فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لاموزیکا دومین

کتاب لاموزیکا دومین

نسخه الکترونیک کتاب لاموزیکا دومین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لاموزیکا دومین

زن: اون دوره از زندگی‌مون بیشتر اوقات تو فکرِ مرگ بودم. از اون موقع فکر مردن توی من جا گرفت. در پاریس توی سالن هتل نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم چه جوری می‌تونم این رو ازت بخوام... چه جوری می‌تونم دوباره باهات صحبت کنم. اون مرد وارد هتل شد. یادم نیست اون قبلش پشت بار نشسته بود یا نه، ولی فکر نمی‌کنم. خیلی زود اومد پیش من، باهام حرف زد، خیلی زود. سر میزم نشست. خیلی زود خیلی دیر شده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لاموزیکا دومین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار چاپ دوم

جشنواره فجر سال ۱۳۸۱.
عصری با نمایش بازیگر تئاتر فرانسوی فرانسوا کلاویه را دعوت کرده بود تا بخش هایی از آثار مارگریت دوراس را در تئاتر شهر بخواند یا اجرا کند. فرانسوا کلاویه از من خواست او را در خوانش همراهی کنم. نخستین انتخاب او بخش هایی از رمان های دوراس بود که تصمیم داشت برای تماشاگران به فرانسوی بخواند و من به فارسی. متاسفانه ترجمه فارسی آثار این نویسنده بزرگ فرانسوی، چنان بود که خواندن همزمان آن با متن فرانسه یا ممکن نبود یا مضحک از آب درمی آمد! هر دو توافق کردیم خوانش رمان ها را را فراموش کنیم و به جای آن نمایشنامه لاموزیکا دومین را که سال قبل ترجمه کرده بودم نمایشنامه خوانی کنیم. از خانم مهشاد مخبری کمک خواستیم و فرانسوا کلاویه دو نقش را به فرانسوی خواند، مهشاد مخبری نقش آن ـ ماری روش را به فارسی و من نقش میشل نوله درمانده را خواندم. تجربه زیبایی بود این آمیزش دو زبان و سه بازیگر فرانسوی و ایرانی. اتفاقا مترجم فارسی دوراس نیز در آن نمایشنامه خوانی حضور داشت و گویی از متن خوشش آمد و فوری آن را ترجمه و چاپ کرد. که البته ترجیح می دهم درباره آن ترجمه این جا چیزی ننویسم.
و اما از آن تجربه شیرین تر، چندین سال بعد، سال ۱۳۸۵ پس از چاپ اول این کتاب، فضاسازی نگار جواهریان بود با بازی مریم داوری، احمد ساعتچیان و مینا خسروانی که در تاریکی، فقط با چراغ قوه ای در دست که متن شان را روشن می کرد و انعکاس نور خفیفی به صورتشان می داد، در فضای سالن سایه تئاتر شهر، همچون روح های سرگردان راه می رفتند و متن را بازمی گفتند. حرکت شان در فضا، خطوطی که ترسیم می کردند، حلقه هایی نامرئی که دور هم می زدند را به یاد دارم و صدای این سه که هنوز در گوشم طنین انداز است و در اعماق روحم اثر گذاشته. صدایی که گاهی انگار از ته چاه می آمد، از اعماق روح شان، از ناخودآگاه مارگریت دوراس، واژگان از وجود بازیگران همان گونه بیرون می آمدند که انگار در ذهن دوراس لحظه پیش از نوشتن شکل گرفته بودند.
مجموعه دور تا دور دنیا را با این نمایشنامه و با یکی از موثرترین نمایشنامه نویسان قرن بیستم که به نوعی یکی از پدیدآورندگان تئاتر مدرن هم هست آغاز کردیم و امیدوارم این نخستین سنگ، پایه محکمی باشد برای مجموعه ای پایدار، خلاق و غنی.

