فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زنی با چكمه ساق‌بلند سبز

نسخه الکترونیک کتاب زنی با چكمه ساق‌بلند سبز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنی با چكمه ساق‌بلند سبز

با خط دشوار کتاب‌های دست‌نویس قدیم کلنجار می‌رفتم. هر کتابی دست می‌گرفتم تا نهایت می‌رفتم و صدای خطیب حرم توی گوشم زنگ می‌خورد که چرا دیگر باب «عتق» لمعه را نمی‌خوانند؛ هرچند امروزه‌روز برده و کنیز نبود. مثل لحاف‌دوز کلمات پشم‌آلود عربی را در وجودم می‌چپاندم؛ از آن جمله‌ها که آخرش «فتأمل» دارد. می‌خواستم پر شوم از این جمله‌ها. باد کنم از این تأمل‌ها. بعد جوالدوز بردارم و تنم را بدوزم تا چینش خوانده‌هایم زیر پوستم به هم نخورد. خودم را می‌دوختم مثل یک لحاف‌دوز. مثل یک مرتاض. مثل یک مسیح.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۰۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب زنی با چكمه ساق‌بلند سبز

زنی با چکمه ساق بلند سبز

نگارنده این سطور آدم روشنفکری نیست. اما نزدیک بیست سال در اروپای غربی زندگی کرده و گزارشگر چند روزنامه بوده و حالا که اول تابستان است در ایران است. به او زنگ زده و گفته اند مادرت در بستر افتاده است و نفس های آخرش را می کشد. این بود که به رغم میل تاکسی گرفت تا فرودگاه. با اکراه از پله های هواپیما بالا رفت. کلافه کمربند صندلی را بست و بین راه خوابش برد. وقتی بیدار شد گفتند در آسمان ایران است. (همان موقع یاد دوست ویراستارش افتاد که همیشه به خاطر حسرتی که در گزارش هایش بود تحسینش می کرد.)
دو روز بعد از ورود، مادرش مرد. دفنش کردند. خواست برگردد به اروپا ولی اقوام مانع شدند و گفتند باید تا هفتم در ایران بماند. قضیه رسیدگی به ارث و میراث هم بود؛ کاری که حوصله اش را نداشت. با این حال چاره ای نبود جز این که بماند. عادت نداشت وقتش را بیهوده بگذراند. به صحبت با بستگان سیاه پوش علاقه نشان نداد، می خواست برود برای پیداکردن پاسخی برای سوالی ــ کاری که در اروپا همیشه می کرد ــ تا وقتی برگشت دستمایه نوشتن گزارشی مقاله ای کتابی بکند. فردای مراسم ترحیم قدم زنان ویترین کتابفروشی ها را نگاه کرد. بیش تر کتاب ها ترجمه بود. جلو کتاب های چیده شده بر زمین ایستاد و به کتاب ها نگاه کرد. یک آن چندنفر از وانت پیاده شدند و ریختند توی پیاده رو و کتاب ها را جمع کردند. گفتند مامور مبارزه با سد معبرند. کتاب ها را بین عابران پخش کردند. کتاب رنگ و رو رفته ای هم دادند دست او. گیرنده: منطقه جنگی. از عنوان کتاب خوشش نیامد. با خودش گفت چرا هر جا می رود جنگ دست از سرش برنمی دارد؟ بس که توی اروپا از جنگ نوشته بود. (و بیش تر در مورد غیرنظامیان.) حتی زمانی جمله گزارشگر نیویورکر را تابلو کرده بود به دیوار اتاق کارش: «همیشه نادیدنی هایی هست که زیر آوار ویرانی ها از بین می رود.» می خواست انگیزه اش برای تعقیب سرنوشت غیرنظامیان سست نشود. وقتی رسید خانه مجبور شد پای صحبت وکیل خانواده بنشیند و مدام کلمه «حصر وراثت» بشنود. میز ناهار را چیدند. ناهار خورد و تا عصر خوابید. با صدای قرآن بیدار شد. ترجیح داد تا شب از اتاقش بیرون نیاید. کتاب گیرنده: منطقه جنگی را برداشت و ورق زد.
داستان نگارنده این سطور از این جا به بعد شروع می شود. کلمه «داستان» نباید راهزن اذهان شود و این تصور را دامن زند که ماجرایی که نوشته شده خیالی است. همه شخصیت ها و صحبت ها واقعی اند؛ بی کم و کاست.
نگارنده دستش آمد که کتاب مجموعه یک سری نامه های بچه مدرسه ای هاست که برای نظامیان حاضر در منطقه جنگی (یا به گفته کتاب رزمندگان جبهه) نوشته شده است. پاسخ برخی نامه ها هم بود. بیش تر نامه ها ساختار مشابهی داشتند و حرف ها شبیه بود. شاید قبل از ورود به اصل ماجرا مروری بر مضامین تکرارشده در نامه ها خالی از فایده نباشد:
شهرها و روستاها با کلمه مشترک «شهیدپرور» توصیف شده اند. مثلاً: «من در روستای شهیدپرور کجان زندگی می کنم.» اکثر قریب به اتفاق دانش آموزان کلاس درس را «سنگر» خوانده اند و پشت میزها را به پشت سنگرهای جنگ تشبیه کرده اند. احتمالاً این تعبیر را از رسانه های فراگیر آموخته اند. از خدا خواسته شده است خمینی را تا «انقلاب مهدی» نگاه دارد. تاکید شده که صدام کافر است و منطقه جنگی جبهه حق علیه باطل است. شهرها و روستاها هرچند دور از منطقه جنگی بوده اند «پشت جبهه» خوانده شده اند: «من در اصفهان که پشت جبهه است به دبیرستان می روم و با همشاگردی هایم در صحنه هستیم.» اسم روستاهایی که کلمه «شاه» داشته اند به «امام» تغییر یافته و این را چند نفر به رزمنده مخاطب نامه گوشزد کرده اند. در حاشیه نامه ای عکس برگردان شخصیت پدر در سریال کارتونی «مهاجران» چسبانده شده است. پیداست نویسندگان نامه ها با املای برخی کلمات ناآشنا بوده اند. این کلمات به همان شکل در کتاب آورده شده اند، تا لابد نامه ها واقعی به نظر برسند. جملاتی از این دست زیاد دیده می شود: «از کشتن دشمن کوتاهی نکنید تا نزد خداوند و در مقابل تاریخ و نسل های آینده روسفیت باشید.» (صفحه ۶۶) یا «از شما عاجه زانه می خواهم که مرا در دعاهایتان از یاد نبرید.» (صفحه ۱۰۰). اکثریت معذرت خواسته اند که بدخط نوشته اند. یکی از آدرس ها این شکلی است: «کوچه ۸ متری. بقالی موسی پناهی. برسد به دست حاج حسین زحمت کشیده برساند به پرویز نصرتی.»
لحن دختران کم و بیش شاعرانه است. دختری به نام معصومه نوشته است: «اگر در راه خدا کشته شوید می روید به بهشت و در آن جا پرواز می کنید و در پیش خدا روزی می خورید.» یک دختر کلاس پنجمی نامه اش را با شعری در باره رمضان به پایان رسانده «... اول افطار با آب جوش/ بعد نمک خرما خاکشیر ماست/ بعد همه می خورند غذا/ افطاری تمام می شود/ همه با هم شکر می کنند / خدایی که ما را آفریده/ بعد هم می خوابند/ دوباره همان روز می آید.»
بین نامه های دختران یکی متفاوت بود. از دختری به اسم صغری. صغری جهانگیری. آدرس فرستنده یک خیاطی بود در خیابان فرهنگ ساری و نوشته بود: «برسد به یکی از برادران رزمنده.» پاره ای از نامه چنین بود:

