر آگاممنون
پیلادس، شاهزاده فوکیس، دوست اورستس
همسرایان، زنان اهل آرگوس
استاد، زمانی ملازم آگاممنون بوده است.
پیک، ملازم اورستس
کلوتایمنسترا، همسر آگاممنون
دیوسکوری (کاستور و پولوکس)، پسران زئوس و لدا و برادران کلوتایمنسترا و هلن
ملازمان

صحنه

کومه دهقان در مرزهای آرگولیس(۱)

نمایشنامه الکترا در حدود سال ۴۱۳ پیش از میلاد بر صحنه رفت.

(دهقان از کومه بیرون می آید.)

دهقان: آه، آرگوس(۲) دیرین، رودهای ایناخوس(۳)! زمانی آگاممنون شاه با هزار کشتی بر روی شما، رهسپار سرزمین تروا شد. او پریام فرمانروای کشور ایلیون(۴) را هلاک ساخت و شهر بنام داردانوس را گشود. سپس به اینجا یعنی آرگوس بازگشت و غنایم فراوانی از بیگانگان به معابد بلند این شهر سپرد. در تروا بخت با او یار بود. اما در کاشانه خویش، نیرنگ همسرش کلوتایمنسترا و دست پسر توئستس، آیگیستوس، او را به نیستی کشاند.
او به خاک افتاد و چوب دست مرصع دیرین تانتالوس را برجای نهاد. اکنون آیگیستوس، شاه این سرزمین است و باید دختر تیندارئوس را که همسر آگاممنون بود به زنی گیرد. آگاممنون شاه آن گاه که به سوی تروا بادبان کشید کودکانش را در خانه گذاشت. پسری اورستس نام و دختری به نام الکترا. اورستس را آموزگار پیر پدرش ربود و با خود برد، چرا که آیگیستوس در پی قتلش بود. او اورستس را به استروفیوس سپرد تا در سرزمین فوکیس ببالد و پرورش یابد. دختر یعنی الکترا در خانه پدر ماند. در عنفوان جوانی، خواستگارانی از سراسر یونان، نژاده مردان این سرزمین خواهانش بودند. اما آیگیستوس بیم آن داشت که دختر از یکی از این مردان پاک زاد، فرزندی به دنیا بیاورد که به خون خواهی آگاممنون برخیزد؛ پس او را در خانه نگاه داشت و با هیچ دامادی جفت نکرد. اما حتی این وضع هم آکنده از خطر بود. شاید او نهانی از مردانی پاک زاد صاحب فرزند می شد. پس آیگیستوس بر آن شد تا دختر را از میان بردارد. اما مادرش به رغم سنگدلی او را از چنگال آیگیستوس رهانید. او برای کشتن شوهرش دستاویزی داشت اما پروای آن داشت که قتل فرزندان نفرت به بار آورد.
پس آیگیستوس تدبیری به کار بست. او بانگ برآورد که به هر کس که پسر آواره آگاممنون را بکشد پاداشی از زر می دهد و الکترا را به زنی به من داد. من تباری می سنیایی دارم و از این رو کسی نمی تواند بر من خرده گیرد، اما با آن که نسبی عالی دارم مردی تنگدستم. شرافت بینوایی را چاره نمی کند. از این رو آیگیستوس، آن دختر را به مردی ناتوان داد تا شاید هراسش فروکش کند. اگر مردی صاحب جاه و مقام این دختر را به زنی می گرفت، کُشنده آگاممنون از خواب می جهید و آن گاه کیفر بر آیگیستوس فرود می آمد. اما فاش می گویم که هرگز بستر این دختر را نیالوده ام. آفرودیت گواه من است. او هنوز دوشیزه است. به گمانم مایه ننگ است که به فرزندی از دودمانی والا دست اندازی کنی. من در اندازه او نیستم. اگر اورستس بینوا روزی به آرگوس بیاید و وصلت ناگوار خواهرش را ببیند، من به حال او که اسمی خویشاوند من است، افسوس می خورم.
شاید چون دختری جوان و دست نخورده را به خانه آورده ام و تا به حال به او دست نزده ام در نگاه برخی ابله جلوه کنم. اینان وضع را با سنجه فاسد خویش اندازه می کنند. آنها باید بدانند خود همانی اند که مرا بدان می نامند.

