فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سرخ سفید

نسخه الکترونیک کتاب سرخ سفید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرخ سفید

کاراته‌کای سی و سه‌ساله می‌داند که در هیچ‌ جای تهران برای کسی مهم نیست که گرفتنِ کمربندِ سیاه برای یک کارمندِ دون‌پایه‌ی اداره‌ی آمار مثلِ نانِ شب شده است... کارمندِ دون‌پایه‌ای که از هشتِ صبح می‌رود اداره‌‌اش در خیابانِ فاطمی، از کیوسکِ سرِ خیابان رهی معیری آب‌معدنی می‌خرد و گاهی مجله‌هایی مثلِ مهرنامه... بعد تا ساعتِ چهار رقم بالاوپایین می‌کند و تلفن جواب می‌دهد، مثلِ بیشترِ کارمندهای جهان از آغاز تا امروز... برای کارمندِ دون‌پایه‌ی اداره‌ی آمار که عاشقِ ژاپن است و سامورایی‌ها و ارواحِ سرگردان در داستان‌ها، معنا ندارد که درک کند بالای سرش بر سردرِ باشگاه، یک جفت روح نشسته‌اند که مدت‌هاست در تهران ول می‌چرخند... روحِ شاعری آزادی‌خواه و یک روحِ خبیث با صورتی خال‌دار... کارمندِ دون‌پایه زود رسیده و خسته شده از لرزیدن روی سکوی سیمانی و زُل زدن به بخاری که توی تاریکی غروب می‌پیچد در دلِ نورِ چراغ‌های مغازه و گم می‌شود... او تنها کسی نیست که امروز توی این باشگاه آزمونِ کمربند دارد... احتمالاً کمی دیگر بیشتر در خود فرو خواهد رفت و چشمش گرم خواهد شد و پَرهیب یک لک‌لکِ عظیم‌الجثه را نخواهد دید که کمی بالاتر روی دودکشِ آجری کهنه‌ و بی‌استفاده‌ی بامِ خشک‌شویی آشیانه‌ی قدیمی‌اش را با تَنَش گرم می‌کند... لک‌لک از آخرین بازماندگانِ نسل خود است... اهلِ محل می‌شناسندش و پیرمردهای مسجدی و آدم‌های قدیمی‌ترِ آن دورواطراف هنوز هم فکر می‌کنند لک‌لک حیوانِ مقدسی است که باید نانش داد و آبش داد و کاری به کارش نداشت...

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.21 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۶۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سرخ سفید

رُمانی برای مریم
که در آن تیرماهِ داغِ سالِ ۹۰ من را از نو زنده کرد
و در تیرماهِ سالِ ۹۲ تنهایم نگذاشت...

«ما تخیلِ خداوندیم...»
ابنِ عربی

«کماکان گور پدرِ تاریخ...»
لویی ژُرژ سوآن

تمامِ شخصیت ها، آدم ها، تقریباً کلِ اتفاق ها، مشاهدات و خُرده ریزهای این رُمان واقعی هستند ولی هرگونه تشابه و همذات پنداری با آن ها از بیخ کاری است عبث و نشدنی؛ که هیچ واقعیتی دوبار تکرار نمی شود... آمین.



سرخ سفید

مهدی یزدانی خرم





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



صِفر

در بابِ مناسکِ آماده شدن برای آزمونِ
کمربندِ مشکی کیوکوشین کاراته.

اولش بُخار بود...

