فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب داستان یک پلکان
درام در سه پرده

نسخه الکترونیک کتاب داستان یک پلکان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب داستان یک پلکان

کارمینای فرزند: نمی‌تونم!
فرناندوی فرزند: چرا، می‌تونی. می‌تونی... برای اینکه من ازت می‌خوام، ما باید قوی‌تر از پدر و مادرهامون باشیم. اونا گذاشتن تا زندگی شکست‌شون بده. سی سال این پله رو بالا و پایین رفتن و هر روز بدبخت‌تر و کوچه بازاری‌تر از روز قبل شده‌ن. اما ما به خودمون اجازه نمی‌دیم که این محیط سوارمون بشه. نه! برای اینکه از اینجا می‌ریم. به وجود هم تکیه می‌کنیم. کمکم می‌کنی تا برسم به جاهای بالاتر، کمکم می‌کنی تا برای همیشه از این خونه لعنتی، از این قشقرق‌های همیشگی، از این بدبختی بیرون بیام. بهم کمک می‌کنی، نه؟ بگو که می‌کنی، خواهش می‌کنم. بگو!

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب داستان یک پلکان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت ها به ترتیب ورود:

وصول چی شرکت برق : Cobrador de la Luz
خنروسا: Generosa
پاکا: Paca
البیرا: Elvira
دنیا آسونسیون: Doña Asunción
دن مانوئل: Don Manuel
ترینی: Trini
کارمینا: Carmina
فرناندو: Fernando
اوربانو: Urbano
روسا: Rosa
پپه: Pepe
آقای خوآن: Señor Juan
آقای خوش پوش : Señor bien Vestido
جوان خوش پوش  : Joven bien Vestido
مانولین: Manolín
کارمیانای فرزند : Carmina hija
فرناندوی فرزند: Fernando hijo

«زیرا که پسر پدر را افتضاح می کند و دختر با مادر خود و عروس با خارسوی خویش مقاومت می نمایند و دشمنان شخص اهل خانه او می باشند.»

عهد عتیق، کتاب میکاه نبی، باب هفتم، آیه ۶

«دور تا دور دنیا»، همچون تمامِ مجموعه هایِ دیگر؛ همان مقدمه ها، همان حرف ها و نوشته ها، هیچ حرفی برایِ گفتن، «نمی دانم، این رویاست، شاید رویاست، گمان نمی کنم، بیدار خواهم شد، در سکوت، دیگر نخواهم خوابید، خودم تنها، یا باز هم رویا، رویایِ یک سکوت، یک سکوت رویایی، پر از زمزمه ها، نمی دانم، همه اش کلمات، بیداری هرگز، فقط کلمات، چیزِ دیگری نیست، باید ادامه داد، فقط همین را می دانم، به زودی متوقف می شوند، این را خوب می دانم، حس می کنم، مرا رها می کنند، آن گاه همان سکوت، برایِ لحظه ای، چند لحظه ناب، یا همان رویایِ خودم، آن که ماندنی ست، آن که نماند، که هنوز می مانَد، خودم تنها، باید ادامه داد، نمی توانم ادامه دهم، باید ادامه داد، پس ادامه خواهم داد، باید کلمات را گفت، تا زمانی که کلمه ای هست، باید آنها را گفت، تا وقتی که مرا بیابند، تا وقتی که مرا بگویند، دردِ عجیب، گناهِ عجیب، باید ادامه داد، شاید پیش از این انجام شده، شاید پیش از این مرا گفته اند، شاید مرا به آستانه قصه ام رسانده اند، روبه رویِ دری که به قصه ام گشوده می شود، گمان نمی کنم، اگر باز شود، خود خواهم بود، سکوت خواهد بود، آنجا که هستم، نمی دانم، هرگز نخواهم دانست، در سکوت هیچ کس نمی داند، باید ادامه داد، نمی توانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.»(۱)

تینوش نظم جو
مهدی نوید

پرده اول

یک راسته پلکان با دو پاگرد، در خانه ای محقر و چند واحدی. در جلوِ صحنه، سمتِ چپ پله هایی واقع اند که به طبقات پایین منتهی می شوند. نرده ای بسیار فکسنی، با دستگیره آهنی بر حاشیه این پله ها نصب شده است. این نرده در همان جلوِ صحنه در سمت چپ، تاب نود درجه به خود گرفته و در امتداد صحنه ادامه می یابد، بدین ترتیب پاگرد اول را به وجود می آورد. در مجاورت جناح راست یک راسته پلکان کامل، حدودا ده پله ای، سر بر می آورد. نردهْ پلکان را در سمت چپ آن از فضای خالی میان پلکان یا وسطی پلکان جدا می سازد. در سمت راستِ این راه پله دیواری قرار دارد که درست در امتداد اولین پله به سمت داخل عقب نشینی کرده، بدین ترتیب فرورفتگی را در جلوِ صحنه جناح راست پدید می آورد. فرورفتگی پنجره ای دارد و پنجره، شیشه ای کثیف. در انتهای پلکان، نردهْ مسیرِ در طول پیموده را به سمت چپ باز می گردد و در جناح چپ خاتمه می یابد، بدین گونه پاگرد دوم را به وجود می آورد. در وسطی پلکان، یک لامپ گرد و خاک گرفته، محصور در حفاظ توری قرار دارد که از لبه پاگرد دوم آویزان است.

