فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا...دُمَل

کتاب تا...دُمَل

نسخه الکترونیک کتاب تا...دُمَل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تا...دُمَل

این تصویرها تکه تکه در من محبوسند، تکه تکه. ببینید: پشتش به من است هادی. با قاشق قرص را در آب می‌گرداند، هادی ــ پسر حوریه ــ می‌گرداند تا حل شود در آب و بخوراندش به حوریه. دیگر مقاومت نمی‌کند حوریه. می‌کرد. پیش‌ترها می‌کرد. حالا یا زیر لب نفرین می‌کند ارتشی‌ها را اغلب و لاجرعه سر می‌کشد یا با دستمالش فین دماغش را می‌گیرد و چشم‌هاش را هم می‌گذارد و انگار جام شوکران سر می‌کشد. ساکت می‌شود بعد. تا برود اتاقش هادی. پیش‌ترها ساکت نمی‌ماند. گریه می‌کرد همه‌اش. نفرین می‌کرد ارتشی‌ها را... برود اتاقش پیش زنش. بخوابد کنار زنش لابد. من نمی‌دیدم، حوریه می‌گفت، توی فحش‌هاش و گریه‌هاش. من نمی‌دیدم. حوریه حرف می‌زند. با خودش بلند بلند حرف می‌زند. برای من خوب است. می‌فهمم. می‌فهمم در اتاق بغلی، تو حیاط، در بازار، بیرون اتاق یا خانه همسایه‌ها بین آدم‌ها چه می‌گذرد. خوبی حوریه همین است. حرف می‌زند همه‌اش. با خودش بلند بلند. گاهی درهم. نمی‌فهمم. باید حواسم را جمع کنم. قاتی می‌کند، قاتی می‌کنم. شاخه به شاخه می‌کند. باید حواسم را جمع کنم. قاتی که می‌کند اعصاب جیوه‌ای‌ام تیر می‌کشد. قاتی که می‌کند هادی می‌آید. با زهر. حوریه می‌گوید زهر. ماهی یک بار می‌شود. تصویرها تکرار می‌شوند، تکراری می‌شوند....

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تا...دُمَل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

روبرو

بیش تر وقت ها همین جا می آمدیم. در مسیر راهمان بود. درجه یک نیست. از همین معمولی هاست. صندلی هاش بدون دسته اند با پایه هایی بلند. دور تا دورش آیینه است. یک سنگ مرمر هم از زیر آیینه بیرون زده جای میز. رویش نمکدان و فلفلدان است و سس گوجه فرنگی. من می نشستم روی همین صندلی. هادی می نشست روی صندلی کناری. حالا نشسته ام تا ساندویچ مرغی که سفارش داده ام آماده شود. به زنی که روبرویم است نگاه می کنم. زن هم زل زده است به من با انگشتان دستش بازی می کند. میانسال است. گارسون صدا می زند: «مرغ.» بلند می شوم ساندویچم را بگیرم. می خواهد نوشابه زرد باز کند. همیشه زرد می خواستم. می گویم: «نه سیاه.» سیاه باز می کند. برمی گردم. نگاه می کنم. زن هم نگاهم می کند. چقدر نگاهش در من حقارت و نفرت درست می کند.
زوج جوانی داخل می شوند. می نشینند روی صندلی های کناری. پشت مرد سمت من است. به ساندویچم گاز می زنم. فکر می کنم من هم یکی از همین روسری ها داشته ام منتها تیره تر. مرد از زنش می پرسد: «چی می خوری؟» من جواب می دهم: «مرغ.» هادی می رود و دو تا مرغ سفارش می دهد. شوخی و مسخره بازی درمی آورد تا بخنداندش. می خندم و دستش را به دست می گیرم. زن زیرچشمی آن ها را می پاید. به ساندویچم گاز می زنم. دختر دارد با انگشتان هادی بازی می کند. حلقه هادی را از دستش درمی آورد می گذارد روی سنگ مرمر. به ساندویچم گاز می زنم. دختر حلقه خودش را هم درمی آورد. گارسون صدا می زند: «دو تا مرغ.» هادی بلند می شود. من به زن روبرویم نگاه می کنم. مرد جوان می گوید: «آره دو تا زرد.» دختر حلقه خودش را می گذارد روی حلقه شوهرش. نگاه می کنم با حلقه های آیینه چهار حلقه روی سنگ مرمر است.
مرد جوان ساندویچ ها و نوشابه ها را می گذارد روی سنگ. دختر به حلقه ها اشاره می کند. هادی می گوید: «نخیر خانوم خانوما حلقه مرد همیشه روی حلقه زنه.»
دستم می لرزد. سس می ریزد روی مانتوام. آن ها به شوخیشان می خندند. من سس را از روی مانتوام پاک می کنم.
به ساندویچ هاشان گاز می زنند. به زن روبرویی نگاه می کنم. کلافه به ساندویچش گاز می زند. سرم را می اندازم پایین. چشم هایم را می بندم. صدای پچ پچشان می آید. صدای خنده شان. سرسام می گیرم. صدای پرداخت صورتحساب. صدای... سکوت. باز می کنم. رفته اند. حلقه ها روی میز مانده، فراموشش کرده اند. زن روبرو کیفش را می گذارد روی حلقه ها. به گارسون نگاه می کند. بعد به من. بعد به گارسون. بعد به من و سرش را بالا و پایین می آورد یعنی نشانت می دهم. آن وقت دست دراز می کند و از زیر کیف حلقه ها را برمی دارد می گذارد توی جیبش. صورتحساب را می دهم. به میز نگاه می کنم. رویش هیچ حلقه ای نیست. رو می کنم به زن روبرویی که ایستاده و آشفته نگاهم می کند. می دوم قاتی جمعیت. دست در جیبم می کنم. حلقه ها از دستم سر می خورند. چنگشان می زنم. از جیب درمی آورمشان. سبک سنگین می کنم. آن وقت اول حلقه پسر را دستم می کنم، بعد حلقه دختر را رویش؛ به جای حلقه ای که به هادی پس داده ام.

