فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن!

کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن!
نمایشنامه تمثیلی در دو پرده

نسخه الکترونیک کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن!

آلکسی کازانتسِف در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۵ در مسکو به دنیا آمد. پس از فارغ‌التحصیلی از کارگاه نمایشی تئاتر مرکزی کودکان در همان‌جا به کارگردانی و بازیگری مشغول شد. سپس دورۀ کارگردانی مدرسه کارگاه وابسته به تئاتر هنری مسکو را زیر نظر کارگردان مشهور روس، آلِگ یِفرِموف، به پایان رساند. از ۱۹۷۵ با نوشتن آنتون و دیگران به نمایشنامه‌نویسی روی آورد، ولی اثری که او را به شهرت رساند، نمایشنامۀ خانۀ قدیمی (۱۹۷۶) بود که در بیش از هفتاد تئاتر کشور روی صحنه رفت. از دیگر نمایشنامه‌های او می‌توان به: با بهار به سوی تو باز می‌گردم (۱۹۷۷)، بودای بزرگ، کمکشان کن! (۱۹۸۴)، خواب‌های یِوْگِنیا (۱۹۸۸)، برادران و لیزا (۱۹۹۸) نام برد. کازانتسِف در ۱۹۹۲ به همراه میخاییل روشّین نشریۀ نمایشنامه‌نویس (دراماتورگ) را پایه‌گذاری کرد که در طول حیات پنج‌ساله‌اش وجهه و اعتبار فراوان داشت. این دو نمایشنامه‌نویس در ۱۹۹۸ نهادی به نام «مرکز نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی» تأسیس کردند که در سال‌های رکود و آشفتگی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نقش قابل‌توجهی در سر پا ماندن هنرهای نمایشی روسیه داشت. کازانتسِف در سال ۲۰۰۷ درگذشت. نمایشنامۀ بودای بزرگ کمکشان کن! چند سالی پس از وقایع کامبوج و جنایات خمرهای سرخ به رهبری پل پوت نوشته شد، ولی تا امروز نیز محبوبیت خود را حفظ کرده است. برای مثال، کارگاه‌ تئاتر کلاسیک در گرماگرم بحران اوکراین این نمایشنامه را با شعار «جوانان کی‌یِف مخالف جنگ و خشونت هستند» در تابستان ۲۰۱۴ در پایتخت اوکراین روی صحنه برد.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره نویسنده

آلکسی کازانتسِف در ۱۱ دسامبر ۱۹۴۵ در مسکو به دنیا آمد. پس از فارغ التحصیلی از کارگاه نمایشی تئاتر مرکزی کودکان در همان جا به کارگردانی و بازیگری مشغول شد. سپس دوره کارگردانی مدرسه کارگاه وابسته به تئاتر هنری مسکو را زیر نظر کارگردان مشهور روس، آلِگ یِفرِموف، به پایان رساند. از ۱۹۷۵ با نوشتن آنتون و دیگران به نمایشنامه نویسی روی آورد، ولی اثری که او را به شهرت رساند، نمایشنامه خانه قدیمی (۱۹۷۶) بود که در بیش از هفتاد تئاتر کشور روی صحنه رفت. از دیگر نمایشنامه های او می توان به: با بهار به سوی تو باز می گردم (۱۹۷۷)، بودای بزرگ، کمکشان کن! (۱۹۸۴)، خواب های یِوْگِنیا (۱۹۸۸)، برادران و لیزا (۱۹۹۸) نام برد. کازانتسِف در ۱۹۹۲ به همراه میخاییل روشّین نشریه نمایشنامه نویس (دراماتورگ) را پایه گذاری کرد که در طول حیات پنج ساله اش وجهه و اعتبار فراوان داشت. این دو نمایشنامه نویس در ۱۹۹۸ نهادی به نام «مرکز نمایشنامه نویسی و کارگردانی» تاسیس کردند که در سال های رکود و آشفتگی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نقش قابل توجهی در سر پا ماندن هنرهای نمایشی روسیه داشت. کازانتسِف در سال ۲۰۰۷ درگذشت.
نمایشنامه بودای بزرگ کمکشان کن! چند سالی پس از وقایع کامبوج و جنایات خمرهای سرخ به رهبری پل پوت نوشته شد، ولی تا امروز نیز محبوبیت خود را حفظ کرده است. برای مثال، کارگاه  تئاتر کلاسیک در گرماگرم بحران اوکراین این نمایشنامه را با شعار «جوانان کی یِف مخالف جنگ و خشونت هستند» در تابستان ۲۰۱۴ در پایتخت اوکراین روی صحنه برد.

