فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد

کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد

نسخه الکترونیک کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد

ین کتاب برحسب ظاهرش مجموعه چند مقاله درخصوص آقای هاشمی رفسنجانی بیش نیست. مقالاتی که له و علیه ایشان در جریان انتخابات ششمین دور مجلس شورای اسلامی در زمستان سال ۱۳۷۸ عمدتا در روزنامه عصر آزادگان انتشار یافت. اما واقعیت آن است که این مقالات بیش از آنچه که چند یادداشت له و علیه آقای هاشمی باشد به تعبیری بخشی از تاریخ معاصر ایران است. این مقالات در اوج فضای باز سیاسی بعد از دوم خرداد نوشته شدند. امروز شاید برخی از خوانندگانی که این مقالات را در آن زمان ندیدند، از مطالعه آنها دچار تحیر شوند. از این بابت که چه فضای سیاسی بازی در ایران در آن مقطع وجود داشته و چه‌ها که نگفتند و ننوشتند.

ادامه...

بخشی از کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه نویسنده

این کتاب برحسب ظاهرش مجموعه چند مقاله درخصوص آقای هاشمی رفسنجانی بیش نیست. مقالاتی که له و علیه ایشان در جریان انتخابات ششمین دور مجلس شورای اسلامی در زمستان سال ۱۳۷۸ عمدتا در روزنامه عصر آزادگان انتشار یافت. اما واقعیت آن است که این مقالات بیش از آنچه که چند یادداشت له و علیه آقای هاشمی باشد به تعبیری بخشی از تاریخ معاصر ایران است.
این مقالات در اوج فضای باز سیاسی بعد از دوم خرداد نوشته شدند. امروز شاید برخی از خوانندگانی که این مقالات را در آن زمان ندیدند، از مطالعه آنها دچار تحیر شوند. از این بابت که چه فضای سیاسی بازی در ایران در آن مقطع وجود داشته و چه ها که نگفتند و ننوشتند.
هدف من از گردآوری و چاپ این مقالات آن نیست که به لحاظ تاریخی برای آیندگان ثبت نمایم که دوم خرداد چه فضایی در کشور به وجود آورده بود. محققین بعدها با مراجعه به آرشیو مطبوعات دوم خردادی می توانند این فضا و این بخش از تاریخ معاصر ایران را بهتر و کامل تر نظاره نمایند.

هدف من از گردآوری این مقالات چیز دیگری است. می خواهم بیشتر به این مسئله غامض بپردازم که چرا آن فضا از بین رفت؟ آیا نمی شد و امکان پذیر نبود تا آن فضا حفظ شده و تداوم می یافت؟ آیا فرود تبری که سرانجام در اردیبهشت ۷۹ بر ساقه نهال تازه دمیده دوم خرداد نشست اجتناب ناپذیر می بود؟ آیا صرف نظر از آنکه فعالین و جریانات سیاسی، مطبوعات، اهل قلم، صاحب نظران و نویسندگان در آن مقطع یعنی در فضای به وجود آمده در فاصله دوم خرداد ۷۶ تا اردیبهشت ۷۹، چه می کردند یا نمی کردند، به هر حال اردیبهشت ۷۹ سرنوشت محتوم آن فضا و مقطع بود؟
نه اینکه این سوال را من صرفا امروز مطرح کرده باشم. اتفاقا در گرماگرم آن روزها، چه در جریان انتخابات بهمن ۷۸ و چه بعد از آن، عمده ترین مسئله ای که در قبال منتقدین آقای هاشمی مطرح کرده بودم همین نکته بود: اینکه چگونه آن فضا را می بایستی حفظ نمائیم. در یادداشتی که در پاسخ حملات آقای مهندس عباس عبدی به آقای هاشمی در دی ماه ۷۸ در عصر آزادگان دادم به وضوح نوشتم:

«مهم پاسداری از دوم خرداد و دستاوردهای آن است. مهم آن است که این فضا (فضای آزادی که بعد از دوم خرداد به وجود آمده بود) را بتوانیم حفظ کرده و به تدریج نهادینه سازیم تا دیگر آسیب و گزندی نتواند به آن وارد شود، و اتفاقا در این راستاست که آن نوع برخورد با آقای هاشمی را به مصلحت دوم خرداد نمی دانم.»

در مصاحبه مفصلی که با یکی از هفته نامه های دوم خردادی به نام یک هفتم چند روز بعد از انتخابات انجام دادم در پاسخ به اعتراض هیات تحریریه آن که چرا از هاشمی رفسنجانی دفاع کرده بودم پاسخ دادم:

«شما می گویی چرا خودت را خرج هاشمی رفسنجانی می کنی؟ نه عزیز من، من خودم را خرج هاشمی نمی کنم، من خودم را خرج دوم خرداد می کنم تا از بین نرود.
اما یک کار دیگر می شد کرد و آن اینکه من هیچی نمی گفتم و همانطور بت می ماندم و در برج عاج روشنفکری می نشستم. منتها اگر این تندروی ها موجب شود یک تلاطمی در مملکت به وجود بیاید، روزنامه ها بسته شوند، نیروهای روشنفکر دستگیر شوند و... شما به عنوان یک روزنامه نگار می توانی بگویی: آقای زیباکلام! گنجی یک سطر کتاب تاریخ نخوانده بود، حجاریان یک مهندس مکانیک بود که بعد آمده بود علوم سیاسی خوانده بود. اما شما چی؟ شما که تاریخ خوانده بودی! شما که فرصت های بر باد رفته تاریخی را بارها مرور کرده بودی؟ شما چرا لال شدی و لام از کام تکان نخوردی؟»

دغدغه و نگرانیم نسبت به از میان رفتن فضای دوم خرداد را باز در جایی دیگر به وضوح و کاملاً روشن نشان داده ام. در پاسخی که به یادداشت آقای عیسی سحرخیز در انتقاد از اینجانب که چرا از هاشمی رفسنجانی دفاع کردم، نوشتم:

«همه آرزویم آن است که من در اشتباه باشم و حق با دوستان دیگر دوم خردادی همچون آقایان سحرخیز، گنجی، عبدی، باقی، جلایی پور، حجاریان و خلاصه جبهه مشارکتی ها باشد و ضرورت تداوم دوم خرداد ایجاب نماید که با آقای هاشمی آنگونه برخورد شود که شد. اما آقای سحرخیز، تفاوت من با دوستان دیگر (که ضمنا هیچ کدام هنوز به مرز چهل نرسیده اند) در آن است که من از منظر تاریخ به تحولات سیاسی و اجتماعی می نگرم. تاریخ معاصر ما مملو از «دوم خرداد»هایی است که در مقاطع مختلفی به وجود آمده اند، اما هنوز سپیده شان ندمیده که غروب کرده اند. می فرمایند این بار متفاوت است، شاید. واقعا دعا می کنم که حق با دوستان رادیکال دوم خردادی باشد و بعدها معلوم شود که من چقدر در اشتباه بوده ام. اما آقای سحرخیز تاریخ نمی گذارد تا دلم اینگونه گواهی دهد.»