تینوش نظم جو

شخصیت ها

زن: آن ـ ماری روش(۱)، سی و پنج ساله یا بیشتر. با یک آراستگی آشکار، ظریف و ساده، اما گویی غیرارادی. باید به چشم بیاید که این آراستگی عادت همیشگی اوست، که او هر روز این گونه جامه می پوشد.
در او نیرویی ست که نخست به چشم نمی آید. نه که او بازیش را پنهان می کند، نه. بلکه او با یک تربیت نمونه که اکنون ناپدید گشته، خود را از خود پنهان می کند. امروزه زن هایی هستند که چنین تربیتی دارند و لزوماً کسی به آنان نیاموخته ولی پشت به پشت، از مادر به دختر، به آنان رسیده. نکته مهم این تربیت، دانش به مرد است که زن نباید بداند که دارد و هم زمان باید این دانش از مرد پنهان بماند. مانند مسلکی ریاکارانه، هم زمان بی گناه و خطرناک که این زنان را همچون ابری از سکوت در بر گرفته.
آن ـ ماری روش چنین زنی ست که دو سال پس از ترک اِورو(۲) با این داستان سرکرده. او دوباره اینجاست. رازدار در برابر آن مرد، بی آنکه چیزی از تربیت نمونه خود از دست داده باشد، شرم دار در برابر آن مرد، معشوقش. هیچ چیز مانند آن چه که به او آموخته اند نیست، اما همه چیز اینجاست، در انبوهِ پرتوهایِ کوچک درخشانِ ناکامیِ برگشت ناپذیرِ زندگی اش. همه چیز آشکار است. میان هیچ های توصیف نشدنی: یک حرکت دست، چگونگی تکیه بر آرنج خود، بلند شدن، نشستن، دوباره بلند شدن، انجام کارهایی که هرگز مانند بار پیشین نیست، فریاد زدن، بیشتر با واژه ها تا با صدا، گم شدن در احساسات، باوراندن اینکه جان سالم به در می بریم، باوراندن اینکه شاید اشتباه می کنیم... در میان اینها همه چیز دیده می شود. باوراندن همیشگی اینکه ما اسیر یک قاعده هستیم که هر آن ما را به سوی ناشناخته می برد. و اینکه دقیقا در همان دمی که می خواهیم از شدت ندانستن بمیریم، این ناشناخته روشن می شود.

مرد: میشل نوله(۳)، سی و پنج ساله یا بیشتر. روز نخست، در خانه نو، از آغاز زناشویی شان سخن از رفتن گفت. و سپس هر روز از آن گفت، از رفتن. یک روز خواست بکشَد، او را بکشَد، عشقش را. او ترسناک است چون صاعقه ــ حقیقت ــ عشق ــ و دوست داشتنی مانند فرزندمان، برادرمان، معشوق مان. او بسیار زیباست، زیبایی ای که باید هم بداند و هم نداند ــ همان گونه که یک اسلحه را می شناسد یا داستان عاشقانه اش را می داند. مردی نیست که شناختتش دشوار باشد، مردی ست که نمی توان شناخت. پشت او سلسله مردانی هستند با پوست تیره. مردانی که از اسکندریه می آیند یا از بابل، از سواحل تیبریاد، از آنجا می آیند. نام او میشل نوله است: نامی پاریسی که جای نام فراموش شده اش را گرفته. او اگر دلش می خواست می توانست هنرپیشه شود، بیکران، پریشان کننده. هنگامی که دلش نمی خواهد، خدا می داند در خیابان ها سرگردان چه می کند. ما هیچ نمی دانیم. تنها می دانیم که می توانست یک هنرپیشه باشد. او می توانست آرشیتکت باشد. می توانست نویسنده باشد. می توانست یهودی باشد. همه اینها ممکن است. اما او نمی توانست آن چه در لاموزیکاست نباشد، یعنی کسی که آن زن می شناسد، این مرده زنده، چرا که قرار است زن از زندگی او ناپدید شود. این مرد آن زن را می خواهد، آن ـ ماری روش. اگر همه جهان، نه از سوی زن، به او داده شود، آن را به دور می اندازد، به سگ ها می دهدش. او هیچ نمی خواهد، نه خوشبختی، نه پول، نه عشق، نه زن ها، نه اخلاق و نه فلسفه. تنها او را می خواهد، زن را، زنی که برای هر دوشان می داند.