بودای بزرگ کمکشان کن!

شخصیت ها

روسای کمون:
برادر «ما»
برادر «لا»
برادر «تا»

«خودی»
همسر او
رونگ، پسر آنان، پانزده ساله
پیرمرد دهقان
دخترک، نوه او، پانزده ساله
«کودن»
لیم، رقاص سابق
«نقاش»
«چاقالو»
«دستگاه»
اهالی کمون
«سخنران»
زن بچه به بغل
سرباز اول
سرباز دوم
سرباز سوم
سرباز از کوره راه جنگل
رهگذر
سربازان «نهاد بالا»
موتورسیکلت سوار، اهالی کمون
***

پرده اول

۱

(جنگل های انبوه. مزرعه های برنج. دهکده های نیمه ویران. روسای کمون، «ما»، «لا» و «تا»، نزدیک «شوسه بزرگِ کبیر» به انتظار ایستاده اند. کمی دورتر سربازانی دیده می شوند. صدای موتور شدت می یابد. موتورسیکلتی پدیدار می شود. سربازی که تمام بدنش در لباس چرمی سیاهی پیچیده شده است، با کلاه کاسکت و عینک دودی، بدون آنکه از موتورسیکلت پیاده شود، در سکوت پاکتی را به «ما» می دهد و می رود. همه با نگاه او را بدرقه می کنند.)

ما: (پاکت را باز می کند و می خواند.) «قاطعانه عمل شود!» «در انتظار دستورات بعدی باشید!»

(مکث)

مثل همیشه: مختصر، دقیق، سنجیده...

(مکث)

لا: موتورسیکلت ژاپنی است... آخرین مدل...

(همه با نگاه موتورسیکلت را دنبال می کنند.)

۲

(کلبه دهقانی ملقب به «خودی» و همسرش.)

خودی: چیزی نیست. چیزی نیست. همه جا می شود زندگی کرد. هرچه باشد حالا دیگر کلبه مستقلی داریم.
زن: مغزم اصلاً کار نمی کند...
خودی: یواش تر حرف بزن.
زن: آن دو نفری را که در راه تیرباران کردند دیدی؟
خودی: یواش... نباید مقاومت می کردند.
زن: فقط می خواستند استراحت کنند.
خودی: چه استراحتی هم کردند...
زن: (پچ پچ کنان) آخر برای چه ما را به اینجا راندند؟.. مگر ما در ده خودمان مزاحم کسی بودیم؟
خودی: تو هیچی نمی فهمی... زمانه عوض شده... ولی تو...
زن: تو هم حرف نداری. از آن ها طرفداری می کنی. از تو انتظار نداشتم. یک دم جلوی این سر خم می کنی، یک دم جلوی آن یکی... لبخند از لبت نمی افتد.
خودی: حقیقت در دست آن هاست. ولی تو ابلهی.
زن: داری مرا از خودت منزجر می کنی...
پسرک: (وارد می شود.) گشتی در دهکده زدم.
زن: مراقب باش پسر جان. این ها همه شان آدم های عجیب و غریبی هستند...
پسرک: نمی شود زیاد دور رفت. حیف. همین دور و برها نهر کوچکی هست. شاید بشود آبتنی کرد.
خودی: آبتنی را نشانت می دهم. شاید قدغن باشد.
پسرک: آبتنی کردن؟ آخر برای چه؟
خودی: «برای چه»... «برای چه»... واقعاً که احمقی. درست به مادرت رفته ای.
پسرک: حرف نزنی بهتر است. (مسخره می کند.) «خودی»، «خودی»...
خودی: اگر یک بار دیگر این کلمه را از دهانت بشنوم آن قدر می زنمت که جانت دربیاید.
پسرک: (زمزمه کنان) کاسه لیس!
زن: (به گریه می افتد.) التماستان می کنم: دست بردارید. ما که داشتیم به آن خوبی زندگی مان را می کردیم... آنجا... با آن صمیمیت. (عکسی بیرون می کشد و مشغول تماشای آن می شود.)
خودی: چی؟ این چیست؟
زن: یادت هست با پدر و مادرمان عکس گرفتیم؟ این را هم با خودم برداشتم و آوردم.
خودی: نمی دانم مجاز هست یا نه؟
پسرک: (پوزخند می زند.) عکس را می گویی؟
زن: بگذار آن ها از آنجا ما را ببینند...
خودی: مجاز است؟ نمی دانم... مجاز است؟...
پسرک: مادر، گریه نکن. من بادام زمینی پیدا کردم. ایناهاش.بگیر... (دستش را دراز می کند.)
زن: (پسر را در آغوش می گیرد.) پسرک مهربان من... (او را انگار که در گهواره باشد تکان می دهد.) لالا لا لا... یادت هست چقدر کوچک بودی... انگار همین تازگی ها بود... (لبخند می زند.) لالا لا لا...

۳

(جلسه ای در نور مشعل ها. اهالی «کمون جدید و نمونه» مدت زیادی نیست که به محل زندگی تازه خود نقل مکان کرده اند. روسای کمون روی یک بلندی ایستاده اند که معلوم است تازه درست شده است. درجه آنان از روی تعداد خودنویس هایی مشخص می شود که در جیب جلوی سینه شان به چشم می خورد: «ما» سه خودنویس دارد، «لا» دو خودنویس، و «تا» یکی. در نزدیکی آنان سربازانی با لباس های سیاه حضور دارند. صدای زنگ فلزی طنین می اندازد.)

ما: امروز روز بزرگی است! امروز همانند روز زایشِ دوباره برای حیاتی نو و آرمان های نو در زندگی هریک از ما نقش خواهد بست. کمون نمونه ما که نام «آرمان های کبیر» را بر خود دارد، حیات خود را آغاز می کند. بسیاری از شما از شهرهای گرد و خاک گرفته تان بیرون کشیده شده اید، از خانه های خفه و سلول مانندی که در آن ها بی هیچ هدفی در حال فساد و نابودی بودید. بقیه از روستاهای غرق در گند و کثافت به اینجا آورده شده اند. آیا شما شایسته چنین اعتمادی هستید؟ آیا خواهید توانست امیدهایی را که به شما بسته شده است برآورده کنید؟ آینده این را نشان خواهد داد. این واقعیت را هم پنهان نمی کنم که زندگی کمون ما در محل پیشین روستایی آغاز می شود که ساکنانش به علت دلبستگی به حیات بی هدف و فاقد معنایشان کشته شدند. ما به چنین افرادی نیاز نداریم! این باید درسی برای همه حاضران در اینجا باشد. اهالی کمون! مسئولیت بزرگی بر عهده شما گذاشته شده است! ایجاد کمون در این محل فقط به آن دلیل نیست که در اطراف اینجا مزارع بی کران برنج پراکنده شده و شما باید روی آن ها کار کنید. قضیه مهم تری در کار است؛ نیروهای شرّ، نیروهای جهل و تاریکی در زمان های دور در این نواحی معبدی ساخته اند و در پرتگاهی کنار رودخانه مجسمه عظیمی درست کرده اند از کسی به نام بودا، که خود را خدا معرفی می کرد. اکنون پرده ها از چشمان ما فرو افتاده است! ما علیه نیروهای شرّ به پا خاستیم! ولی با آنکه معبد نسبتاً سریع ویران شد، مجسمه هنوز نه خراب شده و نه به رودخانه افتاده است. این مسئولیت را به ما واگذار کرده اند! و ما این وظیفه را انجام خواهیم داد! عدالت پیروز می شود! چرا این قدر مطمئنم؟ به این علت که همه اعمال ما، همه طرح ها و تصمیم های ما تحت رهبری سازمان عظیمی است که همه چیز را می بیند و بر همه چیز آگاه است: «نهاد بالا»! بله، برخی از ما نخستین بار است که چنین نامی را می شنویم! ولی از امروز این نام در قلب هریک از ما نقش می بندد! «نهاد بالا»! شما هنگام صبح، ظهر، عصر و شب در خواب این نام را بر زبانتان تکرار خواهید کرد! «نهاد» همیشه با شماست! او بر همه کارهای شما نظارت دارد! او افراد نالایق را کیفر می دهد! و افراد سر به  راه را تشویق می کند! سرانجام هریک از ما این امید را پیدا می کند که به انسان تبدیل شود! حالا نوبت صحبت رئیس «لا»ست.
لا: برنامه روزانه: بیداری در ساعت چهار! کار در مزارع تا سه بعدازظهر! از سه تا چهار: شوربا! از چهار تا شش: کار بازسازی روستا! از شش تا نه: اوقات فراغت برای تخریب مجسمه! از نه تا ده: جلسه روزانه! بعد شوربای دوم! و خواب!
ما: حالا نوبت صحبت رئیس «تا»ست.
تا: غذا خوردن در زمانی غیر از زمان دو شوربا ممنوع است. پوشیدن لباسی غیر از لباس مجاز ممنوع است. صحبت کردن هنگام شب ممنوع است. زنان و مردانی که در نقطه آغاز مهاجرت زن و شوهر یکدیگر شناخته می شدند، می توانند در کنار هم زندگی کنند. بقیه تا زمانی که رسماً زن و شوهر شناخته نشوند، حق ندارند به یکدیگر نزدیک شوند.
ما: می بینم همه آن طور که ما دلمان می خواست به شور و شوق نیامده اند. هنوز همه رسالت عظیمی را که بر دوششان گذاشته شده درک نکرده اند. احتمالاً قوانین زندگی ما به چشم بعضی ها بیش از حد سختگیرانه می آید. این طور نیست؟