این مقالات و مصاحبه ها به تفصیل در متن کتاب آمده، آنچه که در اینجا بیشتر می خواهم مطرح نمایم مسئله اساسی چگونگی حفظ و تداوم فضای باز سیاسی می باشد.
مشابه آنچه که در دوم خرداد اتفاق افتد، بارها در تاریخ معاص
رمان به وقوع پیوسته است. تغییر و تحولاتی اتفاق می افتد، فضای بازی به وجود می آید، آزادی نسبی برقرار می شود، مطبوعاتی ظاهر می شوند، حرف هایی زده می شوند، احزاب و تشکل های سیاسی اعلام موجودیت می کنند و به نظر می رسد که بهاری دیگر دمیده است. اما تا آمده ایم به خودمان بیائیم باد و طوفان سهمگینی یک مرتبه وزیدن گرفته و زودتر از آنچه که کسی فکرش را می کرده، فرشته امید و آزادی و نوید یک فضا و عصرجدید محو و غیب شده و برگشته ایم سر جای اولمان. همچون رویایی که دفعتا به پایان می رسد و آدم از خواب بر می خیزد و می بیند آن «معجزه» که همه زندگیش را دگرگون کرده بود، در رویا بوده است. واقعیت همان هاست که همواره در بیداری با آنها دست به گریبان بوده ایم.
مشروطه آمد؛ با همه امیدها و آرزوهایی که به آن گره خورده بود. اما چند صباحی دوام نیاورد. برروی مخروبه های آن دیکتاتوری رضاشاه پای گرفت که به مراتب خفقان آورتر از استبداد قاجارها بود. در شهریور ۱۳۲۰ آن کاخ ظلم فرو پاشید. باز بهاری پیش آمد و فضایی باز. بهاری که ده، دوازده سال بیشتر تداوم نیافت. به دنبال کودتای ۲۸ مرداد در سال ۱۳۳۲ آن فضا نیز به پایان رسید. از سال ۱۳۳۲ به بعد باز استبداد و اختناق حاکم شد. هفت سال بعد در سال ۱۳۳۹ مجددا یک فضای بالنسبه بازی در کشور ظاهر شد. احزاب و تشکل های سیاسی سر بر آوردند. میتینگ ها و اجتماعات حزبی و سیاسی به راه افتادند. مطبوعات شروع به انتقاد از رژیم نمودند و خواست های سیاسی مخالفین هر روز بالاتر می رفت. دکتر علی امینی میانه رو و اصلاح طلب نومیدانه تلاش نمود تا گام هایی بردارد. اما مطالبات مخالفین خیلی بیشتر از امکانات امینی بود. استعفای امینی در سال ۱۳۴۱ شروع پایان بهار جدید بود و سرکوب قیام ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ خاتمه رسمی آن. یک بار دیگر اختناق حاکم شد. این بار ۱۵ سال ادامه یافت. انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ آزادترین فضای سیاسی تاریخ ایران را با خود به همراه آورد. اما سال های بعد از انقلاب به تدریج شاهد محدودتر شدن آن فضا شد. برای بار پنجم در دوم خرداد ۱۳۷۶ بهار دیگری در آسمان ایران ظاهر شد. یک بار دیگر مطبوعات مستقل از حکومت (بخوانید مطبوعات دوم خردادی) ظاهر شدند. امواج تجزیه و تحلیل های تازه، انبوه مطالبات، کنکاش و بازنگری جدید در تحولات یکی، دو دهه بعد از انقلاب، ارائه نظریات متفاوت از حکومت، انتقادات جدی نسبت به بسیاری از سیاست ها، عملکردها و باورهای حاکمیت به سرعت فضا را پر کردند. و شد همان فضایی که هنوز در خاطرمان زنده است. من درخصوص نحوه عملکرد یا به اصطلاح نوع گفتمان دوم خرداد در برخی از مقالاتی که در کتاب آمده انتقادات و خرده گیری هایم را به تشریح آورده ام. در اینجا می خواهم یک مسئله اساسی تر و کلی تری را مطرح نمایم. پرسش اساسی آن است که آن بخش از نخبگان سیاسی که چندان پای در حاکمیت نداشتند، چه می توانستند یا می بایستی انجام می دادند تا فضای دموکراتیک بعد از دوم خرداد برچیده نمی شد؟ بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ما چگونه می بایستی عمل می کردیم که فضای آزاد بعد از انقلاب به آن سرعت محدود نمی شد؟ اپوزیسیون رژیم شاه در فضای سال های ۴۰ ـ ۱۳۳۹ چگونه می بایستی عمل می نمود تا سرکوب ۱۵ خرداد آن فضا را تعطیل نمی کرد؟ عین همین پرسش را پیرامون مقطع ۱۳۳۲ ـ ۱۳۲۰ یا انقلاب مشروطه هم می توان مطرح نمود.
مشکل اساسی آن است که ما ظرف این قریب به یک صد سال هرگز این پرسش را از خودمان نکرده ایم که ما چه می توانستیم انجام دهیم تا جلوی جمع شدن فضاهای باز را می گرفتیم؟ در پس این پرسش البته یک پیش فرض نهفته است. پیش فرض بنیادی و اساسی که در اینجا فرض گرفته شده آن است که با انجام یا اتخاذ تاکتیک های صحیح این امکان وجود می داشته تا جلوی برچیده شدن فضای باز گرفته می شد. به سخن دیگر، کنش گران یا فعالین سیاسی می توانسته اند به گونه ای عمل نمایند تا جلوی برچیده شدن فضای باز گرفته می شد. یا حداقلش آنکه به سهولت ممکن نبود تا فضای باز به وجود آمده را تعطیل نمود. مقاطع دیگر به کنار، آیا این پیش فرض پیرامون مقطع دوم خرداد معتبر می باشد؟ آیا می شد کاری می کردیم، آیا روش و طریقی وجود می داشت تا اردیبهشت ۷۹ پیش نمی آمد و می توانستیم سایه فضای ۷۸ ـ ۷۶ را همچنان بر سرمان حفظ می کردیم؟ یا آنکه نه! مستقل از آنکه مجموعه نیروهای دموکراتیک یا «دوم خردادی» چه می کردند و کدام شیوه ها و روش را اتخاذ می کردند تفاوتی نمی کرد و فضای دوم خرداد به هر حال نمی توانست ادامه یابد و سرانجام جمع می شد؟
شخصا به پیش فرض بالا اعتقاد دارم. اینگونه نبود و نیست که یک دترمینیزم (Determinism) یا جبر تاریخی به تعبیر مارکس در پس تحولات جامعه وجود دارد که راه یا مسیر تاریخی خود را طی می کند و فعل و انفعالات انسان ها چندان تاثیری بر آن ندارد. برعکس معتقدم که عنصر انسانی یعنی عملکرد بازیگران سیاسی بر نتیجه کار تاثیر قطعی دارد. مشکل اساسی آن است که ما هرگز نخواسته ایم با انجام یک انتقاد از خود به نقش خودمان در این قبض و بسط ها بپردازیم. هرگز نخواسته ایم خود را در آئینه نگریسته و از خودمان این سوال را بنماییم که خود ما چه نقشی در از میان رفتن این مقاطع داشته ایم؟ برعکس همواره انگشت اتهام را به سمت و سوی حاکمیت یا مخالفینمان نشانه رفته ایم. این همواره دیگران هستند که در برچیده شدن فضاهای باز مقصر بوده اند. هیچ یک از مشروطه خواهان حاضر نشدند ارزیابی از عملکرد خودشان به عمل آورند. مسئولیت شکست نهضت مشروطه بر دوش انگلستان، روسیه، منافقین، دربار و... بوده است. طرفداران دکتر مصدق و جبهه ملی هرگز حاضر نشدند یک ارزیابی از عملکرد خود در قبال شکست نهضت ملی به عمل آورند. از دید ما این همواره سازمان سیا، انگلیسی ها، آمریکایی ها، دربار، مخالفین مصدق، حزب توده و خلاصه دیگران بوده اند که باعث سقوط مصدق و کودتای ۲۸ مرداد شدند. در جریان فضای باز اوایل دهه ۱۳۴۰ نیز همینطور. مخالفین رژیم شاه هرگز یک ارزیابی از عملکردشان بین سال های ۱۳۴۲ ـ ۱۳۳۹ به عمل نیاوردند. جبهه ملی، نهضت آزادی و دیگر مخالفین رژیم شاه در آن مقطع تمامی مسئولیت برچیده شدن فضای بالنسبه باز ۱۳۴۲ ـ ۱۳۳۹ را به پای رژیم و شخص شاه نوشتند.
اگر سیری در گفتمان تاریخی تحولات سیاسی و اجتماعی معاصر ایران به راه بیاندازیم، از منابع و آثار نویسندگان چپ مارکسیستی گرفته تا ملیون، مذهبی ها، ملی ـ مذهبی، خارج از کشور و سایرین، شیوه رویکرد و نگرش شان به تاریخ معاصر ایران در یک قالب ساده و از پیش تعیین شده خلاصه می شود. اینکه مخالفین استبداد و دیکتاتوری، نیروهای مردمی، ملی و مترقی جملگی درست عمل کرده اند و اسوه ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی بوده اند و در مقابل حاکمیت مظهر خیانت، ظلم، ستم، بی رحمی، زورگویی، وابستگی و سرسپردگی به اجانب. ما هرچه کرده ایم درست بوده و حاکمیت هرچه کرده اجحاف و تعدی و نوکری اجانب. ما سفید و فرشته و حق بوده ایم، مخالفین مان مزدور، کج اندیش و باطل. این تِم اصلی و محوری گفتمان تاریخ معاصر ما بوده است. در کمتر اثر و نوشته تاریخی، در کمتر تجزیه و تحلیل سیاسی ما نقد و نقادی به چشم می خورد. در حالی که در دنیای واقعیت اینگونه نیست. ما نه تنها در آن تحولات بی نقش نبوده ایم بلکه بخشی از حاصل کار معلول و مولود سیاست ها، موضع گیری ها و عملکرد خود ما بوده است. منتها ما هیچ وقت سعی نکرده ایم اینگونه به تاریخ بنگریم. چه در مشروطه، و چه در سایر مقاطع دیگر همچون عصر بعد از رضاشاه، جریان ملی شدن نفت، به انتها رسیدن فضای باز ۴۲ ـ ۱۳۳۹ و حتی محدودشدن فضای آزاد بعد از انقلاب، عملکرد نیروهای سیاسی اگر نگفته باشیم بیشترین نقش را در قبض و بسط شرایط سیاسی داشته اند، حداقلش آن است که بی نقش نبوده اند.