بُخاری که از دیواره ی جوی آبِ دمِ خشک شویی با شتاب می زند بیرون و توی سرمای هوای یکی از روزهای هفته های پایانی دی ماهِ ۱۳۹۱ در خیابان شانزده آذر متلاشی می شود... بُخاری که سال ها از خشک شویی روبه روی باشگاهِ ورزشی قدیمی خیابان شانزده آذر بیرون آمده، کمی روی هوا معطل می ماند و بعد یکهو محو می شود و مردِ جوانِ تنومندی که نشسته است بر سکوی سیمانی پیاده رو چشم می اندازد به جایی آن ورِ شیشه ی دکانِ خشک شویی تا دوباره اتوی بزرگ بجُنبد و بُخارِ تازه را به زور فرو کند در لوله ای که از زیرِ سنگ فرش های لقِ پیاده رو کشیده شده تا دیواره ی جوی آب... که لجن و تکه های میوه های نارنجی رنگِ زمستانی با کلی ته سیگار در آن درهم است و روی شان اعلامیه ی ترحیمِ پیرمردی افتاده که با نمِ بخار کفِ جوی بافتِ کاغذِ بازیافتی اش مُدام وارفته تر می شود... کیوکوشین کای سی و سه ساله در سرمای دی ماهِ تهران خیلی زودتر از ساعتِ پنج و نیم رسیده به باشگاه... ساکِ بزرگِ ورزشی اش را گذاشته است زمین و خودش هم ولو شده بر سکوی سیمانی و خیره است به بُخاری که نیامده غیب می شود در هوا... توی ساکِ ورزشی اش لباس های نیم خشکِ سفیدش است با نشان آبی رنگِ رشته ی رزمی کیوکوشین کاراته... بر پاچه ی شلوارِ سفیدش هم همین نشان را چسبانده که سیاه است و با داغیِ اتو به خوردِ کتانِ رفته... لباس ها را دیر شست و از هولِ به موقع نرسیدن، اجازه نداد درست وحسابی در گرمای بخاری خانه ی کوچکِ مجردی اش در خیابانِ فلسطین خشک شود... امروز قرار است بعدِ دو سال بستنِ کمربندِ قهوه ای، با پانزده نفر پانزده مبارزه ی یک دقیقه ای بکند و اگر کم نیاورد کمربندِ سیاهِ دانِ یک را ببندند دورِ کمرش... هر چند خیلی از باشگاه ها با ده مبارزه سروتهِ قضیه را هم می آورند، با کلی کاتا، اما ماجرای این باشگاهِ قدیمی جورِ دیگری است...
کاراته کای سی و سه ساله می داند که در هیچ جای تهران برای کسی مهم نیست که گرفتنِ کمربندِ سیاه برای یک کارمندِ دون پایه ی اداره ی آمار مثلِ نانِ شب شده است... کارمندِ دون پایه ای که از هشتِ صبح می رود اداره اش در خیابانِ فاطمی، از کیوسکِ سرِ خیابان رهی معیری آب معدنی می خرد و گاهی مجله هایی مثلِ مهرنامه... بعد تا ساعتِ چهار رقم بالاوپایین می کند و تلفن جواب می دهد، مثلِ بیشترِ کارمندهای جهان از آغاز تا امروز... برای کارمندِ دون پایه ی اداره ی آمار که عاشقِ ژاپن است و سامورایی ها و ارواحِ سرگردان در داستان ها، معنا ندارد که درک کند بالای سرش بر سردرِ باشگاه، یک جفت روح نشسته اند که مدت هاست در تهران ول می چرخند... روحِ شاعری آزادی خواه و یک روحِ خبیث با صورتی خال دار... کارمندِ دون پایه زود رسیده و خسته شده از لرزیدن روی سکوی سیمانی و زُل زدن به بخاری که توی تاریکی غروب می پیچد در دلِ نورِ چراغ های مغازه و گم می شود... او تنها کسی نیست که امروز توی این باشگاه آزمونِ کمربند دارد... احتمالاً کمی دیگر بیشتر در خود فرو خواهد رفت و چشمش گرم خواهد شد و پَرهیب یک لک لکِ عظیم الجثه را نخواهد دید که کمی بالاتر روی دودکشِ آجری کهنه و بی استفاده ی بامِ خشک شویی آشیانه ی قدیمی اش را با تَنَش گرم می کند... لک لک از آخرین بازماندگانِ نسل خود است... اهلِ محل می شناسندش و پیرمردهای مسجدی و آدم های قدیمی ترِ آن دورواطراف هنوز هم فکر می کنند لک لک حیوانِ مقدسی است که باید نانش داد و آبش داد و کاری به کارش نداشت...
لک لک کز کرده توی سرمای بعدِ غروبِ دی ماه که نگاهش می افتد به مردِ قدبلندِ درشت هیکلی که با ساکِ ورزشی بر دوش از خمِ خیابانِ اصلی می پیچد و به رسمِ همیشه نگاهی می اندازد تا ببیند پرنده ی بزرگِ سفید سرجایش هست یا نه... لک لک که بوی بخار خشک شویی مشامش را پُر کرده و مطمئن است به زودی شهرِ دودزَده ی پُرسروصدا را ترک خواهد کرد، سرش را می برد لای پرهایش و در خود جمع تر می شود... می گویند لک لک ها عاشقِ تهران اند و پُر بوده پشت بام ساختمان های بلند از آشیانه هاشان که در آن ها تخم می گذاشتند و جوجه ها را بزرگ می کردند... لک لک کمابیش آدم های خیابان را می شناسد و می داند این مردی که می آید از آن هایی است که سنگ پرت نمی کند و مردی که سنگ پرت نمی کند، بی خطر است... لک لک آخرین نگاه را به ارواحِ سرحالِ نشسته بر سردر می اندازد و منقارش را چندباری به هم می کوبد و باز می رود توی چُرت...
مردِ درشت هیکل که به لک لکِ روی دودکش سنگ نمی اندازد، با تانی از کنار سکوی سیمانی رد می شود و نیم نگاهی به هم باشگاهی در حالِ چرتش می کند... او هم زود رسیده... ولی سرش را می اندازد پایین و می رود سمتِ ورودی باشگاه... از این یارو خوشش نمی آید... کارمندِ دون پایه ی اداره ی آمار با صدای پای او به خودش می آید... کش وقوس می آید و بلند می شود... چند لحظه ای می ایستد و بعد شانه بالا می اندازد و می رود تو...
اولش بوی عرق می زند در دماغ...
بعد عکسِ بزرگِ یک مردِ ژاپنی چاق که چهارزانو نشسته و پُشتش کوهِ فوجی یاما است در نورِ مهتابی ها می زند توی چشم... چشم های مردِ ژاپنی بسته است... بعد ترش دیگر درهم وبرهم است، چون تاتامی پُر از رزمی کارهایی است که می لولند توی هم... کوچک و درشت، باریک و بلند، وحشی و آرام، از سفید گرفته تا سیاه... می کوبند به میت های چرمی که رنگ شان چیزی است بینِ نارنجی و قهوه ای... صدای پاهایی که کوبیده می شود زمین و قطره های درشتِ عرق که شُره می کند پایین... کیوکوشین کای سی و سه ساله وقتی واردِ رختکن می شود فقط صدای پاها را می شنود و کیای های بلند را...
جنگیدن اصلِ اول رشته های رزمی آزاد است... این مبارزه ها سرنوشتِ یک ورزشکار را مشخص می کند برای پیشرفت، برای این که کیوکوشین کای سی و سه ساله در باشگاهی در مرکز تهران و بیخِ گوشِ دانشگاهِ بزرگِ پایتخت و زیرِ سقف کوتاهْ جانش درآید تا پارچه ی چندلایه ی سیاه رنگی دور کمرش بسته شود... کمربندهای سیاه جنس های مختلفی دارند، از کتان های ساده گرفته تا ابریشم های براق که هزار سال عمر می کنند و آرام و کُند می پوسند تا رنگِ سفیدِ اولیه شان از پسِ رنگِ سیاه بزند بیرون...
کیوکوشین کای سی و سه ساله که زودتر رسیده، دو گی اش را سرِ فرصت تن می کند، قبلش کاپِ بیضه بند را پا می کند و بعد می رود سراغِ ساق بندها که سفیدند و لازم برای مسابقه های رسمی... باندهای مستعملش را درمی آورد و همان طور که می نشیند روی نیمکت شروع می کند به بستن شان... اول دورِ شست پیچیده می شود و بعد انگشتِ کوچک و هِی می چرخد تا آخر بر مچِ دست سفت شود... شانه هایش را آرام و نرم می مالد و گرم شان می کند... گرم کردن اصلی را باید در محوطه ی باشگاه انجام دهد و حالا فقط می خواهد رگ وپی اش را کمی باز کند... بعدِ سال ها یک شبِ مبارزه ای پیشِ رویش است و او باید برای گرفتنِ کمربندِ سیاه پانزده مبارزه ی پشتِ سر هم انجام بدهد... او مرکزِ جهان است با پانزده مبارزه ی یک دقیقه ای، بدونِ توقف، بدونِ استراحتِ زیاد، بدونِ زمین خوردن، بدونِ کم آوردن، با حداقلِ باخت و مساوی... کیوکوشین کای سی و سه ساله ۱۳۸ کیلو وزن دارد با عضله هایی برآمده، دست هایی که سِیکن های شان از فرطِ کیسه زدن پینه بسته است... سِیکن... شاخِ کرگدن... اولین بار همان پیرمردِ ژاپنی توی عکس قدرت این دو استخوانِ گردِ انگشتِ سبابه و وسطی را کشف کرد... دست هایش را مشت می کند و سیکن های درشتش از زیرِ پارچه ی باند می زند بیرون... آن قدر در دلِ شنِ سفت شده ی کیسه ی برزنتی فرو رفته و ضربه زده است که دیگر زخم نمی شود و پوست شان ور نمی آید... همین طور ساقِ پاهایش که از فرط کوبیدن بر کیسه بوکس و کیسه ی شن انگار ورم کرده است همیشه ی خدا... حالا او بعدِ سال ها جان کَندن، در رختکنِ باشگاهِ کیوکوشین کاراته ای در خیابان شانزده آذر تهران روی نیمکت کوتاه نشسته و سعی می کند تمرکز کند...
در بابِ تمرکز هزاران پند و نصیحت و مقاله و مستندِ علمی و غیرعلمی در جهان وجود دارد... این که ذهن را از گشادی خارج و وادارش کنیم تصویر بسازد و به خاطر بیاورد و گاهی هم خودش را خالی کند از تمامِ جهان... کارِ بزرگِ ذهن فراموش کردن است نه به یاد آوردن... کارمندِ دون پایه ی اداره ی آمار تمرکز می کند و سعی تا یادش برود نویسنده ی رُمان های زرد است... یادش برود داستان نویسی است که رمان هایش را نمی خوانند... یادش برود که حالش از ناشرهایی به هم می خورد که رمان های او را رد و مجبورش کرده اند که برود مزخرفاتِ عشقی بنویسد، که باز هم نفروشد و هر بعدازظهر بعدِ کارش سری بزند به کتاب فروشیِ نشر مرکز و از ایمان، پسرِ جوانِ باحالی که باهاش چاق سلامتی دارد بپرسد که آیا کتابی از او برای شان آمده و او هم جواب بدهد که واقعاً شرمنده، کتاب های شما تو این فروشگاه خواننده نداره... ولی چند نسخه ای که آوردیم هنوز همون جاست... بعد هم بحث را عوض کند و برود سراغِ سیاست و اوضاعِ کتاب و سانسور و او هم لبخندی بزند و دستِ آخر هم با بدرقه ی همان جوان از درِ فروشگاه بزند بیرون... تمرکز می کند تا یادش برود که از نُه سالگی حسرتِ داشتنِ کمربندِ مشکی کیوکوشین داشته... یادش برود که در آخرین مبارزه اش دندان های یک کمربندسیاهِ دانِ سه را ریخته توی دهانش... باز یادش برود که دست هایش قوی است و پاهایش دوبار شکسته و این که در این زمستانِ پُرسوز با هزار امید و آرزو کوبیده و آمده باشگاه خیابان شانزده آذر تا بازی ها را ببرد و برگردد و در خانه ی خیابانِ فلسطینش زیرِ دوشِ آبِ گرم، های های برای کُل سال هایی که از کف داده گریه کند... یادش برود که هفته ی پیش دکتر گفته که سیتالوپرام را باید تا آخرِ عمرش بخورد... کیوکوشین کای سی و سه ساله بلند می شود و روبه روی آینه می ایستد... تنها ست و می داند که هزاران نفر در همین تهرانِ عزیز خودش کمربندِ سیاه دارند و صدها نفر دیگر هم برای ناشرانی کار می کنند که خوب می فروشند و پولِ حسابی می دهند به آدم و کاری هم ندارند به شهرت و افتخار و از این مزخرفات... در آینه، خودش است با دوگی کهنه و کمربندِ قهوه ای نشُسته... بر سینه اش، قلبش، نشانِ آبیِ کیوکوشین کاراته و روی زانوی چپش نشانِ سیاه رنگِ آن که با اتو چسبانده شده و دارد ور می آید کم کم... هنوز کلی مانده تا شروعِ آزمونِ کمربند، زود رسیده و حالِ درست گرم کردن هم ندارد فعلاً... از جلوِ آینه می آید کنار و می نشیند بر سکوی سنگی بلند ی که رویه اش مرمر نا مرغوبِ رگه دار است... نور مُرده ی مهتابی های رختکن که سال ها ست خاک شان گرفته نشده انگار، بر سطحِ مرمرِ نا مرغوب می شکند و بوی عرقی ازقدیم مانده را می پاشاند در هوا... روی دیوارِ سمتِ چپ را پوسترها و عکس ها و کُپی های سیاه وسفید پوشانده که بیشترشان تبلیغاتی اند... کنارشان هم یک ویترینِ چوبی اسقاطی است با مدال های برنجیِ تویش و چند کاپِ حلبی که لنگه اش توی خودِ باشگاه هم هست... عکس های دیوار همه جوری هست... از عکس های دسته جمعی مبارزها و شاگردهای دوره های مختلفِ باشگاه گرفته تا پرتره های سِن سی ها و شیهان های ابرو گره کرده ای که تبلیغ کرده اند برای خودشان...

