فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانه
نمایشنامه برای سه اتاق و یک پشت‌بام

نسخه الکترونیک کتاب خانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانه

دکترا بهم گفتن از درون ذره‌ذره سلول‌هات کوچک و کوچک‌تر می‌شن تا یک شب که بیماری لگد آخرش رو می‌زنه. اون‌وقت دیگه همه چی تمومه. جسم تموم می‌شه اما انرژی ذهنی هیولاوارت همه جا منتشر می‌شه. تو به یه صدای سیال تبدیل می‌شی و اون‌وقت همه‌جا هستی! امشب همون شبه. بیست‌وهفت مهر. اونا دقیقا نمی‌دونن مریضی من چیه، اما یعنی ممکنه حتی یادشون رفته باشه امروز روز تولد منه؟

ادامه...

  • ناشر: نشر نی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۱۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب خانه



خانه

نمایشنامه برای سه اتاق و یک پشت بام

نغمه ثمینی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



این نمایشنامه نخستین بار در خرداد و تیر ماه سال ۱۳۸۸ با عوامل زیر در تئاتر شهر به صحنه آمد:
کارگردان: کیومرث مرادی
طراح صحنه: پیام فروتن
طراح لباس: نرمین نظمی
موسیقی: آنکیدو دارش
بازیگران: پیام دهکردی، هدایت هاشمی، نازگل نادریان، نگار عابدی، مهدی سلطانی، ستاره پسیانی، محسن رستگار.

آدم های خانه:

آزاد... پدر
رویا... مادر
هامون... پسر بزرگ
ماهان... پسر میانی
پرنیان... دختر کوچک تر
و
زن
مرد

تاریکی.

آزاد و رویا و ماهان و پرنیان :  هامون!... اون جایی، هامون؟... هامون!

نور. ماکت مسقف خانه ای با تمام جزئیاتش بر زمین. رویا و آزاد و پرنیان و ماهان گرداگردش جمع شده اند. آن ها همه همراه با یکدیگر هامون را صدا می کنند و می کوشند از پنجره های کوچک خانه داخل را نگاه کنند. هامون جایی دورتر از آن ها با صورتی به طرز غیرطبیعی سفید و تنی نحیف، نشسته است و جست وجوی دیگران را نگاه می کند. دیگران او را، این جا نشسته بیرون خانه، نمی بینند.

آزاد و رویا و پرنیان و ماهان :  هامون!... کجایی؟... هامون!
هامون: (به ما) این جا خونه ماست. یا بهتره بگم خونه ما بود قبل از این که این قدری بشه. ما این جا زندگی می کردیم؛ زیر سقف کوتاهش، لابه لای دیوارای طبله کرده ش، پشت پنجره های دوده گرفته ش... حالا اونا واستادن بالای سر خونه و دارن من رو صدا می زنن. هیچ کدوم شون نمی خوان ببینن که خونه کوچیک شده. می بینن، اما نمی خوان بهش فکر کنن. نمی خوان ازش حرف بزنن. نمی خوان به روی همدیگه بیارن. پذیرفتنش البته آسون نیست. شاید بعدا وقتی یه کمی آروم تر شدن بتونن باورش کنن. اما حالا نه. حالا فقط دارن دنبال من می گردن.
آزاد و ماهان و پرنیان و رویا : هامون... صدای ما رو می شنوی؟ اون جایی هنوز؟ هامون؟

همه خسته دست از صدا کردن می کشند.

پرنیان: فایده نداره. داریم وقت تلف می کنیم.
رویا: (نگران) آخه یعنی چی شده؟
ماهان: مغز من کاملاً در هنگه!
پرنیان: زوری که نیست. پیدا نمی شه.
رویا: یعنی چی؟ ما که نمی تونیم همین طوری ولش کنیم. باید پیدا بشه. پاشین باز بگردیم.
پرنیان: دیگه چی رو بگردیم آخه؟

پرنیان و ماهان و رویا باز می روند طرف ماکت خانه.

رویا: همه با هم صداش می زنیم.
رویا و پرنیان و ماهان : هامون!

چند لحظه سکوت. هیچ صدایی نیست.

پرنیان: اگر خونه رو وارونه کنیم چطوره؟ هرجا باشه می افته بیرون.
رویا: خونه رو وارونه کنیم؟! این طوری که بچه تمام استخوناش می شکنه.
آزاد: گوش کنین! می گم بذارین یه جور دیگه دنبالش بگردیم. کسی یادشه هامون دیشب تا حالا از این خونه بیرون رفته باشه؟

همه کمی فکر می کنند و به علامت منفی سر تکان می دهند.

آزاد: پس اون هنوز اون جاست. یادتونه کی آخرین بار دیدینش؟

همه به فکر فرو می روند.

پرنیان: من ندیدمش اما صداش رو شنیدم؛ حدودای سه ونیم نصفه شب. داشت بلندبلند با یکی حرف می زد.
رویا: با کی اون وقت شب؟

پرنیان به علامت ندانستن شانه بالا می اندازد.

