فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب روز گودال

نسخه الکترونیک کتاب روز گودال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روز گودال

برعکس آن موقع‌ها، حالا دیگر موسیقی گوش نمی‌دهم. چای نوشیدنم شاید خیلی طول بکشد. می‌کشد. همان‌طور یک گوشه لم می‌دهم و فکر می‌کنم کاش بسته سیگارم کنار دستم بود. یادت هست چقدر از سیگار بدت می‌آمد؟ یک بار، همین‌طور توی آشپزخانه خوابم برد. باورت می‌شود؟ دیگر باید باورت بشود. بالاخره که بلند می‌شوم یکراست می‌روم حمام. آب گرم را باز می‌کنم تا آب مثل همان وقت‌ها که تو جیغت درمی‌آمد، داغِ داغ شود. لباس‌هایم را در حالی درمی‌آورم که قطرات آب رویشان ریخته. تو، آب خنک دوست داشتی، در هر فصلی. زیر آب داغ می‌ایستم. با چشم‌های بسته و باید اعتراف کنم که یاد چشم‌هایت رهایم نمی‌کند. یا یاد موهای زیر بغلت که آن‌طور در فصل تابستان آهکی می‌شد. بوی تنت حمام را پر می‌کند. معمولاً در این موقع، یادم می‌آید که با خودم کتاب نیاورده‌ام. این کار را دور از چشم مامان انجام می‌دهم. بدون لباس، در حالی که توی حمام شیر آب داغ باز است، می‌آیم توی اتاقم و جلوی کتابخانه می‌ایستم. رد خیس پاهایم روی سنگ کف اتاق می‌ماند. بدون این‌که به کتاب‌ها دست بزنم، به آن‌ها نگاه می‌کنم تا کتابی را پیدا کنم. تنم از سرمای بیرون مورمور می‌شود. کتاب باید مطابق روحیه آن روزم باشد. در ضمن، تا جایی که ممکن است، بشود آن را در یکی دو ساعت خواند. کتاب‌هایی مثل آه پدر پدر بی‌چاره، مادر تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته یا مثل یادداشت‌های روزهای تنهایی مارکز. این‌ها مناسبند. من خودم بیش‌تر ترجیح می‌دهم که در حمام کتاب‌هایی در باره نویسنده‌ها بخوانم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب روز گودال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جاده پشت خانه

مامان باز هم دارد کتاب های مرا روی بند آویزان می کند. دیگر شک ندارم که تغییری اساسی در من اتفاق افتاده است. اتفاقی که من به آن مبتلا شده ام، آگاهانه و خواسته نبود. آرام آرام و موذیانه پیش آمد. اتفاقا علایم بیماری را هم داشت. سردرد، کسالت، آبریزش از چشم و بینی و بالاخره استخوان درد. این را همین امروز فهمیدم. از خودم وحشت کردم وقتی که دیدم هنوز چشم باز نکرده، دارم به خواب فکر می کنم. مامان داشت کتاب ها را روی بند آویزان می کرد و من داشتم از توی رختخواب نگاهش می کردم. کار هر روز من این است؛ صبح ها از رختخواب صدای دور شدن پای مامان را بشنوم که بی خداحافظی می رود چون فکر می کند که من هنوز خواب هستم؛ با چشم های هنوز خواب آلود، غلت بزنم، گاهی به سقف، گاهی به دیوار، گاهی به کتابخانه نگاه کنم و گاهی به تصویر قاب شده خودم روی میز مطالعه. کاغذها روی میز پخش و پلاست. هر روز فکر می کنم که وقتی بلند شدم باید آن ها را مرتب کنم. فکر می کنم که دیگر باید از مامان خجالت بکشم که این طور در سکوت همه کارها را انجام می دهد و هنوز می تواند به روی من بخندد و از شیده حرف بزند و هیچ وقت از تو حرفی به میان نیاورد.
از رختخواب بلند می شوم بی آن که آن را مرتب کنم. توی توالت آن قدر می نشینم تا مچ پاهایم درد بگیرد. موهایم ژولیده است و از دیدن خودم در آینه وحشت نمی کنم. کار هر صبح من این است؛ کشیدن خمیازه جلوی آینه توالت. خانه تمیز است. فقط ظرف ها نشسته است. اغلب حوصله غذا خوردن ندارم، اما احساس چاقی دارد خفه ام می کند. انگار ورم دارم. انگار دست ها و پاهایم باد کرده است. وقتی می ایستم تا ظرف ها را آرام آرام بشویم، احساس می کنم که چربی پاهایم دارد از تنم بالا می خزد تا به گلویم برسد.
اگر کتاب خیسی داشته باشم، خودم آن را روی بند آویزان می کنم تا مامان این کار را مثل همیشه با اکراه نکند. چای را در سکوت می نوشم؛ خیره شده به کف آشپزخانه. فقط گاهی برای خودم نیمرو با چای شیرین درست می کنم. اغلب موقع لقمه گرفتن زرده تخم مرغ از گوشه دستم می چکد روی میز.