از مقاطع خیلی دور در می گذریم. آیا نحوه عملکرد نیروهای اپوزیسیون در مقطع ۴۲ ـ ۱۳۳۹ را می توانیم خالی از عیب و نقص بدانیم؟ آیا استنکاف آنان از همکاری با دکتر علی امینی در حالی که او وارد نبردی تمام عیار با شاه شده بود درست بود؟ آیا در رویارویی میان شاه و امینی، نیروهای ملی نمی بایستی در کنار امینی قرار می گرفتند؟ آیا پیروزی نسبی امینی در مقابل شاه کمک به تداوم دموکراسی در ایران نمی کرد؟ اما نیروهای ملی با قاطعیت در مقابل امینی ایستادند و نه تنها از وی در مقابل شاه پشتیبانی نکردند بلکه کناره گیری امینی بدل به مهمترین شعار ملیون شد. آنان هیچ تمایزی میان شاه و امینی قائل نشده و هر دو را عامل آمریکا دانسته و در نتیجه به چیزی کمتر از برکناری وی رضایت ندادند. در حالی که امینی ماهیت بسیار متفاوتی با شاه داشت. او به هر حال فردی بود با تمایلات لیبرالیستی که خواهان اصلاحات، مبارزه با فساد، کم شدن بودجه ارتش، کاهش نفوذ شاه بر تشکیلات اطلاعاتی، امنیتی و انتظامی کشور، استقلال قوای مقننه و قضائیه و در یک کلام کاهش نفوذ، تسلط و دخالت گسترده شاه در کلیه امور مملکت بود. اما نیروهای ملی حاضر به همکاری با او نشدند. آنان امینی را «نوکر آمریکا»، عاقد قرارداد نفت یا کنسرسیوم پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دانسته و در نتیجه تنها شعار نهضت شد: «امینی استعفا». هزاران دانشجوی وابسته به جبهه ملی (معاون دفتر تحکیم وحدت امروزی خودمان) اعتصاب کرده و یکپارچه شعار مرگ بر امینی سر می دادند. ناامید از حمایت اپوزیسیون و درمانده در مقابل فشار شدید شاه، دربار، ملاکین، ارتش و نیروهای امنیتی، امینی مجبور به استعفا شد. شاه بلافاصله امیراسداللّه علم را جانشین وی نمود. برخلاف امینی، علم نه سودای تغییر و تحول و اصلاحات داشت و نه حاضر بود بدون اجازه اعلیحضرت آب بخورد. به لحاظ سیاسی شخصیتی بود به مراتب از شاه محافظه کارتر و بغض و کینه اش نسبت به اپوزیسیون، فضای باز سیاسی، انتخابات آزاد و آزادی مطبوعات اگر از شاه بیشتر نبود یقینا دست کمی از «شخص اول مملکت» هم نداشت. پرسش اساسی آن است که آیا تاکتیک و موضع گیری های نیروهای مخالف رژیم در آن مقطع صحیح و اصولی بود؟ آیا کناره گیری امینی به نفع دموکراسی، اصلاحات و توسعه سیاسی بود؟ قریب به چهل سال از آن مقطع تاریخی می گذرد اما ظرف این چهار دهه حتی یک بار ما نخواسته ایم عملکردمان را در آن مقطع مورد نقد و بررسی قرار دهیم.
چنین کنکاش هایی را می توان به نخستین سال های انقلاب نیز تسری داد. دولت موقت به رهبری مرحوم مهندس بازرگان، مجموعه ای بود معتدل، میانه رو، پای بند به قانون، وفادار به آزادی، مخالف خشونت، معتقد جدی به رعایت حقوق مخالفین؛ منتقدین و معترضین، به لحاظ اقتصادی نیز اعتقاد به درجه ای از رفاه، تامین اجتماعی، احترام به مالکیت فردی، گسترش خصوصی سازی و کاهش نقش دولت در اقتصاد داشت. یعنی مجموعه خصوصیاتی که غایت امید و آرزوی آقای خاتمی و مجموعه جریان اصلاح طلب یا دوم خردادی ها می باشد. اما در عمل نیروهای مترقی و رادیکال جریانات روشنفکری، چپ، زنان، جنبش دانشجویی، جریانات کارگری، مطبوعات آزاد، روحانیون مبارز، دفتر تحکیم وحدت، شعرا و نویسندگان همه در مقابل آن موضع گرفتند. دولت موقت متهم به وابستگی، سازشکاری، لیبرال بودن، «لاک پشتی حرکت کردن»، انقلابی نبودن، رفورمیست بودن، بورژوازی وابسته به امپریالیزم بودن، و به هزار و یک اتهام دیگر متهم شد. نیروهای رادیکال چپ، حتی دولت موقت را متهم به عامل آمریکابودن می کردند و تحلیلشان این بود که دولت موقت با تبانی آمریکا برروی کارآمده تا اولاً انقلاب از مسیرش منحرف شود، ثانیا ارتش، قوای مسلحه و نیروهای امنیتی رژیم شاه دست نخورده باقی بمانند و در مرحله بعدی به کمک این نیروها، جریانات مترقی، چپ و دموکراتیک سرکوب و قلع و قمع شوند(۱). جریانات رادیکال و چپ اسلامی البته تا این مرحله در مذمت دولت بازرگان پیش نمی رفتند اما از دید آنان نیز دولت موقت یک رژیم لیبرال، سازشکار و غیرانقلابی بود با حضور عناصری که چندان انقلابی نبوده و برخی از آنها نیز اساسا مشکوک بودند. مسابقه ای میان نیروهای مترقی (اعم از مذهبی و مارکسیست) ایجاد شده بود برای مخالفت، ضدیت و حمله به دولت موقت. همان بلایی که حزب توده بر سر دولت مصدق آورد و جبهه ملی و نهضت آزادی و دیگران بر سر دولت علی امینی آوردند، این بار بر سر دولت موقت آمد. جای بازرگان نه ژان ژاک روسو آمد، نه ولتر و نه مونتسکیو. جای او را نهایتا انقلابیونی همچون شیخ صادق خلخالی، هادی غفاری، شیخ مهدی کروبی، موسوی خوئینی ها، سیدعلی اکبر محتشمی، عبدالکریم موسوی اردبیلی و دیگران گرفتند که تنها چیزی که برایشان نه مطرح بود و نه ارزشی برای آن قائل بودند آزادی اندیشه و بیان بود. ابراهیم اصغرزاده، اکبر گنجی، عمادالدین باقی، سعید حجاریان، دکتر حبیب اللّه پیمان، مهندس میرحسین موسوی،ماشاءاللّه شمس الواعظین، محسن میردامادی، مهندس بهزاد نبوی، دفتر تحکیم وحدت، روحانیون مبارز، دکتر هاشم آغاجری، علی افشاری، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، حزب جمهوری اسلامی،مهندس محسن آرمین، محمد سلامتی و... آنچنان غرق و محو مبارزه با آمریکای جهانخوار و استکبار جهانی گشتند که متوجه نشدند در زیر گام های خشن و استوارشان در پیکار تاریخی که معتقد بودند میان اسلام انقلابی و انقلاب اسلامی از یک سو و استکبار جهانی به رهبری آمریکا و صهیونیزم می بایستی صورت گیرد، چه سان نهال تازه پای و نورسیده آزادی که بزرگترین ثمره انقلاب اسلامی است دارد پرپر می شود. از قضای روزگار، سقوط دولت بازرگان بیشترین صدمه و لطمه را به نیروهایی وارد ساخت که بیشترین و تندترین منتقدین آن بودند. در ابتدا نیروهای رادیکال چپ غیرمذهبی بودند که قلع و قمع شدند و سپس با چند سال تاخیر نوبت به چپ مذهبی رسید.
همانطور که ملیون و ملی ـ مذهبی ها ظرف چهل سال گذشته حاضر نشده اند ارزیابی و بازنگری نسبت به عملکردشان در جریانات ۴۲ ـ ۱۳۳۹ به عمل آورند، نیروهای رادیکال بعد از انقلاب نیز ایضا تاکنون هیچ جمع بندی و انتقاد از خودی نسبت به موضع گیری ها و سیاست هایشان در سال های بعد از انقلاب به عمل نیاورده اند و همانطور که نیروهای مترقی در آن مقطع بار همه گناهان را بر دوش رژیم شاه افکندند، نیروهای رادیکال بعد از انقلاب نیز اعم از مذهبی و غیرمذهبی گناه یا مسئولیت محدودشدن فضای سیاسی به وجود آمده بعد از انقلاب را صرفا بر گردن نیروهای «واپس گرا»، «ارتجاع»، «محافظه کاران»، «سازشکاران»، «جناح راست» و... انداختند.
چریک های فدایی خلق، مجاهدین، «جبهه دموکراتیک ملی»، دفتر تحکیم وحدت، «سازمان پیکار» و سایر جریانات رادیکال به جای آنکه همه تلاش و توانشان را صرف نهادینه کردن دموکراسی و آزادی به وجود آمده در انقلاب اسلامی بنمایند، به جای آنکه همه تلاش و توان خود را در پشتیبانی جریانات معتدل و میانه رو به کار گیرند درست برعکس، با یک چپ روی و رادیکالیزم حیرت انگیزی همه انرژی خود را در کوبیدن و رویارویی با دولت موقت بسیج کردند. در فردای سقوط دولت مرحوم بازرگان بیشترین هزینه را نیز خود همین نیروها متحمل شدند. چپ روی، تندروی و انقلابی گری همواره در طول تاریخ معاصر ایران بیشترین صدمه و لطمه را اتفاقا بر خود جریانات رادیکال وارد کرده است.
به موازات نیروهای چپ، نقش نخستین رئیس جمهوری اسلامی ایران، آقای دکتر ابوالحسن بنی صدر را نیز با کمال تاسف نمی توان در جریان محدودشدن و قلع و قمع شدن فضای سیاسی بعد از انقلاب نادیده گرفت. اگر بنی صدر گرفتار آن همه تبختر، تکبر، غرور و کیش شخصیت نشده بود و اندکی حاضر می شد با سایر نیروهای درون حاکمیت همکاری نماید و خود را آنچنان تافته جدابافته از دیگران بالاخص شماری از روحانیون وابسته به حزب جمهوری اسلامی نمی پنداشت، آیا باز هم ممکن بود فضای باز سیاسی بعد از انقلاب به آن صورت مورد تعرض قرار گیرد؟
اگر بنی صدر در موضع گیری و رویکردش نسبت به مجموعه حاکمیت ذره ای از عقل و تدبیر و خویشتن داری که خاتمی در این چهار سال از خود نشان داده است را به کار گرفته بود، آیا امکان داشت که او هنوز آنچنان عزل می شد؟ شاید پاسخ به این سوال مثبت باشد و بنی صدر هرچه می کرد در نهایت مخالفینش او را عزل می کردند. اما واقعیت آن است که او ذره ای تلاش ننمود تا جلوی چیرگی مخالفین بر خودش را بگیرد. او ذره ای تلاش ننمود تا پیروزی مخالفینش را حداقل سخت و دشوار بنماید. او از سرمایه عظیمی به نام حمایت امام برخوردار بود اما از فرط تکبر و خودبزرگ بینی آن را نیز به سرعت از دست داد. انسان وقتی فضای سال های نخستین انقلاب را در ذهنش بازسازی می کند احساس می کند که جدی ترین دشمن بنی صدر، درحقیقت عملکرد خود او بود. تمامی گل هایی که بنی صدر خورد، بیش از آنچه که مرهون بازی خوب و تاکتیک های استادانه حریف باشد، نتیجه بی کفایتی و شیوه بازی بد و غیراصولی خود او بود. حکایت دوم خرداد و هاشمی رفسنجانی هم همینگونه شد.