شیهان سامانِ ترابی، دارنده ی دان ششِ رشته ی آشی هارا از جهان و نماینده ی رسمی سبک در تهران
شعار ما اخلاق است و بعد مبارزه، ذهنِ خود را به ما بسپارید
شروعِ ترمِ تابستان از خردادِ ۱۳۷۶
***
شکوهِ ببر، قدرت شیر و تیزبینی عقاب
کونگ فوی شائولین؛ کهن ترین رشته ی رزمی بشر را زیرِنظر استاد کرم داوری آغاز کنید
کرم داوری بیش از ده سال را در معبدِ شائولین و زیرنظر شخص زائوژای کبیر سپری کرده و حالا آماده ی انتقال تجربیات گران بهای خود است به فرزندان ایران اسلامی
خصوصی ـ عمومی
زمان برگزاری کلاس ها: روزهای فرد ساعت ۵ الی ۷

کیوکوشین کای سی و سه ساله خیره شده به عکس ها و پوسترهای تمام نشدنی دیوار... هربار که نگاه شان می کند چیزِ جدیدی کشف می کند انگار...
در یک پوسترِ بزرگ مردی را می بیند با هیبتی آن چنانی که گارد گرفته و به گوشه ای نگاه می کند... مرد از استادانِ قدیمی همین باشگاه بود که یک سالِ پیش اعدام شد... سرِ درگیری با پنج لاتِ زورگیر... می گفتند ساعت دوازده شب بود که شیهانِ باتجربه بعد از ده ساعت تدریس در کلاس های مختلف و بعدِ تعطیل شدن باشگاه و رفتنِ آخرین شاگردِ خصوصی اش، راه افتاد سمتِ خانه... وقتی رسید به میدانِ صادقیه و داشت می رفت تا سوار خطی های شهران شود، گویا پنج نفر دوره اش می کنند و در تاریکیِ گُهی که معمولاً در غربِ تهران دایمی است، جلوِ نگاهِ بی تفاوت شده ی جماعتی، می کشانندش بیخ دیوار تا به تهدیدِ چاقو جیبِ بنده ی خدا را بزنند، که شیهانِ کهنه کار دیگر کم می آورد و عصبانی می شود... خستگی عضلات ذهنش را از کار می اندازد و شروع می کند... با ضربه ی مستقیمِ آگوسوکیِ دستِ راستش قفسه ی سینه ی یکی شان را چنان خُرد می کند که به گواهی پزشکی قانونی دنده ها در دَم می شکند و فرو می رود در ریه ی جوان که تازه مهاجرت کرده بود به تهران... تا اولی مشغولِ مُردنش بود، سن سی با شدت کین گری جانانه ای می گذارد وسطِ بیضه های آن دیگری که قمه دستش بود و داشت از موتورش پیاده می شد... به گواهی پزشکی قانونی بیضه ها به آنی منهدم شد و جوانِ قمه به دست که برادرِ جوانِ قبلی بود هم با نعره جان می دهد گویا... کسی درست نمی داند که چه طور نزدیکی های میدانِ بدقواره ی صادقیه، ناگهان سروکله ی آن همه آدمِ موبایل به دست پیدا می شود... سه خفت کُنِ مبهوت زیرِ نگاهِ مربی کهنه کار وا می روند... بعدش در دادگاه استاد به خاطرِ کشتنِ سومین جوان که داشت غلط کردم می گفت، محکوم می شود به اعدام... پرونده چند سال این دست و آن دست می شود و وکیل ها و مدافعانِ شیهان سال ها مبارزه می کنند... اما در یک صبحِ دل انگیزِ پاییزی، وقتی هنوز آفتاب نزده و وکیلِ شیهان تازه با تلفن از خواب بیدار و راهی زندان شده بود، شیهان کهنه کار صبحانه ی مفصلش را در سلول می خورد و با ریش انبوه می رود سمتِ محوطه ی اعدام... مادرِ مقتول که زنی روستایی بود و تنها بازمانده ی او، با عکسِ پسرِ زورگیرش آن جا منتظر بود... دادگاه شیهان را برای کشتنِ نفر سوم به اعدام محکوم کرد... یعنی بیشتر به خاطرِ کشتنِ نفرِ سوم، چون برعکسِ دوتای دیگر، او ناگهان کم می آورد و تمامِ تَنَش به آنی فلج می شود و می شاشد به خودش... اما ضربه ی ماواشی گری جودان چنان نشسته روی گیج گاهش که به گواهی پزشکی قانونی، مرگ در دَم بود و مغز به کُلی از شکل افتاد... شدت ضربه به قدری بود که دیواره ی پشتِ گیج گاه را ترکاند و نیروی عضلاتِ پشتِ ران را راه داد توی کاسه ی سر و... بوم... شیهان کهنه کار و وکیلش هر چه توضیح دادند به دادگاه که این دفاعِ شخصی بود باز کارگر نیفتاد و مادرِ کشته ی سوم با لهجه ای ناآشنا مُدام جیغ می زد که بِچَم که به غلط کردن افتاده بود... این گزاره ی معنایی، همراهِ فیلم های موبایل های آدم های ساعتِ دوازدهِ شبِ میدانِ صادقیه، اجازه نداد که قاضی متقاعد شود استاد سومی را هم مثلِ دو نفرِ قبل به خاطرِ دفاع از خود کشت... و فقط حکم بدهد به پرداختِ دیه... پنجِ صبحی که شیهان کهنه کار را دار زدند، آلودگی هوای تهران از مرزِ هشدار هم گذشته و مدرسه ها تعطیل شده بود...
کیوکوشین کای سی و سه ساله چشمش را از پوسترِ تبلیغاتی استادِ اعدام شده می چرخاند و سعی می کند فقط به مبارزه هایش فکر کند و مبارزه... از سکو بلند می شود و دوباره می رود سمتِ آینه و این بار چهارزانو می نشیند روبه رویش، چشم هایش را می بندد تا تمرکز کند و تَنَش گرم شود برای مبارزه، برای جنگیدن، حتا برای نوشتنِ مقاله ی بلندی که باید درباره ی شعرِ وطنی دورانِ مشروطه بنویسد... برای مجله ی یک دوستِ قدیمی که می داند او کلی درباره ی شعرِ مشروطه خوانده است... سفارشِ مقاله را از یک ماه پیش داد به او... نویسنده ی سی و سه ساله سر درنیاورده است که وسطِ زمستان بازخوانی شعرِ مشروطه چه اهمیتی دارد... اصلاً چرا او باید بنویسد؟... که فقط یک رمان آبکی عاشقانه درباره ی عشقی آتشین و ناکام در زمانه ی مشروطه نوشته است و چند سالی هم شعرِ آن دوره را خوانده... ترحم است؟... نه، باید تمرکز کند... نباید به شعرِ مشروطه فکر کند، عارف قزوینی و آن رویای احمقانه که چند ماه است دست از سرش برنمی دارد... رویای تونلِ رسالت و قطاری که صد کُشته ی دورانِ مشروطه را وسطِ تونل پیاده می کند و اوست که این صحنه را می بیند... درست بعد از تکانی که با خوردنِ یک هیزاگری سنگین توی صورتش بهش وارد شد... تونلِ رسالت... تونلِ بزرگی که وقتی در نارمک زندگی می کرد یک روز در میان رد می شد ازش تا برسد به اتوبانِ کردستان و برود سرِ کارش... کمی دورتر می شد اما ترافیکش روان تر از وسطِ شهر بود باز... گاهی هم سری می زد به دفترِ یک نشرِ تازه تاسیس که جایی بهتر از غرب برای خودش گیر نیاورده بود و می خواست رمان های پُرفروش دربیاورد تا رابطه ی بینِ روشنفکرها و توده بشود و او هم یکی از نویسندگانی بود که دعوت شده بود برای نوشتن رمان...