(الکترا با کوزه آب بر سر وارد می شود.)

الکترا: شب تیره پرستار اختران زرین! شب ها این آوند را بر سر می گذارم و از چشمه آب می آورم. به راستی من آن اندازه خوار نیستم. اما برآنم تا بیداد آیگیستوس را به خدایان بنمایم. من برای پدرم به آسمان بی کران ضجه می زنم. مادرم آن تینداریایی ملعون، مرا از خانه راند تا شویش را مدیون خود سازد. او برای آیگیستوس فرزندانی دیگر آورده است و از این رو اورستس و من در چشمش بی مقداران خاندانش هستیم.
دهقان: چرا چنین است؟ دخترک بینوا که تو برای من دچار رنج و زحمت شوی. تو که با ظرافت بالیده ای؟ چرا وقتی به تو می گویم، از این کار دست نمی کشی؟
الکترا: من تو را دوست خود و برابر با خدایان می دانم. چرا که در میان آلامم تو بر من دست نیازیدی. این موهبتی برای میرندگان است که به گاه بدبختی کسی مانند تو را بیابند تا مرهمی برای زخم ها شان باشد. بر من است تا می توانم بار از دوش تو بردارم. با این که از من نخواسته اند در کشیدن بار زندگی با تو انباز شوم، آن را برایت سبک تر می سازم. تو به قدر کفایت در بیرون از خانه رنج می بری، بر من است تا به کار خانه برسم. وقتی کشتگری از کشتزار به خانه می آید برایش خوشایند است که همه چیز را به سامان بیابد.
دهقان: اگر این در سر توست به کارت برس. در حقیقت چشمه خیلی دور از این خانه نیست. سپیده می زند. من رمه را به صحرا می برم و زمین را کشت می کنم. هیچ مرد تن آسایی نمی تواند بی رنج و زحمت زندگی اش را بگذراند، حتی اگر هماره نام خدایان بر لبانش باشد.

(تک تک بیرون می روند؛ اورستس و پیلادس به درون می آیند.)

اورستس: پیلادس، من تو را بیش از دیگران یار وفادار خود می دانم. از میان دوستانم تنها تو به تنگنای حسرت باری که اورستس را در آن گرفتار می بینی می اندیشی. تنگنایی که حاصل کردار ناروای آیگیستوس است. او بود که پدرم را کشت. او و مادر ملعونم. غیب گوییِ خدا بی درنگ مرا به خاک آرگوس کشاند. هیچ کس نمی داند من اینجا هستم. من سزای قاتل پدرم را با کشتنش خواهم داد. دور از چشم فرمانروایان این سرزمین تمام شب به آرامگاهش رفتم و اشک هایم را نثارش کردم و طرّه ای مو پیشکش نمودم و بر روی آتش آرامگاهش خون گوسپند ذبح شده ریختم. من پا به درون باروها نمی گذارم. در این مرز درنگ می کنم. این کار دو سبب دارد. یکی این که اگر یکی از نگاهبانان مرا بشناسد تند به سرزمینی دیگر می گریزم. سبب دوم آن است که خواهرم را می جویم. می گویند پیوند زناشویی بسته، دیگر دوشیزه نیست. می خواهم خبرش کنم و او را در قتل با خود همراه سازم. می خواهم به دقت بدانم در میان باروها چه خبر است.
اما سپیده اینک رخ رنگ پریده اش را فراز می آورد. بیا از این راه کنار برویم. مردی کشتگر یا کنیزی می آید و ما از او می پرسیم که آیا خواهرم این حوالی زندگی می کند؟ آه، آنجا زنی می بینم که بر سر تراشیده اش کوزه سنگین آب می برد. بیا بخزیم و از این کنیز خبر بگیریم. شاید از چیزهایی باخبر شویم که برای آنها بدین سرزمین آمده ایم.