دست و پا زدن

منصور زیردستی اش را از تخمه پر می کند و می دود جلوی تلویزیون می نشیند، تند تند تخمه می شکند. ظرف ها را که لیف زده بودم آب می کشم. صدای تلویزیون را بلند کرده است. هر چند لحظه یک بار هیجانی می شود، سر و صدا راه می اندازد. روی کابینت ها دستمال می کشم و زیر کتری را روشن می کنم، بعد می روم کنارش می نشینم. کوتاه نگاهم می کند، این قدر که نه از کارتونش بماند نه از تخمه شکستنش. می گوید: «عاشق این کارتونما.» لبخند می زنم، همراهش نگاه می کنم. پوست تخمه ها را تمام دور خودش ریخته، همین طور تند تند تخمه می شکند. مادر شوهرم و ناصر، برادر شوهرم، هم می آیند تو.
مثل همیشه خانم دست کوتاه و گوشتالودش را گرفته است، قدم هایش را با او یکی می کند. اول پای راستش را برمی دارد و همه هیکلش را می اندازد یک طرف، بعد پای چپش را یک ذره دورتر، قدر چند سانت جلوتر از آن یکی پایش، می گذارد و این بار همه هیکلش را می اندازد این طرف. همیشه همین طور به قدم هاش ریز می شوم. همه این کارها را خیلی سریع می کند. با قد کوتاه و وزن زیادش به مستطیلی می ماند که روی یک نیم دایره محدود دور خودش تلو تلو می خورد تا کمی جلو برود و همین طور که تلو تلو می خورد یکریز هم حرف می زند. حرف را آدم سالم می زند، هر بار یک چیز، یک جمله را می گیرد و مرتب تکرار می کند. می نشینند روبروی تلویزیون کمی دورتر از ما، به احترامشان نیم خیز می شوم. خانم می گوید: «پاشو یه لیوان آب بیار.»
بلند می شوم، نیم ثانیه هم نمی کشد. ناصر هی تکرار می کند: «آب بیار، آب بیار.» خانم دست می کند توی سینه بندش و قوطی کوچک قرص های ناصر را درمی آورد. قوطی با نخ بلندی به گردن خانم مثل یک گردنبند همیشه آویزان است.
زندگی ناصر به همین قرص ها بسته است. از ساعتش که بگذرد دکتر گفته درجا می میرد. خانم می تواند... که هم خودش راحت شود و هم... با این حال مثل یک ساعت، یک ثانیه هم این طرف و آن طرف نمی شود. دست و پا می زند که زنده نگهش دارد. قرص را می گذارد روی زبان او و آب هم پشت بندش و گرنه یک لحظه که دهان ناصر باز بماند، قرص همراه آبِ دهانش می ریزد زمین.
آبِ دهانش همیشه خدا به راه است، می ریزد روی قالی، روی لباس هایش....
«بدو دختر، نشسته نگام می کنه، بدو یه دستمال بیار بینم.»
تندی بلند می شوم، دستمال کاغذی را می دهم به خانم و دوباره می نشینم. منصور کانال را عوض می کند. زیردستی را می دهد دستم. می گوید: «بازم می خوام.»
می روم آشپزخانه، پوست تخمه ها را می ریزم سطل آشغال و دو مشت تخمه هم می ریزم توی زیردستی، می آورم. ناصر می گوید: «بازم می خوام، بازم می خوام، منم می خوام.» می گویم: «خانم براش بیارم؟» جواب نمی دهد.
از همان سیزده چهارده سالگی بهش می گفتم خانم. زبانم نمی چرخد بگویم مادر یا حتی خانم جان. اول ها می گفتم ولی وقتی محبتی نیست؟! خودش هم نمی خواهد. حالا بهتر شده ایم، حالا که دیگر من آرام شده ام، آرام دارم زندگی ام را می کنم. به مرحوم شوهرش می گفت: «پسرم هر چی هم باشه از سر این دختره دهاتی زیاد هم هست، چه غلط ها بخواد خونه ش رو جدا هم بکنه.»