غربِ تهران جای غریبی است... پُر است از مهاجرها و آدم هایی که در حالِ فتحِ کاملِ تهران هستند یا خواب این فتح را می بینند... زردنویسِ سی و سه ساله مطمئن است که شرقْ آخرین تکه ی تهران است که هنوز با وجودِ ناخالصی مقاومت می کند مقابلِ غرب... یک مبارزه ی نابرابر که بینِ دو ورِ تونل جریان دارد و بالاخره پایتخت را مالِ مهاجران خواهد کرد، مالِ مردها و زن هایی که یا اولِ انقلاب کوچیده اند تهران یا در سال های بعدتر، یعنی در دهه ی عجیب هفتاد... برای همین وقتی از تونل رد می شود یک جورهایی گارد می گیرد و نا خودآگاه دست هایش مشت می شود برای دفاع، برای نجاتِ خودش... می گویند چشم های بسته ی یک رزمی کارِ در آستانه ی مبارزه قرار است روحش را آرام کند... یعنی حتا در تهران هم مثلِ همه جای دنیا برای یک مبارز تمرکز و رها کردنِ فکر و آگاهی از آن چه می خواهد انجام بدهد، اهمیت پدرمادرداری دارد... حتا در باشگاهِ کوچکی در مرکز تهران... در مرکزِ تهران که دارد غرق می شود توی تراکمِ خفه کننده ی اتفاق ها و کتاب های کنکور و دخمه هایی که کتابِ زیرزمینی افست می کنند و پیاده روهایش پُر است از نسخه های کُپیِ رنگ ورورفته ی کتاب های هدایت، شریعتی، روسپی بزرگوارِ سارتر، صد سال تنهاییِ مارکز، انواعِ تاریخِ سکس در ایران و جهان، ترانه های کارو، عباس معروفی و خاطراتِ شهرنوشِ پارسی پور و گاهی هم گورکی های اصلِ پوسیده و عزیز نسین و امشب اشکی می ریزد... باز باید هفت نفس عمیق کشید و اکسیژنِ جانانه بخشید به عضلات، چون مبارزه برای بُردن نیست، برای نباختن است و این دقیقاً چیزی است که یک مبارز را می ترساند... حتا اگر این مبارزْ جوانِ سی و سه ساله ی تنهایی باشد که نامزدی اش با دختری جوان طولی نکشید و دختر در یک صبح دل انگیز ولش کرد به امان خدا... کیوکوشین کای سی و سه ساله هر چه تلاش کرد نفهمید چرا رمان های عاشقانه و کتاب هایش درباره ی انواع رازهای خوشبختی و وظایفِ شوهران و همسران نمی فروشد... تنها رمانِ به اصطلاح جدی ای هم که چاپ کرد، یا فحش خورد یا کسی چیزی درباره اش ننوشت... حسابِ بانکی اش خالی است و در رشته ی کیوکوشین کاراته که یک اعجوبه ی ژاپنی بنیانش را گذاشته، خوب می جنگد... حتا این آدمِ سی و سه ساله ی تنها هم که موی کوتاه دارد و پدرش را در تصادفی وحشتناک زمانِ کودکی از دست داده است، باید تمرکز کند برای جنگیدن... برای کمربندِ سیاه، برای این تنها چیز باقی مانده ای که بهش چنگ زده...
این فارغ التحصیلِ رشته ی جغرافیای دانشگاهِ تهران با معدلِ ۵۸/ ۱۶، باید از پسِ این استرسِ لعنتی برآید و در دلش دعا بخواند و به هیچ وجه به کابوس کشتگان مشروطه فکر نکند که سوار بر قطاری روسی زیرِ تونلِ رسالت می چرخند و دنبالِ متحدانی می گردند تا دوباره تهران را فتح کنند... نویسنده ی سی و سه ساله به خلسه می رود و چهره ی شادِ عارف قزوینی اولین چیزی است که می آید پیشِ چشمانش... مهتابی های خاک گرفته ی رختکن و سروصدای برخوردِ استخوانِ پاها با میت ها هم نمی تواند جلو شاعر را بگیرد که گاهی توی ذهنِ کیوکوشین کا می چرخد و بعد که ناپدید می شود، باز سایه های آن صد تفنگ چی مشروطه خواه است که شبی وسطِ تونلِ رسالت از زیرِ زمین و از دلِ یک گودال پیدای شان شد و به نویسنده که با ساکِ بر دوش در فاصله ی میانِ دو تونل، روی چمن ها، نشسته بود و در شوکِ رفتن نامزدش که قرار بود زنش شود و نشد زارزار گریه می کرد، نزدیک شدند و بی توجه گفتند که می دانند همه شان مُرده اند و دست شان کوتاه است از دنیا و دنیا مزرعه ی آخرت است و... که نمی توانند بروند آن ورِ تونل... و بعد هم گفتند در راهِ فتحِ تهران بودند که کوه ریزش می کند و همه شان بدون شلیکِ حتا یک تیر جان می دهند... سرکرده شان با لهجه ی شمالیِ غلیظ به نویسنده گفت که بالاخره خواهند جنگید و آروغِ بلندی هم زد و بعد هم گم وگور و تبدیل شد به کابوسِ چندماهه ی کارمندِ دون پایه ی اداره ی آمار...
پلک هایش را بیشتر روی هم فشار می دهد و وقتی از تصویرِ مبارزان مشروطه رد می شود، دوباره می رسد به پانزده حریفش و جان می کَند تا مثلاً به تاکتیکِ مبارزه اش فکر کند... تاکتیک؟... وقتی نمی دانی حریفِ مقابلت کیست؟... بلند است یا کوتاه، چاق است یا لاغر؟... دیگر مسخره است به این اراجیف فکر کردن... برای همین فکر می کند مبارزه ی کیوکوشین برای سرِپا ماندن فرقِ زیادی ندارد با ولگردی مشروطه خواهان بیچاره که می دانند روح اند اما تشنه ی جنگیدن اند، مثلِ... ولش کن... ذهنِ فارغ التحصیلِ جغرافیای دانشگاهِ تهران که هیچ وقت هم هوس نکرده است ادامه بدهد تا دکترا بگیرد و حقوقی ماهانه بابت استادی، زیرِ نور مهتابی ها خالی شده... شعرِ مشروطه، عارف قزوینی، کودتای ۱۲۹۹ خورشیدی، قاب عکسِ بزرگِ چارلز دیکنز که اصلِ انگلیس است و پوسترِ فرهاد مجیدی بعد از گل زدن به پرسپولیس... یادگارهای باقی مانده از نامزدش... حتا ده نسخه از رمانِ عاشقانه ی آخرش کنار میزِ کارش با نامِ عشق زیرِ مهتاب در مُتل قو... همه شان کنار رفته اند و نفس های گرم و عمیقِ مبارز دارد کارش را می کند... وقتی ذهن خالی می شود یک تونل بزرگ درست می شود، تونلی شبیه تونلِ رسالت که شرق را از غرب جدا می کند و کیوکوشین کا زور می زند تا از ته پُرنورِ تونل بیرون برود، بایستد وسطِ اتوبانِ حکیم و گارد بگیرد... نه، این کار مبتذل است، ایده ی حقیری است... باید توی تونل بماند و دست هایش را بیاورد بالا و به اولین سایه ای که خواست رد شود حمله کند... این است مبارزه... این است آن چیزی که موساشی پانصد سال پیش تر حرفش را زد... فکر کردن به موساشی حالش را خوب می کند معمولاً... یک سامورایی عجیب وغریب قرن شانزدهمی... موساشی قطعاً ربطی ندارد به مشروطه خواهانِ مایوسِ تونلِ رسالت، اما یک جورهایی در ذهنِ کیوکوشین کای سی و سه ساله جا خوش کرده است و هِی خیره می شود به تصویرِ ذهنیِ او... وقتی ذهن بتواند از شرق تا غربِ تهران را به آنی رد کند و کم نیاورد وسطِ این همه بدبختی و بدشانسی و جدایی، قطعاً می تواند درختی را تصور کند بالای یک تپه ی سبزِ پُر نور... تپه ای که بکر و دست نخورده مانده و پای آدم های کمی رسیده به اطراف و اکنافش... بالای تپه شبحِ میاموتو موساشی افسانه ای زیرِ تنها درختِ آن حوالی نشسته و پیشِ رویش شمشیرِ کاتانای بلندش است و باد که می پیچد توی شاخه های درخت و صدایش کیوکوشین کای سی و سه ساله را آرام می کند... کیف می کند از این خلسه ی جان دار... رویای عمیقی وجودش را پُر کرده و می تواند ببیند آن طرفِ درخت، کمی دورتر، عارف قزوینی، تنها و پریشان، در یک دایره ی کوچک قدم می زند و هی به جایی در دوردست خیره می شود... ذهنِ مبارز نزدیک می شود به سامورایی افسانه ای و نفس در سینه اش حبس می شود... سامورایی سرش را بالا می آورد و مثلِ همیشه نگاهی می اندازد به ذهنِ مبارز و به فارسی خشنی می گوید پانزده حریف که چیزی نیست... ضربه هایت را وقتی بزن که حریف در حالِ نفس گرفتن است... وقتی که داری ضربه می زنی باید مطمئن باشی ذهنش را هم خُرد کرده ای وگرنه وِل معطلی... در ضمن، تخم دوزرده هم نکرده ای با این تمرین کردنت... و بعد با خشونت می پرسد هایی؟... که کیوکوشین کا درحالی که می لرزد زیرِلب جواب می دهد هایی کانچو... در این حد ژاپنی بلد است... عارف هم دستی برایش تکان می دهد و باز رویش را می گرداند سمتِ افق...
صدای ضربه ها بر میت ها برگشته اند و نویسنده فهمیده که روحش آرام تر شده، پس چشم هایش را باز می کند و همان طور که نشسته است سر می گرداند طرف ساعت و می بیند که هنوز آن قدر وقت دارد که بتواند به چیزهای خوب فکر کند... به احتمالِ چاپِ رمانِ جدیدی که مطمئن است خوب می فروشد... به بدبختیِ نامزد بی وفای عشقِ خارجش در آنتالیای ترکیه که انگار هر چند ماه یک بار لباس زیر وارد می کند و شلوارجینِ دستِ صد... به بُردنِ هر پانزده بازی و بستنِ کمربند سیاهِ کیوکوشین، کمربند سیاهی که فرق دارد با کمربندهای تُخمی رشته های دیگر که مُفت می دهند به شاگردها... بدونِ مبارزه و با یک مُشت ادا درآوردن، با کاتا رفتن و شلتاق... با تقلیدِ مبارزه... زکی... خون که نریزد بر دوگیِ مبارز، عرق که شره نکند توی چشم هایش و نسوزاند، تنگ که نشود نفسش، درد که نگیرد همه ی وجودش، کمربند به چه کار می آید؟... حالش به هم می خورد از این رشته های کنترلی که فقط ادا درمی آورند... شاید مبارزانِ دوره ی مشروطه هم همین فکر را می کردند، وگرنه مُرده هاشان این طور وِل نمی شدند توی تونلِ رسالت و دربه در دنبالِ راهی برای فتحِ دوباره ی تهران نمی گشتند... کیوکوشین کا به تنِ ضربه خورده اش فکر می کند، تنی که جای سالم پیدا نمی شود روی آن... تنی که زخم دارد، زخم های سطحی و یکی دو زخمِ عمیق... فارغ التحصیلِ رشته ی جغرافیای دانشگاهِ تهران باید بیشتر تمرکز کند بر مبارزه های خودش... انگار شهر تعطیل شده باشد تا او بیاید و مثلِ مبارزانِ مشروطه خواه تهران را فتح کند... شهرش را از دستِ مهاجمانِ روستاهای دورافتاده درآورد و بعد تونلِ رسالت را خراب کند تا برای همیشه شرقْ دست نخورده تر باقی بماند... اما فکرش آرام نمی ایستد، همه ی تصویرهایی که از موساشی جمع کرده دارد آب می شود... دارد سعی می کند برای لحظه ای تهران را فراموش کند... باید فراموش کند... باید از یاد ببرد تا بتواند واردِ تاتامی شود و خودش را گرم کند... باند های سفیدِ دست هایش را محکم تر بپیچد و زانو بندها را درست جا بزند که مبادا ضربِ گدان گری هایش را بگیرد... باید دعا کند که خداوند در این شبِ سرد این بنده ی غمگینِ تنهایش را به حالِ خود رها نکند... هر چند خدا کارهای خیلی مهم تری دارد اما...
خداوندا؛ به کیوکوشین کای تنها و رها شده ای که برای روزنامه ها و مجله ها مقاله هم می نویسد و رمان های عاشقانه اش باد کرده اند و دست های قوی ای دارد و دیوانه ی فیلم های رزمی است و نامزدش ولش کرده و رفته، قدرتِ مبارزه بده... قدرتِ ضربه خوردن... آن قدر که خونِ دست هایش بماند روی دوگی آخرین حریفش و پس نیفتد از فرط خستگی... اصلاً گرفتنِ کمربندِ سیاه کاری ندارد... این همه بچه ی هجده ساله مشکی می بندند و او در این سن انگار می خواهد تخمِ صدزرده بکند... خجالت می کشد... فقط باید انرژی اش را تقسیم کند بینِ پانزده نفر، پانزده نفری که فرق دارند باهم... پس دنیا زیاد هم سخت گیر نیست و شاید کیوکوشین کا بتواند راحت ببرد مبارزه ها را و برود خانه و در تنهاییِ بعدِ این همه درد به آینده فکر کند... به آینده؟... به روزهایی که قرار است بیاید و پُر است از مه؟... به بی پولی که کم کم شروع می شود؟... به این که آیا می شود یک رمان حسابی بنویسد که همه حیران شوند و خوب هم بفروشد؟... به ماتَرَکِ نامزدش که این گوشه و آن گوشه ی خانه مانده؟... به رمانِ عاشقانه ی مبتذلی که پیش نمی رود و ناشرهایی که دیگر دوست ندارند رمانِ آوانگارد دربیاورند؟... به تحقیقش درباره ی نگرش خصمانه به تاریخ در سال های دهه ی شصت و اوایلِ هفتاد؟... به دوستانش که موی بلند دارند و زن های طلاق گرفته و ریه های کبره بسته؟... به آن دوستِ روزنامه نگارش که دارد حُکمش را می گذراند؟... به رویاهای دوردستِ سفر به ژاپن؟... ژاپن، ژاپن... دوباره یادش می آید می تواند به این فکر کند؛ به ژاپنِ شخصی اش که پُر است از سامورایی و کوروساوا و میشیما و کامی کازه... آدمی که ژاپنِ شخصی اش به راه باشد کم نمی آورد جلوِ هیچ تنِ لشی... تن لشی مثلاً زردنویسِ بی اقبالی که رها شده زیرِ دوشِ آبِ ولرمی و دلش می خواهد رگِ آبی اش را با تیغ بزند و ردِ خون را نگاه کند که توی چاه گم می شود... آن وقت است که حتماً ژاپنِ شخصی می آید کمکش تا راحت تر بمیرد و زیاد غم نخورد که چرا نویسنده ی بزرگی نشده و اصلاً یادش برود که جنازه اش سه روز زیرِ دوش خواهد ماند و وا خواهد رفت از هم تا بالاخره کسی شک کند و زنگ بزند پلیس... مامورانِ وظیفه شناس هم درِ خانه ی فلسطین را حتماً می شکنند و به صدای آب می روند سمتِ حمام که پُر است از بخار و بوی تعفن و جنازه ی نرمِ کارمندِ دون پایه ای که دیگر خون ندارد و زیرِ آب تکه هایی از تَنَش گندیده... پلیس نمی فهمد که محققِ پاره وقت دورانِ مشروطه، که بدنِ درشتِ عضلانی و کلی کتاب دارد و مقید است هر روز برود سرِموقع کارت بزند و سیگار هم نمی کشد، چرا ریقِ رحمت را خورانده به خودش... صاحبانِ