برعکس آن موقع ها، حالا دیگر موسیقی گوش نمی دهم. چای نوشیدنم شاید خیلی طول بکشد. می کشد. همان طور یک گوشه لم می دهم و فکر می کنم کاش بسته سیگارم کنار دستم بود. یادت هست چقدر از سیگار بدت می آمد؟ یک بار، همین طور توی آشپزخانه خوابم برد. باورت می شود؟ دیگر باید باورت بشود. بالاخره که بلند می شوم یکراست می روم حمام. آب گرم را باز می کنم تا آب مثل همان وقت ها که تو جیغت درمی آمد، داغِ داغ شود. لباس هایم را در حالی درمی آورم که قطرات آب رویشان ریخته. تو، آب خنک دوست داشتی، در هر فصلی. زیر آب داغ می ایستم. با چشم های بسته و باید اعتراف کنم که یاد چشم هایت رهایم نمی کند. یا یاد موهای زیر بغلت که آن طور در فصل تابستان آهکی می شد. بوی تنت حمام را پر می کند. معمولاً در این موقع، یادم می آید که با خودم کتاب نیاورده ام. این کار را دور از چشم مامان انجام می دهم. بدون لباس، در حالی که توی حمام شیر آب داغ باز است، می آیم توی اتاقم و جلوی کتابخانه می ایستم. رد خیس پاهایم روی سنگ کف اتاق می ماند. بدون این که به کتاب ها دست بزنم، به آن ها نگاه می کنم تا کتابی را پیدا کنم. تنم از سرمای بیرون مورمور می شود. کتاب باید مطابق روحیه آن روزم باشد. در ضمن، تا جایی که ممکن است، بشود آن را در یکی دو ساعت خواند. کتاب هایی مثل آه پدر پدر بی چاره، مادر تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته یا مثل یادداشت های روزهای تنهایی مارکز. این ها مناسبند. من خودم بیش تر ترجیح می دهم که در حمام کتاب هایی در باره نویسنده ها بخوانم. اگر زندگینامه خودنوشت یا یادداشت های شخصی باشد که چه بهتر. رمان هایی هم که وقتی می خوانی احساس می کنی، خود زندگی هستند عالی است. شیر آب داغ باز است و من در حالی که کف حمام دراز کشیده ام یا نشسته ام و به دیوار حمام تکیه داده ام، کتاب می خوانم. از دوش فاصله می گیرم، اما قطرات ریز آب می ریزد روی کتابم. بعد یواش یواش بخار بین من و کتاب را پر می کند. زندگی یا یادداشت های شخصی نویسنده در این موقع رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد و من با خودم فکر می کنم که با نویسنده یا راوی، تنهای تنها هستم؛ توی آن بخار، با عوالم نویسنده. این طور می شود که خواندن کتاب در حمام حال بهتری به آدم می دهد و بعد این کار به یک عادت اجتناب ناپذیر تبدیل می شود. در این موقع که بخار بیش تر و بیش تر می شود، دیگر به آخرهای کتاب رسیده ام. الآن با خودت می گویی، این هم یک ادای دیگر. این بار ادای کدام نویسنده یا فیلسوف را درمی آوری؟ اما چطور به تو بگویم، این ها ادا نیست. باور کن. تو یک بار تجربه کن... ببین که چقدر لذتبخش است. با کوندرا در حمام. با دوراس در حمام. از همه بهتر با مارکز در حمام. این را من از روی تجربه به تو توصیه می کنم. مارکز و بعد کوندرا از همه بهترند. با این ژاپنی ها خیلی خوش نمی گذرد. حتی با کاواباتا و ایشی گورو. خنکند. خیالپردازیشان باب دلم نیست. الآن می دانم که تو داری یواش یواش عصبانی می شوی. بین اسم هایی که کم تر به گوشَت خورده، گیج شده ای و داری با خودت فکر می کنی که بهتر نیست در این لحظه، از شنیدن اسم این مردهای غریبه در کنار من، آن هم توی حمام، عصبانی شوی؟
ورق های کتاب از همان اول به هم نمی چسبند. بعد از چند دقیقه که بخار توی حمام بیش تر شد و قطرات ریز پراکنده در هوا خوب روی صفحات نشست، مرکب روی کاغذها شروع می کند به پخش شدن. می دانی که من خیلی تند می خوانم. مثلاً اگر کتاب صد صفحه ای است، به صفحات هفتاد هشتاد که می رسم، برگ های کتاب دیگر راحت از هم باز نمی شوند. این کار را با احتیاط می کنم. دوست ندارم که کتاب هایم پاره شوند، اصلاً. کتابم که تمام شد، با چشم های بسته می روم زیر دوش. نمی خواهم از حال و هوای کتاب بیرون بیایم.