گریه می کردم. اول ها دست و پا می زدم. دست و پا می زدم که حالا که قراره با یک شوهر مریض سر کنم دست کم زندگی ام دست خودم باشد. نشد، خانم نگذاشت. بدتر تازه، به شوهرش گفت وصیت کند دنگ های ناصر و منصور با هم باشد. یعنی تا آخر عمر با دو تا مریض سر کردن.
منصور می گوید: «اَه نشد یه فیلم بزن بزن باحالی هم نشون بدنا.» و ماهواره را می گیرد، چند کانال این طرف و آن طرف می زند، بعد روی کانالی می ماند. انگار فیلمِ مستند است. چند مرد و زن جوان هستند که برای پیک نیک آمده اند کنار دریاچه. بعضی ها مایو تنشان است، حرف می زنند و می خندند.
ناصر می گوید: «مصومه رو می خوام، برید بیاریدش، برید بیارید، می خوامش، مصومه رو می خوام.»
به ساعت نگاه می کنم، هفت و نیم است. پس بگو. معصومه که بود، آقا هفت و نیم هر شب دست بی چاره را می گرفت، می گفت: «بیا بریم بخوابیم.» هر شب خدا ساعت هفت و نیم.
گفت: «آقا منصور هم شما را اذیت می کنه؟»
گفتم: «مگه ناصر چه کار می کنه؟»
گفت: «روم نمی شه بگم.»
گفت: «شما می دونین چطوری یه زن حامله می شه؟»
چه باید می گفتم، منصور که... ولی چرا خانم حتی یک بار هم نگفته چرا تو بچه ات نمی شود؟
گفت: «شما عاشق آقا منصور هستین؟»
گفتم: «دیگه عادت کردم.»
گفت: «من شهر رو دوست دارم، از عشایرنشینی بهتره، آدم فکر می کنه چقدر چیزا که می شه توی شهر یاد گرفت.»
ناصر باز هم می گوید: «مصومه رو می خوام، برید بیاریدش، می خوامش، می خوامش.»
منصور جیغ می زند و روی دو تا پایش بلند می شود. ناصر می ترسد.
«یا ابوالفضل، چقد بزرگه؟»
ناصر و خانم به صفحه تلویزیون خیره می مانند. منصور بالا و پایین می پرد. پایش می خورد به زیردستی، همه پوست تخمه ها را می ریزد. خانم می گوید: «وا! اون دیگه چیه؟»
به تلویزیون نگاه می کنم. منصور می گوید: «زالو به این بزرگی تو عمرم ندیدم.»
راست می گوید خیلی بزرگ است.
ناصر چهار انگشتش را می چپاند توی دهانش. تکرار می کند: «زالو، زالو، زالو، زالو،...» و آب دهانش همین طور می ریزد روی فرش.
زالو چسبیده است به بازوی زن جوان. درازا و پهنایش همه دست زن را پوشانده، انگار که یک دست نداشته باشد و به جایش یک ابر زالو گذاشته باشند. دست و پا می زند. انگار این طوری می تواند زالو را بکند و بیندازد دور. دوربین روی ساق پایش ثابت می ماند. آن قدر با فشار، پاشنه پایش را در شن ها فرو کرده که گودال عمیقی درست شده، همین طور دست و پا می زند.
«ببخشید می پرسم، اگه اشکال نداره بگین چرا زن آقا منصور شدین؟ شما که می گین عاشقش نیستین.»
دخترک خوشگل شده بود. هرچند وقت یک بار پدرش می آمد دنبالش می بردش سیاه چادر. نمی ماند، برمی گشت، می گفت: «شهر یه چیز دیگه، یه دنیای دیگه است.» لابد دفعه آخر با جوان شهری بهتری رفته که دیگر پشتش را نگاه هم نکرد، برنگشت.

نظرات کاربران درباره کتاب تا...دُمَل