اسکار وایلد می گوید عشق و عاشقی دست ما نیست؛ اما نگه داشتنش دست ماست. حکایت «دوم خرداد» و دوم خردادهای این مملکت حکایت نظریه اسکار وایلد پیرامون عشق و عاشقی است. دوم خرداد آمد. مهم نیست که چرا و چگونه شد که دوم خرداد آمد. فضایی در کشور ایجاد شد، مطبوعاتی بیرون آمدند، و حرف هایی زده شد، احزاب و گروه های سیاسی گرد هم آمدند، دانشگاه و دانشجویان به حرکت درآمدند، سیاست خارجی به جای دعوا و مرافعه با دیگران در مسیر احترام به دیگران و «تنش زدایی» با مخالفین قرار گرفت. صحبت از حقوق زنان و اقلیت ها شد، قانون گرایی شعار روز شد، ضرورت رعایت حقوق مدنی شهروندان و احترام به رای و اراده مردم به میان آمد، لزوم اصلاحات و توسعه سیاسی در راس اولویت ها قرار گرفت، تز جامعه مدنی نظرها را به خود جلب کرد و شد مجموعه فضا و بحث هایی که ظرف ۳، ۴ سال اخیر شاهدش شدیم. سوال اساسی که برای یک بار هم که شده می بایستی از خود بنماییم آن است که: مجموعه جریانات دوم خردادی، برای حفظ، گسترش و نهادینه کردن این فضا چه کردند؟ ما کدام طرح، برنامه و استراتژی را پیش گرفتیم به این نیت که فضای به وجود آمده بعد از دوم خرداد باقی بماند؟ کی نشستیم دور هم و بحث کردیم که اگر چنین کنیم به این فضا صدمه و لطمه وارد خواهد شد و برعکس اگر چنان کنیم این فضا گسترده تر خواهد شد؟ ما چند بار در این چهارسال دچار این دغدغه و اضطراب شده ایم که نکند فضای دوم خرداد از میان برود؟ چه کنیم که این فضا بماند و مجددا باز نگردیم به شرایط قبل از دوم خرداد؟
واقعیت آن است که ما نه تنها هیچ تلاشی برای حفظ و حراست از دوم خرداد به عمل نیاوردیم، هیچ طرح و برنامه و استراتژی برای پاسداری از آن نداشتیم بلکه برخی از رفتارها و موضع گیریمان عملاً در جهت لطمه وارد ساختن به آن بود. جریان روشنفکری معاصر ایران از آنجا که همواره در معرض سرکوب و فشار سیاسی بوده، هر بار که در معرض یک فضای باز قرار گرفته، هر بار که در یک فضای «دوم خردادی» قرار گرفته، به طور طبیعی خواسته تا عقده گشایی کند. خواسته تا فریاد بزند و جبران مافات نماید. هر نوع حرکت و عملکرد دیگری در فضای باز پس از مدت ها سکوت و سکون برای نیروهای دموکراتیک در ایران به مثابه «سازشکاری» تلقی شده. هر نوع پیشنهاد همکاری با امینی در حالی که او رودرروی شاه قرار گرفته بود از دید جریانات رادیکال و مبارز به مثابه «سازشکاری» و «خیانت» محسوب می شد. حتی مقابله نکردن با امینی از دید اپوزیسیون گناهی نابخشودنی محسوب می شد. هر نوع حمایت از دولت موقت در آن فضای رادیکال بعد از انقلاب، «سازشکاری» و خیانت به آرمان های انقلاب به حساب می آمد. همین تراژدی بعد از دوم خرداد نیز تکرار شد. سره و ناسره درهم آمیخت و مورد تهاجم جریانات رادیکال تر دوم خرداد قرار گرفت.
اکنون بهتر می توان نقل قول هایی را که در ابتدای این نوشته آورده ام را درک نمود. در گرماگرم روزهای پر تب و تاب بعد از دوم خرداد کمتر کسی در اندیشه آینده آن بود. همه به نحو ساده انگارانه ای فرض گرفته بودند که آن فضا قطعی و همیشگی خواهد بود و خواهد ماند. در اینکه جریانات و قدرت های سیاسی مخالف دوم خرداد و اصلاحات با آن فضا به مخالفت برخاسته و به چیزی کمتر از محو کامل آن و بازگرداندن جو سیاسی مملکت به قبل از دوم خرداد رضایت نمی دهند ما هیچ تردیدی نبایستی به خودمان راه دهیم. سوال اساسی آن است که در مواجه با سیاست ها و عملکرد آنان ما چه روش ها و تاکتیک هایی اتخاذ کردیم؟ اصولی ترین روش ها اعتدال و میانه روی بود. آیا عملکرد برخی از «جریانات دوم خرداد را می توان واقع بینانه، معتدل و میانه رو توصیف نمود؟ واقعیت تلخ آن است که نه. فی الواقع برخی از موضع گیری ها و عملکردهای دوم خردادی ها نه تنها مناسبتی با میانه روی و اعتدال نداشت بلکه به تعبیری می توان آنها را آب به آسیاب دشمن ریختن توصیف نمود. به واقع می بایستی آنها را سست کردن زیر پای دوم خرداد و آسیب پذیر ساختن آن دانست.
پرداختن به جزئیات و مجموعه عملکرد طیف دوم خرداد نه هدف این نوشتار است و نه در حوصله آن. اما یکی از تامل انگیزترین و سوال برانگیزترین موارد عملکرد برخی از جریانات دوم خرداد، در برخوردشان با آقای هاشمی رفسنجانی بود. موج گسترده ای علیه ایشان در جریان انتخابات مجلس ششم در زمستان ۱۳۷۸ به راه افتاد و هر کس نوبت گرفته بود تا به وی حمله نماید. در فضایی که علیه او به راه افتاد، آقای هاشمی به عنوان سمبل، مسئول و عامل همه مشکلات، نابسامانی ها، کژی ها، فساد، ضعف ها، ندانم کاری ها، نادرستی ها و زشتی های دو دهه بعد از انقلاب معرفی شد. کانه هیچ جنبنده دیگری در این دو دهه سمت و مسئولیتی در این مملکت نداشته و ایشان یگانه فعال و همه کاره کشور و جملگی مسئولیت ها را یک تنه عهده دار بوده است. یکی پس از دیگری، مقاله، یادداشت، تحلیل در مطبوعات ظاهر می شدند و او را مسئول و عامل همه خرابی ها معرفی می کردند. یادداشت، سر مقاله، نظرخواهی، سخنرانی، مصاحبه و اظهارنظر بود که یکی پس از دیگری علیه او و شرکتش در انتخابات ابراز می شد.
در آن هنگامه بود که من یادداشت معروف دوم خرداد، چپ روی و هاشمی رفسنجانی را نوشتم. انگیزه آن نوشته پاسخ به مصاحبه ها و مطالبی بود که به تدریج از جانب برخی از رهبران رادیکال دوم خرداد بالاخص آقای مهندس عباس عبدی به راه افتاده بود. نوشتن آن یادداشت آن هم از سوی من، موج اعتراضات گسترده ای را علیه ام برانگیخت. پس از آن یادداشت به هر سخنرانی و به هر دانشگاهی که رفتم مورد اعتراض قرار گرفتم که چرا از آقای هاشمی دفاع کرده ام. این اعتراض بالاخص در محیط های دانشجویی جدی تر و گسترده تر بود. از سوی دیگر موج به راه افتاده علیه آقای هاشمی شتاب بیشتری گرفت. این شتاب از یک سو و اعتراضات گسترده ای که به خود من وارد می شد مرا متوجه ساخت که چه فضایی به وجود آمده. فضایی که هرکس حاضر نمی شد به هاشمی حمله نکند و با آن موج همراهی نماید، عملاً با آبرو و حیثیت سیاسی خود بازی می کرد. بسیاری از دانشجویان و مخاطبینم خیلی رک و صریح به من می گفتند که «آخه شما چرا دیگه از ایشان دفاع می کنید؟» برخی از این هم فراتر رفته و رسما و علنا حیثیتم را به زیر سوال برده و مرا به انواع و اقسام زد و بندهای سیاسی با اصحاب قدرت متهم می ساختند. برخی از این هم فراتر رفته و در یادداشت های شخصی و پیام های تلفنی رسما و علنا بهم ناسزا می گفتند و می گفتند که «حیف از ما که فریب حرف ها و مقالات شما را خوردیم و فکر می کردیم که شما یک شخصیت دوم خردادی، اصلاح طلب و روشنفکر هستید. حالا معلوم می شود که همه آنها برای فریب، اغوا و تظاهر بود، برای آن بود که سربزنگاه نقش خودتان را بازی کنید و ماموریتی را که دارید اجرا نمائید». چنین اظهارنظرهایی بعضا محترمانه و در لفافه بهم گفته یا نوشته می شد و بعضا با لحنی زشت همراه با الفاظی همچون «مزدور»، «سرسپرده»، «خائن»، «روشنفکر خودفروخته» و... همراه بود. روزانه چندین فقره یادداشت هایی این چنین برروی فاکس روزنامه عصر آزادگان برایم ظاهر می شد. تعدادی هم به فاکس و آدرس دانشگاه ارسال می گردید.
به جای عقب نشینی، یادداشت دومم تحت عنوان هاشمی رفسنجانی؛ محافظه کار یا اصلاح طلب را نوشتم که صرفا بر دامنه اعتراضات و حملات افزود.
بسیاری تصور می کردند که من یا بخشی از تشکیلات آقای هاشمی هستم یا از نزدیکان و عوامل ایشان هستم و یا به شکل دیگری وابستگی هایی به ایشان دارم. آنچه که هیچ کس نمی دانست ایت بود که من در همه عمرم فقط یک بار ایشان را دیده بودم آن هم در مهرماه ۱۳۵۸ بود زمانی که در جلسه مشترکی با شرکت هیات دولت و شورای انقلاب گزارش عملکردم در کردستان را می دادم و آقای هاشمی رفسنجانی از جانب شورای انقلاب در آن جلسه شرکت داشتند. متاسفانه به دلیل فضای بیمارگونه فرهنگ سیاسی حاکم بر ما ایرانیان و ابتلایمان به بیماری توهم توطئه، ما کمتر حاضر می شویم تحولات و موضع گیری های سیاسی را برحسب ظاهر آن قبول کنیم. کمتر کسی در آن هنگامه موضع گیری مرا یک جریان سالم و مستقل می دید. چگونه ممکن بود در آن فضایی که حمله به هاشمی علامت انقلابی گری، دوم خردادی، اصلاح طلبی، روشنفکری و همه صفات برجسته و تشخص سیاسی می شد، خروسی بی محل خلاف جریان آب شناکرده، آن موج را به چالش کشیده و آن را به کج روی و خطا متهم نماید؟ برای دوم خردادی ها و اصلاح طلبان «واقعی» فقط یک موضع گیری متصور بود که آن هم حمله به هاشمی می بود. بنابراین در موضع گیری من «کاسه ای زیر نیم کاسه» نهفته بود. ساده ترین و در عین حال صمیمانه ترین پرسش آن بود که «شما چرا موضعتان را عوض کرده اید؟» و وقتی من می پرسیدم که «کدام موضعم راعوض کرده ام؟»، پاسخی که همواره داده می شد آن بود که «اگر موضعتان را عوض نکرده اید چرا از آقای هاشمی دفاع می کنید؟».