آزاد: (به یاد می آورد) ممکنه! منم آخرین بار همون حدودا صدای پاش رو شنیدم. حدود ساعت دوونیم. داشت از پله های زیرزمین می رفت پایین، یا می اومد بالا...
رویا: (به یاد می آورد) آره ها! حدود ساعت سه هم... انگار یه چیزی از دستش افتاد و شکست. من صداش رو از آشپزخونه شنیدم. خوب یادمه.
ماهان: منم بگم؟ البته می دونم طبیعی نیست، ولی ما چی مون طبیعیه که این یکی باشه؟ من مطمئنم دیدمش، وقتی بالا پشت بوم بودم. سایه ش رو دیدم. یه وجب سایه، افتاده بود توی حیاط. درست یه وجب بود. این قدری!
هامون: (به ما) برای تمام این سال ها کلید خونه مهم ترین نقطه اشتراک ما پنج نفر بود. کلیدهایی با شیارای مشابه توی جیب همه مون، که وادارمون می کردن هر جا که بودیم، شب برگردیم این جا. برگردیم خونه. اما حالا اون کلیدا دیگه به درد نمی خورن. حالا اونا واستاده ن بالای سر خونه و بدون این که بخوان فکر کنن دیگه درِ خونه از کلیدش کوچک تر شده، با هم دارن دنبال من می گردن. اونا همه شون دارن خاطره شون رو مرور می کنن تا به یاد بیارن کی آخرین بار من رو دیده ن... من راستش دلم می گیره وقتی تقلاشون رو می بینیم... چون می دونم اونا هیچ وقت پیدام نمی کنن.

نور خیلی ناگهانی می رود.

اول: اتاق خواب

یک تخت دونفره. پنجره ای مقابلش. ساعت دیواری کنارش. چمدانی باز و خالی روی تخت. آزاد کنار پنجره ایستاده و دانه دانه کاغذهایی را بیرون می اندازد. آخرین دانه کاغذها را که پایین می اندازد، می آید طرف چمدان. بعد بالشش را برمی دارد و بو می کشد و داخل چمدان می اندازد. نگاهی به اطرافش می کند. دیگر چیزی برای بردن نیست. تنها ساعت دیواری را برمی دارد و داخل چمدان می گذارد. در چمدان را می بندد. نگاهی به اتاق می اندازد. نگاهی برای خداحافظی همیشگی. می رود طرف در. اما ناگهان با صدایی می ماند. کسی انگار با سنگ ریزه به پنجره می زند. آزاد متعجب از بالا نگاه می کند. پنجره را باز می کند.

آزاد: کی اون جاست؟

صدایی نیست. لحظه ای تامل! آزاد پنجره را می بندد. می خواهد برود. اما درست در همین زمان دوباره صدای سنگریزه ها. آزاد دوباره پنجره را باز می کند. نگاه می کند.

صدای یک زن: شب بخیر!
آزاد: (متعجب) شب بخیر!
صدای زن: مزاحم شده م؟
آزاد: با کی کار دارین؟
صدای زن: با تو!

آزاد جا می خورد. نمی دانیم به خاطر صدای زن یا حرفی که می زند.

آزاد: با من؟!
صدای زن: عجیبه؟
آزاد: من چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟
صدای زن: از کجا فهمیدی؟
آزاد: چی رو؟
صدای زن: همین که من می خوام یه کمکی به من بکنی.
آزاد: من همین طوری گفتم...
صدای زن: ممنون می شم کمکم کنی بیام بالا!
آزاد: کجا؟!
صدای زن: اون جا.
آزاد: من متوجه منظورتون نمی شم.
صدای زن: خیلی روشنه که. من می خوام بیام بالا.
آزاد: این رو فهمیدم. فقط نمی فهمم چرا می خواین بیاین بالا. مشکلی پیش اومده؟ کسی اذیت تون کرده؟
صدای زن: کی ممکنه من رو اذیت کنه؟
آزاد: اگر بخواین می تونم زنگ بزنم صد و ده.
صدای زن: نه! نه!
آزاد: خب پس من چه کمکی می تونم بکنم؟
صدای زن: گفتم که! کمکم کن بیام بالا!

نظرات کاربران
درباره کتاب خانه

🌸 بریده ای از کتاب 🌸 . 📔 هـر قـصـه ای یـه روز تـمـوم مـی شـه. ایـن رو آدم تـو بـچـگـی یـاد مـی گـیـره. اون مـوقـع قـصـه هـا وقـتـی تـمـوم مـی شـن کـه مـا خـواب مـون بـرده. بـدیـش ایـنـه کـه تـو بـزرگـی قـصـه هـا تـو بـیـداری مـون تـمـوم مـی شـن... 📔
در 6 ماه پیش توسط
من عاشقش شدم... فوق‌العادست
در 1 سال پیش توسط