فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قطار در حال حرکت است

کتاب قطار در حال حرکت است

نسخه الکترونیک کتاب قطار در حال حرکت است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قطار در حال حرکت است

کامپیوتر روشن بود و بچه‌ها داشتند موسیقی ملایمی گوش می‌کردند، فوری صدای بلندگو را کم کرد، بعد به من گفت: «موسیقی مزاحم شما نیست؟» مرادی گفت: «شما خانما نمی‌خواهید تو این سریال بازی کنید؟» شهلا گفت: «نقش‌های اصلی رو که شما گرفتید.» شریفی گفت: «من که نقش عاشق رو دارم، باید یک کسی هم باشه که من عاشقش بشم.»

ادامه...

بخشی از کتاب قطار در حال حرکت است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حق مساوی

دستش را گذاشته بود روی شکم، آرام از انتهای سالن می رفت به طرف دستشویی که شنید:
«اون خانم باز چرا این جوری راه می ره؟»
چند لحظه ایستاد. بعد انگار که ترسید برود دستشویی، برگشت به طرف میز بسته بندی.
صدا دوباره گفت: «مگه پارسال حامله نبود؟»
بعد صدای دیگری گفت: «ما که نمی تونیم بگیم بچه نیاره!»
مرد همین طور که فریاد می زد گفت: «مگه این جا زایشگاست؟»
زن به طرف میزش برگشت. از بین زن ها و مردها به آرامی می گذشت. بچه قلمبه و سفت شده بود، انگار او هم صدا را شنیده بود.
صدای چند مرد را شنید که گفتند: «شکمو!»
از دور میز کارش را می دید و صدها پریز سفید که روی میز بود. دو روز بود نمی توانست دویست تا پریزش را پیچ بزند. از قسمت بسته بندی مدام اخطار شفاهی می گرفت.
آرام نشست پشت میزش. از همان جا که نشسته بود به سالن بالا نگاه کرد. مرد همین طور داشت می پاییدش، دستش هم به کمر بود.
خودش را مشغول کار نشان داد. چند دقیقه طول نکشید که مرد رفت.
دستش را گذاشت روی شکم. بچه هنوز گوله بود و سفت. به آرامی گفت:
«رفتش! رفت! راحت باش!»
بچه شروع کرد به مشت زدن. زن خندید. با خودش گفت: «حتما پسره که مشت می زنه.»
نفس عمیقی کشید. بعد دوباره بلند شد. از دور نگاهی به در دستشویی انداخت، زن چوبی که حک شده بود روی در. با خودش گفت: «کاش دستشویی جایی اون پشتا بود که مردها نمی دیدند.»
به طرف دستشویی راه افتاد. می بایست از کنار سالن بسته بندی بگذرد. بیش ترشان مرد بودند. مدام به او چشم غره می رفتند که یعنی جای مردها را شماها تنگ می کنید. برید خونه بشینید دیگه. چیزی که بارها به او گفته بودند.
یکیشان با صدای بلند گفت: «طرف کله ماهی خورده!»
یکی از زن ها گفت: «اووف! با این شکم! مجبوری؟»
با صدای لرزانی گفت: «آره. مجبورم!»
وقتی صدایش می لرزید، مردها می خندیدند. به خصوص آن هایی که سنشان بیش تر بود و به قول خودشان شکم دنیا را پاره کرده بودند. جوان ترها باز بهتر بودند حتی گاه یواشکی به او محبت می کردند. یکیشان همیشه از صبحانه اش یک لقمه برایش درست می کرد. می گفت: «خواهر من هم حامله است. اصلاً از جاش تکون نمی خوره. تو سختت نیست؟» بعد می گفت زن ها فکر می کنند با کار کردن حق مساوی با مردها پیدا می کنند، ولی حق مساوی این جا به ضررشان است.
معمولاً جوابی نمی داد. صبحانه را از مرد جوان می گرفت، می خورد و می خندید. مرد جوان می گفت: «بذار مَرده خودش کار کنه.»
زن باز می خندید. گاه ازش می پرسید: «دوسش داری؟»
زن جواب می داد: «کی رو؟»
«بابای بچه رو دیگه!»
زن باز می خندید. می دید که به شکم گردش خیره می شوند. شکمش را نگاه کرد. به نظرش بچه جیشش گرفته بود و هر لحظه ممکن بود تمام تنش خیس شود.
دستش را به کمر گرفت. چقدر راه دستشویی دور شده بود.
یکی از زن ها گفت: «مگه چار ماه مرخصی نداری؟»
گفت: «گذاشتمش برای وقتی که به دنیا اومد، از اون ور!»
چند مرد همصدا به زمزمه گفتند: «از اون ور!»
صدایی دوباره از آن طرف سالن گفت: «این خانم پنج دقیقه پیش از جاش بلند شده بود.»
به آرامی گفت: «اون باری نتونستم برم!»
انگار کسی نشنید. ایستاده بود میان هیاهوی جمعیت و سر و صداهایی که از هر گوشه بلند می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب قطار در حال حرکت است