فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نام من ریچل کوری است
نمایشنامه‌ای برگرفته از خاطرات ریچل کوری

نسخه الکترونیک کتاب نام من ریچل کوری است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نام من ریچل کوری است

دارم وراجی می‌کنم. فقط می‌خواهم به مادرم بگویم که واقعا می‌ترسم، و باور بنیادی‌ام را به نیک‌ذاتی بشر از دست می‌دهم. این باید متوقف شود. گمان می‌کنم باید همه‌چیز را کنار بگذاریم و زندگی‌مان را صرف متوقف‌کردن این وضعیت کنیم. دیگر فکر نمی‌کنم که این یک کار افراطی باشد. من هنوز هم واقعا دوست دارم با آهنگ‌های پَت بناتار برقصم و دوست‌پسر داشته باشم و درباره‌ی همکارهایم کمیک استریپ درست کنم. ولی این وضعیت را هم می‌خواهم متوقف کنم. بی‌اعتقادی و وحشت چیزی است که الان حس می‌کنم. سرخوردگی. از این‌که این وضعیت، واقعیتِ محوریِ دنیای ماست، و ما هم درواقع در آن مشارکت داریم، سرخورده می‌شوم.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.9 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نام من ریچل کوری است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به
لیلیان و دیگر ریچل های زنده ی دنیا

ح.د

شرح لوازم صحنه

لباس، کتاب
دفترچه ی خاطرات
دفتر یادداشت، قلم
کیف
تلفن
عکس
کفش و جوراب
طراحی
کامپیوتر
تلویزیون

اولمپیا، ایالت واشنگتن. یک اتاق خواب. لباس و کتاب پراکنده در همه جا. ریچل روی آن ها دراز کشیده است.

ریچل: هر صبح روی تخت خواب قرمزی بیدار می شوم که وقتی رنگش کردم به نظرم شاهکار بود، ولی این روزها هرچه می گذرد بیش تر مثل فاجعه می بینمش. لحظه ای چشمم را می بندم. آماده می شوم که خواب هایم را روی کاغذ بیاورم، یا صفحه ای در دفترچه ی خاطراتم بنویسم، یا این که چند نقشه ی مهم بکشم. و بلافاصله سقف شروع به بلعیدنم می کند.
زیر لحافم را می گردم تا شاید بتوانم خودکاری، روان نویسی یا هر چیزی که تند بنویسد پیدا کنم. صدای دندان ساییدن و تف انداختن سقف را روی سرم می شنوم، که منتظر است فقط نگاهی به آن بیندازم تا مرا یک لقمه کند.
و دنبال جورابی و شلوارکی می گردم تا بتوانم از دستش فرار کنم. ولی یک ماه است که لباس هایم را نشسته ام و دختر دیگری که وقتی من این جا نیستم در اتاقم زندگی می کند ــ دختر بدی که از فنجان های کثیف کوه می سازد و همه ی لباس ها را پخش وپلا و زیرسیگاری ها را چپه می کند ــ آن دختر بد تمام خودکارهای مرا وقتی که خوابم قایم می کند.
و من سعی می کنم. سعی می کنم به انگشتانم نگاه کنم. سعی می کنم بین این همه مجله ی مُدی که دختر بد روی زمین رها کرده بگردم و خودکاری پیدا کنم ــ فقط یک خودکار. ولی نمی توانم به یاد بیاورم که خودکارم کجا می تواند باشد و تلاش می کنم به یاد آورم. لحظه ای حواسم پرت می شود و چشمانم به دنبال آسمان به سمت بالا می چرخد و حالا کارم تمام است ــ کارم تمام شد. چون آسمانی در کار نیست. همان سقف همیشگی بالای سرم است و حالا دیگر مرا در چنگ خود گرفته است. چون دارم نگاهش می کنم و الان است که مرا پاره پاره کند.

(می نشیند و ما را نگاه می کند.)

من همیشه اتاق خواب هایم را با کلی اسباب و اثاث پر می کنم. در هربار اسباب کشی، هفته ها صرف رنگ کردن دیوارها، چیز چسباندن به دیوارها، و انتخاب عکس از قهرمانان زن و کارت پستال می کنم. کار دلپذیری است و من در آن کاملاً غرق می شوم.
تعجب می کنم که چرا زودتر نفهمیده بودم که چقدر اتاقم ترسناک است. در آینه ای ترسناک قرار گرفته ام. به دیوار چیز چسبانده ام. خدای من، چقدر به دیوارم چیز چسبانده ام.

(به عکس ها دست می زند، کتاب ها را برمی دارد.)