در پاگرد دوم چهار در دیده می شود: دوتا جنبی، دوتا مرکزی. به ترتیب از راست به چپ آنها را با ارقام رومی I و II و III و IV تمیز می دهیم.

بیننده در این پرده و در پرده بعدی، با یک القای آنی، در ازمنه پس پشت گذاشته قرار می گیرد. لباس ها نیز حال و هوای آن دوران را دارند.

به مجرد بالا رفتن پرده، وصول چی شرکت برق را می بینیم که خسته و کوفته در حال پیمودن طول پاگرد اول و سپس بالا رفتن از پلکان است. او کیفی گریسی رنگ به همراه دارد. چند لحظه ای می ایستد تا نفس تازه کند، سپس بر هر چهار در دق الباب می کند. به سمت در شماره I باز می گردد که بر آستانه اش خانم خِنِروسا منتظر اوست: زنی است مفلوک، حدودا پنجاه و پنج ساله.

وصول چی: قبض برق. دو پِسِتا.

(قبض را به او حواله می دهد. درِ شماره III گشوده و پاکا بر آستانه آن نمایان می شود، زنی است حدودا پنجاه ساله، چاق و با حرکاتی گستاخانه. وصول چی در حالی که قبض را به او می دهد، تکرار می کند.)

قبض برق. چهار پستا و ده سِنتیمو(۲)!
خنروسا: (درحال نگاه کردن به قبض.)
خدایا! هر دفعه گرون تر از دفعه قبل! من نمی دونم بعد از این چه طوری می خوایم زندگی کنیم.

(داخل می رود.)

پاکا: نه بابا!

(خطاب به وصول چی.)

شما هیچ کاری جز بالا بردن نرخ ها بلد نیستین؟ این شرکت شما هیچ چی نیست جز یه دزد سر گردنه! باید شرمش بشه از اینکه خون ما رو این طوری می مکه!

(وصول چی شانه بالا می اندازد.)

باز هم که دارین می خندین!
وصول چی: من نمی خندم، خانم.

(خطاب به البیرا که درِ شماره II را گشوده است.)

روز به خیر. قبض برق. شش پستا و هفتاد سنتیمو.

البیرا دختری است زیبا، ملبس به لباس بیرون. قبض را می گیرد و داخل می رود.

پاکا: توی دل تون می خندین. همه تون خوب دله دزدهایی هستین! همه چیز همون طوری درست می شه که پسرم اوربانو می گه: باید همه تون رو گله ای از این وسطی پلکان پرت کرد پایین.
وصول چی: مواظب حرف زدن تون باشین، خانم. بی احترامی هم نکنین.
پاکا: آشغالا!
وصول چی: بسیار خُب، می دین یا نه؟ من عجله دارم.
پاکا: خُبه خُبه! تا آدم ضعیف پیدا می کنین، بُل می گیرین، تا می بینین که آدم...

غرغرکنان داخل می رود. خنروسا خارج می شود و حساب برق را می پردازد. سپس در را می بندد. وصول چی بر در شماره III می کوبد، که بلافاصله دُنیا آسونسیون بازش می کند. او زنی است عزاپوش، نحیف و لاغر.

وصول چی: قبض برق. سه پستا و بیست سنتیمو.
دنیا آسونسیون: (در حال گرفتن قبض.)
آه، بله... روز به خیر. لطفا یه لحظه صبر کنین. بذارین برم تو...

داخل می رود. پاکا غرغرکنان در حال شمردن سکه ها خارج می شود.

پاکا: بیا!

(با عصبانیت سکه ها را به وصول چی می دهد.)

وصول چی: (پس از شمردن آنها.)
خیلی خوب.
پاکا: خیلی هم بد! امیدوارم به پایین پله ها نرسی!

محکم در را به هم می کوبد. البیرا خارج می شود.

البیرا: خدمت شما.

(درحالی که سکه ها را دانه دانه برای او می شمارد.)

نظرات کاربران درباره کتاب داستان یک پلکان