لاموزیکا دومین جایگزین نمایشنامه لاموزیکا که پیش از این چاپ شده، نیست. لاموزیکا به تنهایی می تواند یک نمایش باشد.
آن چه ممکن نیست اجرای پرده دومِ لاموزیکا دومین به تنهایی ست.

یک هتل مجلل شهرستان.
تمام عرض سالن نمایش بخشی از سرسرای هتل است. یا به عبارتی دیگر، اگر این بخش از سرسرای هتل را که قابل دیدن است، بخشی از یک دایره فرض کنیم، دایره کامل تمامی سالن نمایش است.
بنابراین تماشاچی ها داخل سرسرای هتل قرار گرفته اند.
بخش ها و ساختمان بندی دکور به این شکل است: در انتها، ساختمان های خاکستری مایل به سفید صحنه را مسدود کرده اند، این بخش صحنه یک خیابان است. پس از آن درِ گردان شیشه ای که برای جلوگیری از باد سواحل شمالی کار گذاشته شده. سپس در دو سوی درِ گردان، دو راهرو جایی که دیده نمی شود، منتهی می شوند: احتمالاً بخش پذیرش و یک بار.
ساعت نه شب در یک شهرستان. همه جا تاریک است، به جز دو مستطیل کوچک طلایی که در واقع دو ویترین عطر یا شال گردن یا جواهرات فرانسوی هستند.
پس از این ورودی و این دو راهرو، با پایین آمدن از سه پله به سطح اصلی صحنه می رسیم. در اصطلاح سینمایی می شود گفت که زاویه دید ما از این سه پله نسب به در و بیرونْ زاویه رو به بالا یا «لوآنگل» است.
دو میز بریج، چندین صندلی، کاناپه ای قرمز رنگ و یک میز پیشخوان در سرسرای هتل وجود دارد که بیشتر پایگاه هایی برای جابه جایی بازیگران هستند.
در دو سوی این سرسرا دو آینه بزرگ دودی ست که در آنها تصویر یک چلچراغ عظیم منعکس شده، اما این چلچراغ در دکور دیده نمی شود. در مرکز راهرو فانوس زردرنگِ کم و بیش کدری به چشم می خورد. در پایان نمایش، هنگامی که روز می آید این فانوس و نور ویترین ها خاموش می شوند، نور سفیدِ روز خیابان را روشن می کند و موسیقی دوک الینگتون(۴) ناگهان همچون گذشتن یک قطار از دور دست شنیده می شود.
روی یکی از میزهای بریج کارت های بازی، چند لیوان، پارچ آب و چند زیرسیگاری به چشم می خورد: گویی کسانی پیش از شخصیت های لاموزیکا اینجا بوده اند، ولی احتمالاً آن قدر دیروقت بوده که بار هتل دیگر بسته شده و کسی لیوان ها را جمع نکرده است.
یک فضای خالی سه تا چهار متری که دو میز بریج را از هم جدا می کند. یکی از میزها به تماشاچیان نزدیک تر است. بازیگران لاموزیکا بیشتر در فضای بین این میز و صندلی ها بازی می کنند.
درِ گردان می گردد، میشل نوله وارد می شود. به سوی بار می رود، دیگر دیده نمی شود، باز می گردد، به سوی پذیرش می رود و با کلیدی در دست برمی گردد. از پله ها پایین می آید و وارد سرسرا می شود. محتاطانه اما آشکارا سرسرا را می پاید. چهره مملو از درد است. شاید ساعت را نگاه می کند. باید زنگ بزند. به سوی تلفن می رود و شماره ای در پاریس را درخواست می کند.