هیچ کس حاضر نبود آن موضع گیری را امری طبیعی قلمداد کند. هیچ کس حاضر نبود آن موضع گیری را همان که به نظر می رسید باور کند: اینکه یک نفر چنین نظری دارد و هیچ طرح، دسیسه و ساخت و پاختی در کار نیست. حرف و حدیث های مختلفی شنیدم. یکی آن بود که به من پست و مقامی پیشنهاد شده و دفاع از هاشمی بهاء آن می باشد. روایت دیگر آن بود که من به حزب کارگزاران پیوسته ام و در زمره کادر رهبری آن قرار گرفته ام. شایعه ای که در دانشگاه و میان همکارانم رواج داشت این بود که آقای هاشمی ترتیب استخدام مرا در دانشگاه داده اند و من حالا دارم محبت ایشان را جبران می کنم. جالب است که من در مهرماه سال ۱۳۵۵ به استخدام دانشگاه تهران درآمده بودم و در آن موقع آقای هاشمی در زندان اوین دوران شش ساله محکومیتش را می گذرانید.
با مقدمه ای که پیرامون قبض و بسط «دوم خرداد»های تاریخ معاصر ایران آوردم، شاید اکنون بهتر بتوان درک نمود که چرا من آن موضع گیری را کردم. دلیل من برای موضع گیری ام آن بود که معتقدم تندروی، چپ روی و رادیکالیزم نه تنها کمکی به نهادینه شدن دموکراسی و آزادی در ایران نکرده بلکه آن را همواره به عقب انداخته است. من به همان دلیل با آنگونه برخورد با آقای هاشمی مخالف بودم که معتقدم برخورد ملیون و نیروهای مترقی با دکتر امینی اشتباه بود. به همان دلیلی که معتقدم برخورد جریانات انقلابی و رادیکال با دولت موقت مرحوم بازرگان اشتباهی فاجعه آمیز بود. به همان دلیلی که معتقدم برخورد حزب توده انقلابی و رادیکال با جبهه ملی و دولت مرحوم دکتر مصدق اشتباه محض بود.
در پاسخ اعتراضاتی که چرا از آقای هاشمی دفاع می کردم، استدلالم آن بود که من از ایشان دفاع نکرده ام. مقالات و مصاحبه هایی که در این کتاب هم آمده همین را نشان می دهد. من از ایشان دفاع نمی کردم بلکه حرفم چیز دیگری بود: اینکه آنگونه برخورد کردن با ایشان را درست و اصولی نمی دانستم. دفاع از عملکرد یک شخصیت یا جریان سیاسی یک مسئله است و مخالفت با نوع برخوردی که با آن می شود مسئله متفاوت دیگری است. من معتقد بودم که آنگونه برخورد با آقای هاشمی درست نبود. دلایل زیادی برای خطا بودن آن استراتژی داشتم. نخست آنکه من به شرحی که در مقالات و مصاحبه های کتاب آمده ایشان را اساسا شخصیتی اصلاح طلب و مترقی می دانم و همانطور که در یادداشت هایم نوشته ام، اصلاح طلبی و ترقی خواهی ایشان را نسبی می دانم. به نظر من برای روحانی که در قم درس خوانده، وقتی چهل سال پیش اولین کتابی که می نویسد پیرامون امیرکبیر می باشد، این به تنهایی مبین اصلاح طلبی است، حداقلش آن است که نمی توان او را ذاتا آدمی اصلاح طلب ندانست. امیرکبیر نه یک شخصیت دینی بوده، نه روحانی بوده، نه خدمتی به اسلام کرده و نه اساسا چندان موردتوجه و اقبال حوزویان می باشد. علی رغم همه اینها جالب است که آقای هاشمی به این شخصیت تاریخی علاقه مند می شود و نمی رود دنبال یک شخصیت و عالم دینی. مهمترین و اصلی ترین ویژگی امیرکبیر اصلاح طلبیش بوده. اصلاح طلبی امیر هم در حوزه دین، فلسفه و کلام نبوده، بلکه می خواسته کارخانه بیاورد، صنعت ایجاد کند، راه آهن بکشد، حکومتی مدرن، متمرکز و نیرومند ایجاد کند. اتفاقا امیرکبیر هیچ مزاج و دل و دماغی برای مفاهیمی همچون دموکراسی، آزادی، رعایت حقوق شهروندان، تحمل مخالفین و اینگونه مسائل نداشت. با مخالفینش با شدت و بدون کوچکترین گذشت و مسامحه برخورد می کرد. نمونه آن برخوردش با پیروان نهضت بابیه بود. شباهت میان شخصیت امیرکبیر و آقای هاشمی واقعا قابل تامل است. بنابراین چندان تصادفی نیست که نخستین کتابی که آقای هاشمی می نویسد پیرامون شخصیت و زندگی امیرکبیر است. اصلاح طلبی آقای هاشمی را می بایستی از جنس اصلاح طلبی امیرکبیر دانست. پروژه های بزرگ، ایجاد کارخانه، کشیدن راه، آوردن صنایع جدید، گسترش تجارت، توسعه اقتصاد، ساختن سد و بندر، نیروگاه، بزرگراه و آنچه که در دو دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی به عنوان نماد سازندگی لقب گرفت. اصلاح طلبی آقای هاشمی، همچون اصلاح طلبی امیرکبیر، در حوزه سیاسی و اجتماعی نبود. اما آیا اصلاحات در حوزه اقتصادی به گونه ای اجتناب ناپذیر زمینه ساز اصلاحات سیاسی و اجتماعی نمی شود. آیا بالارفتن سطح زندگی، افزایش اقشار و لایه های تحصیل کرده، گسترش دانشگاه ها و افزایش دانشجویان، شمار بیشتر زنان شاغل، رشد یقه سفیدها (مدیران و مسئولین سازمان های تولیدی و خدماتی)، بالارفتن تیراژ روزنامه ها (ولوروزنامه های دولتی) و درصد افراد کتابخوان در جامعه و تغییر و تحولات مشابه که لاجرم در نتیجه توسعه اقتصادی حاصل می شود، راه را برای مطالبات سیاسی و اجتماعی و در نتیجه توسعه و اصلاحات سیاسی باز نمی کند؟ اگر از منظر جامعه شناسی به ریشه یابی علل به وجود آمدن دوم خرداد بپردازیم، غیر از آن است که تغییر و تحولات هشت سال ریاست جمهوری آقای هاشمی بیشترین تاثیر را در به وجود آمدن پدیده دوم خرداد داشت؟ بماند موضع گیری جانبدارانه آقای هاشمی در جریان انتخابات دوم خرداد که به همان میزان که به انتخاب خاتمی کمک نمود، خشم و غضب محافظه کاران را برای او به ارمغان آورد.
جامعه شناسی و تئوری های رشد و توسعه به کنار، در عمل جملگی شخصیت های کلیدی اصلاح طلب یا وزیر، مشاور و معاون آقای هاشمی بوده اند و یا در دوران ریاست جمهوری ایشان در زمره استانداران، معاونین، مدیران و همکاران نزدیک وی بوده اند. آقای خاتمی وزیر ارشاد ایشان بود، عبداللّه نوری وزیر کشورش، عطاءاللّه مهاجرانی معاون حقوقی و پارلمانی اش، غلامحسین کرباسچی شهردارش و قس علی هذا. جملگی این شخصیت ها به شدت زیر فشار محافظه کاران بودند و همانطور که می دانیم آقای هاشمی را وادار کردند تا خاتمی و عبداللّه نوری را از کابینه اش کنار بگذارد.
بسیاری از وزرا، استانداران و مدیران ارشد دوم خردادی درحقیقت مسئولین و مدیران اجرایی آقای هاشمی بودند. به علاوه، شماری از پست های مهم کابینه آقای هاشمی چندان انتخاب های خود وی نبودند. وزرای اطلاعات، ارشاد، خارجه، دفاع، کشور را به درستی نمی توان وزرای آقای هاشمی دانست. بماند رئیس صدا و سیما و بسیاری از پست ها و سمت های مهم دیگر. ظهور کارگزاران سازندگی در سال ۱۳۷۴ دلیل دیگری بر اصلاح طلبی آقای هاشمی در مقایسه با روحانیون هم طرازش می باشد. اگرچه «کارگزاران» در زیر بهمن دوم خرداد مدفون شدند، اما ظهور آنان در سال ۱۳۷۴ قطعا گام موثری در جهت بازشدن فضای سیاسی کشور بود.
از اینها که بگذریم، در تمام دو دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی جریانات تندرو جناح راست از هیچ تلاشی در جهت مقابله با سیاست های او خودداری نکردند. سیاست های او با مخالفت های جدی روزنامه های کیهان، رسالت و جمهوری اسلامی همواره روبرو بود. هفته نامه صبح به همراه نشریات دیگر وابسته به جناح راست همچون یالثارات و غیره نیز مخالف جدی سیاست های او بودند. مجلس های چهارم و پنجم که در قبضه محافظه کاران بود، چندان همراهی با هاشمی نداشتند. مجلس پنجم عملاً برنامه دوم توسعه اقتصادی آقای هاشمی را ویران کرد. مطبوعات جناح راست اگرچه مستقیما به خود آقای هاشمی حمله نکردند، اما همانطور که اشاره شد شماری از دستیاران و نزدیکان آقای هاشمی همچون غلامحسین کرباسچی، عطاءاللّه مهاجرانی، خاتمی و عبداللّه نوری منظما مورد حمله روزنامه های کیهان، رسالت و جمهوری اسلامی بودند. بالاخص در دور دوم ریاست جمهوری آقای هاشمی، این مطبوعات به چیزی کمتر از کنارگذاردن کامل این شخصیت ها رضایت نمی دادند.