عزا می گذارند به حسابِ جدایی از دختری که قرار نبود گند بزند به زندگی اش و توی آنتالیا کاسب شود... زردنویس در سردخانه روحِ خشمگینِ موساشی را می بیند که این بار با عارف قزوینی آمده بالای سرش... سامورایی خیلی عصبانی است و عارف هم مُدام می گوید همین بود ایده ی رمان هات درباره ی ایستادگی در وضعِ موجود؟... هایی؟... ریدی که... که سامورایی می آید نزدیک تر و می گوید خودکُشی مالِ تو نیست، ادا درنیار... و نویسنده که به اراده ی خداوند زبانش بند آمده، فکر می کند ژاپنی ها که خودشان بیشتر از همه خودکشی را می فهمند و اصلاً یک جورهایی تخصصی این کاره اند، بی خود حرفی نمی زنند... برای همین کُلِ مسیر را برمی گردد... تَنَش از سرد خانه می رود بیرون و نامزدش می نشیند پشتِ میزِ کامپیوترش و در صفحه های فیس بوک غرقِ خوشی می شود... مامورانِ نیروی انتظامی کلانتری میدانِ فلسطین پیامی مبنی بر احتمالِ مرگ در خیابانِ فلسطین دریافت نمی کنند و به جایش می روند سروقتِ پسری که برای پولِ موادش با چاقو افتاده به جانِ پدرش و تا جا داشته کارد زده طرف را و خودش هم از حال رفته...
محققِ پاره وقت هم زیرِ دوش به ژاپن فکر می کند و تیغ را می گذارد روی تاقچه ی شیشه ای جلو آینه و به مبارزه هایی فکر می کند که تا چند ساعتِ دیگر انجام خواهد داد... قطره های ولرم آب بر می گردد توی لوله های زنگ زده ی خانه ی قدیمی و آن قدر عقب عقب می رود تا می رسد به منبعِ آب بزرگِ مرکز تهران و سرد می شود و از آب شُش های یک ماهی درشتِ سفیدرنگ رد می شود که معلوم نیست وسطِ تصفیه خانه چه می کند...
کیوکوشین کا بلند می شود و همین طور بی هدف شروع می کند به گرم کردن... مچِ دست ها و انگشتانش را که کوتاه هستند و درشت... می رود می ایستد جلو آینه و زل می زند به خودش... از آن تو ساعت معلوم است، برعکس، ولی می شود فهمید چه خبر است و چه قدر مانده تا واردِ تاتامی شود... گردنش را می چرخاند و چشم هایش را می بندد، حالا نوبتِ شانه هاست و چرخاندن شان... مبارزه بدونِ دست های سنگین و مشت های کلاسیکِ کیوکوشین فایده ندارد... یادش می آید که دست است که راهِ پا را باز می کند و باز یادش می آید که چه قدر این تکنیک عجیب است... به این می ماند که برای روزنامه ای در شُرفِ توقیف تیترِ تندی بزنی و بعد انتظار داشته باشی این ضربه راه را برای طولانی تر شدنِ عمرِ نشریه باز کند... نه، باید بی خیالِ نشر و ادبیات و نامزد و لیبرالیست ها و فاشیست ها و چپ های ارتودکسِ نفهم تر و اجاره ی خانه و مجموعه ی هفده جلدی فتوحاتِ مکیه ی ابنِ عربی و خیلی چیزهای دیگر شود... آدم باید در این شرایط به مبارزه فکر کند و مثلِ بچه ی آدم گرم کند تا یکهو رباطی، تاندنی، دنده ای یا تکه ای ازش گیر نکند وسطِ کار... دوست هایش همه گیر می دهند به این جور ورزش کردنِ خشن... می خندند...
نباید فکر کند به چیزی... جان کَنده رویای موساشی را به ذهن بیاورد و نصیحتش را که چه طور حریف را کله پا کند، آن وقت جلو آینه ی این باشگاهِ مرکزِ تهران دارد گند می زند به تمرکزش... به رویای خونی که ریخته خواهد شد... کششِ پاها را که تمام کند، متمرکز می شود روی عکسِ بزرگِ اویاما... نابغه ای که باید کمک کند تا او کمربندِ سیاه ببندد... اصلاً ببازد، چه می شود؟... به فلانِ دنیا هم بر نمی خورد... این همه مبارزه کرده کجای دنیا را گرفته... این همه کتاب خوانده و نوشته و... نه، نباید... چرا، باید... یک ربع فرصت دارد... باید باور داشته باشد... نه، نباید... مبارزی که تمرکز نداشته باشد عصبی می شود با اولین ضربه ی دردناک و وا می رود... و می بازد... خُب ببازد... اصلاً دانِ شش و هفت را هم گرفت، آخرش که یک نویسنده ی مبتذلِ درجه صدِ دایم المقروض است که اگر سفارشی کار تحقیقی گیرش نیاید مُحتاج است به نانِ شبش... کدام مبارزه؟... کدام وضعیت موجود؟... کدام امید؟... اصلاً برای چه باید برود این قدر ضربه بخورد؟... اگر دلش کمربندِ سیاه می خواست، می توانست برود یکی از همین رشته های کنترلی کاراته، کاتا حفظ کند و چهل تا از همین کمربندها را بدونِ درد بگیرد و حُکم هایش را هم قاب کند بزند به دیوار... یا پولی جور کند بدهد به یکی از باشگاه هایی که شش ماهه کمربندِ مشکی می دهد با حکم و تشکیلات... اصلاً اگر حرفِ نامزدش را گوش می داد و می رفت خارج، شاید الان داشت با توله اش توی پارکِ پُر از برفی وسطِ ونکوور بازی و با همسایه ی ایرلندیِ خوش برخوردش درباره ی تعطیلاتِ کریسمس وراجی می کرد... یا توی یکی از همین شبکه های فارسی ماهواره با حقوقِ خوب خبرِ ورزشی می خواند و رمانِ آن چنانیِ سیاسی می نوشت و می گذاشت روی نِت... اصلاً گورِ پدرِ ژاپن و شعرِ مشروطه و آن لیسانسِ زهرماری جغرافیا، که هیچی نداشته جز خواب های عجیب و دهن باز کردنِ تونلِ رسالت و مشروطه چی ها و حمله ی اس اس ها به یهودی های عوضی لهستانی وسطِ یوسف آبادِ تهران... اصلاً هر چیزی کُنترلی اش خوب است، از کاراته تا زن... از کتاب خواندن تا نوشتن... اگر هار نمی شد، قطعاً جایزه ی جلالِ آل احمد را می بُرد و رمانِ آوانگاردش را می خریدند و می دادند به کتابخانه های عمومی و کُلی سکه گیرش می آمد... دیگر مجبور نبود برای قسط و هزار کوفت و زهرِمار برود با اسمِ مستعار توی مجله ای درِپیتی داستانِ دنباله دارِ عاشقانه بنویسد با پیامِ اخلاقی... اگر آدم بود به جای پوسترِ سلین، عکسِ عروسی اش را می زد بالای میزِ کارش... عروسی ای مجلل با شامِ مفصل احتمالاً... اگر روحِ ژاپنی و این اراجیف را بسپرد به اهلش و عینِ همه تا جان در بدن دارد سیگار بکشد و با دخترهای عاشقِ چاپ داستان و ترجمه روی هم بریزد و بعد توبه کند هم جسمش آسوده می شود هم وجدانش...