آب داغ ریشه موهایم را خیس می کند و من فکر می کنم معنی آرامش همین است؛ همین که آب داغ پوست تنم را خیس کند. بعد از این که موهایم را شستم، دوباره روی زمین می نشینم، با همان چشم های بسته و یواش یواش دراز می کشم. طوری زیر دوش آب دراز می کشم که پهلو و قسمتی از پایم زیر آب داغ باشد. آب را داغ تر می کنم چون آن پایین آب سردتر است. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم که به بوی خوش تنت که در حمام پیچیده، فکر نکنم. دلم می خواهد بشود سیگار کشید. بسته سیگار توی جیب حوله حمام است. زیر دوش آب داغ، سیگار خیس شده ام را دود می کنم. مامان هم زیاد به حمام می رود، اما نه به اندازه من و نه این قدر طولانی. مامان به حمام زیاد می رود چون در آن جا با خودش حرف می زند، با صدای بلند. نه این که در خانه با خودش حرف نمی زند، نه. اما انگار در حمام راحت تر است. اول با صدای آرام حرف می زند، انگار که با کسی پچ پچ می کند. بعد به آخر حمام که می رسد، تقریبا مثل این است که دارد با کسی با صدای بلند دعوا می کند یا آواز می خواند. اوایل این ها را نمی دانستم. یک روز در حمام را زدم و گفتم: «مامان من رو صدا کردین؟» مامان مکث کوتاهی کرد و گفت: «نه، چطور؟» صدای مامان توی حمام پیچید. چیزی نگفتم. این را که دارم تعریف می کنم، مال همان موقع هاست که تازه آمده بودم پیش مامان. دیگر چند سالی بود که با او زندگی نکرده بودم. به هم عادت نداشتیم. در واقع بهتر است بگویم که همدیگر را نمی شناختیم. در دوره دانشجویی که با او زندگی نکرده بودم، قبل از ازدواج با تو هم که در تهران کار می کردم و دیدارهایمان محدود بود به احوال پرسی و اصرار برای برگشتن به شمال و این جور برخوردها. بعد از این که چند دقیقه ای گذشت، دوباره صدای مامان در حمام بالا گرفت. از قدیم این خاطره در ذهنم بود که «عزیز» با خودش حرف می زد. دوباره در زدم. گفتم: «گفتین، حوله می خواین؟» مامان مکثی کرد و بعد گفت: «چی می گی دختر؟ دارم آواز می خونم، اگه بذاری!»
به نظرم می آید که خیلی از اوقات زیر دوش آب خوابم می برد. بخار غلیظ و غلیظ تر می شود و من حتی نوک انگشت های دستم را هم نمی بینم. یک بار وقتی که زیر دوش آب داغ خوابم برده بود، مامان که برای برداشتن کیف پولش به خانه برگشته بود، ترسید. می دانی که چقدر دلواپس است. دلواپس من و شیده. وقتی دید از حمام صدایی جز شرشر آب نمی آید، در زد. من خواب بودم. خوابِ خواب. ظاهرا چند بار دیگر هم در زد و مرا صدا کرد. بعد در را باز کرد. مامان وقتی برایم این ها را تعریف می کرد، هنوز چشم هایش از حدقه بیرون زده بود. او گفت: «تو دراز کشیده بودی کف حمام و بی هوش بودی.» گفت: «داشتم از ترس سکته می کردم. بخار آن قدر زیاد بود که هیچ جا را نمی توانستم ببینم. شیر را بستم و در را باز گذاشتم.» مامان بعدا به شیده گفته بود که فکر می کرد من خودکشی کرده ام. به شیده گفته بود که حتی مچ دست هایم را هم نگاه کرده ببیند خون آلود نیست؟ اما وقتی داشت برای خودم تعریف می کرد، گفت: «تو بی هوش بودی و داشتی خفه می شدی، توی آن همه بخار.» اما من بی هوش نبودم. البته یادم نمی آید که اصلاً کی مامان آمد و کی دوش آب را بست و با تکان های محکم و پاشیدن آب سرد، مرا بیدار کرد. یادم می آید که فقط خواب بودم و خواب تو را می دیدم. باور کن که حتی خوابم را هم به وضوح به یاد دارم.