مخالفت محافظه کاران با آقای هاشمی چندان بی پایه و اساس نبود. واقعیت آن است که آنان حق داشتند و دارند تا ایشان را تایید و تصدیق نکنند. هاشمی رفسنجانی اساسا شخصیتی معتدل و میانه رو می باشد. با تندروی و رادیکالیزم میانه ای ندارد. البته سیاستمدار است و اینجا و آنجا برای تداوم قدرتش ممکن است موضع گیری هایی نماید که لزوما چندان به آنها باور ندارد. آقای هاشمی به فراست دریافته که مملکت را نمی توان با شعارهای رادیکالی و انقلابی به پیش برد. او اعتقاد جدی به ثبات و آرامش دارد که به زعم وی پیش نیاز سازندگی و توسعه اقتصادی می باشد. من حتی تصور می کنم که او به گونه ای جدی درصدد رفع معضل اصلی ما که دشمنی با آمریکا می باشد بود. اگر خرابکاری سید مهدی هاشمی و همکارانش نبود، آقای هاشمی در همان اواسط دهه ۱۳۶۰ مشکل میان ایران و آمریکا را حل کرده بود. موضوعی که بعدها به نام جریان «مک فارلین» و «ایران گیت» معروف شد درحقیقت شروع عادی سازی روابط میان ایران و آمریکا می توانست باشد. با همه فوایدی که رفع تنش میان ایران و آمریکا برای منافع ملی به همراه دارد.
هاشمی نه تنها اعتقادی به رادیکالیزم و انقلابی گری ندارد، بلکه همانطور که اشاره کردیم او متوجه زمانه خودش و نیازهای زیربنایی مملکت برای پیشرفت و توسعه شده است. او دریافته که مملکت نیاز به متخصص، به صنایع پیشرفته، به فعالیت های بنیادی بخش خصوصی، به سرمایه گذاری داخلی، به تشویق تولید و ایجاد ثروت، به تجارت آزاد با مابقی دنیا، به سرمایه گذاری خارجی و تکنولوژی پیشرفته، به دانشگاه، ارتباطات، اینترنت و رابطه با دنیای پیشرفته و... نیاز دارد. شک نیست که پیش نیاز اینها و یا حداقل به موازات اینها، توسعه سیاسی هم لاعلاج می بایستی صورت گیرد. در دنیای امروز نمی توان مطبوعات مستقل از حکومت، احزاب و تشکل های سیاسی مستقل از حکومت، قوه قضائیه مستقل از حکومت و رسانه های جمعی مستقل از حکومت نداشت. اشتباه آقای هاشمی و بزرگترین اشکال و انتقادی که به ایشان وارد است، آن است که ایشان متوجه نیستند پیشرفت و رشد و توسعه اقتصادی بدون حاکمیت قانون و بدون تامین حقوق سیاسی و اجتماعی شهروندان امکان پذیر نیست. اما به هر حال ایشان نصف راه را آمده اند. از این بابت خطا خواهد بود که ایشان را اصلاح طلب ندانست.
سوال اساسی آن است که استراتژی دوم خردادی ها در قبال هاشمی رفسنجانی چه می بایستی می بود؟
در عمل دو استراتژی بیشتر فراروی اصلاح طلبان وجود نداشت. آنان یا می بایستی با هاشمی همکاری می کردند و در روند تدریجی توسعه اقتصادی، خواهی نخواهی او را وارد جرگه اصلاحات سیاسی می نمودند (چون زمینه و پتانسیل آن را دارد) و یا آنکه اساسا او را نفی و طرد می کردند چون چندان اعتقادی به اصلاحات سیاسی ندارد. متاسفانه، جریانات رادیکال دوم خرداد استراتژی دوم را برگزیدند با همه ضرر و زیان های جبران ناپذیری که این استراتژی برای مجموعه جنبش اصلاح طلبی در خود داشت.
در بحبوحه پاییز و زمستان ۷۸، زمانی که جریان اصلاح طلبی یکی از این دو استراتژی را در قبال آقای هاشمی می بایستی برگزیند، بحث و جدل های پایان ناپذیری من با بسیاری از دوستان رادیکال دوم خردادی که معتقد به حذف آقای هاشمی بودند داشتم. اساس استدلال آنان این بود که هاشمی با اعلام نامزدی خود برای انتخابات مجلس ششم اشتباه فاحشی کرده است. زیرا فرصت خوبی برای مخالفینش به وجود آورده تا وی را مورد نقد و بررسی و انتقاد قرار دهند. به تعبیری دیگر، آنان معتقد بودند که در آن فضا هاشمی نمی بایست وارد میدان می شد. حالا که شده و این فرصت طلایی را خودش با دست خودش برای مخالفینش به وجود آورده، چرا جریان اصلاح طلب از این فرصت بهره برداری نکند و او را برای همیشه از میدان به در نکند؟ پاسخ من به این استدلال آن بود که با زدن هاشمی، جریان اصلاح طلب چه به دست می آورد؟ نفع زدن هاشمی برای جریان اصلاح طلبی در کجا می باشد؟ هاشمی کدام معضل و مشکل را بر سر راه دوم خرداد و اصلاح طلبی ایجاد کرده که به جز حذف سیاسی او ما چاره دیگری نداریم؟ این بحث ها از اینجا شروع می شد و هرگز هم به جایی نمی رسید.
یکی از عمده ترین بحث ها پیرامون نقش آقای هاشمی در مجموعه جریانات بعد از انقلاب بود. از استعفای دولت موقت گرفته تا عزل بنی صدر، جنگ با عراق، مسئله آیت اللّه منتظری تا قتل های زنجیره ای و بالاخره برنامه های توسعه اقتصادی و تغییر و تحولاتی که در دو دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی بعد از جنگ در کشور ایجاد شد. این تاکتیک که هاشمی را مستقیم یا غیرمستقیم مسئول همه نابسامانی ها بدانیم باعث آرامش خاطر، تسکین زخم های گذشته و اسباب شادی و انبساط خاطر بسیاری می شد که دوست دارند او را مسبب همه نابسامانی ها درگذشته بپندارند. اما در اینجا سه اشکال اساسی وجود دارد. نخست مسئله اخلاقی است. این شیوه باعث محبوبیت اصلاح طلبان خواهد شد اما به چه بهایی؟
اشکال دوم آن است که این شیوه مطلوب بسیاری از جریانات محافظه کار خواهد افتاد. زیرا اولاً آنان را در قبال نقش شان در آن جریانات مبرا می سازد. ثانیا، که مهمتر است، بسیاری از آنان قلبا از هاشمی منزجرند و انزجارشان نسبت به هاشمی از خاتمی هم بیشتر است. اما عمده ترین اشکال این شیوه در تبعات بلندمدت آن می باشد. القاء این باور که مسبب همه مشکلات در گذشته هاشمی بوده، فقط باعث آن نمی شود تا مردم یک تصویر غلطی از گذشته پیدا کنند. در مرتبه بعدی این تصویر باعث آن می شود که مردم از جریان اصلاح طلبی مطالبات و انتظارات غیرواقع بینانه ای پیدا کنند. زیرا به تصور آنان، عامل نابسامانی ها که آقای هاشمی بوده اکنون دیگر کنار گذارده شده و با کنارگذاردن او از دو قوه مجریه و مقننه، همه چیز درست و اصلاح خواهد شد. حداقل مردم در حوزه اقتصاد انتظار خواهند داشت تا اصلاح طلبان اوضاع را بهبود بخشند. در حالی که اصلاح طلبان بهتر از هرکس دیگر می بایستی بدانند که القاء چنین تصوری در مردم چقدر خطا و گمراه کننده است. هم در قبال تصویری که از گذشته به مردم می دهیم و هم در قبال تصویر و تصوری که از آینده برای آنان ایجاد می کنیم.
شرکت آقای هاشمی در انتخابات و حضورش در مجلس محل مناقشه بعدی بود. بسیاری از دوستان رادیکال دوم خردادی معتقد بودند که حضور آقای هاشمی در مجلس به ضرر دوم خرداد و اصلاحات می باشد. استدلالشان آن بود که آقای هاشمی در مجلس مانع از تصویب لوایح اصلاح طلبانه و مترقی خواهد شد. برخی حتی استدلال می کردند که هدف هاشمی از رفتن به مجلس، رویارویی و مقابله جدی با روند اصلاحات می باشد.
من به عکس بسیاری از دوستان، معتقد بودم که حضور آقای هاشمی در مجلس اتفاقا به نفع اصلاحات خواهد بود، زیرا نفوذ سیاسی مجلس با بودن هاشمی در آن بسیار زیادتر خواهد شد. به علاوه، از آنجا که بدنه مجلس را علی القاعده دوم خردادی ها تشکیل خواهند داد، حتی اگر آقای هاشمی بخواهد هم نمی تواند لوایح اصلاح طلبان را خنثی سازد. به خاطر شان و حفظ موقعیت خودش هم که شده آقای هاشمی نخواهد گذارد مجلس ششم تضعیف شود و به صورت هیچ کاره درآید.
از آن بحث ها امروزه بیش از یک سال و اندی می گذرد. متاسفانه شماری از دوستان طرف بحث ها به تیغ جفا گرفتار آمده و اکنون در زندان هستند. ای کاش آنان آزاد می بودند تا انسان می توانست با دغدغه وجدان کمتری به ذکر جزئیات بیشتر این بحث ها برای ثبت در تاریخ بپردازد. اما صد حیف که بسیاری از خوش فکرترین و صدیق ترین یاران انقلاب گرفتار شدند. واقعیت آن است که من آخرش هم درنیافتم که نفع حذف سیاسی هاشمی برای اصلاحات در کجا بود. یکی از استدلال های من در پاسخ به دوستانی که طرفدار تز برخورد با هاشمی بودند این بود که اتفاقا این استراتژی بیشترین نفع را در وهله اول برای جریان محافظه کار و مخالفین اصلاحات در برخواهد داشت،زیرا ما با دست خودمان هاشمی را دو دستی تقدیم به محافظه کاران خواهیم کرد.