(سکوت.)

ما: شاید کسی می خواهد حرفی بزند؟

(سکوت.)

ما: مسئله ای نیست... برای بار اول این سکوت اشکالی ندارد. ولی فقط برای بار اول. از دفعات بعد باید صحبت کرد. هرکدام از شما باید به این موضوع فکر کند که او از این جایگاه به دیگران چه خواهد گفت. ما اجازه نخواهیم داد کسی سکوت کند. بله! راه دموکراسی راستین راه دشواری است! ولی ما به آن خواهیم رسید! از دموکراسی دروغین جوامع دروغ پرداز به دموکراسی راستین خواهیم رسید. و همه در این جایگاه خواهند ایستاد! همه! ما از شما طلب حقیقت داریم! (حرفش را به صورت پرسش تکرار می کند) از شما طلب چه داریم؟ بگویید... بلندتر... بلندتر...
صدایی از جمعیت: حقیقت...
ما: درست است. همه با هم یک صدا. «ما طلب حقیقت داریم.»
چند صدا: ما طلب حقیقت داریم...
ما: بلندتر. همه.
همه: (یک صدا) ما طلب حقیقت داریم!
ما: حالا بهتر شد... این فریادهای شما ایمان به رسالت مشترک ما را تقویت می کند. خوب، حالا یک بار دیگر!
همه: (واژه ها را شمرده و هجا به هجا ادا می کنند؛ «ما» آن ها را رهبری می کند.) ما طلب حقیقت داریم! ما طلب حقیقت داریم! ما طلب حقیقت داریم!
ما: و حالا به سرود جدید میهنمان گوش کنید که از حالا همگی باید آن را یاد بگیریم و بخوانیم...
روسا و سربازان: (سرود می خوانند.)
آه ای نهاد عظیم، «نهاد بالا»!
دوستت داریم!
سپیده از خاور دمید!
ولی آیا سپیده است؟
نه! فروغ ایده های والای توست!
که از هر سپیده ای روشن تر است!
و حتی شب ها رنگ نمی بازد!
روز و شب، شام و سحر،
یک حرف بر زبانمان جاری است:
«درود بر تو، زندگی نو...»
و دریای خروشان را در می نوردیم
پیشاپیش همه...

نظرات کاربران درباره کتاب بودای بزرگ، کمکشان کن!