ای کاش من پوتین بودم و در پای رزمندگان بودم و از پاهایشان مواظبت می کردم. ای کاش کوله پوشتی بودم و در خود مقداری غذا جای می دادم تا شما را از گرسنگی نجات می دادم. ای کاش قمقمه بودم و در خود مقداری آب جای می دادم تا شما را از تشنگی نجات می دادم.

نگارنده تا به حال در اسناد مربوط به هیچ جنگی چنین جملاتی ندیده بود. از درز پرده به بیرون نگاه کرد. هوا تاریک شده بود. کتاب را بست و بلند شد و اطراف تخت قدم زد. به این فکر کرد که «صغری جهانگیری» یک انسان زنده است و الان در ساری زندگی می کند. ناگهان احساس کرد بزرگراهی پیش رویش به سمت ساری گشوده شد. پاسخ سوالی توی آن خیاطی بود و انتظار جستجویی را می کشید. بارها در باره سرنوشت غیرنظامیان و این که چه اثری از جنگ می گیرند گزارش نوشته بود و دوست داشت بداند صغری الان کجاست. آیا به یاد دارد زمانی همچو تجربه ای از سر گذرانده است؟ چطور یک دختر مدرسه ای آن قدر درگیر جنگ می شود که آرزو می کند پوتین شود؟ فکر کرد می تواند گزارشش را با تیتر «ای کاش من پوتین بودم» چاپ کند با عکسی از پوتینی که پایی تویش مانده و زانویش قطع شده است.

برگ های درختان وسط بلوار را باد پریشان می کرد. انگار شهر از پشت شیشه آکواریوم دیده می شد. همه چیز خیس بود. رنگ ها روشن بود و به نحوی می لرزید. دورادور خالی های جنگل را مه پر می کرد. ابرها هوا را زودتر از غروب تاریک کرده بودند. و چراغ ها زودتر از همیشه روشن شده بود. پرتقال های درشت زیر روشنایی لامپ می درخشید. فکر کرد چقدر این رنگ ها با رنگ خاکی سال های جنگ می تواند فرق داشته باشد. کنار پارک ابتدای بلوار توقف کرد و شیشه را پایین کشید. بوی دریا خیابان را پر کرده بود. نقشه را گشود. مسیرش را تا خیابان فرهنگ یک بار دیگر مرور کرد. نقشه را تا کرد و راه افتاد. آهسته می راند تا دیرتر برسد.
از بلوار پیچید توی خیابان فرهنگ و کمی که جلو رفت خیاطی را دید.
پشت شیشه مغازه پرده زده بودند. وقتی زنگ را فشار داد صدای چرخ خیاطی خاموش شد. دستی پرده را کنار زد و بعد زنی میانسال قفل را باز کرد.
نگارنده گفت: «سلام. من با خانم صغری جهانگیری کار دارم. آدرس همین خیاطی...»
«این جا نیستند.»
«کجا می توانم پیداشان کنم؟»
«نمی دانم.»
و در را کوبید و شیشه ها را لرزاند. دوباره صدای چرخ خیاطی بلند شد. نگارنده جلو مغازه ایستاد. بعد رفت توی ماشین نشست؛ نشست تا هوا کاملاً تاریک شد و باران بند آمد. بعد پیاده شد و زنگ را دوباره فشار داد. بلند گفت: «از راه دوری آمدم خانم.»
صدا از پشت پرده گفت: «کی هستید آخر؟»
نگارنده دست ها و طرف راست صورتش را به شیشه چسباند. «راجع به یک نامه می خواهم با ایشان حرف بزنم.»
«کدام نامه؟»
«به خیلی سال پیش مربوط می شود. سال های جنگ.»
«رفته از این جا. از ساری جمع کرده رفته.»
«کجا؟ آدرسی ازشان دارید؟»
«ما فقط تلفنی باهاش صحبت می کنیم.»
«می توانید به شان زنگ بزنید؟»
جوابی نداد. نگارنده منتظر ماند. بعد از چند دقیقه پرده را کنار زد و گفت: «شماره تماس بدهید خودش با شما تماس می گیرد. من که نمی توانم شماره به نامحرم بدهم.»
نگارنده شماره خانه پدری اش را روی کاغذ نوشت و دست زن داد. زن دوباره در را بست. نگارنده از مغازه فاصله گرفت و جزئیات را به خاطر سپرد. بعد سوار شد و مستقیم راند سمت تهران. سمت خانه.

به خانه که رسید بی سر و صدا از پله های فرش پوش رفت طبقه بالا و توی تاریکی چشمش افتاد به چراغ پیغام گیر تلفن که چشمک می زد. نشست روی صندلی تلفن و دکمه را زد. جز صدای نفس کسی چیزی ضبط نشده بود. و صدای گذر ماشین ها روی خیابان های خیس. و انگار صدای چلپ چلپ پاهای برهنه بچه ها. شماره را که روی صفحه نمایشگر افتاده بود، گرفت. کسی برنداشت. احتمالاً تماس از تلفن عمومی بود. لباس هایش را کند. حوله انداخت روی دوش. لباس تمیز زد زیر بغل. توی هال قدم زد و رفت توی اتاق ها. روی تابلوها دست کشید. دستمال خیس مادر پیش ترها تابلوها را پاک می کرد. داشت می رفت سمت حمام که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت.
«بله؟»
از آن طرف خط فقط صدای ماشین ها آمد. آب دهان فرو برد و دوباره گفت: «الو؟»
«بعد از این همه سال برای چه آمدید؟»
آن صدا هیچ چیز نبود و همه چیز بود. انگار کلمات مثل حباب رها شد تا بلرزند و سر بخورند و آخرسر بترکند.
«شما خانم جهانگیری هستید؟»
فقط صدای نفس شنید.

نظرات کاربران
درباره کتاب زنی با چكمه ساق‌بلند سبز