به علاوه در وضعیت فعلی، آقای هاشمی خصومتی با اصلاحات و توسعه سیاسی ندارد. فقط آنها را جدی نگرفته و اعتقادی به ضرورت آنها ندارد. از نظر ایشان، آزادی مطبوعات، به عنوان مثال، یک مسئله اساسی و مهم جامعه نیست. تعدادی روشنفکر، دانشجو و نویسنده به دنبال این حرف ها هستند. به زعم او، مسئله اساسی و مهم جامعه ایجاد سد، کارخانه و نیروگاه می باشد. آقای هاشمی ضمن آنکه آزادی مطبوعات را جدی و ضروری نمی دانند، در عین حال بغض و کینه هم با اهل قلم و مطبوعات ندارند. مُصر نیستند که همه لال شوند و هیچ کس، هیچ چیز نگوید. اما وقتی دوم خردادی ها و طرفداران آزادی مطبوعات به ایشان آنچنان حمله ور شوند، طبیعی هست که ایشان از آن حالت بی تفاوت متمایل به منفی خارج شده و مخالف جدی آزادی مطبوعات شود. چرا اصرار داریم که یک مخالف غیر فعال آزادی مطبوعات را به یک مخالف فعال آزادی مطبوعات تبدیل نمائیم؟ کنه حرف من این بود که: بسیار خوب، حتی اگر بپذیریم که آقای هاشمی دوم خردادی نیست، حداقل مخالف آن هم نیست. در تمامی خطبه هایش تا قبل از انتخابات بهمن ۷۸، ایشان هیچ حمله و انتقادی را متوجه دوم خردادی ها نکرده بود. بیشتر تلاش نموده بود تا به عنوان چهره ای که می خواهد دو جریان اصلی کشور یعنی محافظه کاران و دوم خردادی ها را به هم نزدیک کند، ظاهر شود. چرا با حمله به او، هاشمی را از یک غیرمخالف و بی طرف به یک مخالف تبدیل کنیم؟ به هر حال وقتی دوم خردادی ها به هاشمی حمله نمایند، او را مسئول قتل های زنجیره ای قلمداد نمایند، او را مسئول تداوم جنگ اعلام کنند، سیاست های اقتصادی او را عامل به وجود آمدن فساد بدانند، تلاش های سازندگیش را نیز به زیر سوال برده و حتی آنها را نیرنگ و فریب نشان دهند، بگویند او درصدد است برود در مجلس تا با اصلاحات درافتد و دوم خرداد را نابود کند و... آیا هنوز هم می توان انتظار داشت که آقای هاشمی نسبت به دوم خرداد حالت بی طرفی داشته باشد و با آن به دشمنی برنخیزد؟ طبیعی هست، یا حداقل چندان نبایستی به دور از ذهن باشد، وقتی که آقای هاشمی مورد هجوم دوم خردادی ها قرار گیرد، از خود واکنش نشان ندهد.
مابقی ماجرا را همه می دانیم. جریان های رادیکال دوم خرداد نهایتا با همه توان آقای هاشمی را مورد حمله قرار دادند با همه لطمات و ضایعاتی که این خط مشی بر مجموعه جریان اصلاح طلب وارد ساخت.
اشاره کردم که من هرگز حکمت و ضرورت این خط مشی را نه امروز و نه بعدها نتوانستم بفهمم، علی رغم روزها و ساعت ها بحث و گفتگو با دوستان معتقد به این استراتژی. من هرگز به خودم اجازه نداده ام تصور کنم که در اعمال این خطی مشی شاید (و فقط می گویم شاید) پای برخی از تسویه حساب ها و تلافی جویی های گذشته در میان بوده باشد. با همه وجود مایلم فکر کنم که اتخاذ آن سیاست از سر صدق و اعتقاد قلبی بوده است.
من البته تنها «دوم خردادی» یا اصلاح طلبی نبودم که با استراتژی حذف و حمله به هاشمی مخالف بودم. بسیاری دیگر هم اتفاقا اینگونه می اندیشیدند. ماشاءاللّه شمس الواعظین سردبیر روزنامه عصر آزادگان و علیرضا رجایی دبیر سرویس سیاسی روزنامه هم آن سیاست را اشتباه و غیرمسئولانه می دانستند. چهره های دیگری نیز بودند که در درستی آن خط مشی تردید داشتند و نگران تندروی ها بودند. اما جو غالب به گونه ای بود که اجازه بیان را از بسیاری سلب کرده بود. بسیاری از دوم خردادی ها به صورت خصوصی موضع گیری مرا می ستودند و برخی نیز صراحتا می گفتند «حرف دل ما را زدی». اما به واسطه ملاحظات سیاسی و فضای غالب حاضر به موضع گیری نبودند. یادم می آید، مقاله هاشمی رفسنجانی؛ اصلاح طلب یا محافظه کار را که نوشتم، هنوز شورای نگهبان مرا رد صلاحیت نکرده بود و به عنوان نامزد انتخابات مجلس مطرح بودم. همان روز دوستانی که به اصطلاح ستاد انتخاباتی مرا قرار بود تشکیل دهند و به اصرار آنان از زنجان نامزد شده بودم، متوحش، عصبانی و بهت زده با من تماس گرفتند و گفتند: «آقای دکتر شما چرا این مقاله را نوشتید. مگر جو را نمی بینید؟ از همین حالا سیل اعتراضات نسبت به شما سرازیر شده است. حتما مقاله دیگری بنویسید و به شکلی مسئله را جمع و جور کنید که بیشتر صدمه به محبوبیت شما وارد نشود». واقعا یک چنین فضایی به وجود آمده بود. هیچ چیز برایم دردناک تر از نگاه های آکنده از سرزنش بچه های روزنامه عصر آزادگان نبود. تا قبل از آن، هر بار که برای دادن یادداشت به روزنامه می رفتم با همه سلام و علیک گرمی داشتم و بعضا تشویقی گرم و «دکتر دستت درد نکند»ی نثارم می شد. اما آن نگاه های گرم به سرعت رو به سردی رفتند. هر بار که به روزنامه می رفتم احساس می کردم، خائنی شده ام که به جمع و به همراهان پشت کرده است. زیاد به دل نمی گرفتم، چون فکر می کردم میانگین سن بچه های روزنامه به زحمت به سی سال می رسد. بسیاری از آنان حتی سال های اول انقلاب را درک نکرده اند و آن روزها کودکی خردسال بیشتر نبوده اند، چه رسد به تجربیات قدیمی تر. اما یک شب تلفن عمه پیرم که بالای هفتاد سالش است سبب شد تا متوجه شوم مشکلم فقط با نسل جدید نیست. با دلخوری از من گلایه می کرد که «من چقدر به تو و مقالاتت افتخار می کردم؛ این چه کاری هست که داری می کنی؟» آن شب به خودم گفتم، بچه های روزنامه را به دلیل نداشتن سن و سال و تجربه تاریخی می توانم توجیه کنم، اما عمه ام که تراژدی تلخ ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ را شخصا تجربه کرده و شاهد زیر و رو شدن زندگی شماری از نزدیکانش در آن مقطع بوده را چگونه می شود توجیه کرد؟
در آن دوران پرالتهاب و سخت روزی برای دادن یادداشتی به دفتر روزنامه عصر آزادگان رفته بودم. مزد مقالاتی که می نوشتم یک فنجان چایی بود و کشیدن پیپ «آقا شمس» (ماشاءاللّه شمس الواعظین). بعضی وقت ها بچه های تحریریه (محمد قوچانی، علیرضا رجایی و زعمای بالاتر، دکتر مرتضی مردیها و جناب حمیدرضا جلایی پور در دفتر شمس بودند. آن روز از قضای روزگار اکبر گنجی هم در دفتر بود. و طبق معمول با شمس بر سر مقاله اش بگو مگو داشتند و می گفت شمس مقاله اش را سانسور کرده. با ورود من به دفتر شمس همان بحث و مجادله پایان ناپذیر پیرامون آقای هاشمی به راه افتاد. آنچه که به بحث دامن زده بود، موضوع تعیین لیست «جبهه مشارکتی»ها برای انتخابات تهران و مسئله قراردادن یا قرار ندادن نام آقای هاشمی در لیست بود.
نمی دانم چند ساعت گفتگو کردیم. فقط می دانم وقتی از دفتر روزنامه آمدم بیرون پرنده ای در خیابان دیگر پر نمی زد و احساس می کردم اگر یک بار دیگر مسئله هاشمی رفسنجانی، اصلاحات، محافظه کاران، دوم خرداد، گذشته، آینده، توسعه سیاسی، جبهه مشارکت، جناح راست، چپ روی و... جایی مطرح شود که من در آنجا باشم فقط با همه وجودم از آنجا فرار می کنم. پایین پله های ساختمان «علی آقا» نگهبان روزنامه سرش را بر روی میز گذارده و خوابش برده بود. با پایین آمدن من از پله ها از خواب پرید و گفت آقای دکتر دارید می روید؟ بی اختیار بهش گفتم: «باور کن عقل تو از همه ما که از بعد از ظهر آن بالا بودیم بیشتر می رسد». هاج و واج و بهت زده بهم گفت: «خواهش می کنم». این همه ماجرای آن روز یا آن شب نبود. در بحبوحه آن دعوا مرافعه من به شوخی گفتم، «اصلاً مشکل زیر سر خود خاتمی هست. اگر آن سه، چهار جوان رهبری «جبهه مشارکت» را که خود را عقل کل می دانند سر جایشان می نشاند، اینقدر ما مجبور نبودیم جوش بزنیم. من اگر جای آقای خاتمی بودم، یک شب رهبری جبهه مشارکت را احضار می کردم و گوش شان را یک دور می پیچاندم و می گفتم از همین در که رفتید بیرون اسم آقای هاشمی را می گذارید در لیست. بعد هم که از در داشتند می رفتند بیرون، بهشان می گفتم بروید تاریخ غرب را بخوانید ببینید دموکراسی چند صد سال طول کشید تا در آن بلاد پا گرفت. و بعد هم که می رسیدند توی کوچه، پنجره را باز می کردم و بهشان می گفتم اگر تاریخ غرب را نمی خوانید لااقل تاریخ معاصر مملکت خودمان را بخوانید. ما نذر نکرده ایم که علی الدوام در این مملکت به یک فضای بازی برسیم و هنوز هوای آن را درست استنشاق نکرده آن را از دست بدهیم. آخه عقلم خوب چیزیه شماها سیاسی هستید یک خرده فکر کنید که مشکل ما چیه و چرا هیچ وقت دموکراسی در این مملکت دوام نیاورده؟»
در همین موقع شمس الواعظین حرفم را قطع کرد و گفت همین را یک مقاله کن. گفتم چی را مقاله کنم؟ گفت همین که خاتمی شخصا از رهبری جبهه مشارکت بخواهد که هاشمی را در لیست بگذارند. این جوری خاتمی مجبور می شود موضع گیری کند. با لحنی که ناراحت نشود گفتم، شمس چرا فکر می کنی روزنامه ات اینقدر مهم است و خاتمی در قبال چنین یادداشتی واکنش نشان خواهد داد؟ گفت دکتر شما بنویس، من خودم منتظرم؛ اینها دارند اشتباه می کنند و دارند خیلی تند می روند.
فردا بعد از ظهر خانم صادقی منشی سردبیر یعنی «آقا شمس» تلفن زد و گفت آقای شمس الواعظین گفتند من منتظر مقاله شما هستم. خسته و ناامید به خود گفتم، به راستی عقل کدام یک از ما بیشتر است. من یا شمس یا دربان روزنامه عصر آزادگان؟