مرد: ببخشید خانم، می شه این شماره پاریس رو برام بگیرید؟

(مکث.)

لیتره(۵) ۲۶، ۸۹.

(مکث.)

می شه به سالن وصلش کنید؟

(مکث.)

به حساب اتاق شماره ۳۶. متشکرم.

مرد نمی نشیند. ظاهراً منتظر آن ـ ماری روش است. به در ورودی نگاه نمی کند. زن وقتی بیاید نمی تواند او را در جایی که هست ببیند.
زن وارد می شود. پیش از اینکه ما زن را ببینیم مرد سر جای خود میخکوب شده است، گویی پیشاپیش صدای پای او را در خیابان شناخته. زن نیز مثلِ مرد به سوی پذیرش هتل می رود و ناپدید می شود.
با کلید و تلگرامی در دست برمی گردد. وارد سرسرا می شود، به سوی میزی می رود، تلگرامش را باز می کند و آن را می خواند.
در این لحظه تلفن زنگ می زند. زن نگاه می کند و حضور مرد را در می یابد: از پشت، یک جسدِ ایستاده. مرد رویش را به سوی زن برمی گرداند. همدیگر را نگاه می کنند. و مرد آهسته به سوی تلفن می رود. و این بار زن نیز به یک جسدِ ایستاده می ماند. در حالی که تلفن همچنان زنگ می زند، هر دو ظاهراً این چنین، مرگ را تجربه می کنند.
صدای زنِ پشت تلفن بسیار ضعیف است و به سختی شنیده می شود.

صدای یک زن: خودتی، میشل؟
مرد: آره... خوبی؟
صدای یک زن: خوبم.

(مکث.)

تموم شد؟
مرد: آره.

سکوت

صدای یک زن: چی شد؟...
مرد: هیچی.

(مکث.)

چی می خواستی بشه؟

(لبخندی کم رنگ.)

زندگیه دیگه... می گن همیشه این جوریه...
صدای یک زن: (مکث.)
چه جوری؟...
مرد: چه می دونم... سخت... دل خراش...

(لبخند: واژه های قراردادی.)

سکوت

صدای یک زن: میشل، فردا برمی گردی؟
مرد: آره. ساعت یازده و بیست دقیقه می رسم ایستگاه سَن لازار(۶).
صدای یک زن: جلو خروجی اصلی منتظرتم.

(مکث.)

یه روزی برام قضیه این شهر اِورو رو تعریف می کنی؟

(زن با نگرانی و بی صبری حرف زد.)

مرد: فکر نکنم... نمی دونم... یه روزی شاید...
صدای یک زن: اون خودش کجا زندگی می کنه؟
مرد: نمی دونم کجاست... احتمالاً توی یه هتل... نمی دونم کدوم هتل...
صدای یک زن: یه روزی بهم نشون می دی؟
مرد: (خنده ای کوتاه.)
اگه این همه برات اهمیت داره... تا فردا.
صدای یک زن: تا فردا.

مرد گوشی را بسیار آهسته می گذارد. سپس برمی گردد.
همدیگر را نگاه می کنند.
مرد سر صحبت را باز می کند.

مرد: می خواستم بهتون بگم... اگه به من نیاز دارین... (به زور لبخند می زند.)
... برای مبل هایی که توی انباری هستن... می تونم براتون بفرستم شون... این جوری دیگه براتون دردسری نداره...
زن: کدوم مبل ها؟

(یادش می آید.)

آهان... نه، متشکرم...

(مکث.)

هنوز نمی دونم چه کار باید بکنم... نمی دونم نگه شون می دارم یا نه... خیلی ممنون.

نظرات کاربران درباره کتاب لاموزیکا دومین