خواب می دیدم که من و تو ــ حوصله شنیدنش را داری؟ ــ توی کویر بزرگ و داغی راه می رفتیم. وسط آن کویر، محوطه چهارگوش کوچکی می بینیم که تا ارتفاع زیاد، با سیم توری دور تا دورش را بسته بودند. تویش هیچ چیز نبود. خالی بود. می روم تو. تو هم بدون رغبت، پشت سرم می آیی. در مثل گیوتین باز و بسته شد. یکدفعه، یک عالمه دختر و پسر نوجوان را می بینیم که همگی شبیه به هم بودند. با موهای کمی لخت و چرب. لاغر و پانزده ـ شانزده ساله. دو به دو جلوی هم زانو زده بودند و داشتند گره کتانی هایشان را باز می کردند. باورت می شود؟ خوابم کاملاً واضح بود. صحنه به صحنه اش را به یاد دارم. انگار گره کتانی هایشان کور شده بود. باز نمی شد. بعد فضا عجیب و کشدار شد، بی رنگ. همان طور که کنار پسرها و دخترهای نوجوان راه می رفتیم، من یکدفعه کلافه شدم. رویم را به تو می کنم که بگویم: «بیا بریم بیرون» که می بینم، تو صورتت هی کش می آید و تغییر قیافه می دهی به کسانی که من نمی شناسم. پیر و جوان می شوی. زشت و زیبا. ترسیده بودم. تو با چشم های مختلف بِر و بِر نگاهم می کردی. شروع می کنم به کشیدن سیم های توری. سیم ها سفت بودند. تو هم مرا از پشت می کشیدی و نمی گذاشتی سیم ها را بکشم. می ترسیدم. حتی به صورتت نگاه نمی کردم. حتی جیغ نمی زدم. یکدفعه، یک نیروی عجیب در بدنم، یک نیروی قوی در بدنم، به من قدرت می دهد تا با دست هایم توری را پاره کنم. سیم های توری آهنی آن محوطه چهارضلعی را. تمام دست ها و صورتم از خراش سیم های توری زخم شده بود و از تمام زخم هایم خون می آمد. خوب یادم هست. حالا هم که دارم این ها را برایت تعریف می کنم، دردش را روی تنم حس می کنم. درد آن زخم های عمیق را. وقتی وحشت زده برگشتم تا ببینم که تو پشت سرم هستی یا نه، از خواب پریدم.
اگر «عزیز» زنده بود و این خواب را برایش تعریف می کردم، زود می گفت: «خون اومده، خوابت باطله.» اما خوابم مدام جلوی چشم هایم است.
از حمام که بیرون می آیم، سرحال نیستم. خسته ام. انگار تنم کوفته کوفته است. معمولاً یادم می رود یا نا ندارم که کتاب را از حمام بیاورم و روی بند بگذارم. دلم می خواهد دوباره بخوابم. می خوابم. آن قدر می خوابم تا از مزه گس دهنم و احساس سرگیجه و کمی سردرد از خواب بیدار شوم. پیش از آمدن مامان. نمی خواهم مامان متوجه بشود و به حساب اندوهم بگذارد. اندوه جدا شدن از تو.
تا مامان بیاید، رختخواب را جمع می کنم. ظرف ها را می شویم. تلویزیون را با صدای بلند روشن می کنم. موسیقی نمی گذارم. چون مامان با انواع موسیقی هایی که انتخاب می کنم تا بشنوم، حال آن روز مرا حدس می زند. یا فکر می کند که می تواند حدس بزند. مثلاً اگر آهنگ های «الینه کالیندرو» را بگذارم، می گوید: «به یاد قدیم ها افتادی؟» یا اگر «کوهن» بگذارم طوری نگاهم می کند که یعنی می دانم توی سرت چه می گذرد؛ مرور روزهای خوش گذشته با او. هیچ خوشم نمی آید که دیگران این طور بنشینند و زاغ سیاه احساسات مرا چوب بزنند. برای همین تلویزیون را روشن می کنم. یک چیز خنثی و بی هویت که تویش همه چیز پیدا می شود. بعد تند تند شروع می کنم به شانه کردن موهایم. ابروهایم پر شده و رنگ موهایم عقب افتاده است و هر روز برای مامان بهانه ای تازه می آورم تا به آرایشگاه نروم. بعد که موهایم را شانه کردم، هول هولکی ماتیک قرمزی، خیلی قرمز، درمی آورم و می مالم به لب های برجسته ام. اهمیت نمی دهم که رنگش به من بیاید یا نه. مهم این است که خیلی توی چشم باشد.
به حرف هایم گوش می دهی؟ حوصله ات سر نمی رود؟ می گویم... قبول داری که عشق چیز ترسناکی است؟ دوباره دیروز داشتم کتاب تهوع را می خواندم. به آن جمله معروف رسیدم. نوشته بود: «عشق مثل مغاکی تاریک و عمیق است. باید زود از رویش بپری. با چشم های بسته، وگرنه هرگز این کار را نخواهی کرد.» فکرش را بکن. او که سال های زیادی از عمرش را کنار دوبوار زندگی کرد و آن طور از زندگی خودشان برای ما تصویر اسطوره ای ساخت، آخرسر عشق را این طور شناخت. این قدر ترسناک.