(اورستس و پیلادس در عقب صحنه پنهان می شوند؛ الکترا بار دیگر به درون می آید.)

الکترا: گام هایت را تند کن زمان آن رسیده، برو، آه، تندتر برو، مویه کن و اشک تلخ بریز؛ افسوس بر من، افسوس. من از تبار آگاممنون بودم و کلوتایمنسترا، دختر منفور تیندارئوس مرا زاد. شهرنشینان به من نام، الکترای نگون بخت داده اند. دریغ و درد بر خون دل های مصیبت بارم، بر زندگی نفرت انگیزم! آه پدر! تو در هادس خفته ای. زنت و آیگیستوس به مسلخت بردند. آه، آگاممنون!
بگو. مویه و زاری کن. اشک بریز وضجه بزن تا آسوده شوی.
گام هایت را تند کن زمان آن رسیده، برو، آه، تندتر برو. مویه کن و اشک تلخ بریز؛ افسوس بر من، افسوس. آه برادر بینوای من دور از خواهر مفلوکت در کدام شهر و کدام خانه سرگردانی؟ خواهری که تلخ ترین پریشانی ها را در تالارهای نیاکانش برایش وانهادی و رفتی. بیا و مرا از این اندوه جانکاه برهان. زئوس، آه، زئوس! برادرم، کین پدر را که خونش به پستی ریختند بستان. بدین دربه دری پایان ده. به آرگوس بیا.
کوزه را بلند می کنم. آن را از سر برمی دارم. بگذار به سپیده دم سلام گویم. همان گونه که به شب درود گفتم. همراه با مویه و زاری برای پدرم و با نوحه مرگ، نوحه مرگ. پدر، تو در خاک خفته ای و من برایت اشک ها فرو می ریزم. این مویه ها روز به روز دل مشغولی ام می شوند. برای مرگ تو گردن نازنینم را با ناخن هایم می خراشم و دستان سنگینم را بر سرِ سترده ام می نهم.
وااسفا! وااسفا! گیسو بر کن! همچون ماده غازی خوش نوا که کنار تندآب رودخانه پدر عزیزش را که در بندهای غدار دام هلاک گردیده بانگ می زند، من هم پدر گرامی و بینوایم، تو را ضجه می زنم.
چگونه آن آب آخرین تن شویی را بر تنت ریختی. چگونه بر آن جگرسوزترین تخت مرگ خفتی. وای بر من، وای بر من. برای آن تیغ تلخ تبر. برای آن دسیسه ای که از تروا برای آن برگشتی. از زنت به جای اِکلیل ها و تاج گل ها شمشیر نصیب بردی. تیغ دولبه آیگیستوس. آن زن به آن گناه کثیف تن داد و معشوق خیانت پیشه اش را به کف آورد.

(همسرایان وارد می شوند.)