نی نگویم چون که تو خامی هنوز
در بهاری و ندیدستی تموز

سخت گیرد شاخ های خام را
زان که در خامی نشاید کاخ را

جبهه مشارکت دوم خرداد، چپ روی و هاشمی رفسنجانی(۲)

لنین رساله معروفی دارد تحت عنوان «چپ روی مرض دوران کودکی حزب کمونیست» که در آن به بررسی پیامدهای زیان بار رفتارهای به ظاهر انقلابی اما در عمل غیرمسئولانه نیروهای چپ می پردازد. او نشان می دهد که چپ روی علی رغم ظاهر انقلابی و رادیکال آن، در نهایت به ضرر و زیان جنبش دموکراتیک تمام می شود. واقعیت آن است که این «بیماری» در طول تاریخ معاصر ایران ضربات جدی به جنبش مدنی ایران وارد ساخته است.
در اشاره ای آشکار به چپ روی شماری از مشروطه خواهان، مخبرالسلطنه هدایت می نویسد:
«چند جوان بی تجربه هرکدام رساله ای از انقلاب فرانسه در بغل دارند و می خواهند رل روبسپیر و دانتون را بازی کنند و آخر کار آنها را ندانسته اند». چپ روی آنان به همراه رادیکالیزم امثال حیدرخان عمو اوغلی و سیدحسن تقی زاده بیشترین بهانه را برای به توپ بستن مجلس در اختیار محمد علی شاه قرار داد. قریب به نیم قرن بعد همان بلا را چپ روی حزب توده بر سر نهضت ملی وارد ساخت. در سال ۱۳۴۰ دکتر علی امینی در راس یک جریان اصلاح طلبی وارد نبرد مرگ و زندگی با اشراف، ملاکین، ارتش و دربار شده بود. این بار نوبت ملیون بود که با پشت کردن به امینی و زیر فشار قراردادن دولت وی، به سقوط او کمک کردند و یک بار دیگر شاه سابق شد همه کاره مملکت. در دوران انقلاب نیز جریانات رادیکال با طرح تز «مبارزه مسلحانه» بارها تلاش کردند نهضت را به یک رویارویی تمام عیار با ارتش بکشانند. اگر درایت و تدبیر مرحوم امام خمینی نبود، شاید در همان روزهای نخستین بعد از کشتار ۱۷ شهریور، «انقلابیون» زمینه سرکوب و قلع و قمع نهضت به دست قوای مسلحه را فراهم کرده بودند. بعد از انقلاب نیز چپ روی دمار از روزگار همه به در آورد. کمترین لطمه آن عبارت بود از تعطیل کردن بخش عمده ای از آزادی که ثمره انقلاب بود.
حرکت اصلاح طلبی یا جنبش مدنی ایران، پس از طی یک مسیر طولانی یک صد ساله امروز به یک نقطه عطف سرنوشت ساز رسیده است و همچون دفعات گذشته یک بار دیگر خطر چپ روی آن را تهدید می کند.
من سودای آن را ندارم که از آقای هاشمی رفسنجانی به دفاع برخیزم. کمترین دلیلم آن است که به بسیاری از عملکردهای ایشان انتقاد دارم. من هم دلم می خواست ایشان خیلی محکم تر از آقای غلامحسین کرباسچی دفاع می کردند. من هم دلم می خواست ایشان اگر می توانستند مانع از برپایی محاکمه آقای عبدالله نوری می شدند. من هم دلم می خواست ایشان همانقدر که برروی توسعه اقتصادی تاکید گذاردند، اشاره ای هم به توسعه سیاسی می کردند. من هم خیلی دلم می خواست ایشان در این بیست سال ولو سمبولیک هم که شده بود از آزادی، حاکمیت قانون و دموکراسی به دفاع بر می خاستند. اما علی رغم بسیاری از امیدها و آرزوهای برآورده نشده من و نسل ما واقعیت آن است که هاشمی رفسنجانی بدون تردید یکی از استوانه های انقلاب هستند، و در جامعه ما که هنوز با نهادینه شدن احزاب و تشکل های سیاسی فاصله زیادی دارد، ایشان به تعبیری «یک حزب» و «یک جریان سیاسی» هستند. نقش ایشان در تمام کردن جنگ تحمیلی با عراق، در انجام بسیاری از طرح ها و پروژه های اقتصادی زیربنایی (علی رغم ضعف ها و خبط و خطاها) و در جریان پیروزی انتخابات تاریخی دوم خرداد را نه می توان و نه می بایستی فراموش کرد. به علاوه در تمام این بیست سال انقلاب، ایشان همواره در مقاطع حساس توانسته یک نقش متعادل کننده در مقابل جریانات تندرو و محافظه کار ایفا کند. به همین خاطر است که برخی از جریانات تندرو و محافظه کار آنقدر که از ایشان کینه دارند از آقای خاتمی ندارند.
علی رغم همه اینها، و علی رغم آنکه از دست دادن آقای هاشمی رفسنجانی از سوی طیف دوم خرداد به نفع محافظه کاران تمام شده و آنان بلافاصله مشارالیه را در صدر لیست انتخاباتی خود جای می دهند، مع ذالک معلوم نیست که با کدام دلیل و منطق برخی از شخصیت ها و جریانات وابسته به دوم خرداد اینچنین بی پروا به ایشان حمله ور شده و او را حذف می کنند. این برخورد به ظاهر انقلابی و رادیکال اما در عمل غیر مسئولانه و ناپخته کدام خیر و نفع را برای دوم خرداد و جنبش جامعه مدنی ایران در بر دارد؟ کدام کمک را به اهداف دوم خرداد می نماید؟ چه تقویتی به خاتمی می کند؟ آیا غیر از آن است که دوم خرداد را از یک اهرم قدرتمند و بانفوذ محروم می سازد؟ قرار چه بود؟ اینکه مخالف را منتقد و منتقد را همراه سازیم یا آنکه با دست خودمان منتقد را دو دستی به مخالفان تبدیل و تقدیم کنیم؟ با کدام عقل، تدبیر، تحلیل، واقع گرایی و آینده نگری می توان از این استدلال دفاع کرد که «ما اگر با ناطق نوری هم ائتلاف کنیم با هاشمی نخواهیم کرد». تکلیف آن بخش از دوم خرداد که طرفدار هاشمی است چه می شود؟ آیا انشعاب نموده و از جبهه مشارکت جدا شوند یا بپیوندند به روحانیت مبارز؟ آیا تسلیم تندروها شوند؟ بالاخره چه کار کنند؟
چقدر، چند بار، چند دفعه و تا به کی یک ملتی بایستی تاوان ناپختگی و چپ روی عده ای به قول مخبرالسلطنه «روبسپیر» و «دانتون» را بپردازد؟ وانگهی، جبهه دوم خرداد کدام تشکیلات، کدام سازماندهی، کدام برنامه ریزی و کدام طرح و برنامه عمومی در سطح کشور را تدارک دیده است؟ علی رغم این همه امکانات که رهبران جبهه مشارکت از آن برخوردار بوده اند، آیا این هنر را داشته اند که به اندازه یک صدم حزب توده بتوانند در سطح کشور یک تشکل و سازماندهی منسجم پدید آورند؟ به جز حمایت مردمی و کاریزمای شخص خاتمی، جبهه مشارکت از کدام ابزار و امکانات دیگر برخوردار است یا توانسته پدید آورد؟ به عبارت دیگر، اگر جبهه مشارکت توانسته بود در این مدت یک تشکل و سازماندهی به راه اندازد و از یک پشتوانه قوی در سطح کشور برخوردار شود، انسان می توانست درک نماید که خب حق دارند که هاشمی رفسنجانی را دو دستی به حریف تقدیم نمایند. اما واقعیت آن است که اگر محبوبیت خاتمی را به کنار بگذاریم، از جبهه مشارکت واقعا چه بر جای می ماند؟ به علاوه، چرا متوجه نیستیم که حمایت مردمی و محبوبیت شخص خاتمی ارتباط مستقیمی به سازمان مجاهدین انقلاب، به روحانیون مبارز، به دفتر تحکیم وحدت، به کارگزاران و دیگران اعم از چپ و غیر چپ ندارد. کدام نامزد روحانیون یا مجاهدین انقلاب به اتکای شخصی خودشان می توانند آرای مردم را جلب نمایند؟ چرا متوجه نیستیم که مردم به چپ یک بار یک «نه» تاریخی گفتند. درست است که در جریان انتخابات مجلس چهارم شماری از نامزدهای چپ «رد صلاحیت خطی» شدند ولی واقعیت آن است که مردم از چپ و سیاست های اقتصادی آن در زمان میرحسین موسوی به تنگ آمده بودند؛ بماند مسائل سیاسی و اجتماعی. می توان به عنوان مثال پرسید که «چپ» در زمان اقتدار و حاکمیتش کدام گام جدی را برای تحکیم حاکمیت قانون، تامین حقوق سیاسی و اجتماعی شهروندان، ایجاد احزاب، مشارکت سیاسی، گسترش مطبوعات، استقلال دانشگاه ها و... برداشت؟ آیا آقای محتشمی در وزارت کشور زحمت اینها را بر دوش گرفتند، یا [...] یا آقای میرحسین موسوی در نخست وزیری یا آقای بهزاد نبوی وزیر مشاور در این مسیرها گام برداشتند؟
خطای فاحشی که چپ می کند آن است که به نحو اغراق آمیزی خود را در پیروزی خاتمی و محبوبیت وی شریک و سهیم می بیند. حتی پاره ای از آنان در این سراب از این هم جلوتر رفته و اساسا دوم خرداد را معلول و مولود «شگردهای تبلیغاتی»، «تاکتیک های انتخاباتی» و «شعارهای استراتژیک» خود می پندارند. نتیجه اینکه حمایت مردمی از خاتمی و محبوبیت وی را از آن خود هم می پندارند. از نظر آنان بالطبع هاشمی رفسنجانی و دیگران عددی و رقمی نیستند. ما فاتحیم و فتح کرده ایم. اگرچه که سخت است، اما یک کسی بایستی آنان را از خواب خوش سحری بیدار نموده و باده پیروزی را که اینچنین مغرورانه می نوشند از لبشان دور سازد. حزب توده در فردای کودتای نافرجام ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ با جرثقیل شروع به پایین آوردن مجسمه های شاه در سطح تهران نموده بود. نه، عزیزان، تند نروید. هنوز شب به نیمه هم نرسیده است. به علاوه «نه» انتخابات چهارم را هم فراموش نکنید. مردم به غلط یا به درست حساب خاتمی را از همه جدا می دانند. این خطای فاحش را نکنید که مردم در دوم خرداد به چپ، به روحانیون مبارز، به سازمان مجاهدین انقلاب یا به کارگزاران «آری» گفتند. نگذارید این خطا را صندوق های رای مجلس ششم به شما ثابت کنند. چون آن وقت برای همه چیز دیگر دیر است و فقط می بایستی نشست و باز یک بار دیگر غبطه گذشته و فرصت تاریخی از کف رفته را خورد.

نظرات کاربران درباره کتاب هاشمی رفسنجانی و دوم خرداد

این کتاب را بسیار دوست دارم. توصیه می کنم حتما آن را بخوانید. کسانی که دکتر زیباکلام را متهم به سطحی نگری و بیهوده گویی می کنند قطعا با خواندن این کتاب نگاهشان عوض خواهد شد. زیباکلام بیست سال پیش، آینده جنبش مدنی و اصلاح طلبی را بدرستی پیش بینی کرده است.
در 2 سال پیش توسط ras...911
کتابهای زیباکلام غالبا ارزش مطالعه داره او واقعا یک منتقد مصلح است
در 2 ماه پیش توسط moh...jji
دوم خرداد بیشترین ضربه رو به هاشمی زد
در 2 ماه پیش توسط سپهر هیبتیان
تاریخ ترسناک
در 9 ماه پیش توسط sh....n78
مثل اکثر کارهای آقای زیباکلام دوستش میدارم
در 3 ماه پیش توسط هومن الماسی
مرگ بر صادق زیبا کلام ، بشدت کتاب چرت و پرت و بی مفهوم و سطحی هست اصلا نمی ارزه
در 5 ماه پیش توسط Ehsan Turanloo