دست خودم نیست. دست هایم کفی است یا دارم هویت کوندرا را می خوانم که یکهو می بینم دارم با تو راه می روم. لابلای سطرهای داستان گم می شوم و کنار تو، توی یکی از خیابان های پاریس پیدا می شوم. تو پنهانی برایم نامه می نویسی و می گویی که چقدر آن گردنبند قرمز به من می آید. دوباره نامه می نویسی و می گویی شما واقعا چند سال دارید؟ انگار که همیشه پشت درختی ایستاده ای تا مرا دوباره و صدباره ببینی. انگار نه انگار که من زن تو هستم و هر روز بوی سبزی سرخ کرده می دهم. یا بوی نفتالین لای لباس های زمستانه. تو برایم می نویسی: «من همچون جاسوس شما را دنبال می کنم. شما خیلی زیبا هستید. خیلی زیبا.»
همین حالا زنگ در را زدند. امروز خوب نیستم. اصلاً مریض هستم. حوصله ندارم بروم تا دم اف.اف و در را باز کنم. شاید همسایه ها هستند. مامان هم که کلید دارد. سرم زیر ملافه است که مامان کلید می اندازد و می آید تو. هنوز توی رختخواب هستم و مامان لابد باز هم مرا به افسردگی متهم می کند. خودم را به خواب می زنم. من سرما خورده ام... اصلاً کمردرد دارم... همین امروز صبح پریود شده ام... صدای تق تق کفش پاشنه بلندی می آید. مامان بجز برای مهمانی هیچ وقت کفش پاشنه بلند نمی پوشد. حالا صدای پرت شدن چیزی شبیه کوله یا کیف سنگین روی مبل می آید و بعد صدای شادابی که می گوید: «هیچکی تو این خونه نیس؟!» به ذهنم فشار می آورم تا به یاد بیاورم که این صدا، صدای کیست؟ آدم ها از ذهنم رفته اند. صداهای آشنا در هوا گم می شوند. پیدایشان نمی کنم.چشم هایم را زیر ملافه باز کرده ام. ملافه سفید با نفس های آرام من، بالا و پایین می رود. هر که باشد، دزد نیست. شاید شیده است. اما صدای شیده این طوری نیست. یا شاید من یادم نیست. دیگر ذهنم درست کار نمی کند.
صدای کفش های پاشنه فلزی دیگر نمی آید چون او، هر که هست، دارد روی فرش وسط هال راه می رود. دوباره صدای افتادن چیز دیگری می آید. فکر می کنم که او دسته کلیدش را انداخت روی مبل. حالا کفش هایش را یکی یکی پرت می کند یک گوشه و از برخورد هر کدام با فرش صدای خفه ای بلند می شود. او در حالی که کفش هایش را یک گوشه می اندازد به اتاقم هم نزدیک می شود. واقعا کیست؟ حالا دارد آواز هم می خواند. گل گلدون من، شکسته در باد... دوباره صدای زنگ در می آید. او پشت اف.اف می گوید: «بله؟» بعد می گوید: «بله... خودمم... بیاین بالا.» او شیده است. خودش است. فهمیدم. از طرز کشیدن «ی»اش فهمیدم. همیشه یک طوری «ی» را می کشد که شبیه هیچ کس دیگر نیست. مامان بالا می آید و آن ها شروع می کنند به روبوسی و احوال پرسی... باید ظهر شده باشد... یادم باشد من خوابم... من مریضم. کمردرد دارم... اصلاً صبح پریود شده ام.
چند وقتی است که شیده در تهران خانه خریده است و حاضر نیست که بیاید، این جا، پیش من و مامان زندگی کند. من تا به حال خانه اش را ندیده ام. هیچ وقت، وقت نشد. مامان می گوید رفتارهای من خیلی بی ادبانه شده. راست می گوید. صدای جیغ شیده مو به اندامم سیخ می کند. او مرا دیده. حالا دیگر بالای سرم است. شیده می گوید: «تو این جایی؟! تو خونه ای و من هی می گم: کسی خونه نیس؟ کسی خونه نیس؟!» من هنوز خوابم. چون اگر همین حالا چشم هایم را باز کنم خنده ام می گیرد و خودم را لو می دهم. سعی می کنم که زیر ملافه بیش تر به خودم تلقین کنم که من خوابم. من کمردرد دارم. یکهو با صدای بلند می گوید: «اوف... اینم زندگیه برای خودت درست کردی؟ پاشو بابا... مهریه ات رو چی کار کردی؟» به آرامی ملافه را از روی صورتم کنار می کشم و می گویم: «اِ... شیده جون... تویی!» لبخند می زنم و چشم هایم را چند بار باز و بسته می کنم. شیده خنکی هوای بیرون را با نفس هایش توی اتاق پخش کرده است. نفس عمیقی می کشم. لبخندی می زنم و بعد به کمرم دست می کشم و می گویم: «آخ...» حالا مامان هم بالای سرم آمده. هنوز مانتو و مقنعه مدرسه سرش است. همان طور که نیمخیز روی تخت هستم، صورتم را به صورت خنک شیده می مالم و می گویم: «خوبی؟» می گوید: «اوهوم...» و بلند می شود. زیرچشمی نگاهش می کنم. موهایم ژولیده است. خودم می دانم. دستی به خاک کتاب های روی میزم می کشد. از پنجره اتاق، کتاب های روی بند را دید می زند و انگشتش را فوت می کند. دارم به جمله ای، چیزی فکر می کنم که ظهرم را با چیز بهتری شروع کنم، اما هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. چه ام شده؟ آلزایمر گرفته ام. دوباره دراز می کشم و ملافه را تا دماغم بالا می دهم و نگاهش می کنم. خودش می گوید چون تیرماهی است، این طور است؛ زودجوش و بی حوصله. وقتی می بیند سکوت کرده ام و فقط بِر و بِر نگاهش می کنم، حسابی از کوره در می رود. او همین طور است؛ به راحتی می تواند داد بزند. واقعا توانایی اش را دارد. می گوید: «تو خودت واسه خودت حق و حقوقی قائل نیستی، چه برسه به یارو.» می گوید یارو. به تو می گوید: یارو... من خودم را به نشنیدن می زنم. در رختخوابم نیمخیز می شوم و در حالی که به شیده نگاه می کنم، فکری به ذهنم می رسد. می گویم: «مامان ببینین دیشب چی خواب دیدم... خواب بابا.» مامان هیچ خوشش نمی آید که من از بابا حرف بزنم. از او بدش می آید چون چند سال پیش او ما را ول کرد و رفت. اما وقتی اسم خواب می آید کنجکاو می شود. در حینی که دارد مقنعه و مانتو مشکی اش را درمی آورد، می گوید: «خیرِ ایشالاّ.» در یک لحظه داستانی از خودم می سازم و تحویل مامان و شیده می دهم. در این داستان بابا لباس مندرسی پوشیده و در خیابان مرا تعقیب می کند و همه اش می گوید گرسنه ام. گرسنه ام. گرسنه ام. حالا حواس هر دویشان از مهریه من پرت شده. مامان می گوید: «خدا اونم بیامرزه، باید براش خیرات بدین.» شیده می گوید: «نه. چون تو از نظر شخصیتی به بابا شبیه هستی ــ این را با کمی اکراه می گوید و سعی می کند که من متوجه این اکراه نشوم ــ نگرانی ها و آشفتگی هات رو به شکل اون می بینی. به نظر من که بابا تو این خواب، خود تو بودی. تویی که نیاز به کمک داری.»
ماشین لباسشویی خراب شده و من بهانه بیش تری دارم تا به حمام بروم. مامان جدیدا فکر می کند که من زیاد به حمام می روم تا گریه کنم. فکر می کند که من برای فرار از حضور دیگران، خودش، هی می روم حمام. این را از چشم هایش که پیش از حمام رفتن هی تعقیبم می کند، می فهمم. کف حمام نشسته ام، پاهایم را دراز کرده ام و دارم به ناخن های بلند پایم نگاه می کنم. شیر حمام را باز نکرده ام. هوای حمام خنک است و تنم مورمور شده. مامان در می زند و می گوید: «چی کار می کنی؟» می گویم: «هیچی.» دوباره دارم به ناخن های بلند پاهایم نگاه می کنم. نمی دانم کجای کارم نگران کننده است که مامان از پشت در حمام تکان نمی خورد. این را حس می کنم. همین طور توی حمام نشسته ام و این بار دارم به انگشت های دستم نگاه می کنم که به خاطر چاق شدنم، کوتاه تر به نظر می رسند. یک لگن لباس چرک گوشه حمام است. کتاب زندگینامه همینگوی را هم با خودم آورده ام و گذاشته ام روی لباس های چرک.
از این همینگوی خوشم می آید. هم شبیه پدرهاست، هم عاشق ها. از آن نوع مردها که دیگر در روزگار من پیدا نمی شوند. دوباره مامان از پشت در می گوید: «داری لباس می شوری؟» آرام بلند شدم و در حمام را یکدفعه باز کردم. مامان با چشم های گردشده و سرگردان، جلوی در ایستاده بود. جا خورد. خنده ام گرفت. گفتم: «نگران چی هستین؟» مامان هیچی نگفت و فقط به مچ دست هایم نگاه کرد.