سوال همیشگی این جاست که داستان را از کجا شروع کنیم. این نخستین سوال است. تلاش برای یافتن یک آغاز، تلاش برای تحمیل کردن نظم و ترتیب به چرخ گردان دیوانه وار زندگی. و تلاش برای تحمیل نظم، اولین قدم در راهی است که به یک پارک ختم می شود؛ جایی که در آن سرتاپا به رنگ آبی و در حال خواندن آواز «پارو بزن، پارو بزن، قایقت را پارو بزن» برای تماشاچیانی معتاد با لب هایی آویزان و بیزنس من هایی که کلوچه های جوین(۱) می خورند.
و این طوری داستان تمام می شود، دوست خوبم. پس اگر منطق و ترتیب امور و تعلیق های اوج گیرنده ای که به پایانی باورنکردنی ختم می شود برایت مهم است، بهتر است برگردی به بازی ویدیویی و ثروت بادکرده ات. جزئیات بی معنی را به شاعران و عکاسان واگذار کن.
و این ها همه جزئیات بی معنی اند، دوست من.

(دفترچه ی خاطراتش را پیدا می کند و ورق می زند.)

۱۹۹۱.
نام من ریچل کوری است. دوازده سال دارم. در دهم آوریل ۱۹۷۹ در اولمپیا، در ایالت واشنگتن از پدر و مادرم، کری و سیندی کوری، به دنیا آمدم؛ پس از برادرم کریس و خواهرم سارا و گربه ای خیلی پیر به اسم فی بی.
بزرگ شدم. یاد گرفتم چطور بنویسم «گربه» و یاد گرفتم کتاب های کوچک بخوانم. وقتی پنج سالم بود، پسرها را کشف کردم، که زندگی ام را کمی سخت تر کرد. البته فقط یک ذره سخت تر، ولی بسیار جالب تر.
در کلاس دوم قوانین کلاس را آویزان کرده بودند. تنها قانونی که الان به یاد می آورم واقعا می تواند قانونی خوب برای کل زندگی باشد: «همگان باید امنیت را حس کنند.» امنیت برای این که خودشان باشند، امنیت فیزیکی، امنیت برای گفتن آن چه می اندیشند؛ در کل امنیت داشته باشند. این بهترین قانونی است که می توانم تصور کنم.
حالا در مدرسه ی راهنمایی هستم. گمانم کمی بزرگ شده ام. به هرحال همه اش نسبی است. نُه سال می تواند معادل چهل سال باشد، بسته به این که چقدر عمر کنید. این جمله را البته از پدرم دزدیدم.
گاهی فکر می کنم پدرم عاقل ترین آدم دنیاست.
حواس تان هست که هیچ کدام از این ها درست نیست، چون چیزهایی که امروز می نویسم فقط امروز درست است، ولی شما آن ها را فردا یا روزی دیگر می خوانید، و آن موقع تمام زندگی ام با الان متفاوت خواهد بود. آیا زندگی واقعا همین طور است؟ یک چرک نویس برای هر روز، یک دیدگاه در هر ساعت؟
وقتی سال پنجم را تمام کردم، در کتاب سالنامه ی کلاس، چند سوال بود که باید جوابش را می نوشتیم. یکی اش این بود که «وقتی بزرگ شدید دوست دارید چه کاره شوید؟» همه چیزهایی می نوشتند مثل دکتر و فضانورد یا مرد عنکبوتی. اما وقتی ورق بزنید به بیانیه ی پنج پاراگرافی من می رسید که درباره ی یک میلیون آرزوی من بود، از شاعر سرگشته بگیرید تا اولین رئیس جمهور زن امریکا. این برای کلاس پنجم بد نبود، ولی حالا که ده سال گذشته و من در سال اول دانشگاه هستم، هنوز واقعا نمی توانم خودم را راضی کنم که «مرد عنکبوتی» را از فهرستم خط بزنم ــ خب، واقعا می توانید تصور کنید که چقدر کار اضطراب آوری است.
همیشه با مادرم به آن طرف تپه می رفتیم تا سوار سرویس مدرسه شوم ــ نگران بودم که اشتباه کنم. یادم است، یا شاید هم توهم باشد، که گاهی وسط راه تصمیم می گرفتیم که اصلاً به مدرسه نرویم. ما این جوری زمان می دزدیدیم. مادرم مرا به ناهار می برد. با هم به کتابخانه ی سیاتل می رفتیم. برایم کتاب هایی درباره ی عشق و بزهکاری می خرید. و با این که هیچ وقت به زبان نمی آورد، مطمئنم که امیدوار بود من سارق بانک شوم. حالا قبول نمی کند، ولی دقیقا دوست داشت چیزی بشوم که الان هستم: آشفته، شیطان، و خیلی پرسروصدا.

(لباس هایش را عوض می کند.)

نظرات کاربران درباره کتاب نام من ریچل کوری است