فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یکی از همین روزها ماریا

کتاب یکی از همین روزها ماریا

نسخه الکترونیک کتاب یکی از همین روزها ماریا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یکی از همین روزها ماریا

به قلم درنمی‌آید. نمی‌شود گفت کیست. اصلاً نمی‌شود نگاهش کرد و به چیزی فکر کرد. عاشق نمی‌شود. مهربانی‌اش را هم نمی‌شود مثلاً با هدیه کردن پیراهن دست دومش به دخترک خدمتکار نشان داد. نمی‌شود گفت کجایی است یا اصلاً از کجا آمده است. لیلا می‌گوید: «از ستاره‌ها مثلاً.» اما نه، نمی‌شود درباره‌اش قاطعانه حرف زد. جور دیگری است. ناکجایی است. من این را از انگشت‌هایش می‌فهمم یا نمی‌دانم، از چشم‌های بارانی‌رنگش یا آن‌طور تکان خوردن شانه‌های نازکش وقت خندیدن. می‌گویم: «سیم اول دو` است و سیم دوم سل`.» می‌داند. سه‌تار را که دست می‌گیرد سیم‌ها خفه نمی‌شوند. دوتا دوتا هم نمی‌گیردشان. انگشت کوچک و انگشتری‌اش را می‌گذارم پایین سیم‌ها و انگشت شستش را بالای سیم‌ها، انگشت وسطی را هم که می‌گویم آزاد بگذارش، حیرت می‌کنم از مضراب شفافی که زنگ می‌زند در طاقی‌های سفید سقف. می‌گویم: «همین است، همین.»

ادامه...

بخشی از کتاب یکی از همین روزها ماریا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بر مدار هلال آن حکایت سنگین بار