چند وقت پیش به فکرم رسید که توی حمام، گلدان بگذارم. باز نگویی خل بازی هایت شروع شد. از باغچه یک بوته گل رز صورتی آوردم و با خاک جنگل توی گلدان کاشتم. روزی که گلدان را گذاشتم توی حمام، مامان گفت: «آخه توی حموم جای این کاراس. برو بذارش توی باغچه.» مامان عادت دارد که به حرف هایش گوش ندهم. برای همین وقتی این جمله را می گفت، مطمئن هستم که پیشاپیش می دانست که من کار خودم را می کنم. با این بوته گل در حمام، هوای حمام شاید کمی گلخانه ای شود. مرطوب و سنگین و گرم. وقتی آب داغ را باز می کنم، بوی خاک گلدان بیش تر توی هوا پخش می شود. درست شبیه بوی جنگل. گلدان را گذاشته ام در جایی که از پنجره بالای دیوار، نور مستقیم به آن بتابد. امروز که شمردم دیدم بجز یک غنچه صورتی باز شده، سه غنچه کوچک هم روی شاخه هایش درآمده. احساس خوبی است که وقتی دارم کتاب می خوانم، چشمم بیفتد به گل رز صورتی که رویش چند قطره آب ریخته. یادت هست بهت گفته بودم که چقدر بابا از رز صورتی خوشش می آمد؟ تو از نرگس خوشت می آمد. فقط نرگس. زمستان که می شد، کارت نرگس خریدن بود. آن ها را می خریدی و روی داشبورد ماشین یا صندلی بغل دستی ات می گذاشتی. آن ها را حتی به من هم نمی دادی. گاهی چرا. فقط گاهی. چشم هایم را می بندم، نفس عمیقی می کشم و حس می کنم با همینگوی در جنگل دارم راه می روم؛ جنگل های شمال. گل های وحشی پامچال از هر طرف درآمده و بویشان آدم را مست می کند. او می گوید: «مگر ایرانی ها هم کتاب های مرا می خوانند؟» به من برمی خورد اما به رویش نمی آورم و می گویم: «تازه ما یک نویسنده جهانی هم داریم که عجیب است شما او را نمی شناسید. اسمش صادق هدایت است. ص... ا... دق... هدا... یت.» با تاکید اسم هدایت را هجّی می کنم چون فکر می کنم خارجی ها در یادگیری اسم های ایرانی کمی خنگ هستند. بعد می گویم: «واقعا وقتی داشتید پیرمرد و دریا را می نوشتید، بوی زهم ماهی توی دماغ شما هم پیچیده بود؟» گفت: «چی؟» گفتم: «بوی ماهی. آخر... من رمان شما را که می خواندم، در تمام لحظات بوی زهم ماهی ولم نمی کرد. باور می کنید؟» پیرمرد خوش تیپ که قدش از من خیلی بلندتر بود، خم شد و از بالای عینک نگاهم کرد و خندید: «اگر همه خواننده ها مثل تو داستان های مرا بخوانند، من نویسنده خوشبختی هستم.» نفهمیدم با این حرفش مرا مسخره کرد یا واقعا فهمید که من چقدر در دریایی که او ساخته بود، غرق شدم. بقیه حرف هایمان میان بخار حمام گم شد. پیرمرد خیلی جذاب است. همین طور که میان جنگل های شمال راه می رفتیم به پوست درخت ها دست می کشید و می گفت ما در آمریکا به این درخت می گوییم، فلان. یا به گل های ریز آبی «هرگز فراموشم مکن» دست می زد و می گفت: «شما به این چه می گویید؟» خیلی از اسم این گل خوشش آمد. یادم است که کمی هم از عشق و خیانتش به مری، آخرین زنش، حرف زد. اتفاقا من هم از تو گفتم. گفتم که آن وقت ها چقدر عاشق من بودی. آن وقت های دور و بعد چقدر راحت مثل خودش، به من خیانت کردی.
وقتی از حمام بیرون آمدم، مامان تازه از بازار برگشته بود. هر روز می رود بازار و گوجه فرنگی و خیار و بادمجان و سبزی تازه می خرد، با نان بربری داغ. او مدام سبزی می خرد، پاک می کند، می شوید، خرد می کند و آن ها را در فریزر می گذارد. سبزی می خرد، پاک می کند، می شوید، خرد می کند و آن ها را در فریزر می گذارد و در حین انجام این کار بی پایان می گوید: «سرگرم می شوم.» وقتی توی اتاقم می نشینم تا چیزی بخوانم یا بنویسم یا همین طور فقط نشسته باشم، او آرام آرام راه می رود و به همه کارهای خانه می رسد. آن قدر ساکت است که حضورش را از یاد می برم. باورت می شود؟ یادت هست که چند بار هم یادم رفت که تو در خانه هستی و وقتی هر دو سینه به سینه هم شدیم من جیغ زدم و تو هم از جیغ من، جیغ زدی! چه وضعیت مضحکی. آدم خنده اش می گیرد. حالا دیگر می توانم به تو بگویم که چه حس عجیبی است. چه حس عجیبی است که آدم از زمان و مکان بریده شود. باور کن خودم هم احساس خوبی ندارم که وسط روز، وقتی که مامان دارد سبزی کوکو برای شام پاک می کند و صدای تلویزیون را تا جایی که ممکن است پایین می آورد تا مزاحم من نشود، من حضور او را از یاد ببرم. احساس خوبی نیست. همین طور بی هوا از اتاقم بیرون می آیم تا برای خودم چای تلخ بریزم که یکهو مامان را جلوی خودم می بینم و جیغ می زنم. مامان هم از جیغ من جیغ می زند. یک بار مامان در این وضعیت، دستش را با چاقو برید. بعد هر دویمان به آن وضعیت احمقانه خندیدیم. آن قدر خندیدیم که اشک از گوشه چشم هایمان جاری شد و قطرات خون را که همین طور می چکید روی سبزی های کوکو، ندیدیم.