همسرایان: الکترا، دختر آگاممنون، من به کومه ات آمده ام. مردی آمد. یک می سنیایی کوه پیکر که خوراکش شیر بود. می گفت اهالی آرگوس پس فردا جشن می گیرند. قرار است همه دوشیزگان به معبد هرا بروند.
الکترا: دوستان نه جامه پرزرق وبرق، نه گردن بندهای زرین، هیچ یک دلم را نمی لرزانند. این گونه خوار و بینوا که منم. من با دختران آرگوس در پایکوبی انباز نمی شوم. شب را با اشک سپری می کنم. گریه نصیب اندوهبار هر روز من است. گیسوان پریشان و رخت های ژنده ام را ببین. آیا اینها برازنده دخترآگاممنون شاه است؟ آیا اینها درخور آن تروایی ست که در یادش یغمای پدرم نقش بسته؟
همسرایان: درود بر خدای بانو. بیا از من ردایی ریزبافت وام بگیر و به تن کن و آذین های زرین درخشان. بر ما منت گذار. گمان می کنی اگر خدایان را بزرگ نداری اشک ها بر دشمنانت چیره خواهند شد؟ تو باید بر خدایان حرمت گذاری. نه با آه و ناله، با نمازگزاردن به درگاه آنان، تا روزگار خوشی و کامیابی را فراچنگ آوری فرزندم.
الکترا: هیچ خدایی نه فریادهای این دختر مفلوک را می شنود، نه قربانی های گذشته پدرم را پاس می دارد. من غصه دار آن پدرم که به خاک مرگ افتاد و برادری که زنده اما آواره است. آن خانه به دوش مسکین جایی در سرزمینی غریب پرسه می زند. او که از تبار پاک زاد پدر بود. من خود در سرپناهی بی قواره می زیم و روحم را می خورند. مرا از خانه نیاکانم به خرسنگ های کوه ها رانده اند و مادرم در تختی آلوده به خون با دیگری می آمیزد.
سرآهنگ: گناه بسیاری مصائب یونانیان و کاشانه تو بر گردن خواهر مادرت، هلن است.

(اورستس و پیلادس نزدیک می آیند)

الکترا: آه، آه! زنان! من باید این سوگواری بس کنم. بیگانگانی که نزدیک خانه پنهان بوده اند از کمین گاه شان بیرون آمده اند. شما به پایین راه بروید، من هم به تگ به کومه ام می روم تا از تیررس این ولگردان بگریزم.
اورستس: (بر او راه می بندد) بمان دختر بینوا. در دستان من نلرز.
الکترا: فوبوس آپولو به تو التماس می کنم نگذار مرا بکشند!
اورستس: من شاید دیگران را بکشم اما آنها کمتر از تو گرامی اند.
الکترا: برو. به چیزی که نباید دست بزنی دست نزن.
اورستس: به تو دست نزنم پس به چه کسی بزنم.
الکترا: پس چرا در خانه ام شمشیر به دست، چشم به راهم بودی؟
اورستس: بمان و گوش کن. به زودی مرا از خود نخواهی راند.
الکترا: می مانم. من در چنگ توام. تو از من پرزورتری.
اورستس: از برادرت خبر آورده ام.
الکترا: آه، دوست گرامی! او زنده است یا مرده؟
اورستس: زنده است. من نخست می خواهم این خبر خوش را به تو بدهم.
الکترا: درود خدایان بر تو! برای این سخنان شیرین نزد من مژدگانی داری.
اورستس: دعای تو از آنِ هر دوی ماست.
الکترا: آن مرد بینوا روزهای آوارگی اش را کجا می گذراند؟
اورستس: او مرد سرگردانی ست که قانون هیچ شهری را پاس نمی دارد.
الکترا: در پی گذران زندگی اش نیست؟
اورستس: هست، اما مرد رانده شده اندوخته ای ندارد.
الکترا: از او چه پیغامی برای من آورده ای؟
اورستس: می خواست بداند آیا زنده ای، و اگر زنده ای حال و روزت چگونه است.
الکترا: می بینی که تنم چه اندازه پژمرده است.
اورستس: از غصه چنان رنجور شده که دل را ریش می کند.
الکترا: چین و شکنِ موهای سرم را به تیغ سپرده ام.
اورستس: پروای برادرت دلت را می خراشد. شاید هم اندیشه پدری که از دست رفته است.
الکترا: آه بر من! از آنها گرامی تر نزد من کیست؟
اورستس: افسوس! افسوس! گمان می کنی برادرت هم در اندیشه توست؟
الکترا: او یار من است اما یاری دور از من. آن هم آن گاه که باید کنارم باشد.
اورستس: چرا اینجا زندگی می کنی، بسیار دور از شهر؟

نظرات کاربران درباره کتاب الکترا

کتاب ناقص است لطفا نسخه کامل را آپلود کنید
در 7 ماه پیش توسط