به خدا همه چیز از همان عکس شروع شد. قبل از این هم نوشته ام. نمی دانید چه عکس غوغایی بود. رفته بودم برایشان شعر بخوانم. باور کنید قبل از آن عکس برایم یک پیرزن و یک پیرمرد ساده بودند، آخر چند بار بگویم دنبال هیچ چیز نمی گشتم. اصلاً دیگر چیز دندانگیری برایشان نمانده بود تا من دنبالش باشم. البته این ها را هم فقط حدس می زنم. چون پرسیده اید می گویم. اگر نه من فقط می نشستم روی صندلی کنار بالکن. حالا کی می رفت، کی می آمد یا کدامشان چی می گفتند، برایم جذاب نبود. اصلاً نگاه نمی کردم. گوش هم نمی دادم. شازده هم به من چندان اعتماد نداشت. خواهش می کنم اشتباه نکنید، عصمت حتی در همان عکس هم از حالای من بزرگ تر بود. اصلاً من، چطور بگویم، مرد نیستم. یک بار یکی از دوست هایم، نمی دانم کدامشان، کسی را بی خبر فرستاده بود سراغم. من تنها زندگی می کنم. پدر و مادرم شهرستانند. پنج سالی می شود که ندیدمشان. آخرین بار چند ماه بعد از آشنایی با شازده بود.
پدرم می گفت: «نوکر نباش، آن هم نوکر این طور آدم ها.»
بعد قهر کردند و رفتند. نرفتم سراغشان. راحت ترند. به فک و فامیل می گویند: «ناخلف بود، طردش کردیم.» من هم راحت ترم. بعد گاهی مادرم زنگ می زد. حرف نمی زد. اما از صدای نفس هایش می شناختمش. آخر مگر با آن همه سوزنی که به تخم چشم می زدم، چقدر دستم را می گرفت. دیگر هم که نمی رفتم تا پدرم پنهانی پاکتی توی کیفم بگذارد. من فقط شعر می خواندم برایشان، از روی ساعت، انگار که برای خودم می خواندم. شازده اگر بود فقط سعدی می خواندم. حتی شاهنامه را تحمل نمی کرد. عصمت می نشست روی مبل و پاهایش را روی هم می انداخت. بافتنی یا از این چیزها ندیده بودم دست بگیرد.
شازده می گفت: «پسر از اجل بخوان.» شیخش را نمی گفت. فهمیده بودم که یک مرگیش هست.
پدرم می گفت: «نمی خواهد دل بسوزانی، آن وقتی که خون مردم را توی شیشه می کردند، تو کجا بودی؟»
اما من فقط شعر می خواندم. هیچ علاقه ای هم به این حرف های سیاسی ندارم. فقط گاهی دلم برای تنهایی و بدبختی خودم می سوزد، همین. از آن پیرمرد هم کاری برنمی آمد. عصمت می گفت: «نوه حامد میرزا، پسر محمد علیشاه است.» همان که عکسش را روی دیوار کوبیده بودند. با آن سبیل چخماقی و آن چشم های دریده. من کاری به این حرف ها نداشتم. کلیات سعدی را می آوردم و می خواندم. حکایت هایش را بیش تر دوست داشت، اما نمی گفت از کجا. اصلاً با من حرف نمی زد، بجز همان جواب سلامی که گاهی هم فراموش می کرد بدهد. یا طوری خیره نوک عصایش می ماند که انگار نشنیده است. خودم می خواندم. آخر ماه هم بیش تر «در سیرت پادشاهان» را می خواندم. چهار یا پنج حکایت. بعد می رفتیم و می نشستیم دور میز.
مشروب اصلاً و ابدا. گوشت خوک هم هرگز. این ها را اطمینان دارم، اگر نه محال بود همسفره شان شوم. من آدمی مذهبی ام. نمازم هیچ وقت ترک نمی شود. خداترسم. رقم چک ها را هم هیچ وقت زیاد ننوشتم. همان قدر که محتاج این و آن نباشم بس بود، اگر نه می دانستم شازده اهل حساب و کتاب نیست.
عصمت می گفت: «زمین های همدان که رفت با ترس و لرز آمدم خانه. مهریه ام بود، انداخته بود پشت قباله ام.»
عکس زمین های همدان را هم آورد؛ اصلاً همه اش از همین عکس ها شروع شد، آلبوم را که ورق می زدم دیدم، همین طوری، نه که دنبال چیزی باشم. عصمت رفته بود قهوه بریزد و بیاید برایم سیر تعریف کند. اول متوجه نشدم، فکر کردم زنی است مثل بقیه زن های سی سال پیش با آن ابروهای نخی. گفتم که من اصلاً مرد نیستم. آن بار هم که یکی از رفقایم، نمی دانم کی، یکیشان را فرستاده بود سراغم تا صبح اصلاً از جا جم نخوردم. طفلکی کلی هم پشت در ماند. دستش را گذاشته بود روی زنگ و برنمی داشت. نمی خواستم باز کنم اما دیدم ول کن نیست.
همین طوری داد زدم: «آمدم لعنتی.»
بعد آیفون را برداشتم.
گفت: «تو فلانی هستی؟» اسم من را گفت.
گفتم: «بله.»
گفت:«کدام گوری هستی، در را باز کن، از گرما مردم الاغ.»
شازده مودب بود. اما عصمت هرچه از دهانش درمی آمد، می گفت. البته نه به من یا شازده. وقتی هم که شازده بود فقط با چشم و ابرو اشاره می کرد. طوری که فقط من ببینم و بفهمم حالا چه می خواسته بگوید. بعد هم می خندید. قهقهه نمی زد، ریز می خندید و شانه هایش طوری می لرزید و تاب برمی داشت که انگار همان عصمتِ جوان توی عکس می خندد. شازده برنمی گشت، با عصای قهوه ای رنگش پرده های اطلسی را کنار می زد و به کوه های فرحزاد نگاه می کرد. بعد هم بلند می گفت:«هوا برای قدم زدن عالی است، موافقی عصمت.» این تنها جمله ای بود که خطاب به عصمت از شازده می شنیدم.
عصمت می گفت: «اول ها همین را هم نمی گفت، انگار سایه باشم یا یکی از همان تفنگ های روی دیوار.»
بعد من بلند می شدم و می رفتم. چطور با هم تا می کردند، نمی دانم. عصمت چیزی نمی گفت.

نظرات کاربران درباره کتاب یکی از همین روزها ماریا

متن کتاب اصلا گیرا نیست و اینکه خیلی ازکنایه استفاده شده ومفهموم جملات غیرمستقیم بیان شدن .کلاجالب نبود
در 2 سال پیش توسط marya bazvandi