راستی تو واقعا حکم فرار از خانه برای من گرفته ای؟ برای من؟ مامان امروز گفت از شیده شنیده که تو این کار را کرده ای. به نظر تو یک زن با حکم فرار از خانه به خانه برمی گردد؟ همین روزها باید حکمت به در خانه مامان برسد. البته تو نمی دانی که من این جا هستم. تو فکر می کنی که من در تمام این مدت، خانه یکی از دوستان روزنامه نگارم که تو نمی شناسی، بوده ام. در تهران. محض محکم کاری، حکم را می فرستی به خانه مامان تا در هر صورت او خبر را به من برساند. راستی دوست داری که بدانی در تمام این مدت که تو بارها غافلگیرانه به خانه مامان آمدی و مرا در خانه ندیدی، من کجا بودم؟ اصلاً نمی توانی حدس بزنی. دوست داری بگویم؟ دوست داری؟ من در تمام آن مدت همین جا بودم. شمال. توی خانه! باور کن توی خانه بودم و از لای در حمام تو را می دیدم و به تو می خندیدم. به تو که این طور خودت را تحقیر می کردی و در به در، خانه به خانه دنبال من می گشتی. به خودم، که عین بچه ها شده بودم. عین بچگی های خودم که گوشه ای از باغ، پشت درخت تاب، آن قدر قایم می شدم تا کسی، بابا، یادش بیاید که من گم شده ام و دنبالم بگردد.
مامان همیشه گوش به زنگ است. با هر صدای زنگی از جا می پرد. تا تو به پشت در حیاط می رسی، مامان در یک چشم به هم زدن، از مسواک تا شورت و کتاب روی بند رخت مرا، برمی دارد و یک جا می چپاند.
آخرین بار که دیدمت چاق شده بودی. یک دست بلوز و شلوار لی پوشیده بودی که هیچ به تو نمی آمد. تو را شبیه جوان های زبل بازاری کرده بود. آن ها که فکر می کنند می توانند سر دنیا را کلاه بگذارند.
شیده طاقت نیاورد و خودش این را به من گفت. مامان رفته بود مدرسه و من برای این که آن ها مرا به افسردگی متهم نکنند، زود از خواب بیدار شدم. داشتیم صبحانه می خوردیم. یعنی شیده با لباس رکابی زرد جلوی من نشسته بود و داشت صبحانه می خورد و من داشتم با چای تلخم بازی می کردم. شیده شروع کرد: «دیدی بالاخره کار خودش رو کرد؟ چطور می تونی با خودت این کارا رو بکنی؟ نکنه هنوز دوستش داری؟ حالا اگه می خوای این بارم برگردی پیشش، خودت می دونی اما من از اول گفته بودم، اون هیچ وقت آدم تو نبود. اونم تو!» ساکت نگاهش می کنم. بلافاصله می گوید: «حالا چرا ساکتی؟»
هیچ چیز نمی گویم. برای این که بی ادبی نکرده باشم لبخندی می زنم و سرم را تکان می دهم. نگاهش می کنم و چای تلخم را سر می کشم. از طعم تلخی خوشم می آید. شیده دارد خامه با عسل می خورد. بند یک طرف لباسش افتاده پایین. پوست سفید و درخشانی دارد. درست برعکس من. هر دو حالا ساکتیم. او به سکوت های من عادت کرده. هر چند که خوشش نمی آید. بلند می شود چای دیگری برای خودش می ریزد و سیگاری از اتاقش می آورد. مامان هنوز اتاق او را همان طور که بود، نگه داشته. مامان خوشش می آید که بگذارد همه چیز همان طور که بود، بماند. سیگارش را روشن می کند و می گوید: «دوستام همه تو رو می شناسن. همیشه گزارش ها و مصاحبه هات رو می خوندن. واسه خودت اعتباری داری... داری گوش می دی به حرفام؟ اونا می گن با این کارت شاهکار کردی.» بعد مکثی می کند و ادامه می دهد: «گاهی که حرف تو می شه اونا می گن از خداشونه که تو سایت فمنیستا، براشون مطلب بدی.»
از پشت میز بلند می شوم.
می دانم که شیده از دست من عصبانی شده، اما از من کاری برنمی آید. دیگر نه می توانم آدم ها را شاد کنم و نه غمگین. دیگر قادر نیستم هیچ احساسی در دیگران برانگیزم. انگار فقط می توانم باشم.

نظرات کاربران درباره کتاب روز گودال