شک به دلِ کیوکوشین کا می افتد، شک که اولِ یقین است... دستِ راستش را می کشد روی نشانِ برجسته ی کیوکوشین و ناخودآگاه به ژاپنی می گوید سوکی ماس... فقط فعلِ دوست داشتن را می گوید و دستش را محکم تر می کشد روی نشان... این تنها چیزی است که فعلاً برایش مانده... لمسش می کند دوباره... برجستگی کلمه های روی قبرِ پدربزرگش... کلمه های دست نویسِ مقاله ای درباره ی نقشِ پنجاه و سه نفر در سال های بعد از سقوطِ پهلوی اول... مقاله های چاپ نشده... مقاله هایی که کسی چاپ شان نمی کند چون او آدمِ مهمی نشده تا این سن... ولی دست می کشد روی عضلاتِ دستش و کِیف می کند... اصلاً آدم باید بجنگد وگرنه می شود مثلِ کارمندهای خوشحالِ رادیو و تلویزیون که از روی نوشته می خوانند و سرِ ماه در این فکرند که چه قدر به حساب شان ریخته اند... آدم می تواند با سیصد و هشتاد هزار تومن فتوحاتِ مکیهی ابنِ عربی را بخرد و کیف کند از تخیلِ این مرد و مبارزه اش... می تواند بی خیالِ آن دخترک بی وفا شود و دفن کند خاطره ها را و عاشقِ دختری شود که ژاپنی می داند و عاشق دختردار شدن است... آدم می تواند ژاپنِ شخصی اش را آن قدر سرِپا نگه دارد که فکر رگ زنیِ توی حمام نیاید سراغش و بگذارد موساشی و عارف قزوینی بیایند توی ذهنش و... نه... سی و سه سال که از عمرِ یک مرد بگذرد و ببیند چیزی برای از کف دادن ندارد، مبارزه کشک است... مگر جلوِ چشمش پوسترِ کهنه ی استادِ اعدام شده نیست که برای یک لقمه نان جان می کَند؟...
ادامه می دهد به گرم کردنِ عضلاتِ رو و پشتِ ران های حجیمش... از تلنبار شدنِ آخرین کتابش تا رویای فروش آن چنانی کتاب بعدی اش کلی فاصله است و هی باید برود توی کتاب فروشی نشر مرکز و لبخند بزند و گاهی هم نسیه کتاب بردارد تا باز هم کتاب های روز را بخواند... لعنت... باز یادش می آید... بارانِ تُند را یادش می آید توی کوچه ی میدانِ گمرک... خانه های خیس و ساکت و اویی که از خانه ی دوستی روزنامه نگار بر می گشت... پیرمردی را دید که زیرِ تاقیِ یک خانه نشسته بود و داشت سعی می کرد خودش را با بغل کردنِ یک سگِ بی حال گرم نگه دارد... سگ آرام بود و در خیسی زل زده بود به پیرمردِ نیمه جان... داشت رد می شد که یکهو پیرمرد با ناله گفت خیلی سال پیش روزنومه نویس بودما!... بر که گشت دید پیرمرد و سگ درهم شده اند و انگار رب النوعی رومی باشند، آمیخته اند به هم... یکی از دوستانِ انقلابی اش گفت باید دستشو می گرفتی... دوستِ چپش نمی دانست که سرمای هوا نگذاشت بیشتر بایستد... برگشت و به هر بدبختی دربستی گرفت و تا خودِ نارمک اشک ریخت و به راننده که کنجکاو بود، گفت رفیقش مشکوک به سرطانِ خون است و راننده هم دلش سوخت و یک سی دی هایده انداخت توی ضبطِ ماشین و او هر چه فشار آورد سر درنیاورد که چرا پیرمرد باید این حرف را می زد...
در این عالمِ فانی، وقتی سمندِ زردی زیرِ بارانِ تُند حرکت می کرد و سرنشین هایش هم راننده ی چهل و شش ساله اش و نویسنده ای متحیر و اشک آلود بودند، مبارزه با دنیا مزخرف به نظر می آمد... تاکسی سمند رسید به چراغِ چشمک زنِ سر کوچه که کیوکوشین کا پیاده شد و خواست باقی راه را زیرِ باران باشد... دید در نورِ زردِ چشمک زن سایه ای نزدیکش می شود... چون اصولاً عادت داشت به این ماجراها و مطمئن بود عالمِ فانی تخیلِ خداوند است، جلو رفت و از دلِ سامورایی قدیمی ای که آب باران از لبه ی کلاهخودِ سرخش شُره می کرد و زره رنگِ خونش خیس بود رد شد... کسی نمی داند آن شب چرا آن طور سامورایی رها شده بود زیرِ باران و با غلافِ خالی از کاتانای اجدادی اش، چه حالی داشت و شاید هم مهم نیست و این که ارواحِ سرگردان سرگردان اند تا روزِ حشر...
کیوکوشین کا که ذهنش کلاً آزاد شده است و دارد ماهیچه های شکمی را آرام آرام گرم می کند، می خندد و بعد نفسِ عمیقی را با صدای بلند از ریه می دهد بیرون... مبارزه می کند و اصلاً هم مهم نیست تهش چه می شود... اصلاً مهم نیست که تهران را فتح خواهند کرد یا نه... اصلاً مهم نیست که یک مُشت داستان نویسِ مکُش مرگِ مای اُبنه ای دارند گنده تر از دهان شان حرف می زنند... اصلاً مهم نیست که نصفِ بیشتر دوستانش از ایران رفته اند و مدام ایمیل های نوستالژیکِ خُنک می فرستند به یادِ ایام... اصلاً مهم نیست که لک لکِ روی دودکش هیچ وقت توجه نمی کند به سنگ هایی که دیگران به طرفش پرت می کنند... این ها اصلاً مهم نیست... مهم این است که داشتنِ یک کمربندِ مشکی گل دوزی شده ی رشته ی کیوکوشین کاراته ی ماتسویی از نداشتنش بهتر است... پلک هایش را محکم فشار می دهد روی هم... باید ضربانِ قلبش را کُند کند و نفسِ عمیق بکشد... تمرکزْ کبدِ خشک و جان داری می خواهد تا کثافتِ ذهن را بچپاند لای رگ وپی اش و بدهد به مثانه ها... کبدِ کیوکوشین کا زیرِ فشارِ تمرین تیر می کشد... کبد انگار قلبِ دوم یا سوم است... لیزیِ سیاه رنگی که زیرِ دنده هاست... وقتی سیکن ماواشی می خوابد زیرِ کبد درد است که پُر می کند وجودِ آدم را...
بلند می شود... گرم تر شده... به کبدش فکر می کند و رمان های نفروشش... نفسش را محکم بیرون می دهد... روبه روی دیوارِ پُر از کاغذهای تبلیغاتی ایستاده... بازدمِ گرمَش می خورد زیرِ کاغذی زردشده که وعده داده با مکمل های غذایی تن ساز کبدتان آسیبی نمی بیند... دارای تاییدیه از وزارتِ بهداشت است و بعد هم عکسی از مردی با عضلاتِ کلفت... چشم های وق زده و یک بازدمِ دیگر و لرزشِ آگهی های نیم چسبیده... قولنجِ گردنش را می شکند و علی رغمِ این که چند روحِ تنبل روی کمد فلزی نشسته اند و ریز به اداواطوارش می خندند، احساس می کند باید یک گُهی بشود... هر چه زودتر... پرده ی برزنتی رختکن را کنار می زند و نور است و سفیدی هایی که می چرخد...

