فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خيالات

کتاب خيالات

نسخه الکترونیک کتاب خيالات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خيالات

محسن کیفش را گوشه‌ای گذاشته بود و بی‌اختیار دور خودش می‌چرخید و در و دیوار را با دقت نگاه می‌کرد. باورش نمی‌شد آدم در عرض نیم ساعت این همه فرق بکند. از آن پایین از بین آدم‌های معمولی و ساختمان‌های کهنه کنده شود و میان زمین و آسمان بیاید. به هر حال حالا توی یک آپارتمان چهارصدمتری دوبلکس بر بالای برجی سفید بود. شگفت‌زده بود. تماشای یک زن برهنه بر فراز این ارتفاع. گفت: «آه! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آینده‌ام این شکلی بشه.» بعد چشم‌هایش را بست. گفت: «می‌شنوی؟ هیچ صدایی این بالا نمی‌آد.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خيالات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ساختمان چهار طبقه بود، با نمایی از سنگ مرمر. زن در را با کلید باز کرد و از پله ها بالا رفت. در را نبست تا جوانی که عقب مانده بود، بیاید. از پله ها بالا رفتند. به پاگرد طبقه سوم که رسیدند، زن گفت: «این جاست.» و کلید دیگری از کیفش درآورد و در قفل چرخاند. او شهلا بود. قد کوتاهی داشت و مانتوی تنگ پوشیده بود. روسری قرمزرنگی به سر داشت، روسری آن قدر کوتاه بود که موهای دم اسبی اش از آن بیرون زده بود. جوان به در تازه رنگ شده که هنوز بوی تینر می داد، نگاه کرد و منتظر ایستاد تا شهلا در را برایش باز کند. او محسن بود. تازه دانشجو شده بود. دو هفته بود که در تهران دنبال سوییت می گشت. شهلا در را باز کرد. وارد شد. چرخی توی هال زد. گفت: «مطمئنم خوشتون می آد.» و دور خودش چرخید، انگار قرار بود خودش آپارتمان را اجاره کند. وقتی چرخید دامن مانتویش از پاهایش فاصله گرفت.
محسن محتاطانه وارد شد و روی دیوارهای بدون خراش دست کشید. بر خلاف انتظارش آن جا یک آپارتمان پنجاه متری بود نه یک سوییت جمع و جور. کف همه جا پوشیده از سرامیک های مربع شکل سبزرنگ بود. آشپزخانه اش هم کابینت های چوبی داشت و شیرآلاتش به رنگ نقره ای و طلایی بود. همه چیز برق می زد. محسن پرسید: «بزرگ نیست؟ من بهتون گفتم سوییت.»
شهلا خندید و ابروهایش را بالا برد: «همیشه که تنها نیستین.»
محسن پرسشگرانه نگاهش کرد.
شهلا دنباله حرفش را گرفت: «شاید خونواده تون خواستن بیان و چند روز پیشتون بمونن. اون وقت می بینین که براتون کوچیک هم هست. فردا رو کی دیده؟»
محسن گفت: «آهان.» و توی تنها اتاق آپارتمان سرک کشید. مطمئنا خانواده اش او را فراموش نمی کردند و به دیدنش می آمدند. اولین بار بود که از خانواده اش فاصله می گرفت. به درهای نیمه باز گنجه اتاق نگاه کرد. گفت: «کرایه اش بالاست. از یه دانشجو توقع نمی ره که همچین جایی زندگی کنه».
شهلا درِ سرویس بهداشتی را باز کرد و کلید را زد. چراغ روشن شد و هواکش به کار افتاد. هنوز آن قدر کار نکرده بود که خرخر کند. روی همه کاشی ها زن و مردی می رقصیدند. مرد دستش را به کمر زن گرفته بود و قامت زن قوس برداشته بود و موهایش از عقب سرازیر بود. شهلا یاد فیلمی روسی افتاد. نزدیک تر رفت و چشم هایش را ریزتر کرد. بلند گفت: «من با مالک صحبت می کنم. باهاتون راه می آد. اون وقت چی؟»
بلد بود چطور با مالک جماعت صحبت کند. صدایش را بم می کرد و انگشتانش را در هوا می رقصاند. فقط با گوشه چشم به مالک نگاه می کرد و سریع تر پلک می زد. اگر می توانست، آن مانتویش را می پوشید که یقه اش باز بود. دیگر چه؟ تاپ راه راهش را هم می بایست می پوشید.
محسن نزدیک پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد. ساختمان های روبرو همه کارگاه بودند. کارگاه جواهرسازی و خیاطی و بافندگی. مردها با زیرپیراهن رکابی و بازوهای عضلانی پشت میزها نشسته بودند و خم شده بودند روی کار. بعضی ها قوزی بودند، سبیل های پرپشت هم داشتند. دیوارها و پنجره ها از دود، سیاه شده بود. از دود یا هرچی. محسن فکر کرد دیدن دود روی دیوارها یکی از چیزهایی است که در تهران فقط می شود دید.
شهلا کنارش آمد و ایستاد. گفت: «به خاطر این کارگاه ها می گم باهاتون راه می آد. کم کسی پیدا می شه این جا رو اجاره کنه. شما مجبور نیستین نگاهشون کنین. با یه پرده همه چیز درست می شه.»
محسن سرش را تکان داد. فکر کرد واقعا مجبور نیست به عضلات بازوها نگاه کند.
شهلا کتفش را به شیشه تکیه داد و دست هایش را روی سینه قفل کرد و پرسید: «خوب. تهران به نظرتون چطور می آد؟»
محسن با نگاهش پنجره های کارگاه ها را کاوید. انگار «تهران» همین ساختمان کثیفی بود که بالا رفته بود. گفت: «چی بگم؟ من هنوز دو هفته نیست که این جام. نمی دونم چی می شه گفت. ولی شهرستان ها خسته کننده اند. انگار همه چیز کنده. این جا برعکس، سرسام آوره.»
دستش را بالا برد و چانه اش را لمس کرد. گفت: «این جا همه چیز گرونه.»
بعد ساکت شد و یادش آمد که چند روز پیش مردم را دیده بود که جمع شده بودند زیر یک جرثقیل بلند و به بالا نگاه می کردند. یکی رفته بود آن بالا و می خواست خودش را بیندازد پایین. گفت: «یه چیز دیگه. این جا روی دیوارها نقاشی می کشن. فقط دیوارها نیست. همه چیز این شکلیه. یهو می بینی یه خمیردندون بزرگ از روی پل رد می شه. دقیق که می شی می بینی یه اتوبوسه که مثل قوطی خمیردندون نقاشی شده.»
شهلا سرش را به نشان تایید تکان داد و به حرف های محسن فکر کرد. او هم از این اتوبوس ها دیده بود.
پرسید: «فکر نمی کنی تنهایی اذیتت کنه؟»
محسن گفت: «آه. نه.» گفت: «من توی خونه هم بیش تر وقت ها تنها می موندم.» با خودش فکر کرد که می بایست خاطراتش را هم در تبریز می گذاشت و می آمد. گفت: «اسمم تو نوبته. شاید چند وقت دیگه رفتم خوابگاه. اون وقت دیگه بر و بچه های دانشگاه هم هستن.»
شهلا گردنش را کج نگاه داشت و به شیوه خودش آه کشید. بعد به ساختمان روبرو چشم دوخت و گفت: «من اشتباه کردم اومدم تهران. این جا خوش شانس نیستم.»
محسن به لب های شهلا نگاه کرد. گفت: «چرا؟»
شهلا گفت: «همه اشتباه می کنن می آن. بدیش اینه که کم کم متوجه می شن.»
سرحال نبود. فکر کرد آخرین باری که از ته دل شاد بود، آن روزی بود که توی خانه عمه اش بود. از آن موقع به بعد دیگر شاد نبود. اردک های عمه لای گل و لای شالیزار پرسه می زدند و گاوهایش لمیده بودند و نشخوار می کردند. شهلا ناهار را خورده بود و دراز کشیده بود وسط هال و چشم هایش را بسته بود. پشت خانه شالیزار بود و پنجره پشتی باز بود. باد می وزید و با خودش بوی برنج و دریا می آورد. کم کم چرتش گرفته و وقتی بیدار شده بود احساس کرده بود سرشار شده است. نمی دانست از چی.
پرسید: «کی می تونه آدم رو از تنهایی درآره؟»
محسن دست هایش را توی جیبش کرد و از شهلا یک قدم فاصله گرفت. بوی عرق آمیخته به کرِم، مشامش را می آزرد. گفت: «من یه دوستی داشتم که می گفت آدم همیشه تنهاست. مثل وقتی که تو شکم مادره.»
شهلا خندید و دندان های منظمش پیدا شد. محسن نگاهش را از او گرفت. به سمت پنجره برگشت و دوباره بیرون را نگاه کرد. شهلا حرکتی کرد و به او نزدیک شد. دست محسن را گرفت و روی قلبش گذاشت. محسن به پنجره های روبرو نگاه کرد. کسی آن ها را نمی دید. با زحمت و از گوشه چشم به صورت شهلا نگاه کرد. او چشم هایش را بسته بود و سرش را تکان می داد. می لرزید. دست محسن روی سینه شهلا ماند. شهلا به خودش آمد، پلک هایش را باز کرد و به چشم های محسن نگاه کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب خيالات