نظرات کاربران
درباره کتاب سرخ سفید

قیمت های شما روی فایل الکترونیکی برچه مبناییه؟ قطعا فایل الکترکنیکی که به قیمت کتاب چاپی نیست و نباید قیمت پشت جلد کتاب رو بزنید و بعد با یک سوم قیمت پشت جلد، کتاب الکترونیکی بفروشید. یک فایل الکترونیکی در نهایت باید ۲۰% قیمت پشت جلد باشه. شما دیگه کم کم به فروشگاه نصف قیمت کتاب تبدیل شدین که کتاب چاپی هم نمیفروشه و این اصلا انصاف نیست و متاسفانه هیچکسم بهتون انتقاد نمیکنه
در 2 هفته پیش توسط
کار عالی دیگری از نویسنده ی توانا
در 1 ماه پیش توسط
دوستانی که کتابی رو می خونین خواهش می کنم واسه نظراتتون دلیل منطقی بیارین. یه نفر می گه عالی یکی دیگه می گه افتضاح. حالا ما از کجا بدونیم کتاب خوب بود یا بد؟!
در 4 ماه پیش توسط
واقعا لذت بردم تاریخ و ادبیات را بهم گره زده به همه توصیه می کنم بخونن
در 5 ماه پیش توسط
قصه خیلی ذهنی است و سردرگم نویسنده انگار دارد واگویه های خودش را تعریف می کند با این رمان ها ادبیات ما جهانی نمی شود
در 6